ru
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Открыть в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Больше
1 950
Подписчики
+224 часа
+97 дней
+1630 день
Архив постов
خیلی وقته حس میکنم کانال نیاز به یه رویه‌ی جدید داره منتها ایده‌ی خاصی ندارم. شما دارید ؟ :))

دیگر تقلا نمی‌کنم. پذیرفته‌ام و تسلیم شده‌ام. اما این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیده‌ام. درونم آشوب است. تن‌ام زخمی‌است آن‌گونه که انگار مجروح هزار نبرد بوده‌ام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده. حالا سپر انداخته‌ و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آن‌گونه که می‌خواستم شکوهمند نباشد.

داستان دست‌ها
داستان دست‌ها

02 Daghe Del.mp313.86 MB

من رویای عشقی را در سر می‌پروراندم که چیزی بیش‌ از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود.

آدم ضعیفی نبود. اما دیگر حوصله‌ی سختی‌ها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود، به ندیدن، ندانستن و رفتن، برای همیشه

خدا یک شب تو را در سینه‌ی من زاد، باور کن یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن تو مثل هرچه که هستی، در درون من نمیگنجی! مرا ویرانه کردی خانه‌ات آباد، باور کن

خدا یک شب تو را در سینه‌ی من زاد، باور کن یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن تو مثل هر چه هستی در درون من نمیگنجی مرا ویرانه کردی خانه‌ات آباد، باور کن

از یادگار بودن‌مان پرسیدم. گفت سال‌ها بعد شبی احساس میکنی در تو ترانه‌ی زیبایی‌ست که هر چه می‌کنی، آن را به یاد نمی‌آوری. بگذار آن ترانه‌ی محو، یادگار ما باشد

‏خانه خواستی به‌ آغوش کشیدمت
‏خانه خواستی به‌ آغوش کشیدمت

در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می‌خواهد که کسی او را دوست داشته باشد. از همه‌چیز و همه‌کس حتی از وجود خود بیزار است. مثل اینکه تمام نیروها و رشته‌های زندگی را از او بریده‌اند، نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن. دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشه‌ای بنشیند و به نقطه‌ی ثابتی خیره شود، یا اینکه صورت اشک‌آلود خود را در متکا فرو برد و به هیچ‌چیز، حتی غصه‌اش، نیندیشد 📚 شوهر آهو خانوم

شکیبایی هنگام شنیدن سخن نیش‌دار، شجاعت است امام حسن مجتبی علیه‌السلام

‏زندگی چیزی شبیه چرت زدن هنگان غروب است. ناگهانی، سنگین، تلخ، تاریک، بدخلق، کوتاه و معذب.

وفا چه اسم غریبی، کجا شنیده‌امش؟

«این خبط شما، آرزوی من است.»
«این خبط شما، آرزوی من است.»

در آغوشم بگیر و نجاتم بده. قاتلی به دنبال من است که گاه گاه در آینه‌‌ها می‌بینمش.

درآغوشم بگیر و نجاتم بده. قاتلی به دنبال من است که گاه گاه، در آینه‌ می‌بینمش.

سینم سنگینه. کاش هیچی این شکلی که الآن هست نبود.

ظهور عشق، احترام است.

آیا همچنان مرا دوست خواهی‌ داشت اگر اندوه‌ گا‌ه‌گاه مرا از نزدیک به تماشا بنشینی؟ و یا خشمی که گاهی از فنجان طاقتم سرریز می‌شود؟ آیا همچنان مرا دوست خواهی‌ داشت اگر بدانی گاهی شرارت عظیمی تمام مرا تسخیر می‌کند؟ اگر ببینی در دریای اضطراب شناورم وقت‌هایی که به بن‌بست می‌رسم؟ یا اگر بدانی چه ساده لج می‌کنم، کم می‌آورم، و مشت می‌کوبم به دیوار استیصال. آیا همچنان، مرا دوست خواهی ‌داشت؟

Saved Messages - Статистика и аналитика Telegram-канала @secure_message