کانال حمید آصفی
https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام کانال حمید آصفی
کانال کانال حمید آصفی (@hamidasefichannel2) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 18 310 مشترک است و جایگاه 3 091 را در دسته سیاست و رتبه 18 933 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 18 310 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 16 اکتبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 149 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 4 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 31.25% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 20.25% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 5 719 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 3 705 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 53 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند وقت, اعتراض, جا, اقتصاد, خیابان تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 17 اکتبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته سیاست تبدیل کردهاند.
در حال بارگذاری دادهها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 17 اکتبر | +10 | |||
| 16 اکتبر | +14 | |||
| 15 اکتبر | +10 | |||
| 14 اکتبر | +4 | |||
| 13 اکتبر | +15 | |||
| 12 اکتبر | +36 | |||
| 11 اکتبر | +18 | |||
| 10 اکتبر | +9 | |||
| 09 اکتبر | +25 | |||
| 08 اکتبر | +31 | |||
| 07 اکتبر | +7 | |||
| 06 اکتبر | +7 | |||
| 05 اکتبر | +1 | |||
| 04 اکتبر | +8 | |||
| 03 اکتبر | +19 | |||
| 02 اکتبر | 0 | |||
| 01 اکتبر | +6 |
| 2 | علمالهدی بنبست دیپلماسی را «خبر خوش» نامید؛ پاسخ مادر و خانواده داغدارها چیست؟
«خوشبختانه»؛ واژهای که از خون سبکتر شد
علم الهدی امام جمعه مشهد گفته است: «خوشبختانه حرکتهای دیپلماتیک در جنگ به بنبست رسیده.»
یک جمله. شش کلمه. و در قلبش واژهای که باید میلرزید و نلرزید.
نزدیک پنج هزار نفر مردهاند. این رقم از همان گزارش است و منبع رسمیاش را هنوز ندیدهام. هر عدد یک نام دارد. هر نام یک اتاق دارد. هر اتاق یک در دارد که کسی منتظر است باز شود. دیپلماسی یعنی تلاش برای اینکه درها بیشتر از این بسته نشوند. حالا بنبستش را «خوشبختی» نام بردهاند.
اینجا فقط یک لغزش زبانی نیست. اینجا فلسفهای حرف میزند.
کانت میگفت انسان را هرگز نباید فقط ابزار کرد. در این جمله انسانها ابزارند. سوختاند. عددیاند در ستون هزینه، که قرار است به ستون «پیروزی» منتقل شود. این را میشود حسابداریِ جنازه نامید: نگاهی که مرگ را نه فاجعه، که سرمایهگذاری میبیند. در این حساب، بنبست مذاکره یعنی سود بیشتر برای کسانی که ادامه جنگ را میخواهند. و کسانی که پایش میمیرند، در ترازنامه جا ندارند.
چنین زبانی از کجا میآید؟ از منبرنشینیِ مرگ. از جایی که صدا بلند است و خطر دور است. از جایی که مرگ دیگران را میشود با لحن آرام تفسیر کرد، چون مرگ برای گوینده تفسیر است، نه فقدان. کسی که فرزندش را زیر آوار ندیده، «خوشبختانه» را راحت میگوید. داغناشنوایی همین است: گوشی که فقط صدای بلندگوی خودش را میشنود.
و سیاست؟ سیاست یعنی پاسخگویی. یعنی کسی که از جایگاه رسمی و با بودجه و تریبون عمومی سخن میگوید، باید جواب بدهد که با جان مردم چه میکند. این جمله پاسخی نیست. این بنبستشادی است: جشنی برای بستهشدن راهی که مردم هنوز بر آن امید داشتند.
شاید بگویند منظورشان این نبود. شاید بگویند جمله از متن جدا شده. هنوز روشن نیست متن کامل خطبه چه بوده. اما اگر چنین باشد، واژهشویی هم کارساز نیست. واژه یک بار که گفته شد، دیگر به صاحبش برنمیگردد. «خوشبختانه» را گفتهاند و در گوش هر مادری که فرزندش را در جنگ از دست داده، ماند.
دیپلماسی ممکن است شکست بخورد. شکستها را باید با سکوت و سوگ گزارش کرد. با شادی نمیشود. کسی که در برابر جان پنج هزار نفر «خوشبختی» میبیند، باید پاسخ بدهد که خوشبختی را چه کسی برایش تعریف کرده، و بهایش را چه کسی پرداخته است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 2 878 |
| 3 | سپیدپوشانی که از این خاک گریختند: وقتی دانشگاه، صادرکننده تبعید میشود
ده هزار نفر. فقط از یک دانشگاه. رئیس دفتر دانشآموختگان علوم پزشکی تهران این رقم را با لحنی اداری اعلام کرد، انگار فهرست موجودی انبار میخواند. اما این ده هزار نفر کالا نبودند. پزشک بودند، دندانپزشک و داروساز. سالها آموختند تا به درد مردمی بخورند که اکنون در صف دارو ایستادهاند، و به جای آن با چمدان در صف فرودگاه ایستادند.
این را مهاجرت نمیتوان نامید. نام درستش نخبهریزی است: ریزش آرام و پیوسته یک سرزمین از بهترین فرزندانش. مهاجرت را کسی انتخاب میکند که میخواهد برود. اینجا به نظر میرسد بسیاری رفتند چون ماندن را برنتافتند. آنچه آنان را راند، تبعیدِ مهذب است. تبعیدی که زندان و حکم ندارد، اما همان نتیجه را میدهد: وطن از فرزندش خالی میشود و کسی حتی دادگاهی برای پرسش نمیبیند.
دانشگاهی که برای مردم پزشک میپروراند و پزشکانش را به بیمارستانهای بوستون و برلین پیشکش میکند، دیگر دانشگاه نیست. کارخانه صادرات استعداد است. ایران هزینه کاشتن را از جیب خود میدهد و دیگران، بیهیچ بهایی، خرمن برمیدارند. هر پزشک ایرانی که در خارج جراحی میکند، هدیهای است از خزانهای که مردمش دارو کم دارند.
چرا؟ پاسخ را دیگر نمیتوان با «شرایط جهانی» پوشاند. تورمی که حقوق را ذوب میکند، تعرفههایی که با دست دولت قفل شدهاند، مطالباتی که ماهها بر در بیمهها میماند، خشونتی که بر کادر درمان فرود میآید: اینها محصول سیاستاند و قضا و قدر نیستند. پشت همهشان ساختاری ایستاده که منابع کشور را میان نهادهایی تقسیم میکند که به هیچکس حساب پس نمیدهند. در چنین اقتصادی، سند تخصص از سند ارتباط کمبهاتر است. جوانی که ده سال شبزندهداری کرده، میبیند که آیندهاش را نه دانش او، که رانت دیگری تعیین میکند. دانشسوزی یعنی همین: ساختاری که دانایی را بیارزش و وابستگی را گران میکند.
و هر بار که پزشکان و پرستاران برای حقشان صدا بلند کردند، گوشی در کار نبود. حاکمیتی که نمیشنود، سرانجام شنوندهای هم نخواهد داشت.
حاکمان روایت خود را دارند. میگویند ظرفیت دانشگاهها بالا رفته، مهاجرت نخبگان جهانی است، تحریمها در کارند و برخی بازمیگردند. شاید بخشی از اینها درست باشد. اما آماری که نشان دهد بازگشتها جای رفتنها را پر کرده، هنوز دیده نشده. و تحریم هرگز نمیتواند توضیح دهد چرا کسانی که میروند، از بیاعتمادی به آینده سخن میگویند و از اسکناس کمتر.
این ده هزار نفر آینهاند. کشوری که پزشکش را نگه نمیدارد، چیزی در خود شکسته که از اصلاح پوستی ساخته نیست. ساختاری که پاسخگو نیست، فرزندانش را یکییکی از دست میدهد و در پایان، تنها چیزی که برایش میماند ساختمانهای خالی و آمار است. تاریخ بیرحم است: درباره حکومتهایی که سرمایه انسانیشان را سوزاندند، داوری سختی دارد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 3 231 |
| 4 | آتشبس تیرماه تا پس از انتخابات آمریکا دوام میآورد؟
۲۵ مهر ۱۴۰۵
جنگی که آمریکا و اسرائیل در ۹ اسفند ۱۴۰۴ علیه ایران آغاز کردند، رسماً پایان نیافته است. توافق ۷ تیر فقط تبادل حملات را متوقف کرد؛ محاصرهی دریایی آمریکا برقرار ماند و مذاکرات هستهای به نتیجه نرسید. اکنون دو انتخابات در پیش است، یکی در اسرائیل در ۵ آبان و دیگری انتخابات میاندورهای آمریکا در ۱۲ آبان، و باید دید آتشبس تا آن روزها و پس از آن چه سرنوشتی پیدا میکند.
هفتهی گذشته تنش در دریا بالا گرفت. بنا بر گزارشها دستکم ده کشتی از یکشنبه ۱۹ مهر در تنگهی هرمز و اطراف آن هدف قرار گرفتهاند، بیشترین شمار در یک بازهی مشابه از آغاز جنگ، و دو کشتی کانتینری غرق شدهاند. فرماندهی ارتش ایران گفته تنگه تا زمان رعایت «حقوق» ایران بسته میماند. آمریکا میگوید کشتیرانی ادامه دارد.
از واشنگتن در همین مدت دو پیام متفاوت شنیده شد. ترامپ در ۱۶ مهر گفت تا پیش از انتخابات میاندورهای به ایران حمله نمیکند و محاصره با قوت ادامه مییابد. پنج روز بعد، در یک تجمع انتخاباتی، گفت بهزودی دربارهی ایران تصمیم میگیرد. کانال ۱۲ اسرائیل هم گزارش داده که نتانیاهو هفتهی گذشته از او خواسته جنگ را پیش از انتخابات ۵ آبان از سر بگیرد. گادی آیزنکوت، رئیس سابق ستاد ارتش اسرائیل، میگوید از هیچ تحول حیاتی که حملهی فوری را توجیه کند خبر ندارد.
نتانیاهو خودش هم وارد ماجرا شده است. دفتر او گزارش کانال ۱۲ را تکذیب کرد و خود او در ۲۲ مهر در رادیو ارتش گفت زمان برای حملهی پیشدستانه مناسب نیست و حتی اگر ایران موشک شلیک کند، مقصر را او خواهند دانست. این جملهها در شرایطی گفته شده که منتقدانش او را به دنبال درگیری نظامی پیش از رأیگیری میدانند، و هزینهی سیاسی هر اقدام بعدی را بالا میبرد: اگر پیش از ۵ آبان حملهای از سوی اسرائیل رخ دهد، همین اظهارات بهسادگی علیه او به کار گرفته میشود. با این حال این تعهد الزامآور نیست و فقط بازهی پیش از انتخابات را در بر میگیرد. او دربارهی حمله پس از انتخابات سخنی نگفته و تکرار کرده که اگر ایران یا متحدانش حمله کنند، پاسخ قاطع خواهد داد. پس میتوان این اظهارات را قیدی سیاسی دانست که هزینهی عقبنشینی را بالا میبرد، هرچند راه را کاملاً نمیبندد.
سیانان در ۲۳ مهر نوشت آمریکا استفاده از «مادر بمبها» علیه ایران را بررسی میکند. بررسی یک گزینه هنوز تصمیم نیست، و گزارشهایی از این دست گاهی بخشی از فشار پشت میز مذاکره است. در خود مذاکرات هم نشانهای از نزدیک شدن دیده نمیشود. جیدی ونس در ۱۴ مهر از پذیرش کاهش «معنادار» ظرفیت غنیسازی سخن گفت و چند روز بعد اسلامی، از مقامهای ایران، تأکید کرد که تهران بههیچوجه غنیسازی را کنار نمیگذارد. واشنگتن ایران را به کشدادن گفتوگوها متهم میکند و تهران آمریکا را مقصر میداند، چون آتشبس و خروج اسرائیل از لبنان را تضمین نکرده است.
