es
Feedback
کانال حمید آصفی

کانال حمید آصفی

Ir al canal en Telegram

📈 Análisis del canal de Telegram کانال حمید آصفی

El canal کانال حمید آصفی (@hamidasefichannel2) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 18 157 suscriptores, ocupando la posición 3 130 en la categoría Política y el puesto 18 390 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 18 157 suscriptores.

Según los últimos datos del 04 septiembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -36, y en las últimas 24 horas de -15, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 23.28%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 16.43% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 4 228 visualizaciones. En el primer día suele acumular 2 984 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 46.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como وقت, اعتراض, جا, اقتصاد, خیابان.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 05 septiembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Política.

18 157
Suscriptores
-1524 horas
-417 días
-3630 días
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+13
en 2 canales
agosto '26
+236
en 20 canales
Get PRO
julio '26
+392
en 20 canales
Get PRO
junio '26
+266
en 16 canales
Get PRO
mayo '26
+78
en 9 canales
Get PRO
abril '26
+83
en 8 canales
Get PRO
marzo '26
+169
en 3 canales
Get PRO
febrero '26
+1 444
en 37 canales
Get PRO
enero '26
+634
en 29 canales
Get PRO
diciembre '25
+787
en 31 canales
Get PRO
noviembre '25
+539
en 36 canales
Get PRO
octubre '25
+959
en 33 canales
Get PRO
septiembre '25
+503
en 38 canales
Get PRO
agosto '25
+1 198
en 34 canales
Get PRO
julio '25
+1 641
en 41 canales
Get PRO
junio '25
+1 199
en 45 canales
Get PRO
mayo '25
+1 594
en 45 canales
Get PRO
abril '25
+866
en 25 canales
Get PRO
marzo '25
+715
en 28 canales
Get PRO
febrero '25
+511
en 33 canales
Get PRO
enero '25
+356
en 15 canales
Get PRO
diciembre '24
+30
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+251
en 6 canales
Get PRO
octubre '24
+6
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+15
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+18
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+37
en 1 canales
Get PRO
junio '24
+28
en 3 canales
Get PRO
mayo '24
+6
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+25
en 1 canales
Get PRO
marzo '24
+102
en 1 canales
Get PRO
febrero '24
+2
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+5
en 4 canales
Get PRO
diciembre '23
+2
en 1 canales
Get PRO
noviembre '230
en 0 canales
Get PRO
octubre '230
en 0 canales
Get PRO
septiembre '230
en 0 canales
Get PRO
agosto '230
en 0 canales
Get PRO
julio '230
en 0 canales
