سونــــــــ🌙ــــایـ
سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همهی رمانهای منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بیپناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام سونــــــــ🌙ــــایـ
کانال سونــــــــ🌙ــــایـ در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 65 778 مشترک است و جایگاه 311 را در دسته کتب و رتبه 4 936 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 65 778 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 23 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 811 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -28 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.10% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.75% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 699 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 10 367 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 36 است.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور
پایان خوش🌱
همهی رمانهای منتشر شده:
@saralnovels
دلیار فایل کامل
اروانه آنلاین
سونای انلاین
سوران آنلاین
قلب مرده، جان بیپناه به زودی....
کپی پیگرد قانونی دارد ❌️”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 24 ژوئن, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 24 ژوئن | 0 | |||
| 23 ژوئن | +33 | |||
| 22 ژوئن | 0 | |||
| 21 ژوئن | 0 | |||
| 20 ژوئن | 0 | |||
| 19 ژوئن | 0 | |||
| 18 ژوئن | +300 | |||
| 17 ژوئن | +667 | |||
| 16 ژوئن | +560 | |||
| 15 ژوئن | +68 | |||
| 14 ژوئن | 0 | |||
| 13 ژوئن | 0 | |||
| 12 ژوئن | +37 | |||
| 11 ژوئن | +175 | |||
| 10 ژوئن | +51 | |||
| 09 ژوئن | +41 | |||
| 08 ژوئن | 0 | |||
| 07 ژوئن | +359 | |||
| 06 ژوئن | 0 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | 0 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | +1 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
| 2 | sticker.webp | 284 |
| 3 | - پسرهی بیرگ! زنتو تو خیابون جمع میکنی یا بدم جمعش کنن؟
حاجی زیر بازوی ساچلی را گرفته بود که با پای گچ گرفته لیلیکنان که میآمد تسبیح فیروزهی حاجی را هم تکان میداد!
- چی شده حاجی؟
اصلا حوصلهی مریضداری نداشت آنهم این جوجهتیغی پررو که فقط مایع دردسر بود!
حاجی تغریبا دخترک را پرت کرد روی کاناپه.
- تو به این موتورسواری یاد دادی پسر؟
دانا بهسرعت دوید پشت پنجره، موتورش نبود!
- نکنه با موتور من؟؟
دخترک تخس بیادب! با آنکه پایش توی گچ بود از پشت سر حاجی برایش شکلکی درآورد.
- بهخدا بلد بودم حاجی اون ماشینه اومد جلوم...
صدایش مظلوم اما آن چشمهای دریده را فقط دانا میشناخت و بس!
- بسه! هی بهت گفتم دختر فلان دکتر و فلان مسئول! دست گذاشتی رو این آبرومو بردی! حالا اگه برای موقعیت سیاسی من...
برای او که داشت، لهش میکرد ولی حالا وقتش نبود باید اول حاجی را ساکت میکرد.
- بسه حاجی! موقعیت تو به من و زنم ربط نداره به آدمات بگو اینقدر زن منو تعقیب نکنن.
مکثی کرد، از درون داشت منفجر میشد! موتور ملیاردی خوشگلش... آخ!
- شام بمون حاجی!
ساچلی از قصد نالهای کرد.
- وای خدا پام... خیلی درد داره آقاجون، مسکن میخواد!
- لاالهالاالله! دانا جلوی اینو نگیری خودم اقدام میکنم خود دانی!
صدای بلند به هم کوبیده شدن در حیاط شانههایش را بالا انداخت، از وقتی این دختر را آورده بود رفت و آمد حاجی همین بود، طلبکار و حق به جانب!
- من تو رو میکشم، کبودت میکنم ساچلی!
جای ترسیدندخترک پای گچ گرفته را با تخسی روی میز جا داد.
- خیلی برات عزیز بود گفتم برات خرابش کنم بد کردم؟
- فکر کنم گلدون یادگار مادرت خیلی برات عزیز باشه عزیزم نه؟
مثل خودش پوزخندی زد و گلدان را از روی کنسول جلوی آینه برداشت...
- اون نه! اون نه دان...
- بندازم؟
- نه تو رو خدا، ببین هرچیمو میخوای خورد کن غیر اون!
لیلی کنان داشت میآمد سمت دانا، ریزه بود، نصف او هم نه! کمتر! ولی زبان داشت به چه درازی!
- بگو غلط کردم!
- غلط کردم ببین! اون مال مامانمه، تنها یادگاریشه!
رسیده بود به او، باز چشمانش را کرده بود پر از مظلومیتی که نداشت! حیلهگر کوچک!
سرش را آنقدر بالا گرفته بود که باز هم تاثیر بگذارد روی دانا.
- ببین غلط کردم دیگه، بدش آفرین...
- نوچ! برو عقب ببینم... دخترهی کنه! فکر نکن اینجوری میتونی منو...
روی یک پا ایستادن ساچلی را طوری خسته کرده بود که توان ایستادن نداشت مخصوصا با دردی که پای توی هوایش داشت.
سرش گیج رفت و دنبال تکیهگاهی که نیفتد...
پیراهن دانا همانا و آوار شدنشان روی زمین همانا...
- گلدون شکست!
دانا به واسطهی شغل پدرش قلدر دانشکده هنره طوری که همهی دخترا روش کراش دارن، البته خودشم بدکش نمیاد هرکسب رو یه دور امتحان کنه! این وسط حاجیجون هم هر دقیقه یه دختر براش نشون میکنه، فلانالممالک و بهمانالسلطنه! ولی سر یه سوءتفاهم، دانا درست مجبور به ازدواج با دختری میشه که باهاش کل انداخته، دانشجوی ترم اولی که... ساچلی توی رمان معرف حضورتون میشه دیگه...
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk | 217 |
| 4 | - تپلی بیا برات پیتزا خریدم!
ملوک صدایش را پایین آورد و آرام گفت:
- آقا فکر کنم ایوا خانم چون توی سن بلوغ هستن، بهشون میگید تپلی ناراحت میشن!
جاوید بی تفاوت خندید و پیتزاها را از جعبه بیرون کشید.
با سر به اتاق ایوا اشاره زد:
- این بچه تو سن بلوغه؟
ملوک با ناراحتی چشم بست و سری تکان داد.
چه میگفت از پریود شدن یتیم حاج محراب به پسر عمویش؟
- شما هفتهای یه بار میاید عمارت... من همش پیششون هستم متوجه میشم.
جاوید دوباره با بیخیالی خندید.
دخترک پنج سال بود با او زندگی میکرد.
خودش به مدرسه میبردش.
برایش خوراکی میخرید.
عطر و شامپوهای دوست داشتنیاش را.
کیف و عروسک های صورتی رنگش را.
هیچ نشانهای از بلوغ در دخترک تپلی دوست داشتنیاش ندیده بود.
