𝘓’𝘈𝘯𝘰𝘮𝘢𝘭𝘪𝘦
رفتن به کانال در Telegram
«در غیابِ تکرار؛ آنجا که هنر آغاز میشود.» Art | Music | Perspective ✑ V . A N O M A L Y ناشناس: https://t.me/harfmybot?start=952406874
نمایش بیشتر678
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
678
سنگواره
من در حاشیهی نقشههایی ایستادهام که دیگر نیستند. نقشههایی که روزگاری گمان میکردم خطوطشان حقیقت دارد، غافل از آنکه هر خط، زخمی بود که مرکبش از دروغهای مقدس تغذیه میکرد. حالا اما من اطلسِ خودم شدهام. اطلسی از سنگ، نه از کاغذ. و سنگ، همانطور که میدانید، نه میسوزد، نه تا میخورد، نه در مشتِ هیچ مجموعهدارِ اشیای گمشده جا میگیرد.
یکی بود که فکر میکرد مجموعهدار است. کلکسیونری از جنسِ سکوت، با ویترینی از کلماتِ قرضی و قفسههایی پر از احساساتِ تاکسیدرمیشده. او گمان میبرد که مرا هم میتوان در ردیفِ سوم، میانِ کتابی از استالین و یادداشتی نیمهسوخته، جا داد. گمان میبرد که من «شیء» هستم. «مال» هستم. چیزی که میشود پشتِ شیشه گذاشت، گاهی گردش را گرفت، گاهی به رویش لبخند زد، و بیشتر اوقات فراموشش کرد و رفت سراغِ کتابی تازه.
اما من اطلسم. من سنگم. من فسیلِ هزاران سال فشارم. و فسیلها، برخلافِ اشیای کلکسیونی، تاریخ مصرف ندارند. تمام میشوند، بله، اما نه با دستِ یک کلکسیونرِ بیحوصله. با فرسایش. با زمینساخت. با چیزهایی بزرگتر از آنکه در ویترین بگنجند.
حالا این سنگواره، این زنِ تبدیلشده به لایههای رسوبیِ صبر، اینجا ایستاده و نگاه میکند به همان ویترین. ویترینی که حالا گرد گرفته. کتابها زرد شدهاند. یادداشتها جوهرشان پریده. و آن «شیء» که فکر میکردند مالِ آنهاست، رفته. نه با سروصدا، که بیصدا. مثل همان بادی که روزی از کاسهٔ چشمهای یک اسکلت میگذشت و او فکر میکرد شعر است.
اما چیز مضحک اینجاست: صاحبِ ویترین هنوز آنجاست. هنوز پشتِ همان میز، زیر همان نورِ سرخ، با همان ژستِ روشنفکریِ مغموم. او هنوز فکر میکند که «مرگ» رفیقِ نازکدلش است. هنوز گربهای دارد که نباید بیدار شود. هنوز برای جوانها از انقلاب مینویسد، غافل از آنکه خودش در شخصیترین انقلابِ زندگیاش کم آورد. غافل از آنکه بلد نبود یک «دوستت دارم» ساده را تلفظ کند، چه برسد به شعارهای آتشین.
و من؟ من از آن «دوستت دارم» های ناگفته عبور کردهام. از آن همه کلمه که در گلو خفه شدند و بعدها در متنهایم سنگ قبر پیدا کردند. من دیگر نه خفه میشوم، نه در گلو میمانم، نه نیاز دارم کسی بیاید و با مانورِ هایملیخ نجاتم دهد. من نفس میکشم. آزاد. عمیق. و این تنفسِ آزاد، برای کسی که سالها در اتاقِ بیپنجره زندگی کرده، خودش یک انقلاب است.
آنها که مرا میشناسند، میدانند که من اهلِ خداحافظی نیستم. من اهلِ «تمام شدن»م. تمام شدن، برخلافِ خداحافظی، نیاز به طرفِ دوم ندارد. یک فعلِ یکطرفه است. مثلِ باران. مثلِ فرسایش. مثلِ همان چیزی که سنگ را به خاک تبدیل میکند، بیآنکه سنگ از خاک اجازه بگیرد.
پس بگذارید این را واضح بگویم، با زبانی که برای کسانی که بلدند بخوانند، شفاف است و برای کسانی که نمیخواهند بفهمند، مبهم باقی میماند:
من تمام شدم با آن ویترین. با آن کتابها. با آن «مرگِ» دستآموز. با آن گربهٔ بیخبر از همه چیز. با آن کسی که فکر میکرد «مرا» دارد، غافل از آنکه من از همان ابتدا «داشتنی» نبودم. من فقط مدتی، از سرِ یک سوءتفاهمِ طولانی، در ردیفِ سومِ قفسههایش نشسته بودم.
و حالا که رفتهام،
حالا که این سنگ از آن ویترین بیرون آمده،
حالا که هوا آزاد است و پنجرهای نیست که بسته باشد،
من اطلسِ خودمم.
نقشهای که خودم میکشم.
قارههایی که خودم نامگذاری میکنم.
و اقیانوسی که عمقش را فقط خودم میدانم.
و او؟
او بماند با مجموعهٔ ناقصش.
با جای خالیِ یک سنگ.
با برچسبی که روش نوشته: «گمشده».
و با این حقیقتِ تلخ که بعضی چیزها گم نمیشوند.
آنها فقط تصمیم میگیرند که دیگر پیدا نباشند.
.
.