Get PRO
junio '230
en 0 canales
Get PRO
mayo '230
en 0 canales
Get PRO
abril '230
en 0 canales
Get PRO
marzo '230
en 0 canales
Get PRO
febrero '230
en 0 canales
Get PRO
enero '230
en 0 canales
Get PRO
diciembre '220
en 0 canales
Get PRO
noviembre '220
en 0 canales
Get PRO
octubre '220
en 0 canales
Get PRO
septiembre '220
en 0 canales
Get PRO
agosto '220
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+4 039
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+42 352
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+51 879
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+54 780
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+71 356
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+23 840
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+36 275
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+7 228
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+910
en 0 canales
Get PRO
octubre '210
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+42 740
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+16 806
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+14 911
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+23 616
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+28 561
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+33 903
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+15 112
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+27 275
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+42 525
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+175 349
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
05 septiembre+2
04 septiembre0
03 septiembre+2
02 septiembre+3
01 septiembre+6
Publicaciones del Canal
مهندسیِ گسل‌هایِ اجتماعی؛ واکاویِ کارزارِ بلندمدتِ واشنگتن علیه تهران دیگر نباید این‌گونه تصور کرد که آنچه در واشنگتن علیه تهران در جریان است، تنها «فضاسازیِ سیاسی» یا مانورهایِ رسانه‌ای برایِ پیشبردِ چانه‌زنی‌هایِ مرسوم است. چرخشِ اخیرِ دونالد ترامپ در مواجهه با ایران، نشأت‌گرفته از یک هم‌گراییِ راهبردی است که در آن، جریانِ متقاعدسازیِ ترامپ توسطِ بنیامین نتانیاهو، نقطهٔ عطفی تعیین‌کننده محسوب می‌شود. این جابه‌جایی، از «مذاکره‌محوری» به سمتِ «تغییرِ وضعیت از مسیرِ جنگِ اقتصادی» است؛ مسیری که اکنون با حضورِ اسکات بسنت در نوکِ پیکانِ دولتِ جدیدِ آمریکا، اجرایی‌تر از هر زمانِ دیگری دنبال می‌شود. ترامپِ امروز، برخلافِ ماه های گذشته، به‌طورِ صریح از پایانِ دورانِ «تفاهم‌نامه» و «مذاکره» سخن می‌گوید. او دیگر در پیِ بازگشت به سازوکارهایِ قدیمی یا توافق‌هایِ سهل‌الوصول نیست. استراتژیِ جدید، بر دو محورِ موازی استوار است: فشارِ حداکثریِ اقتصادی برایِ رسیدن به «آستانهٔ تحمل» و در کنارِ آن، کنشگریِ مستقیم با افکارِ عمومیِ ایران. واشنگتن در این طرح، مردم را به عنوانِ «عاملِ محرک» برایِ اعتراضاتِ خیابانی هدف قرار داده است؛ هدفی که در آن، فرسایشِ معیشت، ابزاری برایِ به نقطهٔ گسست رساندنِ وضعیتِ داخلی است. یکی از نکاتِ کلیدی در تحلیلِ این کارزار، «خودمختاریِ اجرایی» است. برنامهٔ فشارِ اقتصادیِ ترامپ به گونه‌ای طراحی شده که حتی در صورتِ شکستِ جمهوری‌خواهان در انتخاباتِ کنگره و استیلایِ دموکرات‌ها بر هر دو مجلس، به‌سادگی قابلِ توقف نیست. اگرچه کنگره از طریقِ تصویبِ قوانینِ تخصیص بودجه با اکثریتِ ساده می‌تواند تا حدی منابعِ مالیِ اجرایِ برخی تحریم‌ها را مسدود کند، اما برایِ تغییرِ بنیادینِ خودِ سیاست و شکستنِ وتویِ احتمالیِ ریاست‌جمهوری، نیازمندِ حدنصابِ دو‌سوم است؛ امری که در فضایِ دوقطبیِ کنونی، تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسد. این یعنی کارزارِ «تنگنایِ اقتصادی»، یک مسیرِ طولانی‌مدت است که تا سال ۲۰۲۷ و فراتر از آن، به عنوانِ «خطِ‌مشیِ مستمرِ واشنگتن» تثبیت شده است. در این میان، حاکمیت در تهران با یک بن‌بستِ راهبردی روبروست. اگر استراتژیِ واشنگتن برایِ سال‌هایِ پیشِ‌رو، خفه کردنِ مجاریِ تنفسیِ اقتصادِ ایران باشد، تنها گزینه‌ای که برایِ تهران باقی می‌ماند، «تغییرِ راهبرد» و روی آوردن به «اقداماتِ تهاجمی» است. در این معادله، قیمتِ نفت، اصلی‌ترین متغیرِ بازی است. اگر تهران بتواند با اقداماتِ پیش‌دستانه و کنشگریِ در حوزهٔ انرژی، قیمتِ نفت را به محدودهٔ بالایِ صد دلار برساند، این تنها نقطه‌ای است که می‌تواند واشنگتن را وادار به بازنگری در محاسبات و تعدیلِ فشارها کند. این یک «قمارِ بزرگ» است؛ چرا که چنین اقدامِ تهاجمی‌ای، می‌تواند بهانه‌هایِ لازم برایِ اقداماتِ تقابلیِ شدیدتر را به واشنگتن اعطا کند. اما نباید از نظر دور داشت که افزایشِ چشمگیرِ قیمتِ نفت، فشارِ مضاعفی بر اقتصادِ اروپا و چین (به‌عنوانِ شرکایِ تجاریِ واشنگتن) نیز وارد می‌کند؛ عاملی که می‌تواند شکاف‌هایِ درونِ بلوکِ غرب را بر سرِ سیاستِ مقابلِ ایران، بیش از پیش آشکار ساخته و هزینهٔ سیاسیِ تداومِ این راهبرد را برایِ کاخِ سفید بالا ببرد. در غیابِ این قدرتِ چانه‌زنیِ نفتی، مسیرِ جنگِ اقتصادی همچنان به شکلِ فعلی ادامه خواهد یافت. احتمالِ بازگشت به هرگونه تفاهمِ جدید یا احیایِ سازوکارهایِ دیپلماتیکِ گذشته، روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شود. واقعیتِ موجود نشان می‌دهد که ما در حالِ ورود به دوره‌ای هستیم که «فرسایشِ اقتصادی» به جایِ «دیپلماسی»، تعیین‌کنندهٔ سرنوشتِ سیاسی است. در چنین افقی، امکانِ توافقیِ زودهنگام یا بازگشتِ پرشتاب به وضعیتِ پیشین، به کمرنگ‌ترین سطحِ تاریخی خود رسیده و به نظر می‌رسد منطقِ حاکم بر میدان، «منطقِ بقا از طریقِ فشار» خواهد بود، نه «منطقِ مذاکره برایِ کاهشِ فشار». تا سال ۲۰۲۷، تهران یا باید با کارتِ فشارِ تهاجمی، واشنگتن را به عقب‌نشینی وادار کند، یا باید خود را برایِ رویارویی با یک کارزارِ فرسایشیِ بی‌سابقه آماده سازد که در آن، راهِ بازگشتی به وضعیتِ پیشین در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo

2
