𝘓’𝘈𝘯𝘰𝘮𝘢𝘭𝘪𝘦
رفتن به کانال در Telegram
«در غیابِ تکرار؛ آنجا که هنر آغاز میشود.» ✑ V . A N O M A L Y | #Lena ناشناس: https://t.me/harfmybot?start=952406874 اینستاگرام: https://www.instagram.com/nox.anomalie?stkn=YWk5dHJqdDJmeDlu
نمایش بیشتر659
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
659
بزرگترین دشمن انسان، قیافهی حقبهجانبی است که وقتی در جمع دیگران مینشیند به خود میگیرد؛ ما همه بازیگرانی هستیم که نقشِ آدمهای باهوش را برای هم جعل میکنیم.
ویتولد گُمبروویچ ـ خاطرات روزانه: ۱۹۵۳–۱۹۶۹
659
وقتی پیر میشوی، تازه میفهمی که بزرگترین هنر زندگی، بیاعتنایی به خیلی از چیزهایی است که روزی ارزشِ مردن داشتند.
مردی که میخندد ـ #ویکتور_هوگو
659
آدمها فکر میکنند غم مثل یک طوفان میآید و میرود، اما بعضی غمها مثل کفپوش خانهاند؛ هر روز روی آنها راه میروی و یادت میرود کی نصب شدهاند.
تصور کن زنده نباشم ـ آدام هاسلت
659
آدمها وقتی میمیرند تازه عزیز میشوند؛ انگار تنها راهِ محبوب شدن در این دنیا، خلاص شدن از دستِ نفس کشیدن است.
مرگ و پنگوئن ـ آندری کورکوف
659
ما همگی از زندگیِ واقعی فاصله گرفتهایم، همگی فلج شدهایم، هر یک کموبیش. از بس از زندگانیِ واقعی دور افتادهایم که گاهی از خودِ زندگی هم به خشم میآاییم و تحملِ دیدنش را نداریم، و به همین دلیل است که تاب نمیآوریم کسی دوستمان داشته باشد.
یادداشتهای زیرزمین ـ فئودور داستایوفسکی
659
مرگ مرا نگاه میکند از چشمهای اسبی که مرده است در کنار جاده، و من لبخند میزنم به مسافری که عجله دارد به جایی برسد که وجود ندارد.
دیوان تاشکند - گزیده اشعار فدریکو گارسیا لورکا
659
حالا دیگر نه از طوفان میترسم و نه از خلوتی که مثل تاجی سنگین، روی شقیقههایم نشسته؛ بگذار دنیا به کامِ کسانی باشد که از سایهی خودشان هم میگریزند. من در این انزوای بیرحم، قلمروی خودم را بنا کردهام.
659
دیگر حوصلهی اثباتِ خودم را ندارم؛ بگذار هر که خواست، این سکوت را به حسابِ غرور بگذارد. من در پسِ این دیوارهای بلند، یاد گرفتهام زخمههایم را خودم ببندم و از هیچکس، حتی طلبِ یک مرهمِ خشکوخالی هم نداشته باشم.
659
دیگر از پنهان کردنِ این سکوت خستهام؛ سکوتی که مثل یک تیغِ آبدیده، هر کس به حریمش نزدیک شد را در خود برید.
659
تولدها و مناسبتهای این دنیا مالِ آدمهاییست که به تقویمها دل خوش کردهاند؛ من سالهاست در تقویمِ خودم، روزی را جشن میگیرم که یاد گرفتم روی پای خودم بایستم و از سایهی هیچکس نترسم.
659
آدمها فکر میکنند کسی که حرفی نمیزند، چیزی برای گفتن ندارد؛ نمیدانند در این سینهی ساکت، طوفانیست که اگر سر باز کند، خاکسترِ تمامِ این جهانِ سطحی را به باد میدهد.
659
تنهاییِ من بیماری نیست؛ انتخابِ مقتدرانهی کسیست که فهمید خنجرِ آشنا، بُرندهتر از تیغِ بیگانههاست. اینجا در حصارِ امنِ خودم، به تماشای دنیایی مینشینم که زبانش را هیچوقت نفهمیدم.
659
659
برای من، رنج نه یک مقطع، که جغرافیای زیستن است؛ خانهای با دیوارهای دودزده که هر گوشهاش ردپای جنگی نابرابر با خودم به جا مانده.
659
من سالهاست که یاد گرفتهام در میانِ جمع، غریبهترین باشم؛ شبیهِ کسی که زبانِ این دنیا را از یاد برده و تنها به یادگار، نگاهی خیره و بیرحم با خود حمل میکند.
659
