uk
Feedback
𝘓’𝘈𝘯𝘰𝘮𝘢𝘭𝘪𝘦

𝘓’𝘈𝘯𝘰𝘮𝘢𝘭𝘪𝘦

Відкрити в Telegram

«در غیابِ تکرار؛ آنجا که هنر آغاز می‌شود.» Art | Music | Perspective ✑ V . A N O M A L Y ناشناس: https://t.me/harfmybot?start=952406874

Показати більше
675
Підписники
Немає даних24 години
+57 днів
+130 день
Архів дописів
«گردآفرید موی در گیسو نهان کرد و جنگید؛ ما اما هنوز زنانِ جنگاورمان را با 'زن' خطاب کردن از میدان به در می‌بریم، غافل از آنکه آن‌ها 'گرد'اند، نه 'زن'.»

«تهمینه سیاوش را در خواب دید و عاشق شد؛ ما اما سیاوش‌هایمان را در بیداری از دست می‌دهیم و بعد در خواب، به دنبالشان می‌گردیم.»

«اسفندیار روئین‌تن بود، اما چشم‌هایش آسیب‌پذیر ماند؛ ما نیز روئین‌تن‌ترین ملتِ تاریخیم، اما چشم‌هایمان همیشه در برابرِ اشک بی‌دفاع بوده.»

«ضحاک دو مغزِ جوان در روز می‌خورد و مارهایش سیر بودند؛ ما اما هزاران مغزِ جوان را فدای مارهایی کرده‌ایم که سیر نمی‌شوند، گرسنه‌تر می‌شوند، و باز هم 'مار' می‌مانند.»

«رستم برای نجاتِ شاهان به هفت‌خوان رفت؛ ما اما هفت‌خوان را برای نجاتِ خودمان هم نمی‌رویم و منتظریم کسی از راه برسد و بگوید: 'من تمامش کردم'.»

«زال را از خاندان راندند چون سپیدموی بود، با طبیعت فرق داشت؛ ما هنوز هر که را با معیارهایمان فرق دارد، پیش از اثبات، تبعید می‌کنیم.»

سیمرغ را در کوهِ قاف جا گذاشتیم و خود در دشت، به جنگِ مارها رفتیم؛ بعد نالیدیم که چرا کسی زخم‌هایمان را التیام نمی‌دهد.

«در این جغرافیا، 'وطن' واژه‌ای‌ست که با خون نوشته می‌شود، با دود پاک می‌گردد، و با سکوت فراموش.»

«از طبرستان تا خوزستان، از آذربایجان تا سیستان، این خاک را نه با شمشیر، که با استخوان‌های له‌شده مرز بسته‌اند؛ هر وجبش گوری‌ست بی‌نام و بی‌سنگ.»

sticker.webp0.00 KB

درود بر وطنم ویران.

جنگ هم که شروع شد، کلکسیونم تکمیل شد.

برای این لحظه؛ از تو هم بدم میاد. از همه‌چی بدم میاد.

t.meLAnomalieV4.93 MB

sticker.webp0.05 KB

وقت‌هایی چون این دمِ گرگ‌ومیشِ جان، از همه‌چیز بیزار می‌گردم. نه از سرِ خشم، که از سرِ انباشتِ ملالی کهن، رسوب‌کرده در تاریک‌
وقت‌هایی چون این دمِ گرگ‌ومیشِ جان، از همه‌چیز بیزار می‌گردم. نه از سرِ خشم، که از سرِ انباشتِ ملالی کهن، رسوب‌کرده در تاریک‌ترین حفره‌های روح. از آدمیان بیزارم، از نجواهایشان، از سایه‌های سنگینشان که بی‌اجازه بر دیوارِ خلوتِ من می‌لغزند. از شعاعِ نوری که بی‌پروا از پرده می‌خزد و حریمِ مقدسِ تاریکی‌ام را می‌شکافد، از هوایی که هر صبح چون زهری رقیق در ریه‌هایم تهنشین می‌شود و مرا به یادِ «هنوز زنده‌ام» می‌اندازد. دلم می‌خواهد هیچ نباشم، هیچ نخواهم، هیچ نشوم ــ نه از سرِ یأس، که از سرِ آنکه هستی، این محکومیتِ بی‌پایان، این اجبارِ نفرین‌شده به نفس کشیدن، بیش از حدِ تحملِ یک روحِ فرسوده به درازا کشیده است. . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena

sticker.webp0.05 KB

Jóhann Jóhannsson - Flight From The City.mp34.72 MB