جبههها هم فقط به خلیج فارس محدود نماندهاند. به گزارش سیبیاس، حمله به فرودگاه ریاض در ۱۸ مهر ۱۳ کشته و بیش از ۳۰۰ زخمی بر جا گذاشت، از جمله یک شهروند آمریکایی. درگیری حوثیها با عربستان بالا گرفته و اسرائیل نیز در برابر حملهی احتمالی حوثیها در آمادهباش است. اگر این جبههها گستردهتر شوند، هزینهی سیاسی جنگ برای دولت ترامپ بالا میرود، بهویژه که نظرسنجیها نشان میدهد اکثریت آمریکاییها آغاز جنگ را تصمیمی نادرست میدانند.
جملهای از خود ترامپ هم در این میان جالب است. او در یک تجمع گفته شاید آمریکا در ترور رهبران ایران زیادهروی کرده باشد، چون حالا نمیداند با چه کسی طرف است. اگر این اظهار جدی باشد، دستکم نشان میدهد طرف آمریکایی مخاطب روشنی در تهران نمیبیند. توافق با طرفی که هویتش مبهم است دشوارتر میشود.
سه مسیر را میتوان تصور کرد. نخست، آتشبس تا ۱۲ آبان به همین شکل نیمهجان بماند؛ قول علنی ترامپ و نگرانی او از رأیدهندگان این را محتملتر میکند. دوم، فشار اسرائیل یا یک حادثهی دریایی بزرگ، مثلاً غرق شدن کشتیای با تلفات سنگین، پیش از آن تاریخ همهچیز را به هم بزند؛ این سناریو بعید نیست، هرچند اکنون شواهد روشنی برایش وجود ندارد. سوم، گفتوگوها پس از انتخابات جان تازه بگیرند، که با موضع فعلی دو طرف دربارهی غنیسازی خوشبینانه به نظر میرسد.
شاید دقیقتر این باشد که آتشبس اکنون به دو تقویم انتخاباتی و یک تنگهی پرحادثه تکیه دارد. پس از ۱۲ آبان، تصمیم دربارهی ایران دیگر به حساب رأی گره نمیخورد و به برآورد هزینه و فایده برمیگردد. هنوز روشن نیست آن برآورد به کدام سو خواهد رفت، اما اگر محاصره و درگیری دریایی تا آن روز بیتغییر بماند، فشار برای تصمیمگیری بیشتر خواهد شد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 3 697 |
| 5 | وقتی روشنفکر به تحقیر قومی پناه میبرد؛ اعتراض به سعید لیلاز و دفاع از شأن تاریخی کریمخان زند
در رابطه با سخنان سعید لیلاز درباره کریمخان زند، با یک لغزش لفظی ساده روبهرو نیستیم؛ با نمونهای از ورشکستگی استدلال در لباسی از اعتمادبهنفس روشنفکرانه مواجهیم. تمام داوری لیلاز، چنانکه از عبارت نقلشده برمیآید، در چند صفت تحقیرآمیز، از جمله «لُر بیسواد و دائمالخمر»، خلاصه میشود. این شیوه سخنگفتن، پرسشی جدی درباره مرز میان نقد تاریخی و تحقیر قومی پیش میکشد.
آقای لیلاز حق دارند کریمخان زند را نقد کنند، سیاستهایش را به پرسش بکشند و درباره ضعفهای حکمرانی او داوری کنند؛ اما کمبود استدلال را نمیتوان با تحقیر قومی جبران کرد. تفاوتی بنیادین میان بررسی انتقادی یک فرمانروا و فروکاستن شخصیت او به چند صفت توهینآمیز وجود دارد. اولی به شناخت تاریخ کمک میکند؛ دومی جای پژوهش را با قضاوت شتابزده عوض میکند.
فرض کنیم کریمخان خواندن و نوشتن نمیدانسته است. خب که چه؟ آیا تاریخ سیاست را فقط باسوادان نوشتهاند؟ آیا مدرک و دانش رسمی تضمینکننده عقل سیاسی، فهم جامعه و توانایی حکمرانی است؟ اگر چنین بود، جهان باید از حکومتهای خردمند و مدیران کارآمد پر میشد؛ حال آنکه تاریخ مملو از فرمانروایان تحصیلکردهای است که با تصمیمهایشان ملتها را به ویرانی کشاندهاند. سواد ارزشمند است، اما بهتنهایی نه نشانه خرد است و نه تضمینکننده شایستگی سیاسی. پرسش تاریخی باید این باشد که یک فرمانروا چگونه قدرت را به دست آورد، چگونه آن را اداره کرد و چه پیامدهایی برای جامعه برجای گذاشت.
کریمخان زند در دورهای به قدرت رسید که ایران از جنگهای داخلی، فروپاشی اقتدار مرکزی و رقابت خونین مدعیان سلطنت آسیب دیده بود. او توانست بخش بزرگی از کشور را زیر اقتدار خود قرار دهد، شیراز را به مرکز حکومتش تبدیل کند و مناسباتی نسبتاً باثبات برقرار سازد. اقدامات عمرانی و شهری او نیز بخشی از میراث تاریخی ایران شد. انتخاب عنوان «وکیلالرعایا» بهجای شاه، بیانگر تصویری بود که میخواست از رابطه خود با مردم ارائه کند؛ هرچند حکومتش را نباید با دموکراسی به معنای امروزی یکسان گرفت.
البته کریمخان قدیس نبود و حکومتش نیز فراتر از نقد قرار نمیگیرد. میتوان درباره خشونتهای سیاسی، محدودیتهای قدرت و تصمیمهای او بحث کرد و حتی برخی اقداماتش را محکوم دانست. اما نقد تاریخی زمانی اعتبار دارد که بر سند، استدلال و شناخت شرایط زمانه تکیه کند. کسی که میخواهد کارنامه کریمخان را زیر سؤال ببرد، باید نشان دهد کدام تصمیم، کدام سیاست و کدام پیامد تاریخی مبنای داوری اوست؛ نه اینکه با چند صفت، پرونده یک فرمانروا را ببندد.
بخش حساستر ماجرا آنجاست که «لُر بودن» در کنار «بیسوادی» قرار میگیرد؛ گویی تعلق به قوم لر خود نشانهای از عقبماندگی است. اگر چنین برداشتی از عبارت نقلشده حاصل شود، باید صریح گفت که قومیت نه نشانه نادانی است و نه مجوز تحقیر انسانها. خاستگاه قومی یک شخصیت تاریخی را میتوان در چارچوب تاریخ اجتماعی و مناسبات قدرت بررسی کرد، اما نمیتوان آن را به صفتی منفی تبدیل کرد و از مخاطب انتظار داشت که چنین کاری را تحلیل بداند.
قوم لر بخشی پرافتخار از تاریخ و فرهنگ ایران است؛ مردمانی با میراثی غنی از زبان، موسیقی، ادبیات شفاهی، سنتهای اجتماعی و تجربه تاریخی. از زاگرس تا شهرهای بزرگ ایران، مردان و زنان لر در عرصههای فرهنگی، علمی، اقتصادی و سیاسی در ساختن جامعه ایرانی سهم داشتهاند. شجاعت، استقامت و پیوند عمیق با سرزمین در روایت تاریخی این مردم جایگاهی برجسته دارد؛ اما ارزش قوم لر را نباید به این صفات نیز محدود کرد. احترام به مردم لر، پذیرش جایگاه آنان در تاریخ متنوع ایران است، نه امتیازی که دیگران به آنان اعطا کنند.
درباره ادعای دائمالخمر بودن نیز باید میان روایت تاریخی و ادعای اثباتشده تفاوت گذاشت. حتی اگر منبعی به علاقه کریمخان به شراب اشاره کرده باشد، این موضوع بهتنهایی ادعای دائمالخمر بودن او یا تمام خاندانش را اثبات نمیکند. هرچه ادعا سنگینتر باشد، مسئولیت اثبات آن نیز بیشتر است. اعتبار رسانهای یا تخصص در یک حوزه، جای سند تاریخی را نمیگیرد.
آقای لیلاز، اگر درباره کریمخان سندی دارید، ارائه کنید؛ اگر به شیوه حکمرانی او انتقاد دارید، استدلال کنید. اما تاریخ ایران را نمیتوان با چند کلمه از حافظه مردم پاک کرد و شأن یک قوم را نمیتوان به داوری یک تحلیلگر وابسته ساخت. کریمخان زند نه قدیس بود و نه فراتر از نقد؛ اما نقد او نیز به دانش و انصاف نیاز دارد. اعتراض به تحقیر قومی، دفاع بیقیدوشرط از یک فرمانروا نیست؛ دفاع از حق تاریخ برای داوری مستند و حق مردم برای برخورداری از احترام است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 540 |
| 6 | «بحرین انتخاب اول حمله زمینی ایران خواهد بود؛ تصرف آن بسیار آسانتر است»؛ وقتی فتح کشورها روی نقشه انجام میشود!
فؤاد ایزدی، کارشناس مسائل ایران و آمریکا، مدعی شده است که بحرین میتواند انتخاب اول ایران برای حمله زمینی باشد، چون تصرف آن «بسیار آسانتر» است. ظاهراً در محاسبات بعضی کارشناسان تلویزیونی، فتح کشورها آنقدر ساده شده که کافی است روی نقشه انگشت بگذارند، مقصد را انتخاب کنند و عملیات را با موفقیت به پایان برسانند؛ حتی اگر هنوز یک سرباز هم حرکت نکرده باشد!
عجب پیشرفتی در دانش نظامی حاصل شده است! ارتشها برای طراحی عملیات، اطلاعات ماهوارهای، ارزیابی پدافند، محاسبه خطوط تدارکاتی و بررسی واکنش دشمن وقت میگذارند؛ اما ظاهراً در نسخه تلویزیونی، یک نقشه و چند جمله قاطع هم کار ستاد فرماندهی را انجام میدهد. فقط مانده است زمان پخش مستقیم مراسم پیروزی را هم اعلام کنند!
بحرین کوچک است؛ اما جنگ را با متر و خطکش نمیسنجند. تصرف یک سرزمین با نگهداشتن آن تفاوت دارد. حتی اگر نیرویی بتواند در مرحله نخست به ساحل دشمن برسد، باید مهمات، سوخت، تجهیزات و نیروی انسانی خود را زیر فشار حملات احتمالی تأمین کند. دریا هم بزرگراه اختصاصی ارتش مهاجم نیست که هر وقت خواست، نیرو و تجهیزات از آن عبور دهد.
بحرین محل استقرار مقر ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکاست. همین واقعیت، هرگونه عملیات گسترده علیه این کشور را به احتمال برخورد مستقیم با نیروهای آمریکا گره میزند.
البته شاید در سناریوی تلویزیونی، ناوگان آمریکا هنگام ورود نیروهای ایرانی به بحرین به مرخصی رفته باشد، هواپیماها در آشیانه خوابیده باشند و خطوط تدارکاتی هم با پیک موتوری اداره شوند! اما در دنیای واقعی، طرف مقابل هم سلاح دارد، اطلاعات جمع میکند و برای دفاع از مواضع خود برنامه میریزد. جنگ را نمیتوان یکطرفه طراحی کرد و بعد انتظار داشت دشمن مطابق فیلمنامه طرف مهاجم رفتار کند.
حالا فرض کنیم ایران بتواند بخشی از خاک بحرین را تصرف کند. بعد چه؟ چگونه باید آن را نگه داشت؟ نیرو و تجهیزات از کجا تأمین میشوند؟ واکنش آمریکا چه خواهد بود؟ کشورهای عربی چه موضعی میگیرند؟ و اگر عملیات به جنگی منطقهای تبدیل شود، هزینه آن برای بنادر، جزایر، زیرساختهای انرژی و زندگی مردم ایران چقدر خواهد بود؟
اینها پرسشهای فرعی نیستند؛ بخش اصلی هر محاسبه نظامیاند. اگر کسی از آسان بودن تصرف یک کشور حرف میزند، باید درباره هزینه نگهداری آن، تلفات احتمالی، واکنش دشمن و نتیجه سیاسی عملیات هم توضیح بدهد. وگرنه این تحلیل بیشتر شبیه معرفی مقصد گردشگری است تا ارزیابی نظامی؛ با این تفاوت که اگر گردشگر از مقصدش خوشش نیاید، بلیت برگشت میخرد، اما در جنگ، همه مسافران امکان بازگشت ندارند.
