fa
Feedback
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

رفتن به کانال در Telegram

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ... صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar

نمایش بیشتر
1 391
مشترکین
+224 ساعت
+187 روز
+4930 روز
آرشیو پست ها
نیل؛ یادگار رنج یا نشانه‌ی پیروزی؟ گاهی یک مکان، یک صدا، یک بو یا یک منظره، برای همیشه یادآور رنجی می‌شود که روزی در آن زیسته‌ایم؛ اما خدا همان نشانه را بعدها به یادگار پیروزی تبدیل میکند. گاهی حادثه‌ای که بر ما گذشته، چنان با یک مکان یا نشانه گره می‌خورد که تا ابد هرچه از آن نشان ببینیم، همان حس در جانمان زنده می‌شود. مدت‌هاست به نیل در داستان موسی می‌اندیشم. نمی‌دانم چند بار مادر موسی بر ساحل آن ایستاده و موج‌های نیل را نگریسته است؛ اما گمان می‌کنم هر بار، آن روز را به یاد آورده باشد؛ روزی که کودکش را گرسنه و بی‌پناه بر آغوش آب سپرد و دلش را میان موج‌ها جا گذاشت. خواهر موسی نیز لابد از آن روز به بعد، هرگاه بر ساحل قدم زده، اضطراب آن تعقیب خاموش را به خاطر آورده است؛ همان روزی که چون دیده‌بانی هوشیار، رد سبد را می‌گرفت و در پس گام‌های لرزانش، استواری یک خواهر موج می‌زد. اما خدا گاهی عجیب‌ترین کارها را با خاطرات ما می‌کند. اگر بخواهد، همان نشانه‌ای را که روزی پرچم رنج بوده است، به رمز پیروزی بدل می‌کند. نیل برای آن خانواده فقط رودخانه‌ای جاری نبود؛ یادگار جدایی، ترس و چشم‌انتظاری بود. اما سال‌ها بعد، همان کودک بی‌اختیارِ بر آب نهاده‌شده، به اذن خدا چنان قدرتی یافت که دریا راهش را گشود و همان آب، فرعون و سپاهش را در خود فرو برد. انگار خدا می‌خواست نشان دهد که گاهی درمان یک زخم، درست از همان جایی می‌رسد که زخم آغاز شده است. #باقرآن

https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM13182093 لینک ناشناس جهت انتقاد و پیشنهاد🤍 #موقت

و یکی از ضعف‌های شخصیتی و از دلایل توقف رشد درونی و چبسا نبود امنیت‌ روابط این است که ما معمولاً آدم‌ها را از روی "رفتارشان" قضاوت می‌کنیم، اما خودمان را از روی "نیتمان"...

جمعه غنیمتی برای نشانِ ارادتت به محبوب دو عالم: اللهمَّ صلِّ على محمَّد وعلى آل محمَّد🤍

زیبایی خانه🌱
زیبایی خانه🌱

زیبایی یک خانه 🌱
زیبایی یک خانه 🌱

💢 دلار برگشته به ‎قیمت ۶ ماه قبل، اما هیچ‌کس سراغ قیمت‌های ۶ ماه قبل نرفته است! 🔻در اقتصاد ما، ‎دلار فقط آسانسورِ افزایش قیمت‌هاست؛ وقتی بالا می‌رود همه‌چیز را با خود بالا می‌کشد، اما وقتی پایین می‌آید، انگار پله‌های برگشت را حذف کرده‌اند. #منقول

Repost from ریشه 🇵🇸
السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته 🔹ریشه نیازمند تبلیغ و دیده‌شدن است. اگر این متن را می‌بینید، از شما درخواست دارم که ریشه را به دوستانتان، چه دوستانی که الله توفیق هدایتشان داده و چه دوستانی که امید است الله توفیق هدایتشان دهد، معرفی کنید؛ که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرموده: «اگر به‌خاطرت یک نفر هدایت یابد، برایت بهتر از بهترین توشهٔ توست»¹ و «رهنمای ره حق، مزدش چو مزد رهروست»². 🔸راستش من چنان پولی ندارم که بتوانم برای تبلیغات هزینه کنم. جزاکم الله خیراً، والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته _ ۱- متفق علیه. ۲- روایت مسلم. _ 🌐 وبسایت: Rishe.in 📱 اپلیکیشن اندروید: http://Rishe.in/app/app.apk 📞 واتساپ: wa.me/987191003981 🆔 تلگرام: t.me/Rishe_in

