کانال حمید آصفی
https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام کانال حمید آصفی
کانال کانال حمید آصفی (@hamidasefichannel2) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 18 179 مشترک است و جایگاه 3 126 را در دسته سیاست و رتبه 18 363 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 18 179 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 02 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -29 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -6 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 23.04% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.47% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 4 189 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 2 813 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 50 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند وقت, اعتراض, جا, اقتصاد, خیابان تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 03 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته سیاست تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 03 سپتامبر | +1 | |||
| 02 سپتامبر | +3 | |||
| 01 سپتامبر | +6 |
| 2 | بازتعریف دکترین فرسایش متقابل: آسیبشناسی خطای محاسباتی در نبرد ناهمتراز هرمز
تکرار درگیریهای موضعی در امتداد خط ساحلی جنوب ایران، نه ناشی از تصادف میدانی، بلکه محصول تثبیت الگوی «جنگ با شدت پایین» است. واکاوی این چرخه نشان میدهد که هر دو طرف منازعه دچار نوعی «انسداد راهبردی» شدهاند؛ وضعیتی که در آن، ابزارهای اعمال فشار به سقف کارایی خود رسیدهاند اما هیچیک توان تحمیل اراده نهایی بر دیگری را ندارند.
انگارهی کلاسیک مبنی بر اینکه «انسداد تنگه هرمز مستقیماً به تسلیم واشنگتن میانجامد» با واقعیتهای زیستمحیطیِ بازار انرژی در تعارض قرار گرفته است. بازارهای جهانی سرانجام از طریق زنجیرههای میانبر، توزیع ریسک در شبکه ترانزیت، و انعطافپذیری بازارهای پولی، خود را با این اختلال تطبیق دادهاند. عارضه اصلی این تطبیق پذیری، بیاثر شدنِ تدریجیِ «فشار شوکآور» است؛ ابزاری که در غیاب جهشهای ساختاری قیمت نفت، دیگر کارکرد تعیینکننده خود را در محاسبات سیاسی طرف مقابل از دست میدهد.
ضربات نظامی آمریکا به مناطق جنوبی کشور نقاطی نباید تمهید مقدمات برای اجرای یک «انحلال گسترده نظامی» دانست. واشنگتن با درک خطرات ناامنی مطلق برای دریانوردی، فرمول «استهلاک نقطه به نقطه» را برگزیده است. هدف از این تاکتیک، انهدام کامل نیست، بلکه ایجاد «پنجرههای کوری» در شبکه سامانههای پایش دریاپایه ایران است تا کنترل بر آبراهه را از حالت یکپارچه خارج کند. این نبرد به جای هدفگیری زیرساختهای کلان، رصد پدافندی و قابلیتهای پاسخدهی را نشانه رفته است.
مخاطرهآمیزترین ضلع این چرخه، انتقال تبعات جنگ از حوزه نظامی به حوزه جامعهشناختی است. طولانی شدن تقابل در مرزهای آبی، زمینه را برای بازتولید «فشار اقتصادی پایدار» فراهم میسازد. خطای محاسباتی تکیه بر حربههای فرسایشی این است که آسیبهای حاصل از پایداریِ بحران، مستقیماً متوجه انسجام داخلی و تابآوری اجتماعی میشود.
راهبرد کنونی طرف مقابل بر «عدم ورود به جنگ کلان» و در عین حال «ممانعت از بازگشت ایران به شرایط عادی» استوار است. بدون دستیابی به یک موازنه نوظهور که فرمول هزینه-فایده را در واشنگتن دستخوش تغییر اساسی کند، یا بدون تغییر در الگوهای دیپلماسی، ایران در موقعیت «پاسخهای متقابل اما غیرتعیینکننده» باقی میماند؛ وضعیتی که فرسایش تدریجی منابع ملی، دستاورد اجتنابناپذیر آن خواهد بود.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 2 535 |
| 3 | هرمز، «بحرانِ چرخشی» و بنبستِ راهبردی؛ ایران و آمریکا در مدارِ تسویه
درگیریِ فعلی میان تهران و واشنگتن از یک اصطکاکِ کنترلشده به یک بحرانِ چرخشی تغییر فاز داده است.
الگوی کنونی، دیگر نه کنش و واکنشهای نقطهای، که فرسایشِ زنجیرهای است؛ جایی که هر کنش، نهتنها پاسخی در پی دارد، بلکه معیاری تازه از خشونت را تثبیت میکند.
تنگه هرمز در این میانه، دیگر یک گذرگاهِ بینالمللی نیست، بلکه به گروگانِ اقتصادی تبدیل شده است. در راهبردِ جدید تهران، هرمز به اهرمِ بازدارندگیِ سیال بدل گشته و با دکترینِ ناامنیِ هزینهزا، بازار انرژی را به شریکِ درگیری تبدیل کرده است.
واشنگتن نیز با ائتلافسازیهای دریایی میکوشد این اهرم را بیاثر کند؛ اما چالش اینجاست که تأمین امنیت کشتیرانی با هزینه صرفِ نظامی، نرخ بیمه و قیمت انرژی را به شکلی جهش خواهد داد که آمریکا عملاً درگیر یک جنگِ تورمی خواهد شد.
نقطه خطرناک در این میان، خطاهای محاسباتیِ زنجیرهای است. تهران و واشنگتن هر دو بر این باورند که میتوانند سطح درگیری را مدیریت کنند.
اما تجربه درگیریهای خاورمیانه نشان داده که در لحظاتِ اشباعِ نظامی، یک لغزشِ تاکتیکی؛ مانند سرنگونیِ اشتباهی یک پرنده بدون سرنشین یا برخوردِ اتفاقی در خلیج فارس، میتواند کل پازلِ دیپلماتیک را از مدار خارج کند.
این فاجعهیِ تصادفی، بزرگترین تهدید برای ثباتِ منطقه است. ایران برای خروج از این چرخهِ پاسخ، نیازمندِ یک پوششِ سیاسی است.
واسطههای منطقهای در حالِ میانجیگریِ ضربتی هستند، اما مشکل اینجاست که در واشنگتن با یک خلأِ تصمیمگیریِ ساختاری مواجهیم. آمریکا همزمان میان تنشزدایی برای منافع اقتصادی و نمایشِ قاطعیت برای مهارِ ایران سرگردان است.
ما در لحظهیِ گسل ایستادهایم. ادامهیِ مسیرِ فعلی، بهزودی گزینهیِ مذاکره را از روی میز جمع کرده و گزینهیِ رویاروییِ سرنوشتساز را جایگزین میکند.
برنده در این میدان، آن طرفی نیست که ضربه سهمگینتری میزند؛ بلکه طرفی است که پنجرهیِ سیاسی را پیش از بستهشدنِ کامل، با یک امتیازِ راهبردی باز نگه دارد.
وقتی هزینهسازی نظامی از یک نقطه عبور کند، دیگر لزوماً اهرم فشار تولید نمیکند؛ میتواند به فرسایشِ راهبردی و انزوای بیشتر منجر شود. در سوی دیگر، فشار نظامی بدون افق سیاسی نیز میتواند به جای تغییر محاسبات تهران، دامنه بحران را گستردهتر کند.
هرمز امروز، ترازویِ سنجشِ عقلانیتِ سیاسیِ هر دو پایتخت است. هر حرکتی که چرخه را نشکند، در نهایت به نقطهیِ بازگشتناپذیر ختم خواهد شد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 3 025 |
| 4 | «اقتصادِ پوششی»؛ نئوفئودالیسمِ رانتی در ایران
در تحلیل اقتصاد سیاسی ایران، واژگان کلاسیک کارکرد خود را از دست دادهاند؛ ما با یک «اقتصاد پوششی» روبهرو هستیم. نظامی ساختاریافته که در آن، فقر نه یک عارضه یا بحران معیشتی، بلکه یک «سپر حقوقی» و «ابزار سودآوری» برای طبقهای خاص است. مصطفی طاهری، عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس، اعلام کرده است که ۷۲ هزار شرکت در کشور، مدیرعامل یا عضوی از هیئتمدیره دارند که تحت پوشش کمیته امداد هستند.
این پدیده، یک خطای اداری یا تصادف آماری نیست؛ این «مهندسیِ معکوسِ معیشت» است؛ فرآیندی که در آن ثروتهای بادآورده در سایه فقرِ سازمانیافته پنهان میشوند تا از مالیات، نظارت و پاسخگویی بگریزند.
استاد کمال اطهاری در کالبدشکافی ساختار توسعه ایران، با واژهی «فئودالیسمِ رانتی» به بازخوانی این وضعیت میپردازد؛ نظامی که در آن به جای انباشت سرمایه از طریق تولید و ارزشآفرینی، «انباشتِ غارتی» از مجرای تصاحب فضا و توزیع رانت صورت میگیرد. در این مدل، ارزش اضافی حاصلِ کارآمدی نیست، بلکه محصولِ نزدیکی به کانونهای قدرت است.
ستون دوم این خیمه غارت، نهادهای مالی موازی هستند. هادی خانی، معاون وزیر اقتصاد و رئیس مرکز اطلاعات مالی، اعلام کرده است که از حدود ۶۵۰۰ صندوق قرضالحسنه شناساییشده، تنها ۲۴۰۰ صندوق مجوز دارند و حدود ۴ هزار صندوق فاقد مجوزند.