مهندسیِ گسل‌هایِ اجتماعی؛ واکاویِ کارزارِ بلندمدتِ واشنگتن علیه تهران دیگر نباید این‌گونه تصور کرد که آنچه در واشنگتن علیه تهران در جریان است، تنها «فضاسازیِ سیاسی» یا مانورهایِ رسانه‌ای برایِ پیشبردِ چانه‌زنی‌هایِ مرسوم است. چرخشِ اخیرِ دونالد ترامپ در مواجهه با ایران، نشأت‌گرفته از یک هم‌گراییِ راهبردی است که در آن، جریانِ متقاعدسازیِ ترامپ توسطِ بنیامین نتانیاهو، نقطهٔ عطفی تعیین‌کننده محسوب می‌شود. این جابه‌جایی، از «مذاکره‌محوری» به سمتِ «تغییرِ وضعیت از مسیرِ جنگِ اقتصادی» است؛ مسیری که اکنون با حضورِ اسکات بسنت در نوکِ پیکانِ دولتِ جدیدِ آمریکا، اجرایی‌تر از هر زمانِ دیگری دنبال می‌شود. ترامپِ امروز، برخلافِ ماه های گذشته، به‌طورِ صریح از پایانِ دورانِ «تفاهم‌نامه» و «مذاکره» سخن می‌گوید. او دیگر در پیِ بازگشت به سازوکارهایِ قدیمی یا توافق‌هایِ سهل‌الوصول نیست. استراتژیِ جدید، بر دو محورِ موازی استوار است: فشارِ حداکثریِ اقتصادی برایِ رسیدن به «آستانهٔ تحمل» و در کنارِ آن، کنشگریِ مستقیم با افکارِ عمومیِ ایران. واشنگتن در این طرح، مردم را به عنوانِ «عاملِ محرک» برایِ اعتراضاتِ خیابانی هدف قرار داده است؛ هدفی که در آن، فرسایشِ معیشت، ابزاری برایِ به نقطهٔ گسست رساندنِ وضعیتِ داخلی است. یکی از نکاتِ کلیدی در تحلیلِ این کارزار، «خودمختاریِ اجرایی» است. برنامهٔ فشارِ اقتصادیِ ترامپ به گونه‌ای طراحی شده که حتی در صورتِ شکستِ جمهوری‌خواهان در انتخاباتِ کنگره و استیلایِ دموکرات‌ها بر هر دو مجلس، به‌سادگی قابلِ توقف نیست. اگرچه کنگره از طریقِ تصویبِ قوانینِ تخصیص بودجه با اکثریتِ ساده می‌تواند تا حدی منابعِ مالیِ اجرایِ برخی تحریم‌ها را مسدود کند، اما برایِ تغییرِ بنیادینِ خودِ سیاست و شکستنِ وتویِ احتمالیِ ریاست‌جمهوری، نیازمندِ حدنصابِ دو‌سوم است؛ امری که در فضایِ دوقطبیِ کنونی، تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسد. این یعنی کارزارِ «تنگنایِ اقتصادی»، یک مسیرِ طولانی‌مدت است که تا سال ۲۰۲۷ و فراتر از آن، به عنوانِ «خطِ‌مشیِ مستمرِ واشنگتن» تثبیت شده است. در این میان، حاکمیت در تهران با یک بن‌بستِ راهبردی روبروست. اگر استراتژیِ واشنگتن برایِ سال‌هایِ پیشِ‌رو، خفه کردنِ مجاریِ تنفسیِ اقتصادِ ایران باشد، تنها گزینه‌ای که برایِ تهران باقی می‌ماند، «تغییرِ راهبرد» و روی آوردن به «اقداماتِ تهاجمی» است. در این معادله، قیمتِ نفت، اصلی‌ترین متغیرِ بازی است. اگر تهران بتواند با اقداماتِ پیش‌دستانه و کنشگریِ در حوزهٔ انرژی، قیمتِ نفت را به محدودهٔ بالایِ صد دلار برساند، این تنها نقطه‌ای است که می‌تواند واشنگتن را وادار به بازنگری در محاسبات و تعدیلِ فشارها کند. این یک «قمارِ بزرگ» است؛ چرا که چنین اقدامِ تهاجمی‌ای، می‌تواند بهانه‌هایِ لازم برایِ اقداماتِ تقابلیِ شدیدتر را به واشنگتن اعطا کند. اما نباید از نظر دور داشت که افزایشِ چشمگیرِ قیمتِ نفت، فشارِ مضاعفی بر اقتصادِ اروپا و چین (به‌عنوانِ شرکایِ تجاریِ واشنگتن) نیز وارد می‌کند؛ عاملی که می‌تواند شکاف‌هایِ درونِ بلوکِ غرب را بر سرِ سیاستِ مقابلِ ایران، بیش از پیش آشکار ساخته و هزینهٔ سیاسیِ تداومِ این راهبرد