جاوید دوست داشت وقتی تپلی صدایش میزد و او جیغش به هوا میرفت.
با صدای پر خنده بی تفاوت به ملوک دوباره صدا بالا برد:
- تپلی؟ بیا شام آوردم.
ملوک با تاسف سر تکان داد.
میدانست آقای عمارت دخترک را همیشه به چشم بچهای میبیند که پنج سال پیش سرپرستیاش را به عهده گرفته.
اما او از دل ایوای هفده ساله باخبر بود.
می.دید چطور وقتی جاوید تماس میگیرد و میگوید امشب عمارت است چطور میدود و به خودش میرسد.
میدید چطور از وقتی جاوید تپلی صدایش میکند، سعی میکرد رژیم بگیرد با اینکه دخترک یک پر گوشت بیشتر روی استخوان هایش نبود و فقط به خاطر صورت گرد و گونههای برجستهاش جاوید تپلی خطابش میکرد!
- سلام.
جاوید با لبخند سمتش چرخید:
- سلام به روی ماه نشستت تپل...
با دیدن ایوا حرفش نصفه ماند و اخمهایش کم کم در هم رفت.
ملوک میدانست الان تیر خشمش مستقیم به او اصابت میکند!
ایوا جانش آب رفته بود!
نسبت به هفتهی قبل تا این هفته به خاطر رژیمش تقریبا دخترک نصف شده بود!
جاوید با غیظ، هشدار آمیز به ملوک نگاه کرد:
- ملوک؟ این بچه چرا انقدر لاغر شده؟
ملوک سری تکان داد.
چه می گفت وقتی آقای عمارت اصلا در آن فازها نبود!
میگفت چون تو دخترک را تپلی خطاب میکنی یک هفتهی گذشته، لب به آب و غذا نزده تا لاغر شود و به چشم تو بیاید؟
جاوید از جا برخاست و دست ایوا را گرفت.
با خودش سمت مبل برد.
روی مبل نشست و ایوا را روی پاهایش نشاند.
دستش را دور کمرش حلقه کرد و یک قاچ از پیتزای درون بشقاب سمت دهانش گرفت:
- بخور ببینم جوجهم. تو چرا انقدر آب رفتی تپلی؟
ملوک میدانست جان جاوید بند جان ایوایش بود.
اما به چشم زن نگاهش نمیکرد و همین عذاب الیم بود برای دخترک...
ایوا صورتش را سمت مخالف چرخاند و لب زد:
- نمیخوام.
جفت ابروی جاوید بالا پرید.
دخترک یک مرگش شده بود!
- پیتزای گوشت قارچ که دوست داری خریدم...
ایوا سرش را به چپ و راست تکان داد و با بدقلقی گفت:
- گفتم نمیخوام! من دیگه فست فود نمیخورم!
پریود شده بود.
جاوید خبر نداشت از بلوغ زدنش.
به خاطر هورمونهایش، اخلاق بی ثباتش، دچار نوسانات بیشتری هم شده بود!
جاوید پیتزا را درون بشقاب انداخت و از چا بلند شد.
- باشه... نخور جوجهم. دعوا نداریم که تپلی.
ایوا چشمش را برهم فشرد و از بین دندان هایش غرید:
- به من نگو تپلی!
جاوید غش غش خندید.
لپ های آب رفتهاش را کشید و گونهاش را محکم بوسید:
- تو چوب کبریت هم بشی باز تپلی منی!
ایوا اخم کرد و رو برگرداند.
جاوید از کیفش سرکلیدی توت فرنگی صورتی را که برای ایوا خریده بود بیرون کشید و سمتش گرفت.
- بیا ببین اینو... شبیه خودته! لپاشو ببین!
ایوا عصبی جیغ کشید:
- مگه من بچم برام عروسک میخری هنوز جاوید؟ من کجام شبیه اینه؟ اه... همهش با کارات دیوونه م میکنی...
و کفری سمت اتاقش رفت و در را محکم برهم کوبید.
جاوید بهت زده سمت ملوک چرخید.
- این چش بود؟
ملوک بی حرف نگاهش کرد.
جاوید سرکلیدی را روی میز انداخت و سمت اتاق ایوا رفت.
در را یک ضرب باز کرد:
- ایوا میخوام دلیل این رفتارتو....
با دیدن ایوا که شلوارش را درآورده بود و بستهی نواربهداشتی در دستش، وسط اتاق خشکش زده بود، حرف درون دهانش ماسید.
بزاق دهانش را فرو داد و نگاهش را بهت زده چندبار روی ایوا و بستهی صورتی درون دستش چرخاند.
دخترکش کی انقدر بزرگ شده بود که بلوغ بزند؟
کی بلوغ زده بود که او نفهمیده بود؟
دستش روی دستگیرهی در سر خورد و بهتزده نالید:
- آخه تو کی پریود شدی بچه؟
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0 | 111 |
| 5 | #پارت_۵۹۸
_میدونم از زنایی که سینه گنده دارن و اندام ساعت شنی خوشت میاد...میدونم با زنای کار بلد و همسن خودت میپری ولی من ازت کوچیکترم باشم زنتم...
با بغض و غصه حرفامو بهش زده بودم ولی اون انگار گوشی برای شنیدن حرفام نداشت و اصلا منو جدی نمیگرفت...بالاخره که چی؟
من کی بودم براش؟
دختری که به قول مادرش بخاطر یه اشتباه به پسرش قالبم کرده بودن؟
میخواست تا کی به این بی توجهیاش ادامه بده؟
نزدیکتر اومد انگار که با یه بچه حرف بزنه گفت
_عزیزم آروم باش تو الان حالت خوب نیست...من الان میرم قرار کاری دارم...وقتی برگشتم در موردش مفصل حرف میزنیم شامتو کامل بخور...به بتول گفتم پیشت بمونه...اگه تونستی تستم بزن...
بی توجه بود به حالم به خواسته هام...قطرات اشک از صورتم سرازیر میشد...
مقابلم ایستاد مهربون نگاهم کرد...
_خودتو اذیت نکن...الان نمی فهمی داری با آیندت بازی میکنی...پانزده سال اختلال سنی کم نیست ...تو کنکور میدی موفق میشی...میری پی زندگیت...
با دستاش اشکامو پاک کرد...با غصه گفتم
_تو شوهر منی...من قرار نیست جایی برم رادان...بهم توجه کن مثل سمانه...مثل سمیرا...مثل بقیه زنایی که به چشمت میان...هرچی بخوای بهت میدم...هرکاری بخوای برات میکنم...من دوستت دارم...
و جواب اون بعد اونهمه گریه و زاری و حرف فقط لبخند بود ،هیچوقت عشقمو نفهمید...من عاشقش بودم و اون فقط منو یه دختر بچه میدید...وقتی اسم سمانه رو صفحه گوشیش افتاد فهمیدم که چه قرار کاری داره...من از غصه دق میکردم...