از منظر راهبردی نیز تهدید به تصرف بحرین ممکن است نتیجهای خلاف انتظار داشته باشد. کشورهای عربی که نگران امنیت خود هستند، میتوانند چنین تهدیدی را دلیلی برای تقویت همکاری نظامی و اطلاعاتی با آمریکا تلقی کنند. در آن صورت، تهدیدی که قرار بود هزینه دشمن را بالا ببرد، به تقویت همکاری میان دشمنان احتمالی ایران منجر میشود. چه معاملهای! تهدید میکنند تا طرف مقابل عقب بنشیند، اما شاید او با متحدان بیشتر و آمادگی نظامی بالاتر برگردد.
اگر آمریکا به خاک ایران حمله زمینی کند، دفاع از کشور و بررسی گزینههای نظامی حق هر دولت است. اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که حمله به بحرین بهترین یا آسانترین پاسخ خواهد بود. انتخاب هدف باید بر پایه هدف سیاسی، توان عملیاتی، هزینه انسانی و پیامدهای بعد از عملیات صورت بگیرد؛ نه صرفاً به این دلیل که کشور هدف روی نقشه کوچک دیده میشود.
مشکل این نوع اظهارنظرها آنجاست که فاصله میان آغاز عملیات و پایان موفقیتآمیز آن نادیده گرفته میشود. هنوز نیروها حرکت نکردهاند، اما پیروزی در ذهن سخنران قطعی شده است؛ هنوز هزینهها محاسبه نشدهاند، اما عملیات آسان اعلام میشود. ظاهراً در این شیوه تحلیل، جنگ همانجایی تمام میشود که کارشناس جمله آخرش را میگوید.
نقشه، فتح را آسان نشان میدهد؛ میدان جنگ، صورتحساب را صادر میکند. نکته تلخ اینجاست که نام کارشناسان وعدهدهنده معمولاً در صورتحساب جنگ دیده نمیشود؛ این سربازان، خانوادهها و مردم عادیاند که باید هزینه تصمیمها را با جان، امنیت و معیشت خود بپردازند.
فتح بحرین در سخنرانی چند دقیقه زمان میبرد؛ اما اگر به عملیات واقعی تبدیل شود، هزینهاش را خانوادههایی میپردازند که نه در انتخاب هدف نقشی داشتهاند و نه در تصمیم آغاز جنگ. کارشناسی که تصرف کشور همسایه را «بسیار آسان» میخواند، باید درباره تدارکات، واکنش آمریکا، تلفات و روز بعد از اشغال هم حرف بزند. وگرنه این نه تحلیل نظامی، که فروش رؤیای پیروزی با پول و جان مردم است.
https://t.me/hamidasefichannel2 | 5 037 |
| 7 | خطر جنگ در روزهای آینده؛ منطقه در آستانه یک تصمیم نظامی تازه؟
تا پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۵، نشانههای میدانی از آن حکایت دارند که خطر تشدید جنگ میان ایران، آمریکا و اسرائیل جدی است. حمله به کشتیهای تجاری در تنگه هرمز ادامه دارد، دو کشتی در این آبراه غرق شدهاند و جبهه یمن نیز با حملات حوثیها به فرودگاهها و زیرساختهای نفتی عربستان فعالتر شده است. رویترز در گزارشهای ۲۲ و ۲۳ مهر، از افزایش مخاطرات دریایی و تهدیدهای تازه علیه تأسیسات سعودی خبر داده است.
در چنین فضایی، پرسش از احتمال جنگ دیگر به معنای پیشبینی یک حمله از نقطه صفر نیست. درگیری جریان دارد؛ نگرانی اصلی، عبور آن از سطح کنونی و ورود به مرحلهای تازه از حملات مستقیم و گستردهتر است. اما وضعیت فعلی ثابت نمیکند که تصمیم نهایی برای آغاز موج جدیدی از حملات گرفته شده است. برای سنجش خطر باید به رفتار عملیاتی بازیگران، وضعیت مذاکرات و محرکهایی توجه کرد که ممکن است محاسبات آنها را ناگهان تغییر دهد.
تنگه هرمز اکنون یکی از خطرناکترین نقاط برای وقوع حادثهای با پیامدهای فراتر از محل حادثه است. حمله به یک نفتکش یا کشتی تجاری ممکن است در ابتدا بخشی از راهبرد فشار ایران تلقی شود؛ اما اگر در جریان آن شهروندان آمریکایی کشته شوند، یک کشتی متعلق به متحد واشنگتن خسارت سنگینی ببیند یا نیروهای آمریکایی مستقیماً هدف قرار گیرند، دولت آمریکا با فشار بیشتری برای پاسخ نظامی مواجه خواهد شد. خطر اصلی در اینجا، لزوماً تصمیم از پیش اعلامشده برای جنگ نیست؛ امکان زنجیرهای از اقدام و واکنش است که هر طرف، گام بعدی خود را دفاعی معرفی کند و در عمل دامنه درگیری را گسترش دهد.
در سوی دیگر، حملات حوثیها به عربستان به بحران بُعد منطقهای تازهای داده است. حمله به دفتر مرکزی آرامکو در ظهران و تهدید به ادامه حملات علیه تأسیسات نفتی و فرودگاهها، امنیت زیرساختهای حیاتی عربستان را مستقیماً وارد معادله کرده است. رویترز در ۲۳ مهر گزارش داد که حوثیها تهدیدهای خود را ادامه دادهاند و نگرانی در بازارهای منطقهای افزایش یافته است.
این تحولات برای تهران دو پیامد احتمالی دارد. تهدید همزمان مسیرهای انرژی میتواند هزینه اقتصادی ادامه جنگ را برای آمریکا و متحدانش بالا ببرد؛ در مقابل، عربستان و دیگر کشورهای خلیج فارس ممکن است همین حملات را دلیلی برای تقویت همکاری نظامی و اطلاعاتی با واشنگتن بدانند. ریاض که در معرض آسیب به فرودگاهها و زیرساختهای نفتی خود قرار گرفته، انگیزه دارد توان دفاعی و هماهنگی منطقهای را افزایش دهد. بنابراین، گسترش جبههها لزوماً قدرت چانهزنی ایران را بیشتر نمیکند؛ ممکن است دامنه طرفهای خواهان مهار نظامی ایران را نیز گسترش دهد.
با وجود این نشانههای خطر، یک عامل بازدارنده هنوز اهمیت دارد: هزینه سیاسی و اقتصادی جنگ برای دولت آمریکا. دونالد ترامپ در ۱۶ مهر اعلام کرده بود که آمریکا پیش از انتخابات میاندورهای کنگره در ۱۲ آبان حمله تازهای به ایران انجام نخواهد داد و از وجود گفتوگوهای ثمربخش سخن گفته بود. رویترز گزارش داده است که تبادل پیشنهادها برای پایان دادن به جنگ و بازگشایی تنگه هرمز ادامه داشته، هرچند اختلافها همچنان پابرجاست.
این موضع میتواند نشانهای از تمایل واشنگتن به جلوگیری از گسترش جنگ در آستانه انتخابات باشد. اما نباید آن را تضمین قطعی دانست. تعهد سیاسی اعلامشده ممکن است در صورت وقوع حادثهای با تلفات سنگین یا تغییری جدی در محاسبات امنیتی آمریکا، زیر فشار قرار گیرد. از سوی دیگر، ممکن است همین محدودیت زمانی واشنگتن، تهران را به افزایش فشار دریایی برای گرفتن امتیاز پیش از انتخابات ترغیب کند؛ محاسبهای که نتیجه آن به واکنش طرف مقابل بستگی دارد.
در روزهای آینده، سه تحول اهمیت ویژه دارد: وقوع حملهای تازه با تلفات انسانی در تنگه هرمز، جابهجایی قابلتوجه در وضعیت عملیاتی نیروهای آمریکا و اسرائیل، و توقف یا پیشرفت واقعی کانالهای میانجیگری. هرکدام از این نشانهها بهتنهایی برای نتیجهگیری قطعی کافی نیست؛ کنار هم قرار گرفتن آنها میتواند تصویر روشنتری از جهت حرکت بحران ارائه دهد.
جمعبندی وضعیت در ۲۳ مهر این است: خطر تشدید جنگ بالاست، اما قریبالوقوع بودن یک حمله گسترده را نمیتوان با اطلاعات علنی موجود قطعی دانست. درگیری دریایی و گسترش حملات منطقهای، زمینه یک دور تازه از واکنشهای نظامی را فراهم کردهاند؛ همزمان، هزینههای جنگ و باقیماندن مسیرهای مذاکره هنوز میتوانند مانع گسترش آن شوند. فاصله میان این دو مسیر ممکن است با یک تصمیم سیاسی یا یک حادثه میدانی تغییر کند. در چنین وضعی، معیار دقیقتر برای رصد خطر، نه شمار تهدیدهای لفظی، بلکه تغییر قابلمشاهده در آرایش نظامی، تلفات نیروهای آمریکایی و وضعیت کانالهای مذاکره است.
https://t.me/hamidasefichannel2 | 4 285 |
| 8 | اقتصاد غارت، مرگ سرمایهداری کلاسیک و دگرگونی فرمول مبارزه در ایران
هنگامی که پدیدهای چون سازمان اوقاف و امپراتوریهای اقتصادیِ معاف از مالیات در ساختار قدرت جمهوری اسلامی را از منظر نظریه «غارت ساختاری» دکتر مهرداد وهابی واکاوی میکنیم، با پاسخی بنیادین به ماهیت سرمایهداری سیاسی روبهرو میشویم. وهابی صرفاً به توصیف مکانیسمهای چپاول یا فساد اداری نمیپردازد، بلکه نظریهای ساختاری ارائه میدهد که در آن، «غارت» جایگزین «تولید» به عنوان موتور محرکِ سیستم میشود. در این چارچوب، قدرت سیاسی نه حامی یا روبنای یک طبقه سرمایهدارِ سنتی، بلکه خودْ خالق مالکیت و مبدأ تملک است. این بدان معناست که ما با شکلی از سرمایهداری مواجهیم که در آن انباشت ثروت نه بر اساس رقابت بازار آزاد و ارزش اضافی، بلکه بر پایه مصادره رانتی و تاراج منابع بیننسلی صورت میگیرد.
این دگرگونی بنیادین در ماهیت سرمایه، پرسش سرنوشتسازی را پیش روی جامعه و جنبشهای اجتماعی قرار میدهد: شکل مبارزه طبقاتی و مقاومت در برابر این سیستم چگونه باید دگرگون شود؟ در اقتصاد سیاسی کلاسیک، مبارزه طبقاتی بر محور کارخانه، دستمزد، ساعت کار و چانهزنی صنفی در بستر بازار آزاد شکل میگرفت. اما هنگامی که دشمنِ روبهروی جامعه نه یک کارفرمای خصوصی و منفعتطلب در بازار، بلکه یک الیگارشیِ مسلط بر ابزار قهر، دین و ثروتهای عمومی (همچون امپراتوریهای پشتپردۀ بیت رهبری و نهادهای فرادولتی) است، ابزارهای سنتی مبارزه کارایی خود را از دست میدهند.
در این وضعیتِ خطیر، شکل مبارزه اجتماعی ناچار است از چارچوب سنتی کار و سرمایه فراتر رود و به پیکاری سیاسی برای بازپسگیری حاکمیت ملی، شفافیت، انحلال نهادهای غیرپاسخگو و طردِ اقتصاد مهآلود بدل شود. این یک مبارزه صنفی ساده نیست؛ جنگی تنبهتن با کل معماری قدرت است که در آن، جامعه برای نجات حیات خود ناچار است ریشه رانت و مالکیت سیاسیِ سلبکننده را نشانه برود.
اما در درون این ساختار غارتمحور، تناقضات مرگباری نهفته است که حیات آن را ناپایدار و آسیبپذیر میکند. نخستین تناقض، تضاد میان اشتهای سیریناپذیر سیستم برای انباشت و تخریب پایههای تولیدی جامعه است. غارت ساختاری مانند ماری است که دم خود را میبلعد؛ سیستم با بلعیدن منابع، زمینخواریها و امپراتوریهای معاف از مالیات، ریشههای اقتصاد مولد را میخشکاند و وقتی جامعه تهی شد، خودِ سیستم نیز به ورشکستگی مالی و ساختاری میرسد.
