fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram
2 456
مشترکین
-124 ساعت
+117 روز
+48930 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
هیچ نمی‌فهمم معنا و دلیل زندگی رو. خسته و دل‌زده‌ام از هر چیزی که فکرشو بکنی و هیچ‌چیز هیچ برق و شوری تو دلم ایجاد نمی‌کنه. گاهی فکر می‌کنم که شاید اگر فلان اتفاق رو رقم نزده بودم یا فلان فقدان رو تجربه نکرده بودم، حالم اینطور نبود؛ اما بلافاصله اصلاح می‌کنم که نه. مشکل عمیق‌تر و قدیمی‌تر از این حرف‌هاست. انگار که هر بار که مادری فرزندی رو از دلش بیرون می‌کشه در کنار نوزاد غمی هم زاده می‌شه و اون غم جنس و رنگ و بوی اون نوزاد رو می‌گیره، با اون رشد می‌کنه و شکل می‌گیره و مثل پیچک‌های عزیز انقدر تن اون موجود رو احاطه می‌کنه تا در نهایت موجب مرگش می‌شه. انگار که سال‌های سال روی سنگ قبرها و گواهی فوت‌ها ما رو گول زده باشن و دلیل مرگ هر یک از ما رو چیز دیگه‌ای نوشته باشن. ما همه از غم می‌میریم. مرگ بر اثر زهر موجودی به نام غمینه(غم+ینه). مطمئنم بابا از همین مرد. و من حس می‌کنم چون اینو فهمیدم، غمینه‌های بیشتری سراغ من اومدن تا من نتونم به بقیه آدم‌ها بگم اینجا چخبره.

او انسانی‌ست که سال‌ها زیر بار نگاه‌ها و داوری‌های بی‌امان، آموخته است خود را پنهان کند. هر برچسب، بخشی از وجودش را در سایه برده و هر قضاوت، دیواری میان او و جهان افزوده است. اکنون، میان مردم راه می‌رود با چهره‌ای آرام و رفتاری سنجیده؛ اما در درون ترسی خاموش او را می‌فشارد. ترس از آن که اگر لحظه‌ای پرده کنار رود، اگر اندکی از غرور و مرزهای ساختگی‌اش فاصله گیرد، تمام زخم‌های گذشته دوباره بیدار شوند. هر زمان که کسی را می‌یابد و گمان می‌کند شاید بتواند خود واقعی‌اش را با او قسمت کند، اضطرابی عمیق بر جانش می‌نشیند. گویی هر واژه‌ای که از دلش می‌گذرد، ممکن است به سلاحی بدل شود علیه خودش. او میان خواستن رهایی و ترس از عریانی روح‌اش، معلق مانده است. انسانی که نه در بند است و نه آزاد.

از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده می‌شد و من تا آن زمان نمی‌دانستم چوب، چه بوی خوشی دارد ..
بامداد خمار

تو در میان همه‌ی این سیاهی‌ها آبی بودی. آبی آسمانی.

بی‌رحم‌ام، عزیزم. بی‌رحم‌تر از آن‌چه که شاید در نگاه نخست به نظر آید. نه در ستم بر دیگران، که در قساوتی خاموش نسبت به خود. من با خود، بی‌گذشت‌تر از هر داوری‌ام که بر دیگران روا دارم. در گوشه‌های ذهنم، آرمان‌شهری بنا کرده‌ام. شهری پر از نظم و پاکی مطلق، جایی که لغزشی کوچک، گناهی نابخشودنی است. و من، با دستی لرزان اما قاطع، ساکنانش را یکی‌یکی تبعید کرده‌ام. هر که اندکی خطا کرد، هر که اندکی با تصور من از “درستی” فاصله گرفت. ‌و اکنون، مانده‌ام در شهری خاموش و خالی، با خیابان‌هایی که هیچ‌کس در آن نمی‌گذرد و پنجره‌هایی که سال‌هاست بسته‌اند. باد در کوچه‌هایش می‌پیچد و صدای قدم‌هایم را هزار بار بازمی‌تاباند، چنان که گویی خودم نیز دیگر مهمان این ویرانه‌ام. من که روزی می‌خواستم جهانی بی‌نقص بسازم، اکنون در تبعید خود زندگی می‌کنم! زندانی در شهری که قانون را خود نوشته‌ام و حکم انزوایش را خود امضا کرده‌ام. بی‌رحم‌ام، عزیزم، و این بی‌رحمی آرام‌آرام مرا خواهد بلعید. نه چون مجازاتی بیرونی، بلکه چون سایه‌ای که از درون رشد می‌کند و چهره‌ی انسان را با چهره‌ی قاضی در هم می‌آمیزد.

و من زمانی فهمیدم چقدر برای من عزیز هستی که با لبخند تو خشنود، با غم تو محزون و با اشک تو بی‌مهابا گریستم.

و گاهی زندگی، پاداش رنج‌هایت را در قالب یک شخص به تو هدیه می‌دهد.

دریچه‌ی قلب مرا گشودی؛ چنان به اعماق جانم رسوخ کردی که گویی از ازل با من آفریده شده‌ای. اکنون دور شدن تو از من، همان دور شدن جان از بدن است.