این رقم فراتر از قانونگریزیِ خُرد است؛ این وضعیت، نشاندهنده شکلگیری یک «دولتِ پنهانِ خیریهبنیاد» است. این خیریههای بدون مجوز، بنبستهای تاریکِ مالی هستند که مأموریتشان شستشوی داراییهای نامشروع و دور زدنِ سیستمهای پایشِ بانکی است. وقتی اخلاق و نیکوکاری، به کانال تطهیر پول بدل میشوند، «خیریه» به شرکت تجاریِ بیمالیاتی تبدیل میشود که وظیفهاش بازتولید فقرِ عمومی و انباشتِ خصوصی است.
این مناسبات، پیوندِ نامقدسِ «پولشوییِ ساختاری» و «فئودالیسمِ مدرن» است. سیستمی که با هویت محرومان شرکت میسازد، با پوشش خیریه پول میشوید و در نهایت، سرمایههای عمومی را بلعیده و به انحصاراتِ قدرت تزریق میکند.
مسئله دیگر «فسادِ در سیستم» نیست؛ مسئله خودِ «سیستمِ فساد» است. این ماشینِ انهدامِ ثروتِ ملی، با رفوگری و جراحیهای ظاهری اصلاح نمیشود؛ تا زمانی که ساختارِ تاریکخانههای مالی و شرکتهای پوششی پابرجاست، فقر بازتولید و رانت نهادینهتر خواهد شد. مهار این غارتِ سازمانیافته، نیازمند فروپاشی پایگاههای رانتی و برچیده شدن بساط این نهادهای غیرپاسخگو است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 700 |
| 5 | «اقتصادِ پوششی»؛ نئوفئودالیسمِ رانتی در ایران
در تحلیل اقتصاد سیاسی ایران، واژگان کلاسیک کارکرد خود را از دست دادهاند؛ ما با یک «اقتصاد پوششی» روبهرو هستیم. نظامی ساختاریافته که در آن، فقر نه یک عارضه یا بحران معیشتی، بلکه یک «سپر حقوقی» و «ابزار سودآوری» برای طبقهای خاص است. مصطفی طاهری، عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس، اعلام کرده است که ۷۲ هزار شرکت در کشور، مدیرعامل یا عضوی از هیئتمدیره دارند که تحت پوشش کمیته امداد هستند.
این پدیده، یک خطای اداری یا تصادف آماری نیست؛ این «مهندسیِ معکوسِ معیشت» است؛ فرآیندی که در آن ثروتهای بادآورده در سایه فقرِ سازمانیافته پنهان میشوند تا از مالیات، نظارت و پاسخگویی بگریزند.
استاد کمال اطهاری در کالبدشکافی ساختار توسعه ایران، با واژهی «فئودالیسمِ رانتی» به بازخوانی این وضعیت میپردازد؛ نظامی که در آن به جای انباشت سرمایه از طریق تولید و ارزشآفرینی، «انباشتِ غارتی» از مجرای تصاحب فضا و توزیع رانت صورت میگیرد. در این مدل، ارزش اضافی حاصلِ کارآمدی نیست، بلکه محصولِ نزدیکی به کانونهای قدرت است.
ستون دوم این خیمه غارت، نهادهای مالی موازی هستند. هادی خانی، معاون وزیر اقتصاد و رئیس مرکز اطلاعات مالی، اعلام کرده است که از حدود ۶۵۰۰ صندوق قرضالحسنه شناساییشده، تنها ۲۴۰۰ صندوق مجوز دارند و حدود ۴ هزار صندوق فاقد مجوزند.
این رقم فراتر از قانونگریزیِ خُرد است؛ این وضعیت، نشاندهنده شکلگیری یک «دولتِ پنهانِ خیریهبنیاد» است. این خیریههای بدون مجوز، بنبستهای تاریکِ مالی هستند که مأموریتشان شستشوی داراییهای نامشروع و دور زدنِ سیستمهای پایشِ بانکی است. وقتی اخلاق و نیکوکاری، به کانال تطهیر پول بدل میشوند، «خیریه» به شرکت تجاریِ بیمالیاتی تبدیل میشود که وظیفهاش بازتولید فقرِ عمومی و انباشتِ خصوصی است.
این مناسبات، پیوندِ نامقدسِ «پولشوییِ ساختاری» و «فئودالیسمِ مدرن» است. سیستمی که با هویت محرومان شرکت میسازد، با پوشش خیریه پول میشوید و در نهایت، سرمایههای عمومی را بلعیده و به انحصاراتِ قدرت تزریق میکند.
مسئله دیگر «فسادِ در سیستم» نیست؛ مسئله خودِ «سیستمِ فساد» است. این ماشینِ انهدامِ ثروتِ ملی، با رفوگری و جراحیهای ظاهری اصلاح نمیشود؛ تا زمانی که ساختارِ تاریکخانههای مالی و شرکتهای پوششی پابرجاست، فقر بازتولید و رانت نهادینهتر خواهد شد. مهار این غارتِ سازمانیافته، نیازمند فروپاشی پایگاههای رانتی و برچیده شدن بساط این نهادهای غیرپاسخگو است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3j | 1 |
| 6 | قائمپناه،مهاون رییس جمهور: بانکها عامل ۶۷ درصد تورم هستند
«ماشینِ چاپِ فلاکت»؛ اعتراف به انهدامِ ثروتِ ملی
اعلامِ اینکه «بانکها عامل ۶۷ درصد تورم هستند»، نه یک تحلیلِ اقتصادی، که «اعترافنامه»ای برای مشروعیتبخشی به یک فریبِ بزرگ است. حاکمیت با انگشت گذاشتن بر رویِ بانکها، در نقشِ آتشافروزی ظاهر شده که همزمان از «سوختنِ خانه» ابرازِ تعجب میکند. در اقتصادِ سیاسیِ ایران، بانکها «بنگاهِ مالی» نیستند؛ آنها «ماشینهایِ چاپِ فلاکت» و «آلتِ فعلِ» دولت برایِ پوششِ کسریِ بودجهیِ بیپایانِ خویشاند.
نکتهیِ مغفول در این اظهارات، «هویتِ مالکیت» است. بانکها در ایران نهادهایِ خصوصیِ مستقلی نیستند که از سرِ خودسرانگی پول خلق کنند؛ آنها بازوهایِ اجراییِ حاکمیت، بنیادها و نهادهایِ پیوسته به قدرتاند. وقتی دولت با کسریِ بودجهیِ ساختاری دستوپنجه نرم میکند و برایِ سرپا نگه داشتنِ «اقتصادِ پادگانی»، نقدینگیِ بیمهار تزریق میکند، بانکها تنها مجرایِ تخلیهیِ این تورم به سفرههایِ مردماند.
این «تورمِ دستوری»، نه ناشی از قصورِ بانکداران، که محصولِ «پولپاشیِ ساختاری» است. وقتی نظامِ حکمرانی، هزینههایِ سیاسی و نظامیِ خود را از طریقِ «خلقِ پولِ بدونِ پشتوانه» تأمین میکند، بانکها به ناچار به «تولیدکنندهیِ تورم» بدل میشوند. انداختنِ تقصیرِ ۶۷ درصدیِ تورم به گردنِ بانکها، تلاشی است برایِ «قربانی کردنِ ابزار» به جایِ «اصلاحِ عامل».
این وضعیت، چیزی جز «اقتصادِ یغماگر» نیست؛ چرخهای که در آن دولت برایِ تأمینِ مخارجِ غیرمولد، بانکها را به موتورِ تورمساز تبدیل میکند و سپس در یک نمایشِ تکراری، همان بانکها را به عنوانِ «متهم» معرفی میکند تا از زیرِ بارِ مسئولیتِ ویرانیِ اقتصاد شانه خالی کند.
این ۶۷ درصد، عددِ غفلت نیست؛ عددِ «انهدام» است. تا زمانی که بانکها، «خزانهیِ شخصی» حاکمیت باشند و استقلالِ پولیِ بانکِ مرکزی، قربانیِ سیاستهایِ کلانِ قدرت شود، این ماشینِ تورمساز همچنان با سرعتِ تمام، ارزشِ پولِ ملی را در تنورِ «نقدینگیِ دستوری» خاکستر خواهد کرد. آدرسِ غلط دادن به مردم، تنها «زمانِ خریدن» برایِ فروپاشیِ نهایی است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 406 |
| 7 | استراتژی مهار هرمز؛ چرا آمریکا «لارک» را هدف گرفت؟
حمله آمریکا به سکوهای جزیره لارک، فراتر از یک درگیری نظامی ساده در فهرست حوادث جنگ است. این اقدام، بخشی از یک مهندسی استراتژیک برای تغییر موازنه قوا در تنگه هرمز است. واشنگتن درست در زمانی دست به این حمله زد که ایران در حال عبور از مرحله «ایجاد اختلال» به مرحله «مدیریت بحران» بود.
۱. چرا اکنون؟ مهار گذار از تهدید به امتیازگیری
دلیل اصلی حمله، بحث فنی مینهای دریایی نیست؛ بحث بر سر «زمانبندی» است. ایران در حال حاضر در نقطه حساسی قرار دارد: گذار از استفاده از تهدید نظامی، یعنی ایجاد اختلال در تردد، به سمت ایجاد یک «وضعیت موجود مدیریتشده» در هرمز.
