en
Feedback
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

Open in Telegram

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ... صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar

Show more
1 466
Subscribers
+324 hours
-27 days
+4730 days
Posts Archive
به عرض برسونم حالا که اینقدر این پست رو دوست‌ داشتید و برای همه‌مون واقعا تلنگر بود این مژده رو هم بدم که این خواهرمون الحمدلله مشغول حفظ هم هستن و ده جزء را حفظ کرده‌اند ماشاءالله... آدم واقعا غبطه میخوره و برای حال خودش تأسف...

بعد از فوت پدربزرگ و تقسیم زمین‌ها، باغ کوچک زردآلو سهم عموی کوچکم شد. چند روز ‌پیش پدرم تعریف کرد که عمو همه‌ی آن درختان را بریده است... نمی‌دانم چرا اما انگار با شنیدن این حرف، چیزی درونم فرو ریخت؛ صدای لرزیدن صدها خاطره بود. بی‌اختیار ده‌ها صحنه از گوشه‌های خیالم گذشت. روزهای آبیاری پدربزرگ با آن دستان پینه‌بسته‌اش، طعم دلچسب آن چای آتشی‌ در کنار او روبه‌روی نسیم عصرهای بهاری، آن همه بازی و پنهان‌شدن پشت درخت‌ها و لابه‌لای سبزه‌ها با برادرم. آن درخت‌ها فقط درخت نبودند؛ هرکدامشان شاهد بخشی از کودکی ما بودند. سایه‌شان، بوی شکوفه‌ها و زردآلوهایشان و حتی راه‌های باریکی که میانشان می‌دویدیم، همه در حافظه‌ام مانده بود. حالا که فکرش را می‌کنم دلم بیشتر از خود درخت‌ها برای آن روزها گرفته است؛ برای پدربزرگ، برای عصرهای بهاری، برای بازی‌های کودکی و برای باغی که خیال می‌کردم همیشه گوشه‌ای از زندگی‌مان خواهد ماند... نمی‌دانم چرا این‌قدر دلم گرفت و آن اشکها.. شاید چون بعضی جاها فقط یک تکه زمین نیستند؛ خانه‌ی خاطرات آدم‌اند و آن باغ برای من یکی از همان جاها بود... چه می‌دانستم آن روز آخرین بار است که می‌بینمشان؛ کاش بیشتر نگاهشان می‌کردم... #خاطرات

تو آن رؤیای شیرینی که صبح‌ها در نسیم پیدایت می‌کنم ظهرها، میان نخستین دقایق خواب و عصرها لای بوی گلابی‌های نو‌رسیده پاییز که می‌رسد دوباره تویی که در عطرش می‌خوانمت من تو را می‌خوانمت... در هر صبح در هر باران در هر سکوت تپنده‌ی شب ردی از توست که می‌پایمش... 🖊ورده

ابن‌قیم رحمه‌الله می‌گوید: «خانه‌های بهشت با ذکر ساخته می‌شوند؛ پس هرگاه ذاکر از ذکر بازایستد، فرشتگان نیز از ساختن بازمی‌ایستند.»