را برایِ کاخِ سفید بالا ببرد. در غیابِ این قدرتِ چانه‌زنیِ نفتی، مسیرِ جنگِ اقتصادی همچنان به شکلِ فعلی ادامه خواهد یافت. احتمالِ بازگشت به هرگونه تفاهمِ جدید یا احیایِ سازوکارهایِ دیپلماتیکِ گذشته، روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شود. واقعیتِ موجود نشان می‌دهد که ما در حالِ ورود به دوره‌ای هستیم که «فرسایشِ اقتصادی» به جایِ «دیپلماسی»، تعیین‌کنندهٔ سرنوشتِ سیاسی است. در چنین افقی، امکانِ توافقیِ زودهنگام یا بازگشتِ پرشتاب به وضعیتِ پیشین، به کمرنگ‌ترین سطحِ تاریخی خود رسیده و به نظر می‌رسد منطقِ حاکم بر میدان، «منطقِ بقا از طریقِ فشار» خواهد بود، نه «منطقِ مذاکره برایِ کاهشِ فشار». تا سال ۲۰۲۷، تهران یا باید با کارتِ فشارِ تهاجمی، واشنگتن را به عقب‌نشینی وادار کند، یا باید خود را برایِ رویارویی با یک کارزارِ فرسایشیِ بی‌سابقه آماده سازد که در آن، راهِ بازگشتی به وضعیتِ پیشین در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
2
3
🔴 جنگ تمام می‌شود؛ بعدش چه بر سر ایران می‌آید؟ فروپاشی، تغییر یا یک غافلگیری بزرگ؟ در گفت‌وگوی اختصاصی با تلویزیون موکریان درباره شرایطی صحبت کرده‌ام که ایران امروز در میانه آن قرار دارد؛ جنگ جاری میان آمریکا و جمهوری اسلامی، بحران اقتصادی، فشارهای اجتماعی و آینده‌ای که هر روز مبهم‌تر می‌شود. در این گفت‌وگو تلاش کرده‌ام به پرسش‌هایی پاسخ بدهم که فراتر از سرنوشت جنگ است: اگر جنگ پایان پیدا کند، ایران با چه شرایطی روبه‌رو خواهد شد؟ آیا پایان جنگ می‌تواند به تغییر در معادلات سیاسی و اقتصادی منجر شود، یا بحران‌های موجود وارد مرحله تازه‌ای خواهند شد؟ همچنین درباره وضعیت اقتصادی، آثار تحریم‌ها، فشار بر جامعه و چشم‌انداز سیاسی پیشِ رو صحبت کرده‌ام؛ مسائلی که سرنوشت آنها می‌تواند آینده ایران را در ماه‌های پیش‌رو تحت تأثیر قرار دهد. 🎤 گفت‌وگوی اختصاصی موکریان با حمید آصفی، روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر مسائل سیاسی از شما صمیمانه و فروتنانه دعوت می‌کنم این گفت‌وگو را ببینید و نقد و بررسی خودتان را با من در میان بگذارید. موافق یا مخالف، نقد دقیق و مستدل شما برای من ارزشمند است. https://youtu.be/rojqD05eG30?si=Pzo7b717YM0mkHjd
3 177
4
زیستن در سایه‌ی اضطرار: تأملی بر رادیکالیسمِ ناگزیر در عصرِ انسداد ✍️حمید آصفی هر جامعه‌ای برای تداوم حیات خود، به «مجاری تنفسی» نیاز دارد؛ کانال‌هایی که از رهگذرِ آنها، نقد به شنیده شدن می‌رسد، اعتراض به اصلاح بدل می‌شود و خواستِ جمعی، قالبی حقوقی می‌یابد. اما آنگاه که ساختارِ قدرت، این روزنه‌ها را یکی پس از دیگری می‌بندد و «بقایِ خود» را در گروِ تداومِ وضعِ موجود تعریف می‌کند، زیستِ سیاسی از حالتِ عادی خود خارج شده و وارد فازِ «اضطرار» می‌شود. در این فضایِ خفقان‌آور، نه تنها میدانِ عمل محدود می‌شود، بلکه خودِ «زبان» نیز در تنگنا قرار می‌گیرد؛ زبانی که روزگاری برای توصیفِ ناکارآمدی‌ها کافی بود، اکنون در برابرِ حجمِ تراژیکِ سرکوبِ سیستماتیک، وامی‌ماند و ناگزیر است برای یافتنِ واژگانی نو، به اعماقِ تاریخ و رادیکال‌ترین گفتمان‌های