Saved Messages
رفتن به کانال در Telegram
2 453
مشترکین
-424 ساعت
-77 روز
+48130 روز
آرشیو پست ها
2 453
زیاد با حرفهایی که بهم میزنن تنها میمونم. زیاد با حرفهایی که بهت میزنن تنها نمون
2 453
خیلی چیزها را نمیشود شعر کرد. غمهایی هست که هیچوقت هیچکس پیش دیگری از آنها حرفی نزده و واژههایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشدهاند. بیهوده با هم سخن میگوییم و انتظار فهمیده شدن داریم. آدمیزاد، عمیقا تنهاست
2 453
میگفت دوست داشتن آدمها یعنی خواستن اونها به همون شکلی که واقعاً هستن، تیره، زیبا، زخمی، شکسته، ادامه دهنده
2 453
نمود فیزیکی غم همیشه اشک نیست. گاهی اون دم و بازدم عمیقیه که بعد یه فکر سراغت میاد
2 453
من دریافته بودم که خوشبختی، ربطی به اتفاقات بزرگ ندارد. احساس خوشبختی، بیشتر به جزئیات روزانهی آدمیزاد مربوط است
2 453
من فهمیدهام خوشبختی ربطی به اتفاقات بزرگ ندارد، احساس خوشبختی، بیشتر به جزئیات روزانهی آدمیزاد مربوط است
2 453
سرانجام، تو هم یک روز از منظرگاهی که من دارم، به موضوع نگاه میکنی -البته نه دیگر موضوع من.- بسیار از تو ممنون میشوم اگر قضاوتت دربارهام تا آن روز به تعویق بیفتد
2 453
و در نهایت، دست از همه چیز کشیدم.
نه به خاطر ضعف، بخشش یا حس رهایی. من خطرناک و خسته شده بودم و اگر غم، تنها یک چیز را به من یاد داده باشد، این است که گاهی باید رها کنی تا خوشبخت شوند.
و متاسفانه من همیشه خودم را یک غم بزرگ دست و پا دار یافتم، ادامهدار و مهلک.
و حالا دلخوشی اندکم از آنجاست که میدانم از تو دورم، از آدمها دورم، از هرکسی که در زندگیاش هنوز احساسی را زنده نگه داشته.
من از اینکه به هیچ کس آسیبی نمیرساندم به این زندگی بیدلیل امیدوار بودم و هرگز برایم مهم نبود که غمم، که سردم، و هر روز دور از تو و آدمها، در حال مرگ
2 453
و در نهایت، دست از همه چیز کشیدم.
نه به خاطر ضعف، بخشش یا حس رهایی. من خطرناک و خسته شده بودم و اگر غم، تنها یک چیز را به من یاد داده باشد، این است که گاهی باید رها کنی تا خوشبخت شوند.
و متاسفانه من همیشه خودم را یک غم بزرگ دست و پا دار یافتم، ادامهدار و مهلک.
و حالا دلخوشی اندکم از آنجاست که میدانم از تو دورم، از آدمها دورم، از هرکسی که در زندگیاش هنوز احساسی را زنده نگه داشته.
من از اینکه به هیچ کس آسیبی نمیرساندم به این زندگی بیدلیل امیدوار بودم و هرگز برایم مهم نبود که غمم، که سردم، و هر روز دور از تو و آدمها، در حال مرگ
2 453
همهچیز ناگهان آزارش میداد و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه میشد
2 453
و اما دربارهی تو، جنگی میان مغز و قلبم رخ نداد. آنها یکصدا یک چیز را میخواستند، برگشتنات
2 453
Repost from Saved Messages
روحِ من تشنهٔ محبت است.
به من چیزی فراتر از دوستت دارم بگو. دوستت دارم برای من مانند میوهٔ بیرون زده از باغ است!
برای من، پوستت را بشکاف و مرا در میان استخوانهایت جای بده و به من، به خشم بگو تو اینجا را غصب کردهای! به من بگو که اشغالگر هستم! به من بگو و در چشمهای من فریاد بکش که آنجا فقط و فقط وطن من است، و مرا با خود ببر.
2 453
با لبخند از من پرسیده بودی که آیا همهی جهان، همین رنگهای مرده است؟ عزیزدلم، یک روزی یک شخصی بر سیاه و سفید دنیای تو رنگهای زنده خواهد پاشید، شخصی که بعدها از او به نام عشق یاد خواهی کرد
2 453
همیشه فاصلهی زیادی بود بین آنچه میخواستم، و آنچه که میتوانستم. و من همهی عمر در همین فاصلهی کوچک که به چشمهای تو بستگی داشت، گیر افتاده بودم
2 453
عزیزکم
از آنکه هر مصیبتی سرانجام در مقابلم به چهرهی تو در میآمد، ناراحت نباش. من تو را به روشهای دیگری هم به یاد میآورم که در آنها، از خودت هم زیباتری
2 453
تفاوتمان در آن بود که آنها برای زندگیشان سعی میکردند و ما برای زنده ماندنمان