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
#پارت_۷۶۳
_صدای خنده زنی به گوشم رسید...دست از طراحی کشیدم...
از جا بلند شدم و اتاقو ترک کردم...آروم سمت پذیرایی قدم برداشتم...رادان اومده بود؟
با دیدنش اونم تو اون وضعیت خون تو رگام خشک شد انگار
رادان با بالا تنهای لخت روی مبل لم داده بود و زنی رو پاهاش نشسته و داشت باهاش حرف میزد...
_اینجا چخبره؟
زنه با شنیدن صدام هولزده بلند شد
_رادان تو که گفتی کسی خونه نیست؟
با اخم روی مبل نشست تلاشی برای پوشیدن پیراهنش نکرد...فکر میکردم چون امشب برنمیگرده اصرار داشت با بتول برم نگو میخواسته خونه رو خالی کنه...یکی از پیراهنای خودشو پوشیده بودم و جز پیراهنش چیزی تو تنم نبود...
_مگه بهت نگفتم با بتول برو...چرا حرف گوش نمیدی چشم سفید؟
بهشون چشم غره رفتم...دستمو به کمرم زدم...
_من زنتم...از خونه خودم برم که زنای خیابونی رو بیاری اینجا؟
زنه با شنیدن این حرفم بهش برخورد...سمتم قدم برداشت
_انگار که زبونت درازه...از اون دختر بچه های لوس و ننری...خودم میتونم تربیتت کنم...
رادان فریاد زد
_گورتو گم کن از اینجا صبا...بهش دست بزنی دستتو قلم میکنم...اون شیدا نیست که صاحاب نداشته باشه و زیر کتک بگیریش...
زنه با شنیدن حرفای رادان بیشتر بهش برخورد...سمتش رفت و بعد برداشتن کیفش و کوبیدنش رو بازو رادان از خونه خارج شد...
زل زده بودیم تو چشمای هم...باید یکاری میکردم باید تیر آخرو میزدم...
دستم سمت دکمه های پیراهنم رفت و سمتش قدم برداشتم...
من خواهانش بودم مطمعنم اونم منو میخواد...
#اختلاف_سنی #بزرگسال #عاشقانه
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0 | 120 |
| 6 | - چرا فقط من پوشکشو عوض کنم؟ تو هم باباشی وظیفته!
با صدای بلندی گفت و جمع تو سکوت سنگینی فرو رفت.
آتحان آروم سرشو سمت دخترک کنار دستش چرخوند.
- نمی بینی الان وسط جلسهام؟ چه پوشکی چه کشکی؟!
فکش سخت شده بود از این بیحرمتی اما همه سعیشو کرد تا جلوی مرداش مراعات زن کم سن و سالش رو بکنه!
دخترک با چشمای ترسون نگاهش میکنه اما میگه:
- من طرفدار حقوق مساوی بین زن و مردم. دو... دو ساعت پیش من پوشک دخترمونو عوض کردم، حالا نوبت توئه خان!
مرد دندون روی هم سایید و به مردای قبیلهاش که دور تا دور سالن نشسته بودن و بخاطر مکالمه بین اون و زنش سر پایین انداخته بودن، نگاهی کرد و دوباره نگاهشو به زن ریزه میزه اش داد.
آروم و پچ پچوار غرید:
- یادت رفته کی جلوته بچه؟ شایدم دلت به چهارنفر دورمون خوشه، فکر کردی اگه دورمون پر باشه یعنی نمیتونم فیتیله پیچت کنم؟!
هوس شیطنت از چشمای نورا رفت و چونهاش لرزید که خشم آتحان رو بیشتر کرد.
- نچکه اشکت جلو جمع که روزگارت سیاهه!
- آ..آتحان!
- گمشو برو اتاقمون یه کم دیگه میام ببینم چه مرگته!
دخترک از جا میپره و سمت اتاقشون میره...
هیچکس جرات نداشت به این مرد بگه بالای چشمت ابروئه، اونوقت اون بلندبهش گفته بود جلسهشو با مردای تفنگ به دستش ول کنه و پاشه پوشک بچه عوض کنه!
لعنت به چند پیکی که تو حواس پرتی آتحان خورد و باعث این جسارت مسخره شد...
وای که اگر کسی میفهمید، زن خان مست شده و همه این چرت و پرت گفتناش از سر مستی بوده!
وای که اگر آتحان میفهمید...
https://t.me/+0LcWv3nOCKBlNTZk
غضبناک درو پشت سرش می بنده و وارد اتاقشون میشه.
نورا با دیدنش قدمی رو به عقب برمیداره و لرزون اسمشو صدا میزنه:
- آتحان!
آتحان نیشخند میزنه و برخلاف چشمای عصبیش میگه:
- کوچولوی شیرینم؟
نورا گول لحن مهربونشو نمیخوره، این مرد دوستش داشت اما کارش اشتباهتر از این حرف ها بود که حالا آتحان بخواد قربون صدقهاش بره!
الکی که نبود، به رئیس و بزرگ قبیله جلوی همه بیاحترامی کرده بود!
با نزدیک شدن آتحان تند می گه:
-ببخشید... ببخشید... غلط کردم!
مرد ابرو بالا میندازه و چونه ی ظریف همسرشو می گیره.
- چی می گفتی عروسکم؟ پس طرفدار حقوق مساوی بین زن و مردی هان؟!
نورا چیزی نمونده بود اشکش بچکه. عجب غلطی کرد که اون چند پیکو خورد!
حتی یه استکانم نمیشد اما باعث شد یادش بره با مردی که همیشه بوی خون و باروت میده، هیچوقت نمیشه شوخی کرد!
- شو... شوخی کردم!
آتحان فشاری به چونه ی ظریف میده.
- شوخی نه غلط اضافه کردی خانومم. مثلا خواستی با پوشک بچه عوض کردن از من کار بکشی؟ مگه من کم این کارو کردم؟ یادت رفته کی بزرگت کرده بچه؟!
اشک های نورا می چکن.
داره سکته می کنه که نکنه یه وقت آتحان بوی الکلو از دهنش بفهمه!
- ببخشید.
آتحان پوزخند میزنه و بیتوجه ادامه میده:
- البته پوشک که چه عرض کنم. یادت رفت کی اولین بار برات نواربهداشتی...
نورا اینبار از خجالت جیغ می زنه:
- نگووو... بس کن!
صورت زیادی سرخ دخترک آتحانو نرم می کنه.
میدونست همین حالا همه ازش توقع دارن یه درس درست حسابی به زنی که آدابشونو زیرپا گذاشته بده، اما اینجوری که نورا مثل بچه ها پشت دستشو به صورتش می کشه و اشک هاشو پاک می کنه، نمیتونه خودشو کنترل کنه و نرم میشه.
- خیلیخب... بیا اینجا ببینم انقدر سر هر چیزی گریه نکن.
