Saved Messages
Відкрити в Telegram
1 962
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-1830 днів
Архів дописів
1 962
تخصص و مهارتم برای معاشرت و همصحبتی با انسانها رو به پایانه. فرقی هم نمیکنه هر مکالمهای و با هر کسی
1 962
من هر لحظه در حال جنگیدن با ملال و رخوتم. یک لحظه پیروزم و یک لحظه مغلوب. اگر شما از من بپرسید حالت چطور است؟ میگویم عالی. بهتر از این نمیشود؛ دو دقیقه بعد اگر بپرسی، ممکن است جواب بدهم که این دنیا دیگر به درد نمیخورد! امید و توانی نمانده و همگی باید به گریه بنشینیم
1 962
Repost from پَناه
حزن، میراث قوم ماست. از زمان واقعه کربلا تا به امروز ما محزون هستیم؛ این داستانِ جدیدی نیست. در عشق ما نیز حزن هست؛ در وصالمان، در مرگمان و حتی در شادیمان نیز حزن هست.
1 962
فکر میکنی فراموش کردهای و برایت تمام شده است اما با کوچکترین نشانه و یادآوری از گذشته، دوباره به قعر چاه نامیدی سقوط میکنی و با این حقیقت روبهرو خواهیشد که هرگز، نجات نخواهی یافت.
1 962
اینجا مدام زندگی میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم.
1 962
در تاریکی یکی از شبها، زیر نور ماه، و در بین ستارگان، مرا محکم در آغوش کشید و گفت "که کاش هیچوقت، هیچچیز مرا از آغوشت جدا نکند"
1 962
تمام تو را از بر میدانم. همانی که هیچگاه نخواهم بوسید و چه قدر عذابآور خواهد بود که هنوز میتوان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان، صبور، بیپایان، عمیق، ما بیفایده
1 962
در آینه به خود مینگریست و زمزمه میکرد که حق ما این نبود، بود؟ و در پاسخ دادن به خود حیران میماند
1 962
لحظهای هست بعد از بوسه، همان وقتی که لبها از هم جدا شدهاند و روحت مشغول مزه مزه کردن طعمی است که چشیده.
لحظهای هست بعد از بوسه، که پیکرها از هم کمی فاصله میگیرند و چشمها جایگزین لبها میشوند. آن چشم در چشم شدن، آن درهمآمیختگی شهوت و شرم، آن نگاه ناپایدار و لرزان، به گمانم تمام جان رابطه است.
1 962
و نمیدانستم که آیا این اندوه است که ما را به فکر وا میدارد، یا تفکر است که ما را اندوهگین میکند؟
1 962
Repost from محمّدِامین
زندگیاش را خلاصه در چیزهایی میدید که دوستشان میداشت. کتابهایش، موسیقیهایش، عطر قهوههای صبحگاهش و آدمهای مورد علاقهاش.
اگر هر کدام را از او میگرفتی انگار دنیا را روی سرش آوار کرده بودی؛ مخصوصا آدمها را.
1 962
به آسمان خیره مانده بود. گفتم ماه را دوست داری؟
گفت بله. و همچنین خورشید و ستارگان را. اما فکر میکنم بیش از همهی اینها دریا را دوست داشته باشم. افسوس، از غرق شدن میترسم.
گفتم، گمان کنم همهی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی میترسیم و به او خیره ماندم
1 962
من چراغارو خاموش میکنم و میرم که بخوابم و امیدوارم صبح که بلند میشم، طویلهای به اسم اسرائیل دیگه وجود خارجی نداشته باشه.
1 962
Repost from ندانستم
مشکل من این است که نمیتوانم خودم را در یک جمله خلاصه کنم. تمام چیزی که میدانم این است که چه کسی نیستم. بین بیشتر مردم توافقی پنهان وجود دارد که خودشان را با محیط هماهنگ کنند. من اما همیشه میخواهم علیه آن محیط طغیان کنم؛ برای همین است که وقتی سینما میروم و پرده تاریک میشود با تمام وجود دلم میخواهد یک کتاب باز کنم و بخوانم.
