وردة حمراء🥀
رفتن به کانال در Telegram
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را میتکاند، همانند دیدن یک گلسرخ ... صفحهای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar
نمایش بیشتر1 509
مشترکین
-224 ساعت
+127 روز
+4730 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+10
در 0 کانالها
سپتامبر '26
+92
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '26
+108
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+86
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+97
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+60
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+35
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+27
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+62
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+55
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+103
در 6 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+87
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+95
در 8 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+65
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+35
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+47
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+51
در 3 کانالها
Get PRO
مه '25
+63
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+65
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '25
+84
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+73
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+102
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+183
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+138
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+116
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+112
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '24
+93
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+84
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+83
در 2 کانالها
Get PRO
مه '24
+105
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+52
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+86
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+91
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+191
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+251
در 10 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+228
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 اکتبر | +1 | |||
| 04 اکتبر | 0 | |||
| 03 اکتبر | +3 | |||
| 02 اکتبر | +2 | |||
| 01 اکتبر | +4 |
پستهای کانال
زیبا؛ شبیه خواستههایی که هنوز گفته نشدهاند،
اما نشانههای اجابتشان، زودتر از دعا سر میرسد...
| 2 | پاییز را باید فهمید؛
باید ابرهایش را
حاملان امید دید، نه سبب عصرهای تاریک دلتنگی.
ابرها میآیند، میبارند و میروند،
اما بارانشان
جایی در بهار
به شکوفه و ثمر میرسد.
شاید بعضی روزهای گرفتهی زندگی هم
فقط آمدهاند
تا بهار خودشان را بسازند... | 251 |
| 3 | کاهش قدرت خریدمون داره هییی افزایش پیدا می کنه... | 300 |
| 4 | هر بار که در انجام کاری تردید دارم، دنبال نشانهام؛
دنبال اینکه دست یاری خدا را در مسیرم ببینم.
همان آسانیهای پنهان،
همان گرههایی که بیآنکه انتظارش را داشته باشی باز میشوند؛ شبیه همان اجابتهای بدون گفتن.
همان راههایی که ناگهان باز میشوند و کاری که گمان نمیکردی، بهسرعت پیش میرود...
برای من، همهی اینها نشانههاییست از اینکه خدا راه را برایم هموار کرده.
نشانههایی که دلم را به ادامهی راه و پایان مسیر گرم میکنند. | 1 |
| 5 | https://t.me/harfmanrobot?start=5136430659
از پاییز برایم بگو | 89 |
| 6 | چالش ۱۰۰۰ صلوات امروز | 158 |
| 7 | روشنیِ آبادی بعد از باران
بوی کاهگلِ خیس
در هوای نمخوردهی پاییز،
درخت زالزالک
و من، ایستاده کنارش...
میان این همه آرامش،
صدای دعا باشد و صلوات،
دعا و دعا و باز هم دعا...
زمین خیس
هوای پاییز
و دلی که آرامآرام
خدا را صدا میزند... | 391 |
| 8 | بدون متن... | 384 |
| 9 | همراهان گرامی
امروز، دربرکات حین اجابت باران و عصر پرخیرش و لای صلواتهایتان
استاد ارجمند را در دعاهاتون لطفا فراموش نکنید.🤲 | 384 |
| 10 | خدای من، ممنونم که هر بار با نشانههایت دلم را گرم میکنی؛
نشانههایی که گاهی درست در لحظهای میرسند که بیشتر از همیشه به یادآوری تو نیاز دارم.
ممنونم که هر بار، آرام و بیصدا، رازِ شکر و صبر را به من یاد میدهی؛
و وقتی آرامشم کمرنگ میشود با یادآوری اینکه مراقبم هستی، دوباره آن را به قلبم برمیگردانی.
چه خوب است که گاهی فقط یک نشانه کافیست
تا دوباره یادم بیاید:
من رها نشدهام...
شکرت خدای من... شکرت🤍 | 417 |
| 11 | امشب، میان موهایم اتفاقی چشمم به یک تار سفید افتاد؛
تار کوچکی که نمیدانم از کی مهمان موهایم شده بود و من الانم متوجهاش شدم.
چند لحظه با حسی عجیب فقط خیره ماندم؛
انگار سالهایی که بیصدا از من گذشته بودند،
یکباره خودشان را در یک تار مو نشانم دادند....
۱۴۰۵/۰۷/۰۷🤍 | 578 |
| 12 | أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُم ۚ بَلَىٰ وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ زخرف ۸۰.
«آیا میپندارند که ما راز آنان و نجواهایشان را نمیشنویم؟ آری، میشنویم؛ و فرستادگان ما نزد آنان هستند و [اعمالشان را] مینویسند.»