آن روز استاد به من و استاد‌یار دیگر گفت که برای کلاس جدید، شاگردی ویژه داریم. بعدها فهمیدیم شاگرد جدیدمان در کلاس مجازی صرف و نحو، نابیناست. طالب علمی که کتابی پیش رویش نیست؛ صیغه‌های صرف را باید بی‌آنکه چیزی بنویسد، در ذهن و با گوش دنبال کند. نه صفحه‌ای که زیرش خط بکشد، نه جدولی که دوباره به آن نگاه کند، فقط صدای درس و حافظه‌ای که باید همه‌چیز را در خود نگه دارد. او درس‌ها را گوش می‌داد و تمرین‌ها را با همان صدای خودش، به صورت ویس می‌فرستاد. هرچه درس‌ها جلوتر رفتند و مباحث سخت‌تر شدند، تلاش او را بیشتر دیدیم. تصحیح تمرین‌هایش با من نبود، اما ویس‌هایش را باز می‌کردم و گوش می‌دادم. دلم می‌خواست صدایش را بشنوم؛ نه از روی کنجکاوی، برای انگیزه. او برای شنیدن همان چیزی که ما بی‌زحمت می‌بینیم، باید بارها گوش می‌داد. برای پیدا کردن یک اشتباه، باید دوباره و دوباره برمی‌گشت. و با هر درس تازه، باید از مانعی عبور می‌کرد که ما شاید اصلاً آن را مانع حساب نکنیم. امروز ویسی از او را برای استاد شنیدم. صدایش می‌لرزید. بغض سنگینی در کلماتش بود و آثار گریه‌ی پیش از آن هنوز در صدایش مانده بود. گفت: «شاید رها کنم... برایم سخت شده. هرچه گوش می‌دهم تمرین‌هایم غلط دارند...» همین... باز در ویس بعدی با رگه‌ای از امید در صدایش گفته بود می‌مانم، می‌مانم و باز تلاش میکنم... و من دیگر نتوانستم بی‌تفاوت گوش بدهم. بغضم گرفت؛ برای صدایی که از ناتوانی خودش نمی‌نالید، از خستگی تلاشش می‌گفت. برای کسی که تلاش کرده بود و این بار، نه از بی‌حوصلگی نه از تنبلی نه از کم‌کاری، که از سختی تحمیل‌شده‌ی راه، به جایی رسیده بود که می‌خواست دست بکشد. و من به خودم فکر کردم. به تمام روزهایی که چشم داشتم و نخواندم. گوش داشتم و نشنیدم. توان داشتم و عقب انداختم. آن لحظه فهمیدم شاید قرار نبود ما به او چیزی یاد بدهیم. شاید او آمده بود تا بی‌آنکه بداند آینه‌ای جلوی صورت ما بگیرد؛ تا ببینیم چقدر از چیزهایی که خدا بی‌حساب در اختیارمان گذاشته کم استفاده می‌کنیم و چقدر آسان، نامِ تنبلی‌مان را سختی زندگی و یا نبود وقت‌کافی می‌گذاریم. و چه تلخ است اینکه گاهی کسی که از نعمت دیدن محروم است، بیشتر از ما راه را می‌بیند. او به همه‌ی ما یاد داد که تلاش، می‌تواند روشنی راه باشد؛ حتی وقتی پیش چشم‌هایت تاریکی‌ست... قدمت استوار ای‌ روشن‌دل پرتلاش...

صلوات، ذکری که درِ رحمت را به روی دل باز می‌کند🤍 اللهم صلِّ وسلم وبارک على نبینا محمد ﷺ

ایمان فقط باور داشتن نیست؛ جهتی‌ست که آدم را از درون مرتب می‌کند. وقتی ایمان در دل ریشه داشته باشد خواسته‌ها دیگر فرمانروای آدم نیستند؛ صبر ممکن می‌شود، خویشتن‌داری معنا پیدا می‌کند و انسان یاد می‌گیرد هرچه را می‌خواهد لزوماً دنبال نکند. به قول دوستی هیچ‌چیز به قدرت ایمان، این دیوِ سرکش درون را رام نمی‌کند. ایمان، آدم را از خود بی‌قرارش عبور می‌دهد؛ از آن «من»ی که هر خواستن را حقش می‌پندارد و هر نرسیدن را شکست. ﴿وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ﴾ و شاید همین یکی از عمیق‌ترین وجوه ایمان باشد؛ اینکه خدا فقط دست آدم را در مسیر نگیرد، بلکه قلبش را هدایت کند. پیش از آنکه راه را عوض کند نگاه آدم به راه را تغییر دهد، و پیش از آنکه خواسته‌هایش را برآورده کند، خواستن‌هایش را تربیت کند. قلب که هدایت شود آدم کم‌کم یاد می‌گیرد چه چیز را بخواهد، از چه چیز بگذرد و برای چه چیزی بایستد. و این شاید یکی از زیباترین شکل‌های هدایت باشد؛ اینکه خدا آن‌قدر درونت را به خیر نزدیک کند که خودت خیر را بخواهی.