مذاکرات پیرامون کریدورهای موقت و سازوکارهای مینروبی با عمان نشان میدهد که تهران میخواهد امنیت هرمز را از یک موضوع نظامی به یک موضوع «مدیریتی ـ دیپلماتیک» تبدیل کند. اگر ایران موفق شود مدیریت تردد را به یک فرآیند نیمهثابت و قابل پیشبینی تبدیل کند، هرمز از یک «تهدید ناگهانی» به یک «متغیر محاسبهپذیر» تبدیل میشود.
آمریکا با حمله به لارک، میخواهد مانع از این «ثبات ناشی از قدرت» شود. واشنگتن نمیخواهد ایران بتواند با کنترل سطح پایین درگیری، قدرت چانهزنی خود را در میز مذاکرات تثبیت کند.
۲. هدف اصلی: سلب توان بازگشت به تهدید
هدف آمریکا نابودی کامل توان ایران نیست، بلکه «سلب توانایی احیای تهدید» است.
قدرت ایران در هرمز، نه در متوقف کردن کامل جریان نفت، بلکه در «قابلیت بازگشت سریع به حالت اختلال» نهفته است. اگر ایران بتواند در هر لحظه که مذاکرات به بنبست میرسد، با استفاده از ظرفیتهایی مثل لارک، دوباره زنجیره تأمین را با ریسک بالا مواجه کند، هرمز تبدیل به یک «اهرم دائمی» میشود.
حمله به لارک تلاشی است برای اینکه این «دکمه بازیابی» از دسترس تهران خارج شود. آمریکا میخواهد بگوید: «حتی اگر بخواهی تهدید کنی، ابزار سریع تو را از بین بردهایم.»
۳. تقابل دو محاسبه: قدرت نظامی در برابر ارزش سیاسی
در اینجا دو محاسبه با هم برخورد میکنند:
محاسبه تهران: استفاده از ظرفیتهای نامتقارن، مانند مین و اخلال، برای تبدیل قدرت نظامی به امتیاز سیاسی و تثبیت موقعیت در مذاکرات.
محاسبه واشنگتن: محدود کردن ظرفیتهای نظامی برای جلوگیری از تبدیل شدن «بیثباتی در هرمز» به یک «اهرم سیاسی».
نتیجهگیری
حمله به لارک نشان میدهد که آمریکا همچنان نسبت به «عدم قطعیت» در هرمز حساس است. اگر توان اخلال ایران واقعاً از بین رفته بود، نیازی به حمله مستقیم به زیرساختهای حساس نبود.
اهمیت این عملیات در این است که واشنگتن میپذیرد هرمز دیگر یک آبراه ساده نیست، بلکه یک دارایی قابل معامله در مذاکرات سیاسی است.
اکنون پرسش اصلی این است که آیا این حمله، ارزش سیاسی اهرم هرمز را کاهش داده یا صرفاً هزینه نگهداری آن را برای ایران بالا برده است؟
اگر ایران بتواند با وجود این ضربات، همچنان ظرفیت «ایجاد ابهام در امنیت» را حفظ کند، حمله به لارک تنها یک هزینه است؛ اما اگر این حملات باعث شود ایران از حالت «تهدید فعال» به حالت «دفاع ایستا» تغییر وضعیت دهد، واشنگتن در بازی موازنه قوا دست بالاتر را پیدا کرده است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 178 |
| 8 | از خط قرمز عبور کردم؛ وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم | درون بلوک قدرت جمهوری اسلامی چه میگذرد؟
در یک گفتوگوی ویدیویی اینبار به سراغ موضوعاتی رفتم که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه استبداد حاکم، صریح و بیپرده درباره آنها سخن بگوید.
دل به دریا زدیم و وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم؛ جایی که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه فضای حاکم، درباره آن صریح و بیپرده سخن بگوید.
در این گفتوگو تلاش کردم به جای تکرار تحلیلهای روزمره و مواضع رسمی، پیکره قدرت در جمهوری اسلامی را از درون بررسی کنم؛ اینکه چه نیروهایی در این ساختار حضور دارند، چه منافعی آنها را به یکدیگر پیوند میدهد، چه اختلافاتی میانشان شکل گرفته و این اختلافات تا کجا میتواند پیش برود.
بخش مهمی از گفتوگو به دو بلوک مهم در ساختار قدرت اختصاص دارد؛ از یک سو جریان نزدیک به مسعود پزشکیان و محمدباقر قالیباف و از سوی دیگر جریانهای تندروتر و نیروهایی که در برابر تغییر مسیر سیاست خارجی و داخلی مقاومت میکنند.
اما اختلاف فقط بر سر افراد و جایگاهها نیست.
یکی از پرسشهای اصلی این است که اختلاف بر سر مذاکره و تفاهم با آمریکا از کجا ناشی میشود؟
چه کسانی معتقدند جمهوری اسلامی برای عبور از شرایط کنونی ناچار به مذاکره و کاهش تنش است و چه کسانی مذاکره را تهدیدی برای ساختار موجود و موقعیت خود میدانند؟
آیا این اختلافات میتواند به شکاف واقعی در بلوک قدرت تبدیل شود یا ساختار جمهوری اسلامی همچنان توانایی مدیریت اختلافات درونی خود را دارد؟
در این گفتوگو سعی کردم به پرسشهایی فراتر از اخبار روزانه بپردازم:
چه کسی چه میخواهد؟
چه کسی از چه چیزی میترسد؟
چه نیروهایی در حال تقویتشدن هستند؟
کدام بخش از ساختار قدرت احساس میکند ممکن است در آینده سهم خود را از دست بدهد؟
و مهمتر از همه:
در درون جمهوری اسلامی چه اتفاقاتی در شرف وقوع است که هنوز بخش بزرگی از جامعه از آن خبر ندارد؟
این گفتوگو عمداً وارد منطقهای شده که برای یک فعال، کنشگر و تحلیلگر سیاسی، حساس و پرهزینه است.
اما برای فهم آینده ایران، فقط نگاهکردن به سخنان رسمی مقامات کافی نیست. باید ساختار قدرت، منافع گروههای مختلف، شکافهای درونی و رفتار بازیگران اصلی آن را شناخت.
در این یک ساعت و ۱۲ دقیقه، تلاش کردم بخشی از همین پستوهای کمتر دیدهشده را باز کنم و تصویری متفاوت از آرایش درونی قدرت جمهوری اسلامی ارائه دهم.
ممکن است در این تحلیل اشتباه کرده باشم. ممکن است بخشی از برداشتهایم محل مناقشه باشد. حتی ممکن است شما با بخشهایی از آن کاملاً مخالف باشید.
و دقیقاً به همین دلیل از شما دعوت میکنم ویدیو را ببینید.
اگر فرصت داشتید، آن را با دقت ببینید و صمیمانه و فروتنانه از شما میخواهم نقد، ایراد، مخالفت و تحلیل خودتان را برایم بنویسید.
نه برای تأیید من؛
برای اینکه گفتوگوی سیاسی جدی، از جایی آغاز میشود که بتوانیم با استدلال با یکدیگر اختلاف داشته باشیم.
ممنونم که وقت میگذارید، میبینید و نقد میکنید.
https://youtu.be/6lrx2m-SMQg?is=t2h6mbKLItx392cO | 4 350 |
| 9 | از خط قرمز عبور کردم؛ وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم | درون بلوک قدرت جمهوری اسلامی چه میگذرد؟
در یک گفتوگوی ویدیویی اینبار به سراغ موضوعاتی رفتم که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه استبداد حاکم، صریح و بیپرده درباره آنها سخن بگوید.
دل به دریا زدیم و وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم؛ جایی که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه فضای حاکم، درباره آن صریح و بیپرده سخن بگوید.
در این گفتوگو تلاش کردم به جای تکرار تحلیلهای روزمره و مواضع رسمی، پیکره قدرت در جمهوری اسلامی را از درون بررسی کنم؛ اینکه چه نیروهایی در این ساختار حضور دارند، چه منافعی آنها را به یکدیگر پیوند میدهد، چه اختلافاتی میانشان شکل گرفته و این اختلافات تا کجا میتواند پیش برود.
بخش مهمی از گفتوگو به دو بلوک مهم در ساختار قدرت اختصاص دارد؛ از یک سو جریان نزدیک به مسعود پزشکیان و محمدباقر قالیباف و از سوی دیگر جریانهای تندروتر و نیروهایی که در برابر تغییر مسیر سیاست خارجی و داخلی مقاومت میکنند.
اما اختلاف فقط بر سر افراد و جایگاهها نیست.