بعد از مدتها جملات کوتاهی بینمان جریان پیداکرد؛ کمی حرف زدیم، از اینکه زمان باید بگذرد که آدم حکمت نشدن‌های زندگیش را بفهمد یا شاید هم هیچ وقت نفهمد. اما باور مومنانه همیشه قلبت را از حسرت و سیاهی ابهام‌های مسیر نجات میدهد. ایمان تنها کلیدی بود که همیشه یک دری از هزار بن‌بست را باز می‌کرد که در بروی از گیر افتادن‌های زندگی. گفت:« ولی کاش قلبم مطمئن باشد که خطا نکرده و خدا از تصمیمم راضی‌ست.» به او گفتم خودت نمی‌دانی؟! رضایت الله را قلب آدم احساس می‌کند و آن دقیقا نقطه‌ای‌ست که نفسش را در انتخاب‌ها مختار نکرده ... اما گفت: گاهی مرز بین نفس و حق، خیلی محو و باریک است...باید چشمانت را ببندی و بگویی یاالله هدایتم کن...

آری... گاهی حفظ‌کردن در قالب رها‌کردن است...

دعا دوای قلب پریشانم است که هر بار عزیزان دورم را به قدرت امن تو میسپارم... آرام میگید؛ شبیه بچه‌ای بغض کرده در آغوش مادر...

جایی خوندم نوشته بود: خیلی وقتها شاید نتوانیم کسی را ببخشیم، اما شاید بتوانیم او را بفهمیم؛ فهمیدن از بخشیدن خیلی مهم‌تر و جلوتره...

بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که شب‌ها در خواب دوباره جان می‌گیرند؛ نه کمرنگ‌تر، نه دورتر، بلکه همان‌قدر واقعی که روز اول بودند... #شب

نماز دستی قدرتمند است که وقت به‌زانو افتادن بلندت میکند. دیواری محکم، برای همیشه تکیه‌دادن. سقفی امن به وقت هجوم سرما‌ی بی‌رحم و طوفان‌های جان‌گیر زندگی... نماز آن آغوشِ همیشه بازِ امین، برای گریه‌های پنهانی و حرفها و اعتراف‌های یواشکی. آن صحن بی‌منت از بندگان... همان چراغ روشن مسیر... نماز آن نیازِ پُرراز... تو کجا دیده‌ای در قابی که هر چقدر به خاک بیافتی؛ عزیز و نزدیک‌تری... کجا دیده‌ای... #نماز

در ادامه برای اینکه خوف و رجا همان دو بال بندگیت نشکند یادت می‌آورد که آگاه به تمام حال توست، مبادا غلفت و امیدِواهی بر دلت سایه افکند و فراموش کنی بازگشت تو به سوی مولاست و او حسابرسی سریع است... آیا در حال آماده‌شدنی یا که...

چقدر این آیه آرامشِ‌جان است. وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلید‌ها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفل‌های مسیر باشی! وقتی برگی از درخت از علم او اذن سقوط می‌گیرد یا دانه‌ای در دلِ‌تاریکی با اراده‌ی او رشد و نمو نمیکند... تو چقدر باید دل آسوده باشی... #باقرآن

پیام صوتی02:18

میگفت: از خودم متنفرم... این غم انگیزترین لحظه‌ی ادم بودنه...

او انگار مادرِ تمامِ محله است؛ چهره و کلامش آن‌قدر با مهرِ مادرانه و ایمان درآمیخته که او را عزیزِ دلِ اهل مسجد کرده است. دیروز، بعد از بازگشتش از سفر، به دیدارش رفتیم. با شوق از نمازهای سحرگاهیِ حرم، از التماس‌های عرفه و از محبت و برادریِ مسلمانان در آن فضا برایمان گفت. میان حرف‌هایش جمله‌ای گفت که تمام دیشب ذهنم را درگیر کرد. می‌گفت: «آنجا به معنای واقعی خوشحالی، اما اصلاً نمی‌خندی.» خوشی و لذتی که تجربه می‌کنی آن‌قدر عمیق و درونی است که لبخند، برای بیانش کافی نیست، پس در ظاهر سکوت میکنی...

با خواندن این پست، بغض تلخی گلویم را گرفته، چشمانم پر از اشک، اما بخدا جرأت ریختنش را ندارم. به زنان مومنی می‌اندیشم که در خفا و دور از چشم امت، قهرمانانه چه رنج‌هایِ نافعی را به جان می‌خرند و به دیدار نفس مطمئنمه خود در شتابند. جدا از هزاران نثر و وعظی که می‌توان به پای این قاب نوشت، آنچه ذهنم را مشغول کرده، مادرانگی این بانوست. آنوقت زنان زیادی به بهانه‌‌ی یک فروشندگی نصفِ‌حقوقی، مادرشدن را مانعی برای زنانگی و پیشرفت خود می‌دانند...