دستاشو دور دخترک می پیچه و اونو بین بازوهایش حبس میکنه.
میخواد نازش بده اما با بوی الکلی که از دخترک تو بینیش میپیچه، خشکش میزنه و چشمای سرخشو میدوزه به صورت همسرش که فقط نیم ساعت ازش غافل شده بود!
فقط نیم ساعت لعنتی...
- چه غلطی کردی نورا؟!
https://t.me/+0LcWv3nOCKBlNTZk
https://t.me/+0LcWv3nOCKBlNTZk
#صحنهدار #قبیلهای #متاهلی | 277 |
| 7 | -سرتو میذاری رو قلبم یاد برادرزادم میفتی؟
خودمو تو بغل عموی جوون شوهرم جمع کردم... همون که تو تصادف مرده بود و قلبشو به عموش داده بودن!
-سامان خدابیامرز واسه گذشته بود آقا برزین!
تنش کوره ی آتیش شد و زیر گوشم غرید:
-پس چرا هنوز به من میگی آقا برزین؟! من شوهرتم محرم تنتم موژان!
سرمو تو سینش فشردم و اشکم در اومد
-محرممی ولی هنوز باهات غریبی می کنم!
با شنیدن این حرفم خون جلوی چشماشو گرفت
-غریبی میکنی چون من خاک برسر این همه مدت مثل داداشت بغلت خوابیدم ولی دیگه بسه!
با استرس عقب کشیدم که چنگش تو موهام فرو رفت گرمی لباشو که حس کردم...🥺❌🔥
https://t.me/+qaKFNzNyzfkzNGVk
https://t.me/+qaKFNzNyzfkzNGVk | 2 902 |
| 8 | _به والله که چشمات دین و ایمونم و برده خانومم نمیخوای روبندت و کامل برداری!
خجالت زده نگاه کوتاهی به شوهرم که تا قبل عقد حتی یکبار ندیدمش کردم.
_آقا شاهبد آخه...
_دلبرکم عقدی و شرعی مال من شدی گناهه قشنگی هات و ازم پنهون کنی
دستش گوشهی روبندم و لمس کرد
در مقابل شوهر گنده بک جذابم زیادی ظریف بودم
_ازم نترس فرح
روبندم که کنار رفت خیرگی نافذ نگاهش ضربان قلبم و بالا برد و گونه هام رنگ گرفت
_حرفم و پس میگیرم باید ازم بترسی قربونت روی ماهت بشم
بهم نزدیک تر شد که...😍❤️🔥📵
https://t.me/+pCj3ShMTF9kwYzU0
https://t.me/+pCj3ShMTF9kwYzU0 | 1 686 |
| 9 | _به والله که چشمات دین و ایمونم و برده خانومم نمیخوای روبندت و کامل برداری!
خجالت زده نگاه کوتاهی به شوهرم که تا قبل عقد حتی یکبار ندیدمش کردم.
_آقا شاهبد آخه...
_دلبرکم عقدی و شرعی مال من شدی گناهه قشنگی هات و ازم پنهون کنی
دستش گوشهی روبندم و لمس کرد
در مقابل شوهر گنده بک جذابم زیادی ظریف بودم
_ازم نترس فرح
روبندم که کنار رفت خیرگی نافذ نگاهش ضربان قلبم و بالا برد و گونه هام رنگ گرفت
_حرفم و پس میگیرم باید ازم بترسی قربونت روی ماهت بشم
بهم نزدیک تر شد که...😍❤️🔥📵
https://t.me/+pCj3ShMTF9kwYzU0
https://t.me/+pCj3ShMTF9kwYzU0 | 1 408 |
| 10 | sticker.webp | 4 960 |
| 11 | _ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن
سرپرست گفت و چمدونم رو سمتم هل داد
با غصه گفتم
_ این وقت شب از اینجا تا روستا به سختی بلیط پیدا میشه خانم نبوی،
میشه حداقل یک امشب رو بمونم؟
_ نه دخترجون دست من نیست
گفت و برای اینکه اصرار بیشترم رو نشنوه سریع در رو بست
ناامید سمت محوطه راه افتادم
اکثر دخترا همونجا منتظر کسی که قرار بود دنبالشون بیاد نشسته بودن.
همه یکی رو داشتن جز من که نمیدونستم امشب رو باید کجا سر کنم.
چندتا از همکلاسی هام دور هم جمع شده بودن
با دیدنم شیدا زودتر از بقیه گفت
_ عه گلبرگ تو هنوز نرفتی؟
کی میاد دنیالت؟
سمانه گفت
_ گلبرگ که اینجا کسی رو نداره
باید زنگ بزنه ببینه از دهاتشون یکی پیدا بشه بیاد شهر یا نه
بقیه با این حرف سمانه خندیدن و من بغ کرده نگاهم رو دزدیدم
حق با سمانه بود و حتی نمیتونستم انکار کنم
شیدا دوباره گفت
_ ما امشب میریم هتلِ داداش ساحل،
داره میاد دنبالمون
میخوای تو هم بهش بگو شاید قبول کرد
قبل از من رویا زودتر جواب داد
_ معلومه که ساحل قبول نمیکنه
اون از گلبرگ خوشش نمیاد
بعدشم همینجوری هم معلوم نیست داداشش قبول کنه
چه برسه که گلبرگ هم اضافه بشه
هر کس یه چیزی میگفت که همون لحظه ماشین خارجی آبی رنگی جلوی محوطه ایستاد
رویا از جا پرید
_داداشِ ساحله
بالاخره اومد
ثانیه ای بعد مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد
با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم
من این مرد رو میشناختم!
سام پژمان، مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟
بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
تو این مدت هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم
رویا دستی به موهاش کشید و زودتر از بقیه سمتش رفت
بقیه هم بلند شدن و منتظر موندن
رویا با عشوه گفت
_ سلام آقای پژمان، ما آماده ایم
ببخشید زحمت دادیم
تابی به گردنش داد و با ناز اضافه کرد
_ فقط فکرنکنم هممون توی ماشین شما جا بشیم چون وسایل هم داریم
سام با همون گره بین ابروهاش نگاهش کرد و گفت
_ گلبرگ کجاست؟
با شنیدن اسمم از زبونش متعجب نگاهش کردم
با من کار داشت؟
رویا با پوزخند گفت
_ نه گلبرگ با ما نیست، دوستای ساحل ما هستیم
و به خودش و سمانه و شیدا اشاره کرد
سام پژمان اینبار عصبی توپید
_ من به دوستای ساحل چیکار دارم؟
گفتم گلبرگ کجاست؟
منتظر جواب رویا نموند
سر چرخوند و ناگهانی با دیدن من که دور تر از اونها گوشه ای ایستاده بودم با قدم های محکم سمتم اومد
مات موندم
من رو میشناخت؟
دسته چمدونم رو گرفت و با نگاهی به سر تا پام گفت
_ چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری
بازوم رو گرفت و مقابل چشمهای متعجب و ناباور همکلاسی هام همراه خودش سمت ماشینش کشید
بالاخره زبون به لکنت افتاده ام رو تکون دادم و پرسیدم
_ ک..کجا؟
چمدونم رو توی ماشینش گذاشت و در جلو رو برام باز کرد و کوتاه گفت
_ میریم خونه من گلبرگ...