یکی از پرسشهای اصلی این است که اختلاف بر سر مذاکره و تفاهم با آمریکا از کجا ناشی میشود؟
چه کسانی معتقدند جمهوری اسلامی برای عبور از شرایط کنونی ناچار به مذاکره و کاهش تنش است و چه کسانی مذاکره را تهدیدی برای ساختار موجود و موقعیت خود میدانند؟
آیا این اختلافات میتواند به شکاف واقعی در بلوک قدرت تبدیل شود یا ساختار جمهوری اسلامی همچنان توانایی مدیریت اختلافات درونی خود را دارد؟
در این گفتوگو سعی کردم به پرسشهایی فراتر از اخبار روزانه بپردازم:
چه کسی چه میخواهد؟
چه کسی از چه چیزی میترسد؟
چه نیروهایی در حال تقویتشدن هستند؟
کدام بخش از ساختار قدرت احساس میکند ممکن است در آینده سهم خود را از دست بدهد؟
و مهمتر از همه:
در درون جمهوری اسلامی چه اتفاقاتی در شرف وقوع است که هنوز بخش بزرگی از جامعه از آن خبر ندارد؟
این گفتوگو عمداً وارد منطقهای شده که برای یک فعال، کنشگر و تحلیلگر سیاسی، حساس و پرهزینه است.
اما برای فهم آینده ایران، فقط نگاهکردن به سخنان رسمی مقامات کافی نیست. باید ساختار قدرت، منافع گروههای مختلف، شکافهای درونی و رفتار بازیگران اصلی آن را شناخت.
در این یک ساعت و ۱۲ دقیقه، تلاش کردم بخشی از همین پستوهای کمتر دیدهشده را باز کنم و تصویری متفاوت از آرایش درونی قدرت جمهوری اسلامی ارائه دهم.
ممکن است در این تحلیل اشتباه کرده باشم. ممکن است بخشی از برداشتهایم محل مناقشه باشد. حتی ممکن است شما با بخشهایی از آن کاملاً مخالف باشید.
و دقیقاً به همین دلیل از شما دعوت میکنم ویدیو را ببینید.
اگر فرصت داشتید، آن را با دقت ببینید و صمیمانه و فروتنانه از شما میخواهم نقد، ایراد، مخالفت و تحلیل خودتان را برایم بنویسید.
نه برای تأیید من؛
برای اینکه گفتوگوی سیاسی جدی، از جایی آغاز میشود که بتوانیم با استدلال با یکدیگر اختلاف داشته باشیم.
ممنونم که وقت میگذارید، میبینید و نقد میکنید.
https://youtu.be/hdMhMcM2T2Q?is=l4RwkP2C_ahqQtjn | 1 |
| 10 | میرحسین موسوی و زهرا رهنورد؛ از بمب نمیترسند، از یک درِ باز میترسند
گاهی طنز سیاسی آنقدر تلخ میشود که دیگر نیازی به ساختن لطیفه ندارد؛ واقعیت خودش یک کمدی سیاه تمامعیار است. در این کشور ظاهراً خطرناکترین شیء روی زمین نه بمب است، نه موشک، نه جنگ؛ یک درِ باز است. دری که اگر باز شود، میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از حصر بیرون میآیند و ناگهان بخشی از محاسبات پیچیده امنیتی، سیاسی و مصلحتی باید از نو نوشته شود.
سالهاست با حصر طوری رفتار میشود که گویی پایان دادن به آن نیازمند موافقت یک شورای کهکشانی امنیتی است. پروندهای که با یک تصمیم سیاسی میتواند بسته شود، در بایگانی قدرت تبدیل به پرونده ابدی شده است. هر چند سال یکبار هم خبری منتشر میشود که موضوع «در حال پیگیری» است. این عبارت در فرهنگ سیاسی ایران ظاهراً معنای تازهای پیدا کرده: یعنی هنوز کسی جرئت نکرده تصمیم بگیرد.
میرحسین موسوی و زهرا رهنورد برای حاکمیت دو زندانی معمولی نیستند؛ به همین دلیل حصر آنان تبدیل به یک ترمومتر مشروعیت شده است. آزادی آنها فقط باز شدن درِ یک خانه نیست؛ آزمونی برای سنجش ظرفیت نظام در تحمل مخالف، پذیرش تکثر و روبهرو شدن با گذشته سیاسی خویش است. اگر یک نظام از آزادی دو شخصیت سیاسی اینچنین بیم دارد، مسئله دیگر امنیت آنان نیست؛ مسئله امنیتِ خودِ قدرت است.
اینجا با یک پدیده سیاسی تازه روبهرو میشویم: ترسِ آزادی. حکومتی که از زندانی کمتر میترسد و از زندانیِ آزاد بیشتر. زندانیِ محصور، در چارچوبی بسته قرار دارد؛ اما انسان آزاد، حرف میزند، مقایسه میکند، سؤال میپرسد و جامعه را وادار میکند حافظه خود را دوباره فعال کند. آزادی، در چنین شرایطی، برای قدرت تبدیل به حادثه سیاسی میشود.
میرحسین را میتوان محصور کرد، اما نمیتوان از حافظه سیاسی جامعه حذف کرد. میتوان ملاقات را محدود کرد، اما نمیتوان سؤال را حبس کرد. میتوان در را بست، اما نمیتوان تاریخ را پشت در نگه داشت. این همان حصرِ معکوس است: هرچه دیوار بلندتر میشود، نام محصورشده بیشتر به بیرون راه پیدا میکند.
و طنز تلخ ماجرا همینجاست: حکومتی که از قدرت منطقهای، بازدارندگی و توان دفاعی سخن میگوید، هنوز برای باز کردن یک درِ خانه و پایان دادن به یک حصر طولانی گرفتار فلج تصمیمگیری است.
شاید وقت آن رسیده باشد که «امنیت» را از نو تعریف کنیم. گاهی امنترین کار برای یک حکومت، آزاد کردن کسانی است که سالها از آزادی محروم ماندهاند. چون هیچ قدرتی با قفلهای بیشتر قدرتمندتر نمیشود؛ فقط بلندتر فریاد میزند که از پشت کدام در میترسد.
و شاید تاریخ، سرانجام این پرسش ساده را روی میز بگذارد: چرا از آزادی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد بیشتر میترسید تا از جنگ؟
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 812 |
| 11 | ایران در میانه چند بحران؛ توافق پنهانی با آمریکا در راه است؟ دلار چرا ترمز برید و بنزین به کجا میرود؟
در این برنامه نیمساعته، تلاش کردهام چند تحول مهم و بههمپیوسته را کنار هم بگذارم و از دل آنها تصویری روشنتر از وضعیت امروز ایران ارائه کنم؛ از مذاکرات و پیامهای غیرمستقیم میان ایران و آمریکا تا سفر فیلد مارشال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، به تهران و نقش میانجیگری پاکستان و دیگر کشورهای منطقه. در شرایطی که مذاکرات رسمی همچنان در بنبست قرار دارد، تلاشهای دیپلماتیک منطقهای ادامه دارد و موضوع تنگه هرمز نیز به یکی از محورهای اصلی این رایزنیها تبدیل شده است.
در کنار این تحولات، درباره ترمز بریدن نرخ دلار، فشارهای اقتصادی، مسئله بنزین و چشمانداز اقتصاد ایران صحبت کردهام؛ موضوعاتی که نمیتوان آنها را جدا از شرایط سیاسی و تحریمها بررسی کرد. حتی مقامهای ایرانی نیز در روزهای اخیر از فشار شدید اقتصادی و دشواری تأمین بنزین سخن گفتهاند.
اما پرسش محوری برنامه برای من جای دیگری است:
آیا در پشت پرده تلاشهایی برای رسیدن به یک توافق میان ایران و آمریکا در جریان است؟ اگر چنین مسیری وجود دارد، چه موانعی بر سر راه آن قرار دارد و ایران چگونه میتواند از این بحران فرسایشی خارج شود؟
در این برنامه تلاش کردهام بدون ادعای قطعیت، سناریوهای مختلف را بررسی کنم و میان آنچه میدانیم، آنچه احتمال میدهیم و آنچه هنوز مشخص نیست، تفاوت بگذارم.
ممکن است در بخشی از تحلیلها اشتباه کرده باشم یا شما اطلاعات و استدلال متفاوتی داشته باشید. اتفاقاً نقد دقیق و صریح مخاطب برای من بخشی از فرایند تحلیل است.
اگر فرصت داشتید، برنامه را ببینید. اگر تحلیلها برایتان قابل تأمل بود، خوشحال میشوم و ویدیو را با دیگران به اشتراک بگذارید.
و مهمتر از همه، . اگر جایی با من مخالفید، حتماً بنویسید چرا. ممکن است نقد شما نکتهای را روشن کند که در تحلیل من دیده نشده است.
قرار نیست اینجا یک صدای قطعی وجود داشته باشد؛ قرار است درباره مسائل دشوار ایران فکر کنیم، بحث کنیم و اگر لازم بود، تحلیل خودمان را اصلاح کنیم.
از وقتی که برای دیدن برنامه میگذارید و از نقد صمیمانه شما سپاسگزارم.
https://youtu.be/0SfRqay5aG8?si=7Vn9VfroQmTxVoCU | 5 159 |
| 12 | هرمز؛ شش ماه بعد، قدرت ایران کجای معادله ایستاده است؟
شش ماه پس از آغاز جنگ، تنگه هرمز به یکی از مهمترین معیارهای سنجش ادعاهای راهبردی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. تهران بارها از بستهبودن تنگه و توانایی خود برای مدیریت عبور و مرور سخن گفته؛ اما واقعیت میدانی، تصویر پیچیدهتری ارائه میدهد.