تناقض دوم در تضاد میان نیاز مبرم این امپراتوریها به تاریکی، ابهام و «اقتصاد مهآلود» برای بقا، و از سوی دیگر مطالبات جامعهای آگاه در عصر ارتباطات برای شفافیت قرار دارد. بقای این ساختار وابسته به محرمانگی است، اما هر بارنتابیدنِ این تاریکی توسط جامعه، نظامی را که از نور میترسد در معرض فروپاشی قرار میدهد.
تناقض سوم و نهایی، در فرسایش مشروعیت ایدئولوژیک نهفته است؛ جایی که مفاهیم مقدس و سنتی مانند «وقف» به سپر امنیتیِ انباشت ثروت الیگارشی حاکم تبدیل میشوند و شکاف میان باورهای مردم و کارگزاران قدرت را به عمیقترین وجه ممکن میرسانند. این جابهجایی خطرناک، باورهای سنت را در برابر دستگاه قدرت قرار میدهد و تناقضی را میآفریند که هیچ سرنیزهای قادر به مهار پیامدهای بلندمدت آن نخواهد بود. آنچه امروز در ایران جریان دارد، بحرانِ یک سرمایهداری مولدِ بیمار نیست، بلکه هزینههای گزافِ یک الیگارشی غارتگر است که تناقضات درونیاش، آن را روزبهروز به سوی بنبست تاریخی و خیزشهای ساختاری جامعه سوق میدهد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 542 |
| 9 | پشت پرده اوقاف؛ چه کسانی بر امپراتوری املاک ایران نشستهاند؟
گاوصندوق مقدس یک اقتصاد غیرپاسخگو؟
✍️ حمید آصفی
در تاروپود اقتدار متمرکز، آنجا که منافع الیگارشی حاکم با تقدسگرایی فرمایشی پیوند میخورد، سازمان اوقاف نه به عنوان متولی امور خیریه و میراث معنوی، بلکه به شکل «امپراتوری سایه» و «دژکوب مالیاتی» بیت رهبری ظهور کرده است. این نهاد با انباشت ثروتی افسانهای و تملک میلیونی قطعات زمین و مستغلات، ساختاری را بنا نهاده که در آن، مالکیت عمومی و منافع ملی در چنبره غارتی قانونمند و ساختاری به گروگان گرفته شدهاند.
در ایران امروز، هرجا سخن از فقر، تورم، فرسودگی زیرساختها، بیکاری و سقوط قدرت خرید مردم به میان میآید، باید ردپای مناسباتی را نیز جستوجو کرد که ثروت عمومی را از دسترس جامعه خارج کرده و در اختیار نهادهای غیرپاسخگو قرار داده است. مسئله فقط بزرگی داراییهای سازمان اوقاف نیست؛ مسئله، تاریکی پیرامون این داراییهاست. چنانکه مهرداد وهابی، اقتصاددان برجسته و استاد دانشگاه، در تحلیل نهادهای فرادولتی و موازی نشان میدهد، ویژگی بنیادین اینگونه ساختارها، متکی بودن بر «اقتصاد مهآلود» و تاریکی اطلاعاتی است. در این ساختارها، دادهها بهقصد پنهانکاری نامکفی و نادقیق نگه داشته میشوند؛ زیرا شفافیت، بزرگترین دشمن بقای این امپراتوریهای مالی است. جامعه به عنوان صاحب حقیقی منابع ملی، حق ندارد بداند چه میزان ملک و زمین در اختیار این سازمان است، درآمد آنها کجا هزینه میشود، چه کسانی از آن بهره میبرند و چرا حسابهای این ساختار از هرگونه حسابرسی مستقل مبرّاست.
وقف، در معنای تاریخی و انسانی خود، قرار بود سازوکاری برای خدمت به مردم باشد؛ مدرسهای برای فرزندان محروم، درمانگاهی برای بیماران بیپناه، پناهگاهی برای نیازمندان و سرمایهای برای آبادانی شهر و روستا. وقف، در ریشه خود، نوعی قرارداد اخلاقی میان فرد و جامعه بود؛ فرد از بخشی از دارایی خویش میگذشت تا بخشی از رنج جمعی کاسته شود. اما هنگامی که این مفهوم از نظارت عمومی جدا شود و به قلمرو نهادهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی غیرپاسخگو وارد گردد، «وقف» از نردبان خیر عمومی به آسانسور انباشت خصوصی تبدیل میشود؛ از چشمهای برای مردم به مخزنی برای قدرت.
این سازمان از سویی با چتری از مصونیت آهنین از پرداخت حتی یک ریال مالیات سر باز میزند و از سوی دیگر، با دستدرازی به بودجه عمومی و دریافت یارانههای دولتی، نماد آشکاری از «کاپیتولاسیون رانتی» در اقتصاد سیاسی ایران است. در این الگوی سلطه، نهادهای زیرمجموعه بیت با بلعیدن منابع ملی و فرار از هرگونه شفافیت حسابرسی، چرخهای ماشین سرکوب و استبداد را روغنکاری میکنند و سرمایههای بیننسلی این سرزمین را در بنبست فساد ساختاری به تاراج میبرند.
بر اساس نظریه اقتصاد سیاسی نهادگرا که چهرههایی چون مهرداد وهابی بر آن تأکید کردهاند، منطق حاکم بر این ساختارهای فرادولتی، نه ارزشآفرینی و تولید رقابتی، بلکه «غارت ساختاری» (Plunder) است. در این نظام غارتمحور، انباشت ثروت نه بر بستر بازار، که بر پایه مصادره منابع بیننسلی صورت میگیرد. اینجا با یک تناقض بزرگ و البته حسابشده روبهرو هستیم: شهروند عادی برای کوچکترین درآمد خود باید مالیات بپردازد؛ کارمند، کارگر، کاسب و تولیدکننده پیش از آنکه درآمدی به دست آورند، سهم دولت را میپردازند؛ اما نهادهایی با داراییهای عظیم و شبکه گسترده اقتصادی، خود را بیرون از دایره پاسخگویی تعریف میکنند. مردم زیر فشار مالیات، تورم و کاهش دستمزد خم میشوند و در همان حال، قلعههای اقتصادی قدرت از پرداخت سهم خود به جامعه معاف میمانند. این دیگر یک معافیت ساده نیست؛ «معافیتسالاری» است. نظامی که در آن قانون برای فرودستان تور میتند و برای فرادستان سپر میسازد.
یارانه نیز در چنین ساختاری، معنای خود را از دست میدهد. یارانه باید ابزار حمایت از تولید، کاهش فقر و تأمین رفاه عمومی باشد؛ اما وقتی به نهادی ثروتمند و کمشفاف تعلق میگیرد، از سیاست اجتماعی به «پاداش قدرت» تغییر ماهیت میدهد. در اینجا مردم یک بار از جیب خود مالیات میپردازند و بار دیگر از سفره خود هزینه یارانهای را تأمین میکنند که ممکن است به مجموعهای برسد که حتی درباره حجم داراییها و درآمدهایش اطلاعات روشن و قابل راستیآزمایی منتشر نمیکند.
📌متن کامل را اینجا بخوانید
🆔@hamidasefichannel2 | 5 750 |
| 10 | اوقاف؛ بازوی اختاپوس مافیای اقتصادی بیت رهبری
✍️ حمید آصفی
در تاروپود اقتدار متمرکز، آنجا که منافع الیگارشی حاکم با تقدسگرایی فرمایشی پیوند میخورد، سازمان اوقاف نه به عنوان متولی امور خیریه و میراث معنوی، بلکه به شکل «امپراتوری سایه» و «دژکوب مالیاتی» بیت رهبری ظهور کرده است. این نهاد با انباشت ثروتی افسانهای و تملک میلیونی قطعات زمین و مستغلات، ساختاری را بنا نهاده که در آن، مالکیت عمومی و منافع ملی در چنبره غارتی قانونمند و ساختاری به گروگان گرفته شدهاند.
در ایران امروز، هرجا سخن از فقر، تورم، فرسودگی زیرساختها، بیکاری و سقوط قدرت خرید مردم به میان میآید، باید ردپای مناسباتی را نیز جستوجو کرد که ثروت عمومی را از دسترس جامعه خارج کرده و در اختیار نهادهای غیرپاسخگو قرار داده است. مسئله فقط بزرگی داراییهای سازمان اوقاف نیست؛ مسئله، تاریکی پیرامون این داراییهاست. چنانکه مهرداد وهابی، اقتصاددان برجسته و استاد دانشگاه، در تحلیل نهادهای فرادولتی و موازی نشان میدهد، ویژگی بنیادین اینگونه ساختارها، متکی بودن بر «اقتصاد مهآلود» و تاریکی اطلاعاتی است. در این ساختارها، دادهها بهقصد پنهانکاری نامکفی و نادقیق نگه داشته میشوند؛ زیرا شفافیت، بزرگترین دشمن بقای این امپراتوریهای مالی است. جامعه به عنوان صاحب حقیقی منابع ملی، حق ندارد بداند چه میزان ملک و زمین در اختیار این سازمان است، درآمد آنها کجا هزینه میشود، چه کسانی از آن بهره میبرند و چرا حسابهای این ساختار از هرگونه حسابرسی مستقل مبرّاست.
وقف، در معنای تاریخی و انسانی خود، قرار بود سازوکاری برای خدمت به مردم باشد؛ مدرسهای برای فرزندان محروم، درمانگاهی برای بیماران بیپناه، پناهگاهی برای نیازمندان و سرمایهای برای آبادانی شهر و روستا. وقف، در ریشه خود، نوعی قرارداد اخلاقی میان فرد و جامعه بود؛ فرد از بخشی از دارایی خویش میگذشت تا بخشی از رنج جمعی کاسته شود. اما هنگامی که این مفهوم از نظارت عمومی جدا شود و به قلمرو نهادهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی غیرپاسخگو وارد گردد، «وقف» از نردبان خیر عمومی به آسانسور انباشت خصوصی تبدیل میشود؛ از چشمهای برای مردم به مخزنی برای قدرت.
این سازمان از سویی با چتری از مصونیت آهنین از پرداخت حتی یک ریال مالیات سر باز میزند و از سوی دیگر، با دستدرازی به بودجه عمومی و دریافت یارانههای دولتی، نماد آشکاری از «کاپیتولاسیون رانتی» در اقتصاد سیاسی ایران است. در این الگوی سلطه، نهادهای زیرمجموعه بیت با بلعیدن منابع ملی و فرار از هرگونه شفافیت حسابرسی، چرخهای ماشین سرکوب و استبداد را روغنکاری میکنند و سرمایههای بیننسلی این سرزمین را در بنبست فساد ساختاری به تاراج میبرند.
بر اساس نظریه اقتصاد سیاسی نهادگرا که چهرههایی چون مهرداد وهابی بر آن تأکید کردهاند، منطق حاکم بر این ساختارهای فرادولتی، نه ارزشآفرینی و تولید رقابتی، بلکه «غارت ساختاری» (Plunder) است. در این نظام غارتمحور، انباشت ثروت نه بر بستر بازار، که بر پایه مصادره منابع بیننسلی صورت میگیرد. اینجا با یک تناقض بزرگ و البته حسابشده روبهرو هستیم: شهروند عادی برای کوچکترین درآمد خود باید مالیات بپردازد؛ کارمند، کارگر، کاسب و تولیدکننده پیش از آنکه درآمدی به دست آورند، سهم دولت را میپردازند؛ اما نهادهایی با داراییهای عظیم و شبکه گسترده اقتصادی، خود را بیرون از دایره پاسخگویی تعریف میکنند. مردم زیر فشار مالیات، تورم و کاهش دستمزد خم میشوند و در همان حال، قلعههای اقتصادی قدرت از پرداخت سهم خود به جامعه معاف میمانند. این دیگر یک معافیت ساده نیست؛ «معافیتسالاری» است. نظامی که در آن قانون برای فرودستان تور میتند و برای فرادستان سپر میسازد.
یارانه نیز در چنین ساختاری، معنای خود را از دست میدهد. یارانه باید ابزار حمایت از تولید، کاهش فقر و تأمین رفاه عمومی باشد؛ اما وقتی به نهادی ثروتمند و کمشفاف تعلق میگیرد، از سیاست اجتماعی به «پاداش قدرت» تغییر ماهیت میدهد. در اینجا مردم یک بار از جیب خود مالیات میپردازند و بار دیگر از سفره خود هزینه یارانهای را تأمین میکنند که ممکن است به مجموعهای برسد که حتی درباره حجم داراییها و درآمدهایش اطلاعات روشن و قابل راستیآزمایی منتشر نمیکند.