https://t.me/+gIgD8ue8IqBjZjQ0
https://t.me/+gIgD8ue8IqBjZjQ0
https://t.me/+gIgD8ue8IqBjZjQ0
گلبرگ دختر روستایی معصومی که برای درس خوندن به شهر اومده، دخترک دبیرستانی صفر کیلومتری که خیلی چیزها رو بلد نیست و همه دوستاش مسخرهاش میکنن غافل از اینکه همین معصومیت و زیبایی خاصش چشم سهامدار مدرسهشون که مرد جوون و جذابیه رو میگیره و یک روز که با ماشین شخصی جلو همه میاد دنبالش...❤️🔥 | 3 321 |
| 12 | _از صدای سکسای آقا میترسی خورشید که گوشات و گرفتی؟
خورشید به مرد آرام و بی خیال کنارش نگاه کرد، سر تکان داد، ترس داشت... صدای ضجهی زنهایی که به تختش می برد...
_الان تموم میشه... نترس...
جلیل راست می گفت، صدا خوابید، طبق معمول حالا داد می زد که بروند زن بدبخت را بیرون بیاورند.
_اون مریضه اقا جلیل؟ از زنا خوشش نمیاد مگه نه؟
جلیل لیوان شربتی را که برای عباس درست کرده بود را جلوی دختر گذاشت، دستور بود که او همیشه شربت را ببرد.
" جلیل! بیا اینو ببر... لعنت بهش..."
_بیا خورشید، دختره اومد بیرون ببر برای عباس ، فقط تو خلقشو خوب می کنی.
عباس حق داشت با دیدن دخترک ملوس و مهربان عمارت آرام شود، چه کسی فکر می کرد که دختربچهای آواره یک روز بتواند بشود ارامش عباس؟
_دلم به آقا میسوزه... از این بیسکوییتام ببرم؟ دوست داره، خودم پختم.
سعی کرد سر دخترک گرم بشود که تن کبود زن امشبی را نبیند، عباس مریض بود!
_چندتا براش بذار...یکم ببین باهات حرف میزنه؟ وگرنه کل بچه ها فردا دم تیرشن.
هیچ چیز خطرناکتر از عباس ارضا نشده نبود، این را همه می دانستند.
_کاش می شد براش کاری کرد...
سینی کوچک را برداشت، دخترک بزرگ شده بود، زیبا...جلیل این روزها کمی می ترسید، یوقت دخترک هوایی نشود...
_تو عباس و با این اخلاق برزخیش خیلی دوست داری خورشید؟
گونه های دخترک گل انداخت، عباس بداخلاق را دوست داشت.
_با من که بداخلاق نیست آقا جلیل...
" خورشید؟!"
بالاخره صدایش کرده بود، جلیل اشاره کرد که برود، حداقل با هر کسی بدخلق بود ، هوای خورشید عمارتش را خیلی داشت.
_اومدم آقا عباس...
بلیز شلوار دخترانه ای را که او از ترکیه برایش خریده بود به تن داشت، می دانست دوست دارد هر چیزی میخرد را دخترک بپوشد.
_کجایی؟ اب جوش برام میاری؟
ربدوشامبر ابریشمی سیاه رنگش را پوشیده بود، سیگار را روی زمین انداخت و لهش کرد.
_بوی گند میاد اینجا... پنجره رو باز کنم... اب جوش میخواین؟
فقط خورشید و آرامشش بود که می توانست او را به لبخند زدن وادار کند.
_بهش میگن بوی سکس...پنجره رو باز کن.
دخترک را سالها کنار خودش نگه داشته بود، میان کلی مرد ولی کسی حق نداشت چیزی به او بگوید.
_هر چی هست بوی گندیه... من قدم نمی رسه این بیلبیلکش و باز کنین...
مردانه و ریز خندید، دخترک چرا قد نمی کشید؟
_کوتوله موندی خورشید...
دست دور کمر دخترک گرفت تا بلندش کند... چیزی درونش انگار فوران کرد، دستش بی حواس به سینه های خورشید خورده بود...
_کوتوله خوبه دیگه، فرز و سبک... براتون بیسکوییت درست کردم... نصفه شب...
لرز به تن عباس انداخته بود... بوی پوستش... ظرافتش...
_از من نمی ترسی خورشید؟
باز سیگاری آتش زد، حق نداشت به خورشید اش نظر داشته باشد.
_راستش یوقتایی میترسم...این صداها ترسناکن...من گوشامو می گیرم.
نفس حبس کرد، اگر این دخترک مهربان نبود این چند سال که هربار بعد از ارضا نشدن با کلمات و اداهای شیرینش او را آرام کند...
_خورشید؟
دخترک سعی کرد خودش را بالا بکشد برای بستن پنجره، نمی توانست... روسری کوچکش را سفت کرد،انگار با این کار قدش بلندتر میشود...سرما اتاق را گرفت...
_اخ خورشید بمیره که کوتوله مونده... یه لا لباس تنتونه مریض میشید...
همان قسمت اول کافی بود که غیض کند.
_بتمرگ سرجات خودم می بندم.
او را بین خودش و پنجره گیر انداخت، یک لحظه بود...اندام سفت مردانه اش به دخترک خورد...
_آقا ... چی شده... این...
دست دخترک به مردانگی اش خورده بود... عباس از جا پرید، او اخم کرد و خورشید نگران نگاهش کرد...
_گمشو بیرون خورشید...
دخترک بغض کرد. زیادی چشم و گوش بسته نگهش داشته بود و حالا اگر نمی رفت...
_عصبانیتون کردم؟ درد دارین؟... برم حوله گرم بیارم؟...
صورت در هم کشید، باز هم درد امان عباس را برید، ارضا نشدنهای پی در پی ...
_جلیل... بیا خورشید رو ببر تا کار دستش ندادم...
https://t.me/+KCRjg8tMb-FjMzk8
https://t.me/+KCRjg8tMb-FjMzk8
https://t.me/+KCRjg8tMb-FjMzk8 | 2 251 |
| 13 | - شورتتو دربیار بده بهم.
چشمم از تعجب گرد شد و لب زدم:
- این جا؟ جلوی مادرت؟
نیشخندی زد و گفت:
- مگه دنبال هیجان توی سک.س نبودی؟
درار ش.ورتتو، پاهاتم باز کن از هم.