اگر تنگه بهطور کامل و مؤثر بسته بود، انتظار میرفت جریان نفت از خلیج فارس تقریباً متوقف شود. اما امروز چنین نیست. رویترز گزارش داده که جریان نفت از هرمز افزایش یافته و صادرات کشورهای خلیج فارس به حدود ۱۵ تا ۱۶ میلیون بشکه در روز رسیده است؛ هرچند هنوز بسیار پایینتر از سطح پیش از جنگ است. در روز پنجشنبه نیز هفت کشتی از تنگه عبور کردند. همزمان قیمت برنت در ۲۸ اوت حدود ۸۹ دلار بود.
این ارقام یک نکته مهم را روشن میکنند: هرمز مختل شده است، اما بهطور کامل از کار نیفتاده است.
این تفاوت کوچک نیست.
از سوی دیگر، ایران و عمان همچنان درباره سازوکار یک کریدور موقت کشتیرانی مذاکره میکنند. خودِ این مذاکرات نشان میدهد وضعیت عبور و مرور به یک مسئله عملیاتی و سیاسی تبدیل شده که برای مدیریت آن، توافق لازم است.
اینجا باید از یک خطای محاسباتی پرهیز کرد: توانایی ایجاد اختلال، با توانایی کنترل کامل یک مسیر بینالمللی تفاوت دارد.
ایران توانسته هزینه ایجاد کند. عبور کشتیها را دشوار کرده است. بازار انرژی را تحت فشار قرار داده است. اما سؤال سیاسی همچنان باقی است: این فشار چه نتیجهای برای ایران ایجاد کرده است؟
اگر هدف، تغییر رفتار آمریکا بوده، این تغییر کجاست؟
اگر هدف، افزایش قدرت مذاکره بوده، میزان این افزایش چقدر است؟
اگر هدف، جلوگیری از عبور نفتکشها بوده، چگونه بخشی از نفت همچنان از مسیر هرمز خارج میشود؟
این پرسشها را نمیتوان با تکرار عبارت «کنترل تنگه» پاسخ داد.
قدرت فقط توان جلوگیری نیست؛ توان تعیین شرایط نیز هست.
این تفاوت، مفهوم تازهای را وارد بحث میکند: «شکاف قدرت و نتیجه».
ممکن است یک کشور قدرت نظامی قابلتوجهی داشته باشد، اما اگر نتواند این قدرت را به تصمیم سیاسی، امتیاز مذاکره یا تأمین منافع ملی تبدیل کند، میان ظرفیت و نتیجه فاصله ایجاد میشود.
هرچه این فاصله طولانیتر شود، هزینه آن بیشتر میشود.
طرف مقابل مسیرهای جدید پیدا میکند. کشورهای منطقه برای مدیریت بحران وارد ترتیبات تازه میشوند. بازار خود را با شرایط جدید تطبیق میدهد. و اهرمی که قرار بود رفتار دیگران را تغییر دهد، بخشی از اثر اولیه خود را از دست میدهد.
این را میتوان «فرسایش اهرم» نامید.
فرسایش اهرم به معنای از بین رفتن توان ایران نیست؛ به معنای کاهش قابلیت تبدیل آن توان به نتیجه سیاسی است.
شش ماه جنگ، زمان مناسبی برای بازنگری در این محاسبه است.
اگر ایران هرمز را در اختیار دارد، باید پرسید این اختیار چه دستاوردی برای ایران ساخته است. اگر نمیتواند عبور را متوقف کند، باید درباره میزان واقعی این کنترل توضیح داده شود. و اگر میتواند هزینه ایجاد کند اما نتیجه سیاسی نمیگیرد، باید درباره کارآمدی این سیاست پاسخ داده شود.
در نهایت، معیار قدرت یک کشور ادعای آن کشور نیست.
معیار قدرت، اثری است که بر رفتار دیگران میگذارد و نتیجهای است که برای منافع ملی خود به دست میآورد.
هرمز امروز دقیقاً همین آزمون را پیش روی جمهوری اسلامی گذاشته است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 534 |
| 13 | آیا تنگه هرمز آنگونه که ایران میگوید، کامل بسته شده است؟
قیمت نفت؛ یک نشانه مهم درباره وضعیت واقعی تنگه هرمز
اگر ایران واقعاً تنگه هرمز را بهطور کامل و مؤثر بسته بود و عبور نفت از خلیج فارس عملاً متوقف شده بود، بازار جهانی نفت نمیتوانست بدون واکنش بسیار شدید به این وضعیت ادامه دهد. تنگه هرمز یکی از مهمترین مسیرهای انتقال نفت جهان است و اختلال کامل در آن باید شوک بزرگی به عرضه جهانی وارد میکرد.
وقتی قیمت نفت در محدوده حدود ۹۰ دلار قرار دارد، نمیتوان فقط با این عدد نتیجه گرفت که تنگه کاملاً باز است؛ قیمت نفت عوامل دیگری مانند ذخایر، عرضه جایگزین، تولیدکنندگان دیگر و انتظارات بازار را نیز در نظر میگیرد. اما این قیمت یک نشانه مهم است: ادعای «بستهشدن کامل تنگه و توقف گسترده صادرات نفت» با رفتار فعلی بازار نفت سازگاری کامل ندارد.
بنابراین میان اختلال در کشتیرانی، محدودیت عبور، کنترل بخشی از مسیر و بستهشدن کامل تنگه باید تفاوت گذاشت.
در سیاست خارجی، همین تفاوتها اهمیت دارند. نمیتوان از یک اختلال محدود، نتیجه حداکثری گرفت.
اگر ادعا این است که هرمز کاملاً بسته شده، باید اثر آن را در واقعیت بازار جهانی نفت هم دید.
ادعای قدرت یک چیز است؛ اثری که آن قدرت در جهان واقعی ایجاد میکند، چیز دیگری است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 547 |
| 14 | جنگ ترامپ با کانادا به دریاچه رسید؛ «دریاچه آمریکا» چه معنایی دارد؟ میخواهد جغرافیای کانادا را هم آمریکایی کند
اقدام دونالد ترامپ در صدور فرمان تغییر نام عوارض جغرافیایی مشترک یا بینالمللی (نظیر دریاچه انتاریو یا خلیج مکزیک)، فراتر از یک مانور ژورنالیستی، از چند زاویه ساختاری، ژئوپلیتیک و سیاسی قابل تحلیل است:
در منطق واقعگرایی سیاسی ترامپ، مرزها، توافقات تجاری و حتی نامگذاریهای تاریخی، ابزارهایی برای چانهزنی هستند. وقتی روابط تجاری آمریکا و کانادا وارد تنش و تعرفهگذاریهای متقابل میشود، ترامپ به جای اکتفا به کانالهای مرسوم دیپلماتیک، تنش را به حوزه «حاکمیت هویتی و جغرافیایی» میکشاند. تغییر نام دریاچهای که مرز مشترک دو کشور است، میتواند بهعنوان پیامی سیاسی به اتاوا تلقی شود که واشنگتن مایل است برتری و وزن ژئوپلیتیک خود را در مناسبات دوجانبه برجسته کند.
اینگونه اقدامات مصرف داخلی آشکاری دارند. شعار «اول آمریکا» نیازمند نمادسازیهای ملموس و سریعالحصول است. تغییر نام یک پهنه آبی هزینهای برای بودجه ندارد، اما میتواند به پایگاه رأی ملیگرای محافظهکار این حس را منتقل کند که دولت در حال بازپسگیری اقتدار نمادین آمریکا در برابر همسایگان است.
دریاچه انتاریو تحت معاهدات بینالمللی مرزی میان آمریکا و کانادا، از جمله معاهده آبهای مرزی ۱۹۰۹، مدیریت میشود. با این حال، تغییر نام اداری در داخل آمریکا بهخودیخود نام بینالمللی یا ترتیبات حقوقی مربوط به یک پهنه مشترک را تغییر نمیدهد. نامگذاریهای جغرافیایی در سطح بینالمللی تابع پذیرش و رویههای گستردهتری هستند و یک تصمیم یکجانبه واشنگتن الزام حقوقی برای کانادا یا سایر کشورها ایجاد نمیکند.
از این منظر، اقدام یکجانبه را میتوان نشانهای از رویکرد تجدیدنظرطلبانه نسبت به برخی هنجارهای چندجانبه دانست؛ هرچند نباید از آن نتیجه گرفت که یک فرمان داخلی، خودبهخود قواعد حقوق بینالملل را تغییر داده است.
ترامپ همواره از تاکتیک «ایجاد تنش نامتعارف برای کسب امتیاز متعارف» استفاده میکند. مطرح کردن تغییر نام دریاچه انتاریو، یا تهدید به نامگذاری اقیانوسها، فضا را به سمتی میبرد که طرف مقابل، کانادا، مجبور به واکنش در چندین جبهه، از رسانهای و حقوقی تا حیثیتی، شود و از موضع تهاجمی در مناقشات اصلی، مانند تعرفهها و نفت و فلزات، به موضع تدافعی عقبنشینی کند.
اما نکته مهمتر این است که قدرت سیاسی فقط در توانایی تغییر واقعیتهای مادی خلاصه نمیشود؛ توانایی تعیین واژگان و چارچوبی که دیگران با آن درباره یک واقعیت سخن میگویند نیز بخشی از قدرت است. از این منظر، نامگذاری جغرافیایی میتواند به ابزار تولید روایت سیاسی تبدیل شود. حتی اگر دیگر کشورها نام جدید را نپذیرند، تکرار آن در اسناد و رسانههای داخلی آمریکا میتواند برای مخاطب داخلی کارکرد هویتی داشته باشد و همزمان برای طرف مقابل هزینه سیاسی و رسانهای ایجاد کند.