📌متن کامل را اینجا بخوانید
🆔@hamidasefichannel2 | 1 |
| 11 | عزتالله سحابی و ملیمذهبیها از نگاه گرامشی؛ سیاستِ ساختن جامعه پیش از تصاحب قدرت
✍️ حمید آصفی
اگر قرار باشد جریانهای سیاسی معاصر ایران را فقط با میزان قدرت رسمی، تعداد اعضا یا حضورشان در حکومت بسنجیم، بخش مهمی از تاریخ سیاسی ایران را از دست خواهیم داد. برخی جریانها پیش از آنکه در دولت حضور داشته باشند، در تولید معنا، ساختن زبان سیاسی و تربیت نسلی از فعالان و روشنفکران اثر گذاشتهاند.
ملیمذهبیها یکی از این تجربهها هستند و عزتالله سحابی شاید پیچیدهترین چهره برای فهم این تجربه باشد.
سحابی را نمیتوان صرفاً با عنوان «ملیمذهبی» توضیح داد. او در نقطه تلاقی چند سنت تاریخی ایستاده بود: میراث مصدق و حاکمیت ملی، نواندیشی دینی، عدالت اجتماعی، توسعه اقتصادی، دموکراسی و تجربه انقلاب ۵۷ و جمهوری اسلامی. اهمیت او در همین نقطه است: تلاش برای ساختن یک زبان سیاسی که بتواند چند تجربه و مطالبه متفاوت را در یک پروژه مشترک به هم پیوند دهد.
گرامشی سیاست را به تصرف دولت تقلیل نمیداد. برای او قدرت پایدار، علاوه بر اجبار، به رهبری فکری و اخلاقی در جامعه نیاز دارد؛ یعنی توانایی شکل دادن به فهم عمومی، زبان سیاسی، نهادهای مدنی و آن چیزی که او «عقل سلیم» مینامید. در این چارچوب، جامعه مدنی میدان مهمی برای نبرد سیاسی است و تغییر پایدار بدون تغییر در این میدان دشوار خواهد بود.
از این زاویه، زندگی سیاسی سحابی را میتوان یک آزمایش تاریخی دانست: آیا یک جریان سیاسی میتواند پیش از تصاحب قدرت، در ساختن جامعه و زبان سیاسی آن نقش ایفا کند؟
سحابی؛ محصول یک تقاطع تاریخی
سحابی از سنتی برخاست که از یک سو با نهضت ملی و مصدق پیوند داشت و از سوی دیگر میکوشید انگیزه دینی را وارد سیاست کند. او در نهضت آزادی حضور یافت و بعدها یکی از چهرههای اصلی جریان ملی ـ مذهبی شد. سابقه سیاسی او از مبارزات پیش از انقلاب تا شورای انقلاب، سازمان برنامه و بودجه، مجلس اول و سپس فعالیتهای فکری و انتقادی دهههای بعد امتداد پیدا کرد.
اما اهمیت این مسیر فقط در تعدد موقعیتهای سیاسی او نیست. مسئله مهمتر، تغییر در نسبت او با قدرت است.
سحابی نسلی را نمایندگی میکرد که ابتدا تصور میکرد میتوان میان دین، ملیت و سیاست دموکراتیک پیوند برقرار کرد و سپس در تجربه جمهوری اسلامی با دشواریها و تناقضهای این پروژه روبهرو شد.
این تجربه بهتدریج او را به پرسش بنیادیتری رساند: چگونه میتوان دین را بهعنوان بخشی از فرهنگ و اخلاق جامعه حفظ کرد، اما اجازه نداد دولت مالک دین و دین ابزار مشروعیت دولت شود؟
این پرسش، یکی از مهمترین نقاط تحول فکری سحابی بود.
دین در جامعه، نه دین در انحصار دولت
سحابی در سالهای پایانی عمر با صراحت بیشتری میان دین و حکومت دینی تمایز میگذاشت. او حکومت مذهبی را نمیپذیرفت و هشدار میداد که حکومت دینی میتواند به «دین حکومتی» تبدیل شود و خطاها و رفتارهای حکومت را به حساب دین بگذارد.
این موضع را نباید صرفاً یک تغییر سیاسی در سالهای پایانی زندگی او دانست.
در سطح عمیقتر، سحابی در حال بازتعریف رابطه دولت، جامعه و دین بود.
این مسئله از منظر گرامشی مهم است؛ زیرا یکی از مسائل اساسی او این بود که چگونه یک معنا از طریق نهادها و فرهنگ اجتماعی به «عقل سلیم» تبدیل میشود. در جامعهای که حکومت خود را صاحب حقیقت دینی معرفی میکند، مرز میان ایمان اجتماعی و قدرت سیاسی مخدوش میشود و دین از یک نیروی فرهنگی و اخلاقی به ابزار مشروعیت دولت تبدیل میگردد.
سحابی در سالهای پایانی زندگی در برابر همین فرایند ایستاد.
بنابراین یکی از مهمترین تحولات فکری او حرکت از دفاع از حضور دین در سیاست به دفاع از استقلال جامعه دینی و اخلاقی از دولت دینی بود.
این تفاوت ظریفی است، اما از نظر سیاسی بسیار بزرگ است.
مسئله «ایران»؛ تلاش برای ساختن یک «ما»
یکی از برجستهترین عناصر اندیشه سحابی، مفهوم ایران بود.
در بازخوانیهای منتشرشده از اندیشه او، سحابی از کاهش تعلق ملی انتقاد میکرد و معتقد بود نه حکومت پهلوی توانسته احساس ملی را به شکل سالم و مشارکتمحور در جامعه تقویت کند و نه پس از انقلاب، جایگزین شدن دین رسمی به جای امر ملی توانسته وحدت اجتماعی پایداری بسازد. او در مقابل بر «ایران» بهعنوان محور اشتراک گروهها، اقوام، مناطق و گرایشهای مختلف تأکید داشت.
اما اینجا یک نکته مهم وجود دارد: سحابی نمیخواست «ایران» را به یک هویت بسته تبدیل کند.
او تأکید میکرد که ملیت بدون مشارکت واقعی مردم و پذیرش تکثر اجتماعی امکان تحقق ندارد و حتی حذف مخالفان، سلطنتطلبان یا گروههای فکری متفاوت را نه عقلانی و نه انسانی میدانست. در صورتبندی او، میثاق ملی بر استقلال و تمامیت ارضی، مشارکت، آزادیهای دموکراتیک، عدالت، توسعه و تقدم مصالح ملی بر منافع گروهی استوار بود.
📌متن کامل را اینجا بخوانید
🆔@hamidasefichannel2 | 5 357 |
| 12 | درستایشِ «شاهدِ همیشه بیدار»؛ نگاهی به کارنامهی محمدرضا شفیعی کدکنی
نوزدهم مهرماه، یادآورِ زادروزِ استادی است که بیتردید «حافظهیِ متحرکِ» زبان و فرهنگِ فارسی است؛ محمدرضا شفیعی کدکنی. او در سپهرِ فرهنگیِ ایران، نه تنها یک شاعرِ نوپرداز یا یک پژوهشگرِ برجستهیِ متونِ کلاسیک، که «شاهدِ» رنجها و بالندگیهای یک ملت در گذرِ سدههاست.
شفیعی کدکنی را نمیتوان در قفسهیِ تنگِ یک عنوانِ خاص محصور کرد. او «استادِ دانشگاه» است، اما نه آنگونه که در چارچوبهای اداری بگنجد؛ او «شاعر» است، اما شعری که از «درِ کوچه» آغاز میشود و به «عرفانِ عمیق» و «اجتماعِ زخمخورده» پیوند میخورد. آنچه او را از دیگر همنسلانش متمایز میکند، پیوندِ ناگسستنی میانِ «فیلولوژی» (زبانشناسیِ تاریخی) و «تعهدِ اجتماعی» است. او میداند که پاسداری از زبان، پاسداری از هستیِ یک قوم است. وقتی او در آثارش از تصحیحِ متونِ کهن سخن میگوید، در واقع در حالِ لایهبرداری از زیرِ خاکسترهایِ فراموشی است تا «هویتِ ملی» را از هجومِ نسیان و ابتذال نجات دهد.
شعرِ او نیز بازتابِ این تماشاست. از «در کوچه باغهای نیشابور» که غزلِ نو را به اوجِ معنا میرساند تا اشعارِ نیمایی و سپیدش که همواره بویِ «درد» و «امید» میدهد. شفیعی کدکنی برخلافِ کسانی که با زبان بازی میکنند، به «کلمه» تقدسِ انسانی میبخشد. در منظومهیِ فکریِ او، شعر نه یک کالایِ تزیینی، که «گزارشی از وضعیتِ انسان» است. او شاعرِ «زمزمهها»ست؛ زمزمههایی که گاهی در سکوتِ سنگینِ جامعه، بلندترین فریادهایِ سیاسی و اجتماعی را به گوشِ تاریخ میرساند.
از منظرِ یک تحلیلگر، آنچه در کارنامهیِ شفیعی کدکنی اهمیتِ استراتژیک دارد، «ایستادگیِ اخلاقی» اوست. او در میانهیِ هیاهویِ سیاستزدگیِ افراطی و انفعالِ روشنفکرانه، همواره «مرجعیتِ علمی» خود را حفظ کرده است. او میداند که برایِ ساختنِ یک جامعهیِ دموکراتیک، پیش از هر چیز به «حافظهیِ تاریخیِ زنده» نیاز است. او نه با شعارهایِ گذرا، بلکه با عمقِ دانشِ خود، سنگرهایِ فرهنگ را در برابرِ جهل و تبارگراییِ فرهنگی حفظ کرده است.
زادروزِ استاد شفیعی کدکنی، فرصتی است برایِ بازخوانیِ این حقیقت که «فرهنگ»، زیربنایِ اصلیِ هرگونه گذارِ دموکراتیک است. او به ما آموخت که اگر زبانِ یک ملت بمیرد، تاریخِ آن ملت نیز در کامِ فراموشی فرو خواهد رفت. او تندیسِ زندهیِ پیوندِ میانِ سنت و مدرنیته است؛ پیوندی که نه از رویِ تضاد، بلکه از سرِ آگاهی و انتخاب شکل گرفته است.
بزرگداشتِ او، بزرگداشتِ «عقلانیتِ شاعرانه» است؛ ستایشِ مردی که در تمامِ این سالها، چراغِ فرهنگ را نه در پناهِ قدرت، که در پناهِ قلبِ مردم روشن نگاه داشته است. تولدش مبارک باد، که بودنِ او برایِ این ملک، غنیمتی است فراتر از زمان.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 426 |
| 13 | قتلِ زنجیرهایِ ریههای تهران؛ وقتی بتنخواران، درختکُشی را «مدیریت» میخوانند!
تهرانِ امروز، دیگر آن کلانشهرِ رویاهای نیمقرن پیش نیست؛ این پایتخت اکنون به مسلخِ «سبزینگی» بدل شده است؛ جایی که سوداگرانِ ملک و مستغلات، با ولعِ سیریناپذیرِ خود، روحِ تپنده شهر را در زیر آوارِ بتن و آهن مدفون کردهاند. آنچه در چیتگر، سرخهحصار و دیگر ریههای رنجورِ پایتخت میگذرد، صرفاً یک «حادثهی طبیعی» نیست؛ بلکه «جنایتی ساختارمند» علیه حقِ تنفسِ شهروندان است. مرگِ خاموشِ درختان، فریادِ بلندِ سوءمدیریت و تبلورِ عریانِ «بورژوازیِ مستغلات» است که در آن، جایگاهِ درخت در سلسلهمراتبِ «ارزش» به پایینترین رده سقوط کرده و جای خود را به «ارزشِ افزوده»یِ زمین و تراکمفروشی داده است.