لب گزیدم و نگاهم چرخید سمت آشپز خونه ی اوپن که مادرش مشغول آماده سازی شام بود.
دامن پام بود، کم پاهام رو باز کردم و به سختی لباس زیرم رو پایین کشیدم و گذاشت جیبش.
- حالا بیا بشین روی پام.
چرخیدم سمت آشپزخونه و با عجز نالیدم:
- مامانت میبینه.
دستم رو کشید و مجبورم کرد تا روی پاش بشینم.
- دامنتو بنداز رو پات، فکر میکنه عادی نشستی و نمی فهمه چه خبره؟!
نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:
- آخرش بااینهمه رابطه اگه حامله ام نکنی قطعا مامانت مچمونو میگیره.
دستش نشست دو طرف کمرم و پچ زد:
- یکم جا به جا شو، درست بشین روپام.
لبم رو گاز گرفتم، کاری که می خواست انجام دادم و...
https://t.me/+FP6QaVqRsqVlNTQ0
https://t.me/+FP6QaVqRsqVlNTQ0
https://t.me/+FP6QaVqRsqVlNTQ0
#مختص_به_بزرگسالان 💦 | 3 251 |
| 14 | زن صوریش یه دخترِ کوچول موچوله بغلیه که بدجور دلبری میکنه براش...🤭😋
https://t.me/+DHS3oNClKcQwNTk0
همه چیز از یه سفته شروع شد!
روزی که زنم رو طلاق دادم و برای مهریهاش نزول کردم. به جای بدهیم مجبور شدم اون دختره رو عقد کنم... قرار بود امانتی باشه پیشم تا سفته هامو بگیرم.
قرار نبود عاشقش بشم... قرار نبود دل ببندم به دختری که امانت بود اما...
https://t.me/+DHS3oNClKcQwNTk0
پسره مثل سگگگگ عاشق زن صوریش میشه و دختره با دلبریاش هر شب...🔥🔞😍 | 3 925 |
| 15 | _به والله که چشمات دین و ایمونم و برده خانومم نمیخوای روبندت و کامل برداری!
خجالت زده نگاه کوتاهی به شوهرم که تا قبل عقد حتی یکبار ندیدمش کردم.
_آقا شاهبد آخه...
_دلبرکم عقدی و شرعی مال من شدی گناهه قشنگی هات و ازم پنهون کنی
دستش گوشهی روبندم و لمس کرد
در مقابل شوهر گنده بک جذابم زیادی ظریف بودم
_ازم نترس فرح
روبندم که کنار رفت خیرگی نافذ نگاهش ضربان قلبم و بالا برد و گونه هام رنگ گرفت
_حرفم و پس میگیرم باید ازم بترسی قربونت روی ماهت بشم
بهم نزدیک تر شد که...😍❤️🔥📵
https://t.me/+pCj3ShMTF9kwYzU0
https://t.me/+pCj3ShMTF9kwYzU0 | 415 |
| 16 | sticker.webp | 109 |
| 17 | _ بچهات دیشب پیتزا خورد بالاخره؟
گفته بودم ۲۰۰ تومن بیشتر بدن بهت
معذب پچ زدم
_ بله خریدم براش ، دستِ شما درد نکنه آقای ماهدی
از حقوق ماه جدیدم کم کنید لطفا
با خندهای کثیف از کنارم رد شد و همزمان دستشو روی باسنم کشید و پچ زد
_ راههای قشنگتریم هس برای جبران!
وحشتزده پشت دستگاه کارخونه نشستم و مشغول کارم شدم
لرزون پچ زدم
_ هیش... هیش هیچی نبود
توهم زدی توهم زدی
صدات در بیاد اخراجت میکنن
شاید اتفاقی دستش کشیده شد....
بغض کرده مشغول کارم شدم که گوشیِ دکمهای قدیمیم لرزید
با همون بغض سنگین جواب دادم
_ بله؟
_ از مهدکودکِ دخترتون تماس میگیرم
همین الان تشریف بیارید اینجا لطفا
نفسزنان از پشت دستگاهِ کارخونهای که در اون کارگری میکردم کنار اومدم
نگران پرسیدم
_ چی شده؟ دخترم خوبه؟
من سرکارم بهم مرخصی نمیدن خانم
صدای جروبحث و دعوا از پشت خط میاومد
تماس قطع شد
وحشتزده دستگاه رو خاموش کردم و سمت اتاقک سرکارگر دویدم
دیدن دوبارهاش برام مثل مرگ بود
اما چاره ای نداشتم!
_ آقای ماهدی؟ میشه من امروز یکم زودتر برم؟
با چشمای کثیفش بدنمو از نظر گذروند
_ یکم؟! ساعت ده صبحه!
پنج عصر تعطیلیه
بغض کرده نالیدم
_ باید برم مهدکودک بچم
فردا در عوض تا ده شب میمونم
تسبیحش رو روی میز انداخت و نگاهش خیرهی سینههام موند
معذب خودمو جمع کردم که برگهی مرخصی رو امضا کرد و زیرلب گفت
_ تو جون بخواه خوشگله!
دستمو برای گرفتن برگه دراز کردم اما رهاش نکرد
_ فرداشبم میمونی اما نه تو کارخونه
میای اتاق نگهبانی پشتِ کارخونه
اگر اوکیه که بفرما ، اگر نه مرخصی بی مرخصی
بغض کرده به زمین خیره شدم
دخترکم تو مهد زمین خورده بود؟
نکنه برده باشنش بیمارستان؟
نکنه...
آروم میون گریه نالیدم
_ کثافت! مرخصی نمیخوام
از فردا میرم دنبال کار جدید
سمت در برگشتم و هم زمان صدای فریادشو میشنیدم
_ هرزه فکر کردی خبریه؟
اینجا با التماس بهت کار دادن
از فردا شکم بچهی بی پدرتم نمیتونی سیر کنی
بغض کرده کیفمو برداشتم و به سرعت سمت در رفتم
کارگرها انگار با نگاهشون قضاوتم میکردن
_ اگر خراب نبودی که شوهرت ولت نمیکرد با بچه آواره بشی!
قلبم انگار آتیش گرفت
هق هق کنان از کارخونه بیرون دویدم و دربست گرفتم
بخاطر این دربست باید چند روز پیاده میرفتم تا پولش جبران بشه؟
زیرلب میون گریه با خودم پچ زدم
_ شوهرم ولم نکرد
خودم رفتم
رفتم چون دیگه نمیتونستم تحقیرشم
چون احمق بودم
چون روز اول که حاجبابا گفت تو نمیتونی این مردو عاشق کنی گفتم میتونم
وقتی حاجخانم گفت این مرد دلش گیرت نیست گفتم گیرش میدم!
صدای هقهقم بالا رفت و تو دلم نالیدم
_ رفتم چون میدونستم مردی که منو نمیخواد بچمم نمیخواد
شاید اگر میفهمید حاملم...