جمعبندی:
این اقدام از نظر حقوقی الزامی برای طرف کانادایی یا مجامع جهانی ایجاد نمیکند، اما در قالب «ژئوپلیتیک نمایش و ارعاب نمادین» میتواند کارکردی فراتر از یک بازی با واژهها پیدا کند؛ یعنی از طریق تحقیر دیپلماتیک، تولید دوقطبی هویتی و ایجاد فشار روانی و رسانهای، موضع چانهزنی آمریکا را در مناقشات اقتصادی و سیاسی تقویت کند.
در این معنا، مسئله اصلی فقط این نیست که یک پهنه آبی چه نامی داشته باشد؛ مسئله این است که چه کسی حق دارد نام آن را تعیین کند و دیگران را وادار کند درباره آن با چه واژگانی سخن بگویند. | 4 728 |
| 15 | شش ماه جنگ؛ وقتی هیچکس نمیتواند پیروز شود و هیچکس نمیتواند عقبنشینی کند
ایران تسلیم نمیشود، آمریکا هم نمیتواند پیروز شود
شش ماه پس از آغاز جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل، مسئله دیگر فقط میزان خسارت، تعداد حملات یا توان نظامی طرفین نیست. مسئله اصلی تغییر کرده است: جنگی که هنوز امکان ادامه دارد، اما ادامه آن لزوماً به پیروزی منجر نمیشود.
این وضعیت را میتوان «بنبستِ پیروزی» نامید.
بنبست پیروزی به معنای برابری نظامی ایران با آمریکا نیست. چنین برداشتی دقیق نیست. تفاوت توان نظامی طرفین روشن است. مسئله در جای دیگری قرار دارد: قدرت نظامی الزاماً به نتیجه سیاسی تبدیل نمیشود.
آمریکا میتواند حمله کند؛ اما حمله بیشتر، بهخودیخود تضمین نمیکند که ایران به خواستههای واشنگتن تن بدهد. اسرائیل میتواند توان نظامی ایران را فرسوده کند؛ اما فرسایش نظامی بهتنهایی مسئله سیاسی ایران را حل نمیکند.
ایران نیز میتواند مقاومت کند و از تسلیمشدن خودداری کند؛ اما مقاومت زمانی به دستاورد استراتژیک تبدیل میشود که بتواند در نهایت موقعیت بهتری برای مذاکره ایجاد کند.
اینجا مفهوم «پیروزیِ بلااستفاده» مطرح میشود: پیروزی نظامیای که نتواند به توافق سیاسی مطلوب تبدیل شود، از نظر استراتژیک ناقص میماند.
از سوی دیگر، «شکستِ غیرقابلاعلام» شکل میگیرد. ممکن است ادامه جنگ برای یک طرف پرهزینه شده باشد، اما آن طرف نتواند توقف جنگ را بهعنوان عقبنشینی یا شکست به افکار عمومی خود ارائه کند.
در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر فقط قدرت نیست؛ قابلیت مدیریت هزینه سیاسی قدرت است.
این همان نقطهای است که جنگ وارد مرحله فرسایشی میشود.
در جنگ فرسایشی، قدرت فقط با توان حمله سنجیده نمیشود؛ توان تحمل هزینه، حفظ انسجام سیاسی، کنترل اقتصاد و داشتن مسیر خروج نیز اهمیت پیدا میکند.
به همین دلیل، یکی از خطرناکترین خطاهای محاسباتی، «توهم ضربه نهایی» است؛ این تصور که یک حمله شدیدتر سرانجام طرف مقابل را وادار به تسلیم خواهد کرد.
ممکن است حمله بعدی خسارت بیشتری وارد کند، اما سؤال سیاسی همچنان باقی بماند: بعد از آن چه؟
اگر پاسخ روشنی برای «بعد از آن» وجود نداشته باشد، جنگ میتواند توانایی جنگیدن را حفظ کند، اما توانایی پیروز شدن را از بین ببرد.
اکنون مسئله مهمتر از آغاز جنگ، مالکیت پایان جنگ است. هر طرف میخواهد پایان جنگ را بهگونهای تعریف کند که شکست به حساب نیاید. آمریکا نمیخواهد توقف جنگ به معنای ناتوانی در تحمیل خواستههایش تعبیر شود. ایران نیز نمیخواهد مذاکره پس از جنگ به معنای تسلیم در برابر فشار نظامی معرفی شود.
بنابراین، مذاکره در این مرحله الزاماً عقبنشینی نیست؛ مدیریت نتیجه جنگ است.
اگر واشنگتن بتواند میان فشار و پیشنهاد سیاسی پیوند برقرار کند و تهران نیز بتواند میان مقاومت و مذاکره ارتباط ایجاد کند، امکان شکلگیری یک توافق افزایش مییابد.
اما اگر هر دو طرف همچنان پایان جنگ را فقط در تسلیم طرف مقابل جستوجو کنند، بنبست ادامه پیدا خواهد کرد.
این جنگ اکنون بیش از آنکه به یک «ضربه تعیینکننده» نیاز داشته باشد، به یک «فرمول خروج» نیاز دارد.
فرمول خروج یعنی توافقی که هیچیک از طرفین مجبور نباشد آن را شکست خود اعلام کند، اما هر دو بتوانند هزینه ادامه جنگ را کاهش دهند.
اینجا یک واقعیت سیاسی وجود دارد که نباید نادیده گرفته شود:
مذاکره زمانی آغاز نمیشود که قدرت نظامی بیاهمیت شده باشد؛ زمانی آغاز میشود که قدرت نظامی به سقف دستاورد سیاسی خود نزدیک شده باشد.
شش ماه جنگ نشان داده است که توان ادامه جنگ با توان پایاندادن به جنگ یکی نیست.
ممکن است طرفین هنوز بتوانند بجنگند.
اما پرسش تعیینکننده این است:
آیا هنوز میتوانند از جنگ، نتیجه سیاسی مورد نظر خود را به دست آورند؟
اگر پاسخ منفی باشد، مرحله بعدی نه مسابقه برای حمله بیشتر، بلکه رقابت برای تعریف یک پایان قابلقبول خواهد بود.
و در سیاست بینالملل، گاهی دشوارترین تصمیم، تصمیم برای پیروزی نیست؛ تصمیم برای پایاندادن به جنگ بدون اعلام شکست است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 649 |
| 16 | میتوان ایراناینترنشنال را نقد کرد، اما نه با «بانک اهداف نظامی»
ایراناینترنشنال قطعاً از نقد مصون نیست. عملکرد این رسانه، بهویژه در پوشش جنگهای اخیر، نحوه انتخاب و برجستهسازی اخبار، نوع روایت سیاسی و مرز میان خبر و موضعگیری، محل نقدهای جدی است. در جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۳۸ روزه نیز نقش آن چنان پررنگ بود که منتقدانش آن را عملاً در جایگاه یک رسانه جنگی و اتاق عملیات رسانهای میدیدند.
ایراناینترنشنال در بزنگاه جنگ، گاه از جایگاه ناظر به جایگاه بازیگر نزدیک شد؛ خبر را با جهتگیری درآمیخت؛ قاب خبر را چنان بست که بخشی از واقعیت بیرون آن ماند؛ و در مواردی، بهجای فاصله حرفهای، به منطق «روایت جنگ» نزدیک شد. نقد این عملکرد نهتنها حق، بلکه ضروری است.
البته نمیتوان همه رسانههای فارسیزبان خارج از کشور را با یک معیار سنجید. تفاوت جدی میان خطمشی تحریریه، نوع پوشش اخبار و میزان ورود هر یک از این رسانهها به منازعات سیاسی وجود دارد. حتی درباره ایراناینترنشنال نیز، که عملکرد آن در جریان جنگهای اخیر بهحق با انتقادهای جدی روبهرو شده، باید میان نقد سیاست رسانهای و تهدید کارکنان آن تفکیک قائل شد. اختلاف با یک رسانه، هر اندازه عمیق باشد، مجوز تبدیل کارکنان آن به هدف نظامی نیست.
اگر رسانهای دروغ میگوید، باید دروغش با سند افشا شود؛ اگر روایت یکجانبه ارائه میکند، باید روایت مقابل با استدلال و اطلاعات دقیق عرضه شود؛ و اگر در پوشش جنگ از یک طرف جانبداری میکند، باید این جانبداری مورد نقد قرار گیرد.
حتی اگر عملکرد یک رسانه در شرایط جنگی فراتر از کارکرد معمول رسانهای ارزیابی شود، باز هم پاسخ به آن باید در عرصه رسانه، سیاست و افکار عمومی داده شود.
رسانه را باید با استدلال، سند و پاسخ رسانهای نقد کرد؛ نه با قرار دادن آن در جایگاه یک هدف نظامی.
قرار دادن رسانههای فارسیزبان خارج از کشور در «بانک اهداف نظامی»، موضوع را از نقد عملکرد رسانه عبور میدهد و وارد حوزهای کاملاً متفاوت میکند؛ حوزهای که در آن اختلاف رسانهای و سیاسی با تهدید نظامی پاسخ داده میشود.