اعتماد و باور،به زندگی انسان سمت‌وسو می‌دهد. به قول دوستی هیچ‌چیز به قدرتمندی ایمان، این دیوِ سرکشِ درون را رام نمی‌کند. آدمی بدون ایمان، چطور می‌تواند میان خواستن و درست خواستن فرق بگذارد؟ چه چیزی او را در لحظه‌ای که نفس، بی‌تاب رسیدن است، به صبر وامی‌دارد؟ ایمان است که به آدمی توان خویشتن‌داری می‌دهد؛ اینکه همیشه هرچه می‌خواهد نگوید، هرچه می‌تواند نکند و هر راهی را که پیش پایش گذاشته شد نرود... #ایمان

Voice message00:47

از کردستان تا آن جنوبِ بارانی، سلام. 🌧️ متنت را که خواندم، به فکر رفتم که ما امسال را چه کردیم؟ چه گذشت و چه چیزهایی از این روزها برایمان ماند... شاید نه به کیفیت مکتب شما، اما در مسجد قدیمی ما، با سقف کوتاه و فضای کوچک، مکتبی کوچک برپاست. کلاس تابستانی بچه‌های ابتدائی ما هنوز تمام نشده و ما تا آخر شهریور مهمان این روزهاییم. از دخترانم، نه نفر جزء سی را به پایان رسانده‌اند و حالا در سوره‌های مزمل و جن مانده‌اند؛ و باقی، نفس‌های آخر و شادیِ رسیدن به اتمام جزء سی را تجربه می‌کنند. چهارشنبه‌ی پیش، امتحان پنجاه حدیث از ریاض‌الصالحین را هم با موفقیت پشت سر گذاشتند. امروز کتاب کار «اسماءالله» را شروع کردیم؛ باشد که تابستان را با توشه‌ای بیشتر و دل‌هایی محکم‌تر به پایان برسانیم و این بچه‌ها را با باورهایی استوارتر به مدرسه‌های بی‌پناهشان بسپاریم... راستی داشت یادم می‌رفت؛ داستان پیامبرانمان هم امروز به بی‌تابی سرورمان موسی علیه‌السلام در همراهی با خضر رسید. و الحمدلله برای این فرصت؛ برای این روزهای کوچک و پربرکت، و برای مجالِ تربیتِ نسلی نو...🤍 و الحمدلله رب العالمین... #دخترانم

و عجیب نیست اگر در این همه تاریکی تنها چیزی که باید به آن اعتماد کرد همین ندای کم‌جانِ «برو» باشد؛ صدایی که نه تاریکی را انکار می‌کند و نه از آسان بودن راه می‌گوید فقط آرام و پیوسته، تو را از ماندن بازمی‌دارد...

غروب، مرز آرامِ پایان و آغاز است...
غروب، مرز آرامِ پایان و آغاز است...

گاهی ایمان، یعنی ندانستن «چگونه»، چیزی از یقینت به «خیر» کم نکند... و من خواستار این یقینم یارب...

میان تنگناها، اما هنوز به آن نوری ایمان دارم که پشتِ دیوارِ ندیدن‌هاست... به خیری که هنوز نمی‌فهممش، و به خدایی که اگر بخواهد، گشایش را از جایی می‌آورد که حتی خیالِ من هم به آن نمی‌رسد... اما هنوز، میان تمام این ندانستن‌ها، به توکلِ تو دل بسته‌ام...

یه فضای سنگین بر خونه حاکمه مامان و بابا قهرن راستش. راستش بحران از جایی شروع شد بابا یکی از گاوها را دیروز فروخت. مامان هنوز در حال بررسی ابعاد این خیانت است.🐄😁

در کلاس نوجوانان، از همه کم‌سن‌تر است؛ اما باهوش، زیرک و خوش‌صدا. اگر دل به کار بدهد، خوب درس می‌خواند، عالی حفظ می‌کند و بی‌اشکال تلاوت می‌کند. مربی تجوید، طراحی و تصحیح آزمون‌ها را به من سپرده بود. هر بار که برگه‌اش را می‌دیدم، نامش را «هری پاتر» نوشته بود. مثل بسیاری از نوجوان‌های این روزگار، که شخصیت‌های خیالی آرام‌آرام جای قهرمان‌های واقعی را در ذهنشان می‌گیرند. بار اول، روی برگه نوشتم: «آفرین هری پاترم!» نخواستم همان ابتدا پای نصیحت بنشینم. بار دوم هم همان نام را نوشت، باز چیزی نگفتم و بی‌تفاوت از کنارش گذشتم. تا آزمون سوم... این بار نام واقعی‌اش را جست‌وجو کردم. در زبان‌های مختلف، زیباترین معنایش را پیدا کردم و بالای برگه نوشتم و در آخر اضافه کردم: تا امروز نمی‌دانستم نامت این‌همه زیبایی را در خود جای داده است... درست شبیه خودت، خوش‌صدای من... برگه‌ها را که پس دادم وقتی نوشته را خواند سکوتی در چهره‌اش نشست؛ سکوتی که از هر پاسخی رساتر بود. من هم چیزی نگفته وانمود کردم که حتی این سکوتت را ندیده‌ام. دیروز میان برگه‌ها چشمم دوباره به برگه‌ی او افتاد. بالای صفحه کنار پرسش‌ها با خطی مرتب نوشته بود: هانا... و فهمیدم، همیشه راه اصلاح از تذکر نمی‌گذرد؛ گاهی کافی‌ست زیبایی حقیقت را نشان بدهی تا دل، خودش آن را انتخاب کند... #دخترانم

