Saved Messages
رفتن به کانال در Telegram
1 963
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
1 964
Repost from Fuck This Channel️
آدمی احساس میکنه یه جای نامعلوم گم شده درحالی که وسط خونه نشسته و پا روی پا انداخته.
1 964
Repost from محمّدِامین
من از آن دستهی کسانی هستم که همیشه دوست دارند چیزهای جدید یاد بگیرند؛ نه برای اینکه یادگرفتن خوب است، قشنگ است، ملیح است و این حرفها.
من دوست دارم یاد بگیرم چون حس میکنم خیلی چیزها در دنیا هست که میتواند پازل ناقص شخصیتیام را تکمیل کند و من آنها را ندارم.
چیزهای ارزشمندی که از انسانهای ارزشمند یاد گرفته میشوند و تا قبل از آن فقط توهم داشتن و بلد بودنشان را داشتم نه خودشان را.
1 964
Repost from اَبــوتُـراب
گناه براى غير گناهكار نيز شوم است.
اگر گناهكار را سرزنش كند، به آن مبتلا مىشود،
اگر از او غيبت كند، گناهكار شود
و اگر به گناه او راضى باشد، شريک وى است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهربانترین انسان تاریخ فرمود ✨
1 964
شاید تنها یک آغوش میتوانست ما را نجات بدهد. اما ما نشستیم و بحث کردیم. اینکه آنروز حق با کداممان بود چه اهمیتی داشت؟
1 964
همه فکر میکردند باران برای گلهای رز میبارد اما او میدانست میبارد تا قبری که بیکس بود را شسته باشد و همین دانستنها چقدر تاریکی او را متفاوت کرده بود.
1 964
میبینی؟ مثل ستاره پخشمان کردهاند در این صفحهی سیاه که هرکداممان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلا هستیم.
1 964
شما آدمها با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در دورهای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم. جواب اشتیاقم را با آزار دادید، و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلّماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
1 964
او فقط در ذهنم باقی مانده؛ مثل لکهای روی دیوار که هرچه دست میکشی، محو نمیشود. اما خاطرهها بیجاناند، نه بوی نفس دارند و نه چشمشان به در خیره میماند. خاطره دلتنگ نمیشود؛ این منم که مثل سگ ولگرد دور همان جای خالی میچرخم و گمان میکنم هنوز گرمایی از او مانده. اما او فقط یک سایه است. سایهها هیچوقت برنمیگردند، حتی شاید هیچوقت هم واقعاً نبوده باشند!
1 964
Repost from محمّدِامین
آن کسی که خدا برای تو میفرستد، تو را چنان دوست خواهد داشت که گویی رسالتاش همین است.
1 964
گمان میکردم از آن دسته آدمهایی هستی که میتوان کنارش غمگین بود و با خیالی آسوده سوگواری کرد. اما تو هم از آنهایی بودی که درکی از عمق رنج ندارند. برای درک ماهیت رنج، باید آن را زیسته باشی.
1 964
همهچیز برایم زیادی آشناست. آشنایی زیاد، کسالت است. نمیفهمم جهان مزهی مقوا میدهد یا دهانم.
1 964
همدست کسی نباش که آسیب زدن به تو برایش کار سختی نیست. نگاه میکنم و میبینم گاهی در موقعیت آسیبزننده من هم به آن آدم یک چاقوی بُرندهتر دادهام که بهتر تکهپارهام کند. نه برای اینکه از زخمهای تازه و دردهای جدید لذت میبرم. فقط بهخاطر اینکه اغلب وقتها مراقب خودم نبودهام و انگار کسی هم بهم یاد نداده قسمتی از خودمراقبتی همین کاری نکردنهای بهموقع است؛ همین عقبنشینیها. اما بهجایش گاهی قلبم را رو به دیگری گرفتهام و گفتهام بفرما، اگر فکر میکنی با پاره کردن قلبم، اوضاع بهتر میشود میتوانی امتحانش کنی. موضوع این نیست که دیگران حق دارند به تو آسیب بزنند یا نه، مسئله این است که خودت کجا بایستی؟ کنار آن شخص و درحال محکم کردن انگشتهایش دور چاقویی که رو به قلبت گرفته؟ و لابد بهسادگی این همدستی را با ازخودگذشتگی و فداکاری اشتباه میگیری؟ اینها را به خودم گفتم؛ البته بعد از آنکه فهمیدم مراقبت کردن از خودم وقتی پا به دنیاهای کوچک و بزرگ دیگران گذاشتهام چقدر مهم است.
1 964
او سالها سخن گفت، نوشت، گریست، اما کلماتش دیگر به جایی نمیرسیدند. سکوتی سنگین بر جانش افتاده بود، سکوتی شبیه شبهای بیفردا. در نگاهش هشداری خاموش به جا مانده بود، هشداری که کسی به آن دقت نمیکرد. سکوتش پر از فریاد بود، فریادی که تنها کسی میتوانست بشنود که بلد باشد هشدار را نه در واژهها، که در لرزش دستها و در سایهی نگاه بخواند. نشانههایی پراکنده از فرسودگی در وجودش باقی بود، برای آنکه اگر کسی اندکی دقت کرد، بفهمد که دیری نیست که در این خاموشیها تمام شود.