میتوان ایراناینترنشنال را بهشدت نقد کرد، عملکردش در جنگ را زیر سؤال برد و درباره نقش آن بهعنوان یک بازیگر رسانهای در جنگ بحث کرد؛ اما «رسانه جنگی» با «هدف نظامی» یکی نیست.
اگر پاسخ حاکمیت به یک رسانه، استدلال، سند و رسانهای قویتر باشد، وارد رقابت شده است؛ اما وقتی از «بانک اهداف نظامی» سخن گفته میشود، از میدان استدلال به میدان تهدید عبور شده است.
نقد رسانه، هر اندازه تند و بنیادی، در چارچوب رقابت سیاسی و رسانهای معنا پیدا میکند؛ تبدیل آن به مسئلهای نظامی، نه پاسخ به نقدها، بلکه تغییر ماهیت مناقشه است. | 4 363 |
| 17 | تنگه هرمز؛ بازیِ تاکتیکی در تلهی محاصرهی استراتژیک
توافقهای فنی میان تهران و مسقط برای تغییر سامانه تفکیک ترافیک دریایی (TSS) و بستن مسیر سنتی جنوبی در تنگه هرمز، همزمان با عملیات مینروبی سنتکام، بیش از آنکه یک دستاورد دیپلماتیک باشد، تلاشی برای تغییر هندسه محیطیِ یک بحران لاینحل است. اما پرسش اصلی اینجاست: این توافق چه سود ملموسی برای جمهوری اسلامی دارد و چرا این جابهجایی، برخلاف تصور، گشایشی در مسیر مذاکرات با آمریکا ایجاد نمیکند؟
۱. توافق فنی؛ تلاشی برای تحمیلِ «حاکمیت دوفاکتو»
جمهوری اسلامی با این توافق به دنبال انتقال ترافیک دریایی به آبهای نزدیک به ساحل ایران است. هدف تهران روشن است: تبدیل شدن از یک بازیگر «مخل امنیت» به یک مدیر رسمی آبراه. با تعریف مسیرهای جدید و تلاش برای اخذ عوارض خدمات عبوری، نظام به دنبال کسب دو امتیاز است: اول، تثبیت جایگاه خود به عنوان تنها مرجع تصمیمگیر در گلوگاه انرژی؛ و دوم، تبدیل تهدید جنگ به یک ابزار درآمدی و اهرم فشار دائمی.
۲. پارادوکسِ محاصره؛ چرا این توافق یک پیروزی نیست؟
بزرگترین خطای تحلیل در این ماجرا، نادیده گرفتن دیوار اصلی است: «محاصره دریایی». توافق با عمان در مورد نحوه تردد کشتیها، هیچ پیوند حقوقی یا سیاسی با لغو محاصره اقتصادی و بنادر ایران توسط آمریکا ندارد. واشنگتن با حفظ محاصره همهجانبه بنادر و صادرات نفت ایران، در حال اعمال حداکثر فشار است.
جمهوری اسلامی در حال مدیریت ترافیک در آبراهی است که کشتیهای خودش عملاً اجازه خروج عادی از آن را ندارند. به عبارت دیگر، این توافق شبیه به طراحی نقشه تردد در زندانی است که خودِ ساختمان زندان (اقتصاد و صادرات) توسط آمریکا در حال فروپاشی است. این توافق، «خفگی اقتصادی» را درمان نمیکند، بلکه فقط نحوه نگاه کردن به آبهای خلیج فارس را تغییر میدهد.
۳. مواضع واشنگتن؛ مهارِ حاکمیت، نه پذیرش آن
این توافق مورد تأیید استراتژیک آمریکا نیست. واشنگتن تنها با پذیرش یک مسیر فنی با واسطه عمان موافقت کرده تا از شوک قیمتی در بازارهای جهانی انرژی جلوگیری کند. اما عملیات مینروبی سنتکام و اسکورتهای نظامی نشان میدهد که ارتش آمریکا حاکمیت ایران بر مسیرهای جدید را به رسمیت نشناخته است. واشنگتن در حال «تفکیک» است: آنها اجازه نمیدهند ایران امنیت دریانوردی را گروگان بگیرد، اما همزمان اجازه نمیدهند مسیرهای جدید به معنای پیروزی سیاسی تهران تفسیر شود.
۴. نقش عمان؛ مهارِ سرایت، نه شراکت
عمان نه شریک راهبردی ایران، بلکه میانجی نگران است. هدف مسقط جلوگیری از تبدیل شدن تنگه هرمز به میدان جنگ مستقیم است که قلمرو عمان را به آتش میکشد. این توافق بیش از آنکه اتحاد ایران و عمان باشد، تلاش عمان برای «ضدبحرانی کردن» محیط اطراف خود است.
نتیجهگیری: استراتژیِ جابهجایی در زمینِ باخته
این توافق برای جمهوری اسلامی نه یک شکست کامل است و نه یک پیروزی استراتژیک؛ بلکه یک «عقبنشینی تاکتیکی به جلو» است. در شرایطی که محاصره بنادر توسط آمریکا همچنان باقی است، تغییر مسیرهای کشتیرانی تنها «جابهجایی بحران» است. جمهوری اسلامی در حال بازی با کارتی است که حتی اگر برنده شود، بازنده اصلی میدان اقتصاد و دیپلماسی باقی میماند. تا زمانی که لغو محاصره بنادر و صادرات نفت به توافقات کلان بازنگردد، این بازتعریف خطوط دریایی، تنها یک «مدیریت ناامنی» در حاشیه یک بنبست بزرگتر است؛ بنبستی که تاوان اصلی آن، فرسایش ساختاری و فقر عمیقتر جامعه ایران است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 128 |
| 18 | فقرِ محرمانه؛ وقتی گرسنگی هم مجوز امنیتی میخواهد
✍️ حمید آصفی
اعتراف سخنگوی دولت به مشروطبودن اعلام آمار فقر مطلق به مجوز شورای عالی امنیت ملی، پردهبرداری صریح از گذار حاکمیت به فاز «امنیتیسازی بقا» و صورتبندی نهایی یک «الیگارشی پردهپوش» است. این اعتراف، نقطه تلاقی ورشکستگی ساختاری و سلب مالکیت عمومی از حقیقت عریان است.
وقتی کمیت گرسنگی و سقوط معیشتی به طبقه اسناد محرمانه رانده میشود، با پدیدهای روبهروییم که میتوان آن را «آمارستیزی حاکمیتی» و «معیشتزدایی میلیتاریزه» نامید. فقر دیگر صرفاً برآیند کژکارکردی سازوکارهای بازار یا تورم ساختاری نیست؛ فقر در این مختصات، یک «محصول سیستماتیک» و سند جرم مستقیم مناسبات قدرت است. پنهانسازی ارقام فقر مفرط یعنی تبدیل شاخصهای عینی فلاکت به متغیرهای امنیت ملی، تا امکان هرگونه سازمانیابی و دادخواهی طبقاتی پیشاپیش عقیم شود.
امنیتیشدن آمار، شکل نرمتری از امنیتیشدن مسئله اجتماعی است؛ پیش از آنکه معترض سرکوب شود، خودِ اطلاعاتی که میتواند مبنای مطالبهگری قرار گیرد محدود میشود.
قدرت مسلط دریافته است که شکاف طبقاتی به نقطه بیبازگشت رسیده و بازتولید حیات روزمره میلیونها انسان ناممکن شده است. در غیاب هرگونه عقلانیت بازتوزیعی، واکنش ساختار به انباشت فلاکت، پناه بردن به «سانسور معیشتی» است. شورای امنیت ملی نه ناظر بر مرزها و تهدیدهای بیرونی، بلکه متولی قرنطینهسازی آماری جامعهای است که در چرخدندههای «غارتسالاری رانتی» خرد شده است. تقلیل گرسنگی تودهها به کد امنیتی، اوج استیصال دستگاهی است که حتی از بازتاب تصویر خود در آینه ارقام وحشت دارد.
حاکمیت با پنهانکردن آمار فقر فقط یک عدد را پنهان نمیکند؛ بخشی از «چارچوببندی» واقعیت اجتماعی را نیز در اختیار میگیرد.
اینجا سخن از یک لاپوشانی بوروکراتیک ساده نیست؛ اینجا سازوکار «فرودستسازی تعمدی» عمل میکند. ساختاری که منابع عمومی را به نفع بلوکهای فرادست مصادره کرده، اکنون حقِ دانستنِ عمق تباهی را نیز از جامعه سلب میکند. این وضعیت، بازتاب تام یک «دیکتاتوری عددی» است: حذف صورتمسئله از تریبون رسمی برای انکار بحران بازتولید اجتماعی. دولت در این مدار، کارگزار مستقیم نهادهای امنیتی برای نرمالسازی فاجعه و سلب فاعلیت از شهروندان است.
از منظر نظریه فرصت سیاسی، امنیتیشدن یک مسئله اجتماعی را میتوان نشانهای از بستهشدن ساختار سیاسی دانست: مسئلهای که باید در حوزه سیاست عمومی، اقتصاد و رفاه عمومی حل شود، به حوزه تهدید و امنیت منتقل میشود و در نتیجه، شهروند از «مطالبهگر» به «موضوع امنیتی» تبدیل میشود.