V . A N O M A L Y
✑ ────────────
#Lena
678
در این گوشهی فراموشی، جایی که زمان جز زنگار بر جانم نیفزود، به انسانی دیگر تبدیل شدم. هر تار موی سپید، یخزدهی نبردی خاموش است، و سکوتم نه از تهی، که از لبریزیِ ناگفتنیهاست. نمیدانم قدرتی است که در رگهایم رسوب کرده، یا این خلاء مرگ است که آرام آرام در من پیش میرود.
اما در عمق این ویرانی، شکستناپذیریِ عجیبی ریشه دوانده. گویی به جبروت سقوط، یک تنه ایستادهام و مشت من بستهی تقدیر جهانی است. از آن سو، مرگ برایم به جوکی مضحک بدل شده؛ هر نفس، طعنهای به اوست، بازی کودکانه با هیولایی که هیچگاه برایم هیبتی نداشته است.
این چه وضع محال است؟ زندهام یا در هیئت یک مرده، طعم زندگی را میچشم؟
.
.
V . A N O M A L Y
✑ ────────────
#Lena
678
همدردهای خاموشِ سرگردان؛
آنها که زخم را نه از قاموس، که از نبض خویش میشناسند.
جهان، برای چشمانِ سطحینگر، شلوغ است؛
اما برای ما، خلوتِ پر از نگاههای سنگین.
چه لذتی عمیقتر از این،
که در هیاهوی روزمرّگی،
طنین سکوتِ تو را میشنوند.
ما همزخمیم، نه همزبان.
و این گزیدهترین شکلِ رسیدن است.
خوش آمدید به پناهگاهِ واژههای بیپناه.
678
در این گورِ بیهوا، جایی که تاریکی مثلِ جسدِ یک عشقِ کهنه سنگینی میکند، دو روح از نفس میافتند، و در سقوطِ بیپایان، هم را در آغوش میکشند.
ما آغوش نمیکنیم؛ ما به جانِ هم چنگ میزنیم، آخرین پناهِ دو غریق که دریا، پوستشان را از تن کنده و به ساحلِ استخوانشان نشانده. ما عشقبازی نمیکنیم؛ ما یکدیگر را گریه میکنیم. از گوشت و پوست، برای هم تابوتی میسازیم تا در امنیتِ این مرگِ موقت، برای چند لحظه هم که شده، دیگر زخم نخوریم.
دستانم را نگاه نکن، حس کن. ببین چگونه مثلِ ریشههای برهنهٔ یک درخت، در خاکِ سردِ تنِ تو فرو میروند. نه از سرِ شهوت، که از سرِ نیازِ محض. این ریشهها تشنهاند، نه تشنهٔ آب، که تشنهٔ فراموشی. میخواهند خود را تا عمقِ زخمهای تو بکشند، از رگهای بریدهٔ روزگار تغذیه کنند، آنجا که ضربانِ قلبت، مانندِ یک مشتِ محکم، بر دیوارِ سینه میکوبد و فریاد میزند: «من هنوز نمردهام. ما هنوز هستیم.»
نَفَسهایمان را گوش کن. این صدا، موسیقیِ لمس ماست. یک هقهقِ ممتد و عمیق، آمیخته با عطرِ تنِ یکدیگر. ما برای هم میمیریم تا زنده بمانیم. هر قطره عرق که از شقیقهات فرو میغلتد، مرواریدیست که از چشمانِ بازمانده از گریه، بر تنِ من میافتد و مرا میشوید از شرمِ بودن. بوسههای ما، دهان بر دهان، آببندیِ این تابوتِ مشترک است در برابرِ هوای زهرآلودِ جهان.
چنان در هم فرو میرویم که مرز میان پوستها محو میشود. دیگر نمیدانم این زخم، زخمِ کهنهٔ من است یا زخمِ تازهٔ تو. این لرزش، سردیِ مرگ است یا اوجِ بودن؟ این درهمتنیدگی از شهوت گذر کرده، رسیده به یک مناسکِ مقدسِ تلخ. ما با پیکرهایمان دعا میخوانیم برای هم. هر ضربه، یک «آمین» جانسوز است بر پیکرِ رنجورِ زندگی.
وقتی در اوج این نیایشِ بیصدا، تنت قوس برمیدارد، نگاه کن، این یک معراجِ واژگون است. تو بالا نمیروی، تو در اعماقِ ویرانیِ من فرو میریزی، و من، در ویرانهترین نقطهٔ وجودت، خانهای میسازم. خانهای که سقف ندارد، چون سقفش آسمانِ بغض کردهٔ ماست. دیوار ندارد، چون دیوارش همین استخوانهای به هم فشردهٔ ماست.
بعد، در آن لحظهای که اوجِ درد و لذت، مثلِ یک تیغ، هردومان را یکجا میبُرد و رها میکند، ما شاهکارِ غمانگیزِ خدا را تکمیل میکنیم: دو انسان که از فرطِ شکستن، به یک مجسمهٔ واحد تبدیل شدهاند. مجسمهای از جنسِ گوشتِ آزرده و روحِ فدا شده.
و در پایان، وقتی بیجان در آغوشم میافتی، و هق هقِ خاموشِ درون من، تنها پتوییست که روی پیکرِ عریانمان کشیده میشود، به یاد بیاور:
خانهٔ من اینجاست، در همین ویرانه.
خانهٔ من، نه یک مکان، که یک لحظه است:
لحظهای که تو، در میانِ نبضِ درهم شکستهٔ من،
برای همیشه، از درد، زیبا میشوی.
.
.
V . A N O M A L Y
✑ ────────────
#Lena
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