به خودم تشر زدم
_ اگر میفهمید مجبورت میکرد سقطش کنی!
هرچند صدایی تو مغزم نالید
"ارسلان عاشق بچه بود ، مخصوصا دخترکوچولو"
تاکسی مقابل مهدکودک توقف کرد
_ چقدر شد؟
_ نود و دو تومن
با حسرت اسکناس ۱۰۰ تومنی رو دادم بهش و لب زدم
_ بقیهاش بمونه پیشتون
همون ۸ هزارتومنم برام با ارزش بود اما نگران بچم بودم...
سمت مهد دویدم
صدای دعوا هنوزم میاومد
چشم گردوندم و دخترکمو روی صندلی با صورت اخمو دیدم
وحشت زده درآغوش کشیدمش و چشم بستم
_ دورت بگردم... نصفه جون شدم من
صدای مربی مهدش عصبی بود
_ خانم محترم! دخترتون با مدادرنگی زده تو چشم یکی از پسرای بزرگ تر
عموی بچه اومده رضایت نمیده
میگه باید زنگ بزنیم پلیس
بهت زده نالیدم
_ دختر من فقط سه سال و نیمشه خانم
چه پلیسی؟!
_ من نمیدونم! چشم صدرا ممکن بود کور بشه
خودتون با عموش صحبت کنید رضایت بگیرید
صدرا...
اسمِ برادرزادهی ارسلانم ، صدرا بود
آروم پچ زدم
_ کجان؟
_ تو اتاق کنار
هاوژین به بغل آروم وارد اتاق شدم
پسربچهای حدودا ۶ ساله روی صندلی بود و مردی پشت به من داشت با دستمالکاغذی صورتشو تمیز میکرد
هاوژین بغض کرده نالید
_شَدرای بیادب!
خوب کلدم زدمت
بازم میزنم
به سرعت هاوژین رو روی زمین گذاشتم و سرمو کنار گوشش گرفتم و غریدم
_هیس! این چه حرفیه؟!
من تورو اینطوری تربیت کردم؟
صدای مرد عصبی بود
عصبی و آشنا
آشنا
خیلی آشنا!
_خانم محترم شما و همسرتون چی یاد این بچه دادید؟!
آدم حتی سگشم تربیت میکنه!
هاوژین با غم زیر گریه زد
_ من شَگ نیستم عمو
شَدرا بهم گفت بابات مُلده!
شَدرا شَگه من دختر خوبیام ، بابامم نمُلده رفته مسافلت
وارفته با بدن لرزون صاف ایستادم و نگاهِ بهت زدهی آلپارسلان روم زوم شد
صداش انگار از ته چاه بیرون میاومد
_دلارای
نگاهش پایین تر کشیده شد
اینبار روی دخترک سهسالش که شباهت عجیبی به خودش و حتی به صدرایی که پسرعموش بود داشت
لبهاش به هم خورد و لب خونی کردم
_دخترم...
https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0
https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0
https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0 | 96 |
| 18 | -مطمئنی جواب آزمایشم مثبته ؟ یعنی من حاملهام ؟
نمیتوانم باور کنم.یعنی تمام دعاهایم جواب دادهبود.دستانم بیاختیار رو شکمم مینشینید.
-بله عزیزم سه ماهتونه
لبخند روی لبهایم سنجاق میشود.او هم لبخند میزند حین تحویل دادن برگه آزمایشم.
-ماه بعد ایشالا تعیین جنسیت
چشمک میزند.
-شوهرت دختر دوس داره یا پسر ؟
لبخند روی لبهایم خشک میشود و نمیدانم ریزی میگویم.هیچ وقت نگفته بود شاید میترسید ناراحتم کند.
-فکر نمیکرد مادر بشم
لبخند غمگینی میزند:
-پس برو خبرشو بهش بده
تمام مدت تا رسیدن به خانه ذوق دارم.دیشب گفته بودم امشب خانه نیستم حالا همهچی عوض شده بود.سر خیابان خانه تمام مواد مورد نیاز را می خرم.باید کیک درست می کردم با چلو گوشت خوشمزه از این فکر لبخند میزنم.
-پس حسابی میخوای داداشمو سوپرایز کنی ؟ باورم نمیشه پناه ؟
خواهرش بود.پای تمام راز هایم.
-منم باورم نمیشه
با ذوق میخندد.
-ولی داداشم خیلی خوشحال میشه میدونم
صدای ریز ریز خندهاش جان میبخشد به تن پراسترسم.نمیدانم چرا دلشوره عجیبی دارم.
-آخ خودا...همهجا بزنی داره بابا میشهها...
نزدیک آمدنش همین که صدای ماشینش را میشنوم با لبخند به سمت پنجره میروم اما با دیدن زنی که پیاده میشود از ماشین لبخندم خشک میشود.صدای لوندانهاش را ریز میشنوم
-اوفففففف....امشب چه شود
صدای شوهرم.نه خدایا ممکن نیست.
-عشق و حال تمام....
صدای کلید انداختن به در می آید و پشت بندش صدای زنانهای که پر استرس میپرسد :
-مطمئنی خونه نیست امشب ؟
-نه عشقم خودش گفت خیالت راحت
آمده بودم سوپرایزش کنم اما حالا من سوپرایز شده بودم
همین که کلید برق زدهمیشود با دیدنم مات میشوند.از سکوت و جاخوردگیش استفاده میکنم و بغض میکنم :
-ببخشید که امشب خونهام
نگاهش روی میز آماده و خوش رنگ میچرخد و دستس از دور بازوی ظریف زن میافتد و به سمتم می آید.
-پناه جان....
عقب میروم و کیفم را چنگ میزنماشکهایم صورتم را خیس میکند.
-من میرم عشق و حالتونو خراب نمیکنم
میروم دنبالم نمیآید....
غافل از برگه آزمایشی که زیر کیک مخفی کرده بودم
بخاطر تیکه از وجودش پیدایم میکند اما...
https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk
https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk
پارت اصلی رمان❌❌❌️
کپی ممنوع❌❌ | 43 |
| 19 | #Part_249
_جلوی مدرسهم. قندم بالا رفته نمیتونم از خیابون رد بشـ..ـم. میـ... میشه بیاین دنبالم؟
صدای لرزان دخترک را به زور شنید.
از آنطرف خط.
ابرو گره زد.
صدایی که همیشه پربغض و لرزان بود را.. شناخت.
دخترک کدوم گوری بود؟!
زنداداشِ کمسن 17 سالهاش که... فقط دو هفتهاس عقد او شده.
فقط یک روز دخترک را فرستاده بود خانهی مادرش.
در همین یک روز، دخترک را مجبور کرده بودند... با آن حال نزارش برود مدرسه؟!
صدای خیابان میآمد.
_نه. کار دارم. با اجازهی کی موبایل بردی مدرسه؟!