وقتی سخن از خشکیدگی دهها هزار درخت به میان میآید، باید پرسید: چه شد که مدیریتِ این عرصهها، به جای «صیانت از میراثِ زیستی»، به «مرثیهخوانی برایِ اکوسیستم» تنزل یافت؟ روایتِ رسمی، همواره بر لبهی تیزِ تغییرِ اقلیم و خشکسالی میچرخد تا ردِ پایِ «بیکفایتیِ مدیریتی» را پاک کند، اما واقعیت، لایهای عمیقتر دارد؛ چهلوهشت درصدِ این فاجعه، نه در آسمان، که در راهروهایِ تاریکِ تصمیمگیری و کوتاهیِ تعمدی در «آبیاریِ مستمر» و «نگهداشتِ اصولی» رقم خورده است. تهران به «جولانگاهِ کارگزارانِ سرمایه» بدل شده که در آن، حفظِ یک هکتار فضای سبز، در ترازنامه اقتصادیِ شهرداری، هزینهای «سربار» تلقی میشود، در حالی که همان زمین، اگر به «اراضیِ قابلِ بارگذاری» تبدیل شود، گنجی است برای تامینِ بودجههایِ متورم و غیرشفاف.
این «استحالهِ شهری»، نوعی «آپارتایدِ زیستی» را بر پایتخت تحمیل کرده است؛ جایی که مدیرانِ وقت، با نگاهی «غارتگرانه» به عرصههایِ منابعِ طبیعی، تنها زمانی به فکرِ «احیا» میافتند که ابعادِ افتضاح، فراتر از توانِ پنهانکاریشان باشد. این «خزانِ زودرسِ پایتخت»، محصولِ منطقِ «تهرانِ سوداگر» است؛ شهری که در آن، به جایِ «درخت»، «برج» میکارند و به جایِ «طراوت»، «گرما» برداشت میکنند. چیتگر، تنها یک پارکِ جنگلی نیست؛ این آخرین سنگرِ ریویِ غربِ تهران است که اکنون در چنبرهیِ سیاستهایِ «توسعهستیزی» گرفتار شده. پرسشِ بنیادین این است:
تا زمانی که «منطقِ سودِ آنی» بر «خردِ زیستمحیطی» رجحان داشته باشد، آیا میتوان به نجاتِ چیزی جز «خاطراتِ سبزِ گذشته» امیدوار بود؟ پاسخ در تداومِ همین رویه نهفته است: تا زمانی که تهرانِ تنفسگاه، قربانیِ تهرانِ بنگاهدار باشد، ریههایِ شهر همچنان زیرِ سُرفه و سکوت، در انتظارِ «بحرانی دیگر» باقی خواهند ماند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 989 |
| 14 | چرا چپِ محور مقاومت و راستِ پایدارچی عاشق جنگاند؟ پشتپرده ائتلافی عجیب علیه منافع ایران!
در گفتوگویی در یوتیوب، درباره جایگاه جنگ و جنگطلبان در سیاست ایران، همصدایی چپِ محور مقاومت با راستِ پایدارچی، چرایی قدرتگیری تندروها در ساختار ولایت فقیه و هزینههای سنگین فرصتسوزیهای جمهوری اسلامی سخن گفتهام.
پرسش محوری این گفتوگو این است: ایران از آمریکا چه میخواهد و چرا حاکمیت، بهجای دیپلماسی مستقیم و واقعبینانه در دفاع از منافع ملی، بارها کشور را به آستانه جنگ ویرانگر کشانده است؟
چرا جریانهایی که ظاهراً در دو سوی طیف سیاسی ایستادهاند، در مخالفت با گفتوگو، تخطئه مخالفان و توجیه تنش و تقابل، به زبانی مشترک میرسند؟ چگونه چپِ مدافع محور مقاومت و راستِ پایدارچی، با وجود اختلافات ایدئولوژیک، در عمل به یک جبهه سیاسی تبدیل میشوند؟ و چرا منطق این دو جریان، بیش از آنکه بر تحلیل پیامدها و مسئولیتپذیری سیاسی استوار باشد، به ادبیات گروههای فشار شباهت پیدا میکند؟
در این گفتوگو، به سازوکار پرورش و قدرتگیری تندروها در ساختار ولایت فقیه نیز پرداختهام؛ نیروهایی که در بزنگاههای حساس میتوانند مانع اصلاح مسیر شوند، جنبشهای اجتماعی را تحت فشار قرار دهند و هزینه هرگونه تغییر سیاسی را افزایش دهند. تندروی در این ساختار صرفاً یک انحراف اتفاقی نیست؛ در مقاطع مهم، ابزاری برای مهار جامعه و مقابله با مطالبات آزادیخواهانه بوده است.
همچنین درباره نسبت جنگطلبی و براندازیِ صرفاً زبانی، مرز میان سیاستورزی مسئولانه و شعارهای پرهزینه، و نقش قانونگرایی بهعنوان زیرساخت آزادی، توسعه و شکوفایی بحث کردهام. سیاست، بدون پذیرش مسئولیت پیامدهای تصمیمها، به نمایش قدرت و مسابقه شعارها فروکاسته میشود؛ مسابقهای که هزینه آن را نه صاحبان تریبون، بلکه مردم ایران میپردازند.
ایران در دهههای گذشته، بهای سنگینی برای گریز از مردمسالاری پرداخته است. سه جنگ ویرانگر و حدود پنج دهه فرصتسوزی، تنها بخشی از صورتحساب این مسیر است. اکنون نیز با انتقال رهبری به مجتبا خامنهای، این نگرانی وجود دارد که همان الگوی پرهزینه گذشته، با همان خطاهای راهبردی و همان بیاعتنایی به ضرورت تغییر، ادامه پیدا کند.
آیا قرار است جنگ، فرصتسوزی و قربانیشدن منافع ملی بار دیگر تکرار شود، یا هنوز میتوان با دیپلماسی واقعبینانه، پذیرش ضرورت تغییر و بازگشت به اراده مردم، مانع تکرار این چرخه شد؟
🎥 از شما دعوت میکنم این گفتوگو را در یوتیوب ببینید. در این مصاحبه، درباره جنگ و جنگطلبان، همصدایی چپ و راست تندرو، بنبست سیاستورزی و آینده ایران سخن گفتهام.
تماشای این گفتوگو و شنیدن نقدها و دیدگاههای شما، به گسترش بحثی جدی درباره سرنوشت ایران کمک میکند. ببینید، نظر بدهید و در گفتوگو مشارکت کنید.
https://youtu.be/G96aYuVNPOY?is=4BKJxSKUAVfgma1O | 4 935 |
| 15 | مرگِ تخصص؛ از پزشک مسافرکش تا بازتولید فقر در اقتصاد ایران
وقتی پزشک عمومی برای تأمین معاش به مسافرکشی روی میآورد، با یک جابهجایی شغلی معمولی روبهرو نیستیم؛ با نشانهای از اختلال در رابطه میان تخصص و اقتصاد مواجهیم. گزارش روزنامه شرق درباره رویآوردن پزشکان عمومی به مشاغلی مانند رانندگی و مراقبت از سالمندان، تصویری روشن از این وضعیت ارائه میدهد. به گفته رئیس انجمن پزشکان عمومی ایران، حدود ۳۵ درصد پزشکان عمومی دیگر طبابت نمیکنند. حقوق ماهانه ۲۵ تا ۳۵ میلیون تومانی و ناتوانی برخی پزشکان در تأمین هزینههای مطب نیز ابعاد معناداری از این بحران را آشکار میکند.
اقتصاد یک کشور زمانی وارد مرحله فرسایش ساختاری میشود که دیگر نتواند میان دانش، مهارت و معیشت رابطهای معقول برقرار کند. در چنین وضعیتی، تحصیلات عالی الزاماً به امنیت شغلی، تخصص به درآمد متناسب و سالها سرمایهگذاری آموزشی به آیندهای قابل پیشبینی منتهی نمیشود. فرد درس میخواند، مهارت میآموزد و تخصص کسب میکند؛ اما هنگامی که وارد بازار کار میشود، درمییابد که اقتصاد برای دانستههای او بهایی متناسب نمیپردازد.
پزشک عمومی امروز با هزینههای مطب، اجاره، تجهیزات، دستمزد کارکنان، مالیات و سایر مخارج حرفهای روبهروست؛ هزینههایی که در اقتصاد تورمی پیوسته افزایش مییابند، درحالیکه درآمد او الزاماً با این تغییرات همگام نیست. باید میان حقوق پزشک استخدامشده و درآمد پزشک صاحب مطب نیز تفاوت گذاشت؛ زیرا درآمد حاصل از ویزیت، پیش از آنکه به معیشت پزشک تبدیل شود، باید هزینههای ارائه خدمت را پوشش دهد.
اینجا با یک وارونگی بازده تخصص مواجهیم: فردی که سالها برای دستیابی به دانش حرفهای سرمایهگذاری کرده، ممکن است در پایان محاسبه دخلوخرج خود به این نتیجه برسد که ادامه فعالیت در حرفهاش صرفه اقتصادی ندارد. تخصصی که باید امکان زندگی بهتر را فراهم کند، در چنین شرایطی به سرمایهای تبدیل میشود که بهرهبرداری از آن دشوارتر از کنار گذاشتنش است.
پزشکی که برای تأمین معاش به رانندگی روی میآورد، از نظر شأن انسانی شغلی کمارزشتر انتخاب نکرده است. خسارت در انتخاب او نیست؛ در اقتصادی است که میان قابلیت حرفهای او و امکان تأمین زندگیاش چنین فاصلهای ایجاد کرده است.
البته خروج موقت از طبابت لزوماً به معنای از بین رفتن کامل دانش پزشکی نیست. اما تداوم این وضعیت میتواند به کاهش تجربه بالینی، دشوارتر شدن بازگشت به حرفه و تضعیف ظرفیت ارائه خدمات درمانی منجر شود. اگر این روند گسترش یابد، پیامدهای آن به زندگی فردی پزشکان محدود نمیماند؛ دسترسی مردم به مراقبتهای اولیه نیز ممکن است آسیب ببیند و فشار بیشتری بر مراکز درمانی وارد شود.
این وضعیت پیام دیگری هم برای نسل جوان دارد: تحصیل طولانی و مهارتآموزی الزاماً امنیت اقتصادی ایجاد نمیکند. وقتی تخصص دیگر تضمینکننده معیشت نیست، انگیزه سرمایهگذاری بر آموزش و کسب مهارت نیز آسیب میبیند. اقتصاد در این مرحله نهتنها نیروی متخصص موجود را بهدرستی به کار نمیگیرد، بلکه انگیزه تربیت نیروی متخصص برای آینده را هم تضعیف میکند.
معیار موفقیت اقتصادی، صرفاً تعداد کسانی نیست که کاری برای انجام دادن دارند. باید دید آیا افراد در جایگاه متناسب با دانش و مهارت خود فعالیت میکنند، آیا درآمد حاصل از کار زندگی قابل قبولی برای آنان فراهم میسازد و آیا جامعه از منابعی که صرف آموزش و تربیت نیروی انسانی کرده، بازده اجتماعی و اقتصادی به دست میآورد.
وقتی پزشک عمومی طبابت را کنار میگذارد، مهندس از صنعت خارج میشود و نیروی ماهر برای تأمین هزینههای روزمره به فعالیتی نامرتبط روی میآورد، مسئله تنها جابهجایی شغلی نیست؛ اقتصاد در حال از دست دادن توان تبدیل دانش به ارزش اجتماعی است.
کشوری که برای تربیت متخصص هزینه میکند، اما نمیتواند شرایط لازم برای بهکارگیری دانش و تأمین معیشت او را فراهم سازد، بخشی از سرمایه خود را پیش از رسیدن به بازده از دست میدهد. این اتلاف نه در یک ترازنامه مالی آشکار میشود و نه صرفاً با آمار بیکاری قابل اندازهگیری است؛ آثار آن در افت بهرهوری، تضعیف خدمات عمومی و کاهش انگیزه نسل آینده برای کسب تخصص نمایان خواهد شد.
اقتصادی که نمیتواند تخصص را به زندگی قابل قبول تبدیل کند، فقط نیروی انسانی خود را از دست نمیدهد؛ آینده توسعه خود را نیز ارزان میفروشد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 570 |
| 16 | امیرسالار داوودی؛ وقتی قدرت، مدافع زندگی را هم برنمیتابد
بازداشت امیرسالار داوودی را نمیتوان به یک خبر قضایی تقلیل داد. در کنار اعدام علیرضا سپاهی و محرومیت او و مهشاد کشانی از دیدار با یکدیگر، این واقعه تصویری از بحرانی عمیقتر ترسیم میکند: قدرتی که نهفقط درباره آزادی و مرگ انسانها تصمیم میگیرد، بلکه امکان دفاع از حقوق آنان را نیز در معرض تهدید قرار میدهد.