مخلص، خود را خرج حقیقت می‌کند، نه حقیقت را خرج خود...

صلوات، ذکر اهل محبت است... اللهم صل علی نبینا محمد و علی آل محمد🌱

فقط خدا می‌دانست پشتِ این سکوت، چه اندازه دلتنگی، دعا، نگرانی و محبت پنهان مانده بود... بعضی دوست‌داشتن‌ها بلند و پرهیاهو نیستند؛ آرام‌اند، اما عمیق. نه گفته می‌شوند و نه به چشم می‌آیند، فقط در دل، بی‌صدا زندگی می‌کنند. و توکل تمام ماجرا بود... ۰۵/۰۵/۱۶

می‌گفت دیروز همراه خانواده به گردش رفته بودند. نزدیک غروب، برای قدم‌زدن کنار رودخانه‌ای رفتند. رودخانه‌ای که با وجود بارندگی‌های امسال، آن قسمت از بسترش خشک مانده بود و تنها اندکی آب، میان گل‌ولای باقی بود. در همان مسیر، یکی از همراهان بسته‌ای را میان خاک‌ها دید. کاغذی که با دقت پیچیده و با چسپ و سنگ پوشیده شده‌بود. از روی کنجکاوی آن را باز کردند. داخلش نام چند نفر و نام مادرانشان نوشته شده بود؛ چیزی که به گفته‌ی اهل فن، شباهت زیادی به نوشته‌هایی داشت که برای کارهای باطل از آن استفاده می‌شود. با یکی از راقیان تماس گرفتند و طبق راهنمایی او، آن نوشته‌ها را از بین بردند. اما از وقتی این ماجرا را شنیدم، ذهنم جای دیگری مانده است... اگر خدا بخواهد بنده‌ای را حفظ کند، اسبابش را از جایی فراهم می‌کند که هیچ‌گاه به ذهن انسان نمی‌رسد. چه کسی آن مرد را واداشت که درست همان نقطه را ببیند؟ چه کسی قدم‌هایشان را به همان مسیر کشاند؟ چه کسی آن بسته‌ی پنهان را درست در همان لحظه، پیش چشمشان قرار داد؟ چطور در این پربارانی امسال آن رودخانه‌ی جاری پارسال، امسال خشکیده؟ و هزاران چرای دیگر... ما فقط ظاهرِ اتفاق‌ها را می‌بینیم؛ اما پشت هر اتفاق، تدبیری جریان دارد که چشم ما از دیدنش کوتاه است. إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا... «همانا خداوند از کسانی که ایمان آورده‌اند دفاع می‌کند.» (حج: ۳۸) چه بسیار بلاهایی که هرگز نفهمیدیم از کنارمان گذشتند... چه بسیار شرهایی که پیش از رسیدن، خداوند راهشان را بست... و چه بسیار لطف‌هایی که آن‌قدر آرام بر ما جاری شدند که حتی متوجه حضورشان نشدیم. شاید در قیامت، بیش از آنکه از نعمت‌هایی که دیده‌ایم شگفت‌زده شویم، از بلاهایی که هرگز به ما نرسیدند، حیرت کنیم. شاید بزرگ‌ترین نعمت‌های زندگی، همان بلاهایی باشند که هیچ‌وقت نفهمیدیم خدا چگونه از کنارمان عبورشان داد درست همانند آن کسانی که دیروز نه از آن نقشه‌ی شوم بوی برده بودند و نه از دفع معجزه‌آسای آن... «وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» «و هر کس بر خدا توکل کند، خدا برای او کافی است.»...