با تشرش، صدای دخترک لرزید.
_ به خدا هر روز موبایل نمیا..رم مدرسه. امروز از صبح سرم گیج میرفت. ترسیدم دوباره حا..لم بد بشه. برای همین آور...
کیان ابرو گره زد. بیحوصله.
دخترک وراج.
تصور کردنش سخت نبود.
با آن مانتو شلوار گشاد مدرسهاش که حتما.. خط زیر چانهی مقنعهاش کنار گوشش افتاده بود.
صورت مانند برفش میان مقنعهی سرمهای.
میداند با اینکه دخترک از پشت خط حرف میزند هم... باز سرش را بالا نیاورده بود.
با خجالت.
هرموقع میخواست چیزی بگوید، چانهی کوچکش میچسبید به سینهاش.
_بسه. کار دارم، دخترجون. من شوهر سینه چاکت نیستم. شوهرت شیش ماهه که تو قبر خوابیده. گذاشتم بیای خونهم تا زیر دست و پای ایل و تبار شوهرت لِه نشی.
حس کرد نفس دخترک رفت اما بیتوجه... غرشش.
با حرفش بغض دخترک سنگین تر شده بود.
همان شوهر مردهاش نازک نارنجی بارش آورده بود که دم به دقیقه زیر گریه میزد.
_یه بار دیگه بخاطر عذر و بهونهی الکی اسمت و روی گوشیم نبینم. صبح دیدم قرصات و خوردی پس الان قندت نرماله. خودت میری خونه. خونهی من. نه خونهی مادرت.
همینکه خواست تماس را قطع کند هق هق بیرمق دخترک.
_نـ..نه قطع نکنین. نیمساعته روی جدول وسط چهار راه وایسادم اما از سرگیجـ..ـه نمیتونم رد بشم. خیابون جلوی مدرسه خیلی بزرگه. امروز بیاین دنبالم دیگه بهتون زنگ نمیزنم به خد..ا.
فک کیان چفت شد.
بخاطر زن لوس کمسنش، آن مردکِ جهانبخش را بیرون از اتاقش معطل گذاشته بود.
_انقدر وسط خیابون زر زر نکن، هیوا. اگر تا نیم ساعت دیگه خونه نبودی، همونجا توی خیابون بمون. نیم ساعت دیگه زنگ میزنم به تلفن خونه. جواب میدی.
هق هق دخترک بالا گرفت اما بعد از چند ثانیه....
چشمِ مظلومی گفت.
با چشم لرزانش، بیاراده... کمی گرهی میان ابروهای کیان باز شد.
دخترک شیرین!
بعد از گذشت چند ثانیه و نیامدن صدایی از پشت خط، پیشانیاش نبض زد.
عصبی.
دخترک گیج یادش رفته بود تماس را قطع کند.
خواست موبایل را از کنار گوشش پایین بیاورد که...
به یکباره... با صدای هیع لرزان دخترک و...
بوق بلندِ یک ماشین از آنطرف خط...
"ادامهی پارت رمان🖤⬇️"
https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0
https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0
https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0
"پارت واقعی رمان"
کپی⚠️ | 62 |
| 20 | #پارت405
- شب سال تحویله پس زنت کو عمه جان؟
عمه خانوم متعجب سوال پرسیده بود که معید سمت خواهرش چرخید
- آیه کجاست مائده؟
مائده لاقید شانه بالا انداخت
- خونه دیگه... مگه قرار بود کجا باشه داداش؟
ناباور اخم هایش در هم رفته بود
- یعنی چی خونه؟ مگه قرار نبود همه باهم بیاید...
عمه خانوم بین حرفش رفت
- خودت کجا بودی که خانومتو نیاوری پسرجان؟
خودش؟ خودش خانواده ی خاله خانومش را آورده بود اما...
- باتوام زبون نفهم کجا سر خرو کج کردی؟! میگم
آیه رو چرا نیاوردید؟
لعنتی... عصبانی بود باورش نمیشد از صبح تا به الان نفهمیده بود دخترک را با خودشان نیاورده اند...
- چیشده مادر؟ چرا داد می زنی؟
کجا می آورد اون دختره رو! ما آبرو داریما...
من گفتم نیاد. موند خونه... ننداختیمش که کوچه!
تک خند معید عصبی بود
- زن منو از خونه ی خودش بندازید بیرون؟ چی میگی حاج خانوم! مگه من نگفتم باهم بیاید؟
مادرش به صحرای کربلا زد
- معید! به خداوندی خدا قسم بخوای طرف اون دختره باشی شیرمو حلالت نمیکنم. اون دختر قاتل بابات کجا بیاد بشینه جلو چشمم هان؟
کم دلم خونه که اسمش تو شناسنامه ی بچمه؟
بعد تعطیلات طلاقش میدی بره گمشه... آینه ی دق من خون بهاییشو نخواستم... همین نازی... حرف زدم با خالت اینا راضین... عین دسته ی گله دختره... معلومه بهت بی میلم نیست.
مات مانده بود. پس تمام این خوش خدمتی هایی که مادرش مجبورش می کرد انجام دهد بخاطر نازی بود...
که زنش را طلاق بدهد و او را بگیرد.
با برداشتن سوییچ مادرش از بازویش گرفت
- کجا معید؟ به خدا اگه بذارم بری... منه پیرزن و بکش بعد برو... چند ماهه مجبور شدم با اون قاتل...
معید غرید:
- بابای حرومیش قاتله نه خودش!
مادرش به سینه اش کوبید
- دختره جادوت کرده... یادت رفته بابای اون باعث شد بدبختی بکشیم. من کم مادری کردم برات؟ اگه آقات بود...
نفس زدن های مادرش و غش کردن هایش نمایش بود اما معید را ماندنی کرده بود
کمی بعد همه دور سفره ی هفت سین جمع شده بودند که با ترکیدن توپ گوشی اش زنگ خورد
دخترک بود
- سلام خوبی؟ عیدت مبارک!
صدای گرفته اش قلب معید را می فشرد که غرید:
- نمی دونستم نیاوردنت فردا برمیگردم خودم خونه!
دخترک آرام بود. آرام و تنها... بعد مردن پدرش تنها شده بود و فقط معید را داشت که دیگر انگار نداشت
- معید، عزیزم عیدت مبارک...
صدای نازی را خوب می شناخت. مادر معید گفته بود در همین سفر قرار بود نامزد شوند و دخترک...
- م...من مزاحم نشم سفر خوش بگذره زنگ زده بودم عید و بهت تبریک بگم، سال خوبی داشته باشی...
آرزوی سال خوب کرده بود برای معید بدون خودش و نمی دانست که این سال بدترین سال زندگی معید قرار بود باشد وقتی ثانیه به ثانیه اش را دنبال او می گشت...
#پارتواقعی
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk | 101 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