داوودی چند روز پیش از اعدام سپاهی، خطبه عقد او و مهشاد کشانی را جاری کرد؛ پیوندی که باید آغاز زندگی مشترک میبود، اما زیر سایه حبس و اعدام، به روایتی از آیندهای ازدسترفته تبدیل شد. عروس و داماد حتی فرصت دیدار با یکدیگر را نیافتند. یکی اعدام شد و دیگری با فقدان همسری روبهرو ماند که زندگی مشترک با او هنوز آغاز نشده بود.
این فقط سلب آزادی دو انسان نبود؛ مصادره آیندهای بود که هنوز فرصت آغاز نیافته بود.
در اینجا با وجهی کمتر دیدهشده از قدرت سیاسی روبهرو هستیم: تصرف در امکان زندگی. هنگامی که ملاقات ممنوع میشود، پیوند انسانی پشت دیوارهای زندان محصور میماند و سرنوشت یک زوج به تصمیمهای قضایی گره میخورد، مداخله قدرت از مجازات متهم فراتر میرود و به خصوصیترین قلمرو حیات انسانی میرسد.
در چنین شرایطی، کنش امیرسالار داوودی معنایی فراتر از اقدامی شخصی پیدا میکند. او نمیتوانست حکم اعدام را متوقف کند یا اختیار آزادی زندانیان را در دست بگیرد؛ اما کوشید امکان یک پیوند انسانی را زنده نگه دارد. در برابر قدرتی که اختیار جدایی داشت، او امکان پیوند را پاس داشت. اکنون خود او نیز، بنا بر گزارش منتشرشده، هنگام دفاع از موکلش در دادگاه انقلاب اصفهان بازداشت شده است.
اینجا پرسشی فراتر از سرنوشت یک وکیل مطرح میشود: وقتی متهم به دفاع نیاز دارد و مدافع نیز در معرض بازداشت قرار میگیرد، چه بر سر امکان دادخواهی میآید؟
میتوان این وضعیت را «بیپناهسازی حقوقی جامعه» نامید؛ وضعیتی که در آن، شهروند نهفقط با محدودیت آزادی، بلکه با تضعیف امکان دفاع مؤثر در برابر قدرت روبهرو میشود. اگر وکیل مستقل نگران پیامدهای دفاع از موکلش باشد، ترس از محدوده یک پرونده بیرون میرود و به کل حرفه وکالت سرایت میکند. پیامد آن فقط تهدید امنیت شغلی وکیل نیست؛ شهروند نیز ممکن است در لحظه نیاز، از دفاعی مستقل و بیهراس محروم بماند.
وکیل مستقل، تضمینی است برای اینکه قدرت نتواند آخرین مرجع تشخیص حقانیت خود باشد.
از همین رو، استقلال وکالت امتیازی صنفی نیست؛ بخشی از زیرساخت امنیت حقوقی جامعه است. دادگاهی که امکان دفاع مؤثر در آن تضعیف شود، ممکن است همچنان حکم صادر کند، اما اعتبار عدالت صرفاً از صدور حکم حاصل نمیشود. عدالت زمانی معنا دارد که متهم بتواند اتهام را به چالش بکشد، وکیل بدون هراس وظیفهاش را انجام دهد و تصمیم قضایی از بررسی مستقل مصون نماند.
با توجه به اینکه جزئیات اتهامات داوودی اعلام نشده است، دلایل بازداشت او باید شفاف شود و دسترسی مؤثرش به وکیل و حقوق قانونیاش تضمین شود. مطالبه آزادی او نیز بر همین اصل استوار است: بازداشت نباید جایگزین دلیل قانونی روشن و ضرورت قضایی قابل دفاع شود.
اعدام علیرضا سپاهی، محرومیت مهشاد کشانی از زندگی مشترک و بازداشت امیرسالار داوودی سه سرنوشت متفاوتاند؛ اما کنار هم، تصویری نگرانکننده میسازند: انسانی که فرصت زندگی را از دست میدهد، انسانی که از زندگی مشترک محروم میشود و وکیلی که دفاع از حقوق دیگران را وظیفه خود میداند و اکنون خود در بازداشت است. این رخدادها را نباید یکسان دانست، اما نمیتوان پرسش مشترکشان را نادیده گرفت: در برابر قدرتی که درباره سرنوشت انسانها تصمیم میگیرد، چه تضمینی برای دفاع از حقوق آنان وجود دارد؟
دفاع از داوودی به معنای مصوندانستن او از قانون نیست؛ معنای آن پافشاری بر قانونی است که باید برای شهروند و صاحب قدرت یکسان الزامآور باشد. آزادی او و تضمین حقوق قانونیاش، دفاع از حقی است که هر شهروند ممکن است روزی به آن نیاز پیدا کند.
وقتی دفاع از متهم برای مدافع نیز هزینهای هراسآور پیدا میکند، خطر فقط متوجه یک وکیل نیست؛ جامعه یکی از مهمترین ابزارهای مهار قدرت را از دست میدهد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 578 |
| 17 | شبحِ یک شکستِ تاریخی: واکاویِ انحطاطِ گفتمانیِ «چپِ اردوگاهی» در ایران
در سپهرِ سیاسیِ ایران، جریانی که ما آن را با عنوانِ «چپِ سنتی» یا «راویانِ محور مقاومت» میشناسیم، با یک پارادوکسِ وجودی عمیق دستبهگریبان است. این جریان، که میراثدارِ روایتهای دورانِ جنگ سرد است، در چنبرهی یک کوریِ ایدئولوژیک گرفتار شده که نه از سرِ بدخواهی، که از سرِ تصلبِ ذهنی و نوستالژیِ شکستخورده است. مشکلِ بنیادینِ این طیف، نه در آرمانهای عدالتخواهانهشان، بلکه در پروژهی ناتمامِ گذار از دوقطبیگرایی است؛ قفسی که دیوارهایش را با دگمهای منسوخِ سدهی بیستم ساختهاند.
برای درکِ عمقِ این فروپاشیِ تحلیلی، باید به جنبشِ سبز بازگشت؛ نقطهی عزیمتی که حجاب از چهرهی تحلیلیِ این جریان کنار زد. در آن مقطع، این چپِ ارتدوکس، به جایِ همسویی با خیزشِ مدنیِ مردم برای حقِ تعیینِ سرنوشت، با عینکِ «ضدیت با امپریالیسم»، آن را به «پروژهی نفوذ» یا «سرمایهداریِ کمپراتور » تقلیل داد. نمونهی عریانِ این فاجعهی تئوریک را میتوان در نوشتارهای «جیمز پتراس» مشاهده کرد. او و همفکرانش، با وارونهسازیِ حقیقت، محمود احمدینژاد را در هیبتِ «سدِ راهِ سرمایهداریِ جهانی» ستودند و جنبشِ مردم را به نبردِ واپسینِ یک پوپولیست با نظمِ جهانی فروکاستند. در این نمایشِ گروتسک، رنجِ تودههای زحمتکشی که زیرِ چرخدندههای تورم و فسادِ آن دولت له میشدند، نادیده گرفته شد؛ چرا که «مقاومتِ ظاهری» در برابرِ غرب، برای اینان، مشروعیتبخشِ هرگونه سرکوبِ داخلی بود.
این جماعت، جهان را در «قفسِ تقلیل» حبس کردهاند. در این جهانبینیِ تکساحتی، هر کنشِ سیاسیِ داخلی ــ از مطالباتِ معیشتیِ کارگران تا خیزشهای مدنیِ زنان ــ اگر در «پازلِ تأییدشدهی» آنها قرار نگیرد، فوراً در بایگانیِ «پروژههای مهندسیشده» دفن میشود. آنها سیاستِ خارجی را از ابزارِ تأمینِ منافعِ ملی به محورِ مشروعیتبخشِ حیاتِ سیاسی تبدیل کردهاند. در این قرائتِ خاص، بقایِ ایدئولوژیکِ حاکمیت، با امنیتِ ملی همپوشانیِ کامل مییابد؛ نتیجه؟ سکوتِ پرسشبرانگیز در برابرِ «اقتصادِ رانتیِ نظامی» و توجیهِ سیاستهایی که در عمل، بیش از آنکه متوجهِ رفاهِ عمومی باشد، متوجهِ تثبیتِ موقعیتِ ژئوپلیتیکِ فرامرزی است.
این «چپ»، در واقع به «پایگاهِ تئوریکِ سیاستِ واقعگرا» (Realpolitik) بدل شده است؛ اما نه واقعگرایی به معنایِ تأمینِ آزادی و نان برای شهروندان، بلکه واقعگرایی به معنایِ «تحملِ هزینههای استراتژیک» به قیمتِ فرسایشِ ساختارهای اجتماعی. نوآوریِ آنها در بازتولیدِ مفاهیم، در «وارونهسازیِ معنا» نهفته است. آنها از «استقلال» سخن میگویند، اما استقلالی که در آن، شهروند به «سیاهیلشکر» و «سوژهی امنیتی» تبدیل میشود. آنها از «عدالت» دم میزنند، اما عدالتی که در آن، شکافِ طبقاتی، ذیلِ ضرورتهایِ «حفظِ سنگر» توجیه میشود. این جریان، دیگر نه در پیِ «تغییرِ وضعیت»، بلکه در پیِ «تفسیرِ وضعیت» به نفعِ موازینِ قدرت است؛ عملیاتی که آن را «واقعگراییِ انقلابی» مینامند اما در حقیقت، چیزی جز «همنوایی با نظمِ مستقر» نیست.
آنچه این جریان را از ریشههای تاریخیِ خود جدا کرده، فقدانِ «نقدِ درونی» است. آنها تواناییِ دیدنِ پیوندِ میانِ «سیاستِ سرکوبِ داخلی» و «ماجراجوییهایِ خارجی» را ندارند. برای آنها، آزادیهای مدنی و دموکراسی، نه بخشی ازِ عدالتخواهی، که «حواشیِ لیبرالی» است که مانعِ اصلِ مبارزه میشود. این «انحرافِ گفتمانی»، منجر به شکلگیریِ شکافی جبرانناپذیر میانِ «نخبگانِ ارتدوکس» و «تودههایِ خواهانِ تغییر» شده است.
در نهایت، این چپِ اردوگاهی، در «تلهینوستالژی» گیر افتاده است. آنها با خیره شدن به دشمنانِ فرضیِ دیروز، از درکِ رنجهایِ عریانِ امروز بازماندهاند. زمانی که «آرمان» به «ابزارِ توجیه» تبدیل میشود، رهایی به فراموشی سپرده میشود. تاریخِ سیاسیِ ایران، این جریان را نه بهعنوانِ کنشگرانی که برای آزادی و برابری تلاش کردند، بلکه بهعنوانِ «نظریهپردازانِ وضعیتِ موجود» ثبت خواهد کرد؛ کسانی که با نیتِ خیر، به مسیرِ بازتولیدِ استبدادِ خاموش، ضریبِ تئوریک دادند و آینده را قربانیِ کینههایِ کهن کردند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 911 |
| 18 | شبحِ یک شکستِ تاریخی: واکاویِ انحطاطِ گفتمانیِ «چپِ اردوگاهی» در ایران
در سپهرِ سیاسیِ ایران، جریانی که ما آن را با عنوانِ «چپِ سنتی» یا «راویانِ محور مقاومت» میشناسیم، با یک پارادوکسِ وجودی عمیق دستبهگریبان است. این جریان، که میراثدارِ روایتهای دورانِ جنگ سرد است، در چنبرهی یک کوریِ ایدئولوژیک گرفتار شده که نه از سرِ بدخواهی، که از سرِ تصلبِ ذهنی و نوستالژیِ شکستخورده است. مشکلِ بنیادینِ این طیف، نه در آرمانهای عدالتخواهانهشان، بلکه در پروژهی ناتمامِ گذار از دوقطبیگرایی است؛ قفسی که دیوارهایش را با دگمهای منسوخِ سدهی بیستم ساختهاند.