این آیه آدمی را به مراقبت از خودش دعوت میکند؛ مراقبت از آنچه میگوید، آنچه پنهان میکند و حتی آنچه در خلوت دل میگذراند. هیچ سخنی آنقدر پنهان نیست که از شنیدن خدا دور بماند.
#باقرآن | 608 |
| 13 | بدون متن... | 607 |
| 14 | پیام صوتی | 603 |
| 15 | این مرضه یا چی؟
چون منم دارم خیلی | 205 |
| 16 | این فایل مفید رو از دست ندهید دوستان🌱 | 732 |
| 17 | بدون متن... | 772 |
| 18 | جرأتِ دعا کردن
دعا، جدا از اصرار بر خواستن جرأت هم میخواهد؛ جرأتی که از توکل و ایمان به قدرت بیحدوحصر خدا برمیخیزد.
همیشه به دعای حضرت سلیمان علیهالسلام فکر میکنم. دیشب با خودم میگفتم: من حتی جرأت نمیکنم در خیال خودم دعا کنم که مثلاً ثروتمندترینِ شهر کوچک خودمان باشم؛ نه اینکه ایمانم به قدرت پروردگار ضعیف باشد، انگار جرأتِ گفتن و خواستن نداریم.
ما زیادی درگیر حسابوکتابهای انسانیایم؛ مدام دنبال «چگونه؟» و «از کجا؟» میگردیم. آنقدر راه رسیدن را برای خودمان شرح و بسط میدهیم که گاهی اگر راهی را نبینیم خود رسیدن را هم باور نمیکنیم.
اما سلیمان علیهالسلام با چه جرأتی خواست: «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي» پروردگارا مرا بیامرز و ملکی به من ببخش که پس از من برای کسی نباشد.
دعا را باید با آسودگی کرد؛ بیترس خواست و نگران چگونگی اجابت نبود. نه اینکه تدبیر و اسباب را کنار بگذاریم بلکه خواستهمان را اسیر اندازهی اسباب نکنیم.
شاید جرأت دعا، همانجایی آغاز میشود که حسابوکتابهای محدود ما تمام میشوند و اعتمادمان به قدرت خدا آغاز میشود.
پس گاهی باید کمتر بپرسیم «چگونه؟»
و بیشتر به یاد بیاوریم که از الوهاب میخواهیم؛
از آنکه بخشش او در اندازههای تصور ما نمیگنجد.
#دعا
#باقرآن | 941 |
| 19 | هرچه بیشتر زندگی آنان را بخوانیم بیشتر بفهمیم چرا جایگاهشان در تاریخ ایمان، چنین بلند است... | 668 |
| 20 | خوابی که معنای محبت را نشان داد
خواب جالبی برایم تعریف کرد؛ خوابی که خودش از یکی از آشنایان شنیده بود.
میگفت: مرد مؤمنی بود که همیشه در مجالس و مهمانیها سخنی را با اطمینان تکرار میکرد؛ اینکه اگر من هم در زمان پیامبر ﷺ و در میان صحابه زندگی میکردم حتماً همانند آنان پیامبر را دوست میداشتم.
نه یکبار و دوبار، بارها این حرف را در جمع گفته بود.
تا اینکه بعدها خودش تعریف کرده بود که شبی خواب عجیبی دیدم.
خواب دیدم یک جیپ دارم. پیامبر ﷺ در صندلی جلو نشستهاند و چند تن از صحابه نیز پشت ماشین هستند. از اینکه در کنار آنان بودم در خواب از شوق در پوست خود نمیگنجیدم.
ناگهان در یک سراشیبی ماشین از حرکت بازماند و شروع کرد به عقب رفتن و سقوط کردن.
میگفت بیاختیار از ماشین پریدم تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد. با عجله دنبال سنگی میگشتم که زیر لاستیک بگذارم و جلوی حرکت ماشین را بگیرم.
در همان حال که آشفته دنبال سنگ میگشتم، دیدم ماشین متوقف شده است.
نگاه کردم و دیدم یکی از صحابه از ماشین پیاده شده و سرش را جلوی لاستیک گذاشته تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد... سبحان الله...
میگفت
شاید الله با آن خواب به من فهماند که محبت آنان تنها یک احساس یا ادعا نبود؛ محبتی بود که در اطاعت، همراهی و فداکاری به حقیقت رسیده بود.
ما کجا و آنها کجا...
شاید درس آن خواب همین باشد: محبت پیامبر ﷺ را با ادعا نمیشود سنجید؛ باید دید این محبت، در اطاعت و عمل ما چقدر خودش را نشان میدهد. | 952 |
