fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram
1 962
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1830 روز
آرشیو پست ها
می‌دانی در آن سال‌ها، چگونه شکست‌ را تحمل می‌کردم؟ در غمگین‌ترین روزهای سال به ضعیف‌ترین احتمال پیروزی‌ام با تو و کنار تو فکر می‌کردم. حضور تو، دلیل بود. حجت، انگیزه، توان، شعف

وقتی شخصیتی خیال‌پرداز همانند من، با واقعیت‌ رو به رو می‌شد، تمام زندگی‌اش را زیر آوار می‌دید

بعد از آن همه جنگ، خیلی چیزها معنایش را از دست داد؛ که یکی از آن‌ها پناه‌گاه بود
بعد از آن همه جنگ، خیلی چیزها معنایش را از دست داد؛ که یکی از آن‌ها پناه‌گاه بود

دو سه روزه که بهم پیام می‌دن و می‌گن تو چرا اینقدر جدی و خشکی. گفتم این رو از بقیه هم بپرسم ببینم چطور به نظر میام مگه؟ به نظر شما آیا من خشک و جدی هستم؟! https://t.me/HarfinoBot?start=50ed6fe20bf5de7

زمانی که ناراحت بودم، به او گفتم نمی‌خواهم او را ببینم. پس چراغ‌‌ها را خاموش کرد و در کنارم ماند

وای اگر آخر این قصه‌ی پائیز آذرش بی‌تو به یلدا برسد ...

بخشی از وجود او در درون من زنده ماند و بخشی از وجود من، برای همیشه با او مرد

از تو فقط اندوه فراوان برای من به جا ماند، مانند پای قطع شده‌ی مردی در جنگ

مبتلا به چیزی هستیم که گریه، درستش نمی‌کند، فریاد جبرانش نمی‌کند و صبر، حلش نمی‌کند. تمام چیزی که ما نیاز داریم، پذیرفتن و رها کردن است

من درگیر کارم و بی‌حوصله، شماها چرا کم‌فروغ شدید؟ https://t.me/HarfinoBot?start=50ed6fe20bf5de7

امام جعفر صادق علیه السلام: بُکی الحُسَینُ علیه السلام خَمسَ حِجَجٍ، و کانَت امُّ جَعفَرٍ الکلابِیةُ تَندُبُ الحُسَینَ علیه السلام و تَبکیهِ و قَد کفَّ بَصَرُها. بر حسین علیه السلام پنج سال گریسته شد. امّ جعفر کلابی (امّ البنین)، برای حسین علیه‌السلام مرثیه می‌سرایید و می‌گریست تا این که چشمانش نابینا شد. - الأمالی للشجری: ج ۱، ص ۱۷۵ ‌

زندگی‌اش به یک مستی ادامه‌دار بدل شده بود. دائما تلو می‌خورد و نمی‌دانست به کجا می‌خواهد و یا خواهد رفت

زندگی‌اش به یک مستی ادامه‌دار تبدیل شده بود. دائما تلو می‌خورد و نمی‌دانست به کجا خواهد رفت

‏پناه‌گاهی می‌‌خواستم امن و آرام، به اندازه‌ی شیب کم شانه‌ات

Repost from N/a
نمی‌دونم چی نجاتم می‌ده، دلم می‌خواست که تو

به هرچیزی نوک می‌زد که طعم واقعیت را بچشد. بعد‌ها فهمید تمام واقعیت همین است، زندگی را تکه تکه چشیدن

به هرچیزی نوک می‌زد که طعم واقعیت را بچشد. بعد‌ها فهمید تمام واقعیت همین است، زندگی را تکه تکه چشیدن

نوشته بود "درحالی که میلم به سمت پنهان کردن بعد مذهبی‌م حتی از خودمه، درحالی که شصت‌بار به سمت مراسم سوق داده شدم و نرفتم، درحالی که در بی‌معنا‌ترین مختصات خودم ایستادم، دستم خورد به این مداحی و گیرم انداخت"