برای درکِ عمقِ این فروپاشیِ تحلیلی، باید به جنبشِ سبز بازگشت؛ نقطهی عزیمتی که حجاب از چهرهی تحلیلیِ این جریان کنار زد. در آن مقطع، این چپِ ارتدوکس، به جایِ همسویی با خیزشِ مدنیِ مردم برای حقِ تعیینِ سرنوشت، با عینکِ «ضدیت با امپریالیسم»، آن را به «پروژهی نفوذ» یا «سرمایهداریِ کمپراتور » تقلیل داد. نمونهی عریانِ این فاجعهی تئوریک را میتوان در نوشتارهای «جیمز پتراس» مشاهده کرد. او و همفکرانش، با وارونهسازیِ حقیقت، محمود احمدینژاد را در هیبتِ «سدِ راهِ سرمایهداریِ جهانی» ستودند و جنبشِ مردم را به نبردِ واپسینِ یک پوپولیست با نظمِ جهانی فروکاستند. در این نمایشِ گروتسک، رنجِ تودههای زحمتکشی که زیرِ چرخدندههای تورم و فسادِ آن دولت له میشدند، نادیده گرفته شد؛ چرا که «مقاومتِ ظاهری» در برابرِ غرب، برای اینان، مشروعیتبخشِ هرگونه سرکوبِ داخلی بود.
این جماعت، جهان را در «قفسِ تقلیل» حبس کردهاند. در این جهانبینیِ تکساحتی، هر کنشِ سیاسیِ داخلی ــ از مطالباتِ معیشتیِ کارگران تا خیزشهای مدنیِ زنان ــ اگر در «پازلِ تأییدشدهی» آنها قرار نگیرد، فوراً در بایگانیِ «پروژههای مهندسیشده» دفن میشود. آنها سیاستِ خارجی را از ابزارِ تأمینِ منافعِ ملی به محورِ مشروعیتبخشِ حیاتِ سیاسی تبدیل کردهاند. در این قرائتِ خاص، بقایِ ایدئولوژیکِ حاکمیت، با امنیتِ ملی همپوشانیِ کامل مییابد؛ نتیجه؟ سکوتِ پرسشبرانگیز در برابرِ «اقتصادِ رانتیِ نظامی» و توجیهِ سیاستهایی که در عمل، بیش از آنکه متوجهِ رفاهِ عمومی باشد، متوجهِ تثبیتِ موقعیتِ ژئوپلیتیکِ فرامرزی است.
این «چپ»، در واقع به «پایگاهِ تئوریکِ سیاستِ واقعگرا» (Realpolitik) بدل شده است؛ اما نه واقعگرایی به معنایِ تأمینِ آزادی و نان برای شهروندان، بلکه واقعگرایی به معنایِ «تحملِ هزینههای استراتژیک» به قیمتِ فرسایشِ ساختارهای اجتماعی. نوآوریِ آنها در بازتولیدِ مفاهیم، در «وارونهسازیِ معنا» نهفته است. آنها از «استقلال» سخن میگویند، اما استقلالی که در آن، شهروند به «سیاهیلشکر» و «سوژهی امنیتی» تبدیل میشود. آنها از «عدالت» دم میزنند، اما عدالتی که در آن، شکافِ طبقاتی، ذیلِ ضرورتهایِ «حفظِ سنگر» توجیه میشود. این جریان، دیگر نه در پیِ «تغییرِ وضعیت»، بلکه در پیِ «تفسیرِ وضعیت» به نفعِ موازینِ قدرت است؛ عملیاتی که آن را «واقعگراییِ انقلابی» مینامند اما در حقیقت، چیزی جز «همنوایی با نظمِ مستقر» نیست.
آنچه این جریان را از ریشههای تاریخیِ خود جدا کرده، فقدانِ «نقدِ درونی» است. آنها تواناییِ دیدنِ پیوندِ میانِ «سیاستِ سرکوبِ داخلی» و «ماجراجوییهایِ خارجی» را ندارند. برای آنها، آزادیهای مدنی و دموکراسی، نه بخشی ازِ عدالتخواهی، که «حواشیِ لیبرالی» است که مانعِ اصلِ مبارزه میشود. این «انحرافِ گفتمانی»، منجر به شکلگیریِ شکافی جبرانناپذیر میانِ «نخبگانِ ارتدوکس» و «تودههایِ خواهانِ تغییر» شده است.
در نهایت، این چپِ اردوگاهی، در «تلهینوستالژی» گیر افتاده است. آنها با خیره شدن به دشمنانِ فرضیِ دیروز، از درکِ رنجهایِ عریانِ امروز بازماندهاند. زمانی که «آرمان» به «ابزارِ توجیه» تبدیل میشود، رهایی به فراموشی سپرده میشود. تاریخِ سیاسیِ ایران، این جریان را نه بهعنوانِ کنشگرانی که برای آزادی و برابری تلاش کردند، بلکه بهعنوانِ «نظریهپردازانِ وضعیتِ موجود» ثبت خواهد کرد؛ کسانی که با نیتِ خیر، به مسیرِ بازتولیدِ استبدادِ خاموش، ضریبِ تئوریک دادند و آینده را قربانیِ کینههایِ کهن کردند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 1 |
| 19 | انفال؛ نقابِ الهی برای غارتِ ملی
مصطفی میرسلیم، در آخرین افاضات خود، بحث «انفال» را پیش کشیده است. او با توسل به تعاریف فقهی، سعی دارد اینگونه القا کند که منابع زیرزمینی و ثروتهای طبیعی این سرزمین نه متعلق به مردم، که ملکِ طلق «ولیفقیه» و در اختیار حکومت است. این روایت، بیش از آنکه دینی باشد، یک «پوشش ایدئولوژیک» برای بزرگترین غارتِ سازمانیافته در تاریخ معاصر ایران است.
۱. فریبِ انفال
در منطقِ میرسلیم و همفکران او، واژه «انفال» نه برای اجرای عدالت، بلکه برای خلعیدِ ملت از داراییهایشان ابداع شده است. آنها با ادعای اینکه «نفت مالِ خدا و رسول است»، عملاً نتیجه میگیرند که مردم هیچ حقی بر این ثروت ندارند. وقتی میرسلیم از انفال دفاع میکند، در واقع دارد از «جعبه سیاه» درآمدیِ سیستم دفاع میکند؛ جایی که پول نفت بدون اینکه وارد چرخه شفافِ بودجه کشور شود، به حسابهای تاریک و نهادهای غیرپاسخگو سرازیر میگردد.
۲. الیگارشیِ غارتگر
مهرداد وهابی در کتاب ارزشمندِ «هماهنگی ویرانگر»، پرده از روی این ساختار برداشته است. آنچه میرسلیم تحت عنوان «انفال» بزک میکند، در واقع شش بازوی یک «الیگارشی غارتگر» است:
۱. بنیاد مستضعفان
۲. ستاد اجرایی فرمان امام
۳. قرارگاه خاتمالانبیا
۴. بنیاد تعاون بسیج
۵. آستان قدس رضوی
۶. دولت رسمی ایران
این نهادها نه به نمایندگی از مردم، بلکه به عنوان «رانتخوارانِ تحتِ نظارتِ ولیفقیه» عمل میکنند. نفت، جنگلها، و منابع طبیعی کشور، زیر پرچمِ فقه، به این هلدینگهای نظامی-امنیتی-عقیدتی واگذار شده است تا بدون کوچکترین نظارتی، صرفِ پروژههای سرکوب یا سودجوییهای شخصی شود.
۳. اعتراف به دزدیِ سیستماتیک
نیاز به حدس و گمان نیست؛ خودشان به این غارت اعتراف کردهاند. اسحاق جهانگیری در فروردین ۱۳۹۵ جملهای گفت که تاریخِ اقتصاد ایران را تغییر داد: «هیچ نهادی که از وزارت نفت، نفت گرفت تا بفروشد، حتی یک دلار پول آن را به دولت برنگرداند.»
این یعنی «انفال» برای این الیگارشی، یک کیسه پولِ بیپایان است که دولت رسمی هم از آن سهمی ندارد، چه رسد به مردمِ ایران. میرسلیم که خود عضو مجمع تشخیص مصلحت است، خوب میداند که این مکانیسم چیست. او دلسوزِ شریعت نیست؛ او بلندگوی همان ساختاری است که در «هماهنگی ویرانگر»، ثروتِ یک ملت را بین خود تقسیم کردهاند.
نتیجهگیری
آقای میرسلیم! مردم دیگر با کلماتِ دهانپرکن و بازیهای فقهی فریب نمیخورند. «انفال» در قامتِ تفسیرِ شما، نامی جز «تاراجِ ملی» ندارد. کشوری که منابعش متعلق به مردم نیست، و ثروتش به جیبِ نهادهای غیرپاسخگو میرود، محکوم به فروپاشی است. شما از «خدمت» صحبت میکنید، اما آنچه در عمل میبینیم، خدمتِ به الیگارشی برای بلعیدنِ ایران است.
این نقابِ «انفال» مدتهاست که افتاده است؛ آنچه زیر آن باقی مانده، تنها ویرانی است و بس.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 9 233 |
| 20 | عنوان: تزریقِ «تشخیصِ» مصلحت به کالبدِ مرگ!
وقتی میرسلیم، عضوی از هیئتهای عالیرتبه حکومتی و از آن دسته کسانی که «مصلحت» را با «تداومِ اقتدار» مترادف میدانند، سخن میگویند، دیگر جای تعجب نیست؛ اما جای تأمل دارد. او که خود از کانونِ همان ساختاری بیرون آمده که درگیرِ منافعِ چندجانبه است، حالا با نگاهی «فلسفی» و «اسلامی» به موضوع بازنشستگی و حتی مرگ، وارد میدان شده است.
۱. فلسفه بازنشستگی یا فلسفه «ماندگاریِ قدرت»؟
آقای میرسلیم مدعی است که در یک کشور اسلامی، بازنشستگی مفهومی ندارد! بله، کاملاً درست میگوید؛ در منطقِ حاکمیتِ امروز، «بازنشستگی» یعنی قطعِ جریانِ نفوذ و خروجِ یک مهره از بازی. وقتی او میگوید ۸۰ و ۹۰ سالهها نباید کنار بروند، در واقع دارد از «خستگیِسیستم» دفاع میکند. او نمیخواهد تخصصِ نسلهای قدیمی که با ساختار گره خوردهاند، از دست برود؛ او در واقع دارد از «استهلاکِ بدونِ تعویض» دفاع میکند. برای او، مصلحت یعنی اینکه ماشینِ قدرت حتی اگر با قطعاتِ فرسوده و ۸۰ ساله در حال فروپاشی است، نباید حتی برای یک لحظه خاموش شود.
۲. مهسا امینی؛ پروژهی «آشوب» یا پروژهی «بیرحمی»؟
اما بخشِ تکاندهنده و در عین حال مضحکِ تحلیل ایشان، نظر دربارهی مهسا امینی است. او با کمالِ بیباکی (و البته با همان بیپرواییِ ناشی از مصونیتِ ساختاری)، میگوید رفتار با مهسا امینی «غلط نبود». او مرگِ یک زن جوان را نه یک تراژدیِ انسانی یا یک خطای امنیتی، بلکه یک «پروژه برای به آشوب کشیدن کشور» میبیند.
این یعنی از نگاهِ تحلیلگرِ فرزانه، «جنایت» اگر برای حفظِ «نظم» (آن هم نظامی) باشد، عینِ «مصلحت» است! وقتی یک انسانِ بیگناه، به ابزاری برای یک «پروژه» تبدیل میشود، یعنی در منطقِ میرسلیم، «ارزشِ حیات» زیر پای «پروژههای امنیتی» له میشود. او حقیقت را نمیبیند؛ او فقط «توطئه» را میبیند. اگر دنیا به آشوب کشیده شود، تقصیرِ آنهایی است که فریاد زدند، نه آنهایی که با بیرحمی، زندگی را تمام کردند.
نتیجهگیری تلخ:
ما با انسانی روبرو هستیم که در تضاد میان «اخلاقِ انسانی» و «مصلحتِ سیاسی»، همیشه مصلحتِ ساختار را بر انتخاب میگذارد. او میخواهد همهچیز تا ابد بماند: هم قدرتِ پیرمردها، و هم خشونتِ سیستم.
این یعنی «تشخیصِ مصلحت» در اینجا، یعنی تشخیصِ اینکه چگونه میتوان بدونِ پشیمانی، بر ویرانههای انسانی، بنایِ استمرار را بنا کرد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 476 |