الله اکبر‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

به آن‌چه که بدان امید نداری، اميدوارتر باش از آن‌چه بدان اميد بسته‌اي. زيرا موسي (ع) رفت تا براي خانواده‌اش آتش بياورد، خدا با او سخن گفت و مقام پيامبري يافت و برگشت. و ملكه سبا از سرزمینش خارج شد و هنگام برگشتن مسلماني اختيار كرد. و جادوگران فرعون براي آن كه نزد او عزت يابند به مبارزه موسی (ع) رفتند ولي مومن بازگشتند.
امیرالمومنین علی علیه‌السلام

همه چیز غمگینم می‌کند. کوچه‌های خاموش، خیابان‌هایی که سال‌ها پیش صدای خنده در آن‌ها گم شد، خانه‌های فرسوده‌ای که بوی خاک نم‌زده می‌دهند، عکس‌هایی که لبخندشان در قاب زمان پوسیده است. گویی هر چیز، یادآور فقدانی‌ست که هنوز نامش را نمی‌دانم. در صدای باد، در غبار پنجره‌های خاموش، در عطر کتاب‌های کهنه، اندوهی پنهان جریان دارد. اندوهی که مرا به یاد چیزی می‌اندازد که هرگز نداشته‌ام، اما از دستش داده‌ام. جهان برایم موزه‌ای از خاطرات مرده است، و من نگهبانی خسته‌ام. محکوم به تماشای تکرار غیاب‌ها، در سکوت طولانی اشیاء.

و گاهی در تمام دنیا، تنها کاری که می‌خواهم برای همیشه انجام بدهم این است، نشستن شانه به شانه‌ی تو و حرف زدن.

Repost from Saved Messages
او در میانه‌ی روزهایی ایستاده است که نه آرامش گذشته را دارند و نه آینده امید را وعده می‌دهد. بی‌قراری در رگ‌هایش می‌دود، همچون آتشی خاموش‌نشدنی که هرچه می‌کوشد زبانه‌اش فرو نمی‌نشیند. گاه احساس می‌کند از قافله‌ی عمر جا مانده، گویی جهان با شتابی بی‌رحمانه از کنارش گذشته و او هنوز در ایستگاهی متروک، حیران به راه می‌نگرد. نگاهش به دیگران پر از پرسش است؛ چگونه آنان چنین آسوده پیش می‌روند و او این‌گونه در جای خود فرو مانده است؟ هر روز او می‌گذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمی‌دهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار می‌کنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته‌ و می‌رون . گاهی در میان جمع، تنهایی‌اش دوچندان می‌شود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمی‌افتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش می‌خواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز می‌شود از این بی‌قراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کم‌نور، اما واقعی.

او در میانه‌ی روزهایی ایستاده است که نه آرامش گذشته را دارند و نه آینده امید را وعده می‌دهد. بی‌قراری در رگ‌هایش می‌دود، همچون آتشی خاموش‌نشدنی که هرچه می‌کوشد زبانه‌اش فرو نمی‌نشیند. گاه احساس می‌کند از قافله‌ی عمر جا مانده، گویی جهان با شتابی بی‌رحمانه از کنارش گذشته و او هنوز در ایستگاهی متروک، حیران به راه می‌نگرد. نگاهش به دیگران پر از پرسش است؛ چگونه آنان چنین آسوده پیش می‌روند و او این‌گونه در جای خود فرو مانده است؟ هر روز او می‌گذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمی‌دهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار می‌کنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته‌ و می‌رون . گاهی در میان جمع، تنهایی‌اش دوچندان می‌شود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمی‌افتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش می‌خواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز می‌شود از این بی‌قراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کم‌نور، اما واقعی.

شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بی‌بنیاد زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش ز کاسه‌ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟ که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟ ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز می‌بینم که لاله می‌دمد از خونِ دیدهٔ فرهاد مگر که لاله بدانست بی‌وفاییِ دهر که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد بیا بیا که زمانی ز مِی خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد نمی‌دهند اجازت مرا به سِیرِ سفر نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
حافظ

دوستت دارم. نه از آن سبب که در من نوری افروخته باشی، که به آن سبب که تاریکی‌هایم را تاب آوردی.

او به من زخم می‌زد و من به همه می‌گفتم در چشمانش معصومیتی بی‌مثال وجود دارد. عشق آدم‌ها را احمق می‌کند، شاید هم ناباور.

انگار زمان در زندگی‌ام از حرکت ایستاده است. روزها یکی پس از دیگری می‌گذرند، بی‌آنکه تفاوتی میانشان باشد. هر صبح چشمانم را می‌گشایم، نه برای آغاز، بلکه برای ادامه‌ی سکونی که نامش زندگی‌ست. غم چنان در رگ‌هایم ریشه دوانده که حتی نفس کشیدن، تلاشی بی‌ثمر می‌نماید. کارهایم بر زمین مانده‌اند، رؤیاهایم غبار گرفته‌اند و من تنها نظاره‌گر گذر روز و شبم، بی‌آنکه اراده‌ای برای همراهی با جهان داشته باشم. گویی زندگی‌ام در انتظار چیزی‌ست که بازنخواهد گشت.