اما ارقام فقر را میتوان در بایگانیهای محرمانه مهروموم کرد؛ واقعیت سفرههای تهی، فروپاشی طبقه متوسط و گسترش زاغهنشینی ساختاری را نمیتوان به دستور شورای امنیت منجمد ساخت. تقاطع بحران بازتولید زیستی با انسداد تمامعیار سیاسی، جامعه را به آستانه نوعی «انفجار معیشتمحور» کشانده است. خطکشیهای امنیتی روی نقشه گرسنگی، نهتنها بقای الیگارشی حاکم را بیمه نمیکند، بلکه این واقعیت را تثبیت میسازد: بحران فقر در ایران امروز دیگر مسئلهای اقتصادی برای ترمیم یا وعدهدرمانی نیست، بلکه گسل فعال و آشتیناپذیری است که بنیان مشروعیت کل ساختار مستقر را هدف گرفته است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 6 128 |
| 19 | فقرِ محرمانه؛ وقتی گرسنگی هم مجوز امنیتی میخواهد
✍️ حمید آصفی
اعتراف سخنگوی دولت به مشروطبودن اعلام آمار فقر مطلق به مجوز شورای عالی امنیت ملی، پردهبرداری صریح از گذار حاکمیت به فاز «امنیتیسازی بقا» و صورتبندی نهایی یک «الیگارشی پردهپوش» است. این اعتراف، نقطه تلاقی ورشکستگی ساختاری و سلب مالکیت عمومی از حقیقت عریان است.
وقتی کمیت گرسنگی و سقوط معیشتی به طبقه اسناد محرمانه رانده میشود، با پدیدهای روبهروییم که میتوان آن را «آمارستیزی حاکمیتی» و «معیشتزدایی میلیتاریزه» نامید. فقر دیگر صرفاً برآیند کژکارکردی سازوکارهای بازار یا تورم ساختاری نیست؛ فقر در این مختصات، یک «محصول سیستماتیک» و سند جرم مستقیم مناسبات قدرت است. پنهانسازی ارقام فقر مفرط یعنی تبدیل شاخصهای عینی فلاکت به متغیرهای امنیت ملی، تا امکان هرگونه سازمانیابی و دادخواهی طبقاتی پیشاپیش عقیم شود.
امنیتیشدن آمار، شکل نرمتری از امنیتیشدن مسئله اجتماعی است؛ پیش از آنکه معترض سرکوب شود، خودِ اطلاعاتی که میتواند مبنای مطالبهگری قرار گیرد محدود میشود.
قدرت مسلط دریافته است که شکاف طبقاتی به نقطه بیبازگشت رسیده و بازتولید حیات روزمره میلیونها انسان ناممکن شده است. در غیاب هرگونه عقلانیت بازتوزیعی، واکنش ساختار به انباشت فلاکت، پناه بردن به «سانسور معیشتی» است. شورای امنیت ملی نه ناظر بر مرزها و تهدیدهای بیرونی، بلکه متولی قرنطینهسازی آماری جامعهای است که در چرخدندههای «غارتسالاری رانتی» خرد شده است. تقلیل گرسنگی تودهها به کد امنیتی، اوج استیصال دستگاهی است که حتی از بازتاب تصویر خود در آینه ارقام وحشت دارد.
حاکمیت با پنهانکردن آمار فقر فقط یک عدد را پنهان نمیکند؛ بخشی از «چارچوببندی» واقعیت اجتماعی را نیز در اختیار میگیرد.
اینجا سخن از یک لاپوشانی بوروکراتیک ساده نیست؛ اینجا سازوکار «فرودستسازی تعمدی» عمل میکند. ساختاری که منابع عمومی را به نفع بلوکهای فرادست مصادره کرده، اکنون حقِ دانستنِ عمق تباهی را نیز از جامعه سلب میکند. این وضعیت، بازتاب تام یک «دیکتاتوری عددی» است: حذف صورتمسئله از تریبون رسمی برای انکار بحران بازتولید اجتماعی. دولت در این مدار، کارگزار مستقیم نهادهای امنیتی برای نرمالسازی فاجعه و سلب فاعلیت از شهروندان است.
از منظر نظریه فرصت سیاسی، امنیتیشدن یک مسئله اجتماعی را میتوان نشانهای از بستهشدن ساختار سیاسی دانست: مسئلهای که باید در حوزه سیاست عمومی، اقتصاد و رفاه عمومی حل شود، به حوزه تهدید و امنیت منتقل میشود و در نتیجه، شهروند از «مطالبهگر» به «موضوع امنیتی» تبدیل میشود.
اما ارقام فقر را میتوان در بایگانیهای محرمانه مهروموم کرد؛ واقعیت سفرههای تهی، فروپاشی طبقه متوسط و گسترش زاغهنشینی ساختاری را نمیتوان به دستور شورای امنیت منجمد ساخت. تقاطع بحران بازتولید زیستی با انسداد تمامعیار سیاسی، جامعه را به آستانه نوعی «انفجار معیشتمحور» کشانده است. خطکشیهای امنیتی روی نقشه گرسنگی، نهتنها بقای الیگارشی حاکم را بیمه نمیکند، بلکه این واقعیت را تثبیت میسازد: بحران فقر در ایران امروز دیگر مسئلهای اقتصادی برای ترمیم یا وعدهدرمانی نیست، بلکه گسل فعال و آشتیناپذیری است که بنیان مشروعیت کل ساختار مستقر را هدف گرفته است. | 1 |
| 20 | پارادوکس کیهان؛ عاصم منیر هم «مهره آمریکا» شد!
کیهان ظاهراً به مرحلهای از تحلیل سیاسی رسیده که دیگر مهم نیست آمریکا چه میکند؛ هر کاری آمریکا بکند، توطئه است! مذاکره کند، فریب است؛ تحریم کند، فشار است؛ حمله کند، جنایت است؛ میانجی بفرستد، عملیات فریب است. اگر هم فردا آمریکا هیچ کاری نکند، لابد «سکوت راهبردی» پیش گرفته است!
سفر عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، به تهران نیز در همین دستگاه فکری از یک سفر دیپلماتیک به «عملیات فریب» تبدیل شده است. یعنی پاکستان دیگر پاکستان نیست، عمان دیگر عمان نیست و میانجی هم دیگر میانجی نیست؛ همه ظاهراً مهرهاند و تنها چیزی که مستقل باقی مانده، بدبینی کیهان است!
طنز تلخ ماجرا اینجاست: کیهان از یک سو میگوید آمریکا در میدان شکست خورده و درمانده شده و از سوی دیگر چنان از یک میانجی دیپلماتیک میترسد که گویی عاصم منیر با یک لشکر زرهی وارد تهران شده است. اگر آمریکا واقعاً شکست خورده، پس چرا یک گفتوگو اینقدر خطرناک است؟
مشکل اصلی همینجاست. مذاکره برای کشور قدرتمند به معنای اعتماد به دشمن نیست؛ یعنی استفاده از ابزارهای مختلف برای گرفتن امتیاز، کاهش هزینه و جلوگیری از جنگ. اما در منطق کیهان، ظاهراً مذاکره کردن نشانه سادهلوحی است و نپذیرفتن مذاکره نشانه اقتدار.
نتیجه این منطق عجیب است: برای اینکه فریب نخوریم، اصلاً نباید با کسی حرف بزنیم!
اگر میانجیگری فریب است، پاسخ منطقی یک کشور هوشمند باید راستیآزمایی، مذاکره سخت، گرفتن تضمین و استفاده از کانالهای متعدد باشد؛ نه بستن تمام کانالها. دیپلماسی دقیقاً برای همین ساخته شده است: برای گفتوگو با طرفی که به او اعتماد ندارید.
اما وقتی هر میانجی از پیش «مهره دشمن» اعلام شود، کشور به چیزی شبیه قلعهای تبدیل میشود که نگهبانانش آنقدر به جاسوس بودن همه مشکوکند که در نهایت درِ قلعه را هم از داخل قفل میکنند.
طنز ماجرا حتی از این هم تلختر است. اگر مذاکره «فریب» باشد، آیا جنگ فریب نیست؟ جنگ که صورتحسابش را پنهان نمیکند؛ مستقیم از جان مردم، اقتصاد، زیرساخت و آینده کشور هزینه میگیرد.
سیاست خارجی مسابقه «شجاعت» و «ترس» نیست. هنر سیاست این است که کشور بتواند بدون شلیک گلوله، همان چیزی را به دست آورد که ممکن است با شلیک صدها موشک هم به دست نیاورد.
بنابراین اگر کیهان واقعاً نگران فریب آمریکاست، باید از مذاکره نترسد؛ باید به مذاکره مسلط شود.
حذف مذاکره، قدرت نیست؛ حذف یکی از ابزارهای قدرت است.
و شاید بزرگترین پارادوکس کیهان همین باشد: روزنامهای که دائماً از استقلال و اقتدار ملی سخن میگوید، گاهی چنان از «فریب دشمن» میترسد که حاضر است راه خروج از بحران را هم به جرم احتمال فریب ببندد.
کشوری که هر درِ خروجی را «تله» بداند، سرانجام ممکن است بفهمد دشمن پشت در نبوده؛ کلید در دست خودش بوده و خودش آن را دور انداخته است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 835 |