آن پناه ببرد. یورگن هابرماس، فیلسوفِ شهیرِ آلمانی، «کنشِ ارتباطی» را بنیانِ دموکراسی می‌داند؛ باوری که جامعه را موجودی زنده فرض می‌کند که از رهگذرِ گفت‌وگو و تفاهم، به سمتِ تعالی حرکت می‌کند. اما بنیانِ این نظریه، وجودِ یک «فضای عمومی» دسترس‌پذیر است. وقتی این فضا با اِعمالِ محدودیت‌های مضاعف، پُر کردنِ زندان‌ها از کنشگرانِ مدنی و جرم‌انگاشتنِ هرگونه نقدِ بنیادین، به گورستانِ آرمان‌ها بدل شود، دیگر جایی برای اصلاح‌طلبیِ متعارف باقی نمی‌ماند. اصلاح‌طلب، در معنایِ دقیقِ خود، به «کارگزارانِ نظام» اعتماد دارد و می‌کوشد از درونِ نهادها، تغییر را رقم زند. اما هنگامی که خودِ کارگزاران، به بخشی از سازوکارِ سرکوب بدل می‌شوند و هرگونه نقدِ درون‌سازمانی را با اتهام و حذف پاسخ می‌گویند، اصلاح‌طلبی به یک سراب تبدیل می‌شود. ناامیدی از این مسیر، سرآغازِ نوعی «بازگشت به خویشتنِ تاریخی» است؛ جایی که انسانِ مضطر، به جای تکیه بر سازوکارهای فرسوده، به سراغِ وجوهِ مغفول‌مانده‌ی تاریخِ خود می‌رود تا پاسخی برای بن‌بستِ کنونی بیابد. رادیکالیسم در این بافتار، نه یک انتخابِ ایدئولوژیکِ پیشینی، که یک «واکنشِ وجودیِ» پسینی به واقعیتِ انسداد است. این رادیکالیسم از دلِ «حیرت» زاده می‌شود؛ حیرتی که از فاصله‌ی معنادار میانِ «وعده‌هایِ حقوقی» و «رویه‌هایِ عینی» ناشی می‌شود. زبانِ رادیکال، در واقع، تلاشی است برای پُر کردنِ این شکافِ معرفت‌شناختی. وقتی واژگانی چون «ناکارآمدی»، «ضعفِ مدیریتی» و «بی‌برنامگی» برای توصیفِ سیستمی که به شکلی هدفمند، مجراهایِ نقد را مسدود کرده، بسنده نمی‌کنند، ناگزیر باید از واژگانی چون «اقتدارگرایی»، «حذفِ نظام‌مند» و «بازتولیدِ سرکوب» استفاده کرد. این رادیکالیسمِ زبانی، اما خطری نیز به همراه دارد: خطرِ عادی‌سازیِ خشونت یا فاصله گرفتن از واقعیت. با این حال، آنچه آن را «ناگزیر» می‌سازد، این است که در برابرِ سیلابِ دروغ‌پردازیِ رسمی و تطهیرِ مداومِ قدرت، این آخرین پناهگاهِ حقیقت‌جویی باقی می‌ماند. در چنین شرایطی، رادیکالیسم، نه افراط، که «واقع‌بینیِ محض» است؛ چرا که واقعیتِ عریانِ سرکوب، خود به زبانی تندتر از هر ایدئولوژی‌ای دامن می‌زند. رادیکالیسمِ زبانی، ریشه در «بحرانِ مشروعیت» دارد. وقتی نهادهایِ رسمی ـ از قوه‌ی قضائیه تا رسانه‌هایِ ملی ـ به جای حراست از حقوقِ عامه، به بازتولیدِ روایتِ قدرت می‌پردازند، اعتمادِ عمومی به کلی فرو می‌ریزد. این فروپاشی، دو پیامدِ اساسی به همراه دارد: نخست، «قانون» کارکردِ هنجاریِ خود را از دست می‌دهد و به ابزاری صرفاً سلبی بدل می‌شود؛ دوم، «وجدانِ جمعی» از قالب‌هایِ نهادیِ خود تهی شده و به دنبالِ کانال‌هایِ تازه برای ابرازِ خود می‌گردد. در این میان، نسلِ جوان که نه خاطره‌ی دورانِ پیشاانقباض را دارد و نه امیدی به اصلاحِ درون‌سازمانی، بیشترین گرایش را به این رادیکالیسمِ زبانی نشان می‌دهد. این نسل، با تجربه‌ی مستقیمِ حذف، زندان و تبعیدِ همسالانِ خود، واژگانی چون «اصلاح» را توخالی و فریبنده می‌یابد و ناگزیر به سمتِ گفتمان‌هایی می‌رود که بتواند حجمِ خشم و ناامیدیِ او را در خود جای دهد. این، نه یک انتخابِ آگاهانه، که یک «واکنشِ بقایی» است. پرسشِ اساسی که پس از این تحلیل مطرح می‌شود، نسبتِ این زبانِ رادیکال با «کنشِ سیاسی» است. تاریخ به ما آموخته است که گذر از «رادیکالیسمِ زبانی» به «رادیکالیسمِ عملی»، اغلب با خون و آتش همراه بوده است. اما آیا گریزی از این معمایِ تراژیک وجود دارد؟ شاید پاسخ در مفهومِ «رادیکالیسمِ اخلاقی» پنهان باشد؛ نوعی مقاومتِ سرسختانه در برابرِ سرکوب، که در عینِ حفظِ پیوند با اخلاقِ مدنی، از هرگونه بازتولیدِ خشونتِ سیستماتیک پرهیز می‌کند. این نوع از رادیکالیسم، به جای تخریبِ همه‌ی پل‌ها، بر «بازسازیِ وجدانِ جمعی» متمرکز می‌شود. 📌متن کامل را اینجا بخوانید 🆔@hamidasefichannel2
3 827
5
«مخمصه هرمز؛ گسلِ میانِ کنشِ نظامی و فروپاشیِ راهبردی» منازعه در گلوگاه هرمز، دیگر نه یک «رویارویی نظامی کلاسیک» است و نه صرفاً یک «تنشِ منطقه‌ای». آنچه در جنوب ایران در جریان است، نمودِ عینی یک «دامِ استهلاکِ خنثی» است؛ وضعیتی که در آن، ماشینِ جنگیِ قدرت‌هایِ ناظر بر جریانِ انرژی، عمداً از «انهدامِ تمام‌عیار» پرهیز می‌کند تا به‌جای «شوک‌درمانیِ نظامی»، «فرسایشِ تدریجیِ حاکمیتی» را جایگزین کند. حملاتِ اخیر به مناطق ساحلی، بر خلافِ ظاهرِ پراکنده‌شان، از یک الگویِ ریاضیِ دقیق پیروی می‌کنند. این حملات نه برای فتحِ سرزمین، که برای پیاده‌سازیِ استراتژیِ «سایشِ کالیبره‌شده» طراحی شده‌اند. هدف، نه نابودیِ پدافند، بلکه «تولیدِ ناامنیِ پیوسته» است تا «بازدارندگیِ منطقه‌ای» ایران را از یک «عنصرِ فعال» به یک «سدِ نفوذپذیر» تبدیل کند. وقتی اهداف به‌طورِ مکرر بمباران می‌شوند، معنایش این است که «پاسخِ ایران» به سقفِ توانِ بازدارندگی‌اش رسیده و اکنون با «انسدادِ عملیاتی» روبروست. حاکمیت بر این باور است که مسدودسازیِ هرمز، یک کارتِ برنده برای وادار کردنِ غرب به عقب‌نشینی است. اما این «انگاره‌ تا حدودی قدیمی»، اندک اندک به یک «طنابِ خودبسته» بدل می‌شود. «هیدرولیکِ بازارِ انرژی» در جهانِ امروز، به جایِ شکستن در برابرِ انسداد، «مسیرهایِ جایگزین» را تعریف کرده است. تداومِ این وضعیت، نه به «شوکِ قیمت» برایِ غرب، بلکه به «استحالهِ اقتصادی» در داخلِ ایران می‌انجامد. ایران در حالِ پرداختِ هزینه‌ی گزافِ «اهرمی» است که دیگر «کاراییِ سیاسی» ندارد. خطرناک‌ترین لایه از این منازعه، نه در دریا، بلکه در «کانون‌هایِ جمعیتیِ ساحلی» نهفته است. نبردِ فرسایشی، «ساختارِ تاب‌آوری» جامعه را هدف گرفته است. وقتی جنگ از «خطِ مقدمِ نظامی» به «زندگیِ روزمره» سرایت می‌کند، دولت با یک «تصلبِ اجتماعی» روبرو می‌شود. «بحرانِ موجودیتی»، دیگر از طریقِ «تبلیغاتِ حماسی» قابلِ درمان نیست، چرا که هزینه‌هایِ زندگی، شکافِ میانِ «ادعایِ اقتدار» و «واقعیتِ معیشت» را به حدِ انفجار رسانده است. واقعیتِ سرد این است: ایالاتِ متحده در حالِ «مدیریتِ افولِ قدرتِ ایران» از طریقِ یک «جنگِ سردِ موضعی» است. ایران در این چرخه، «زمان» را از دست می‌دهد و قدرت‌هایِ مقابل، «هزینه‌ها» را به «بحران‌هایِ داخلیِ» ایران منتقل می‌کنند. بدونِ یک «چرخشِ پارادایمیک» در دیپلماسی یا «تغییرِ بنیادین» در اولویت‌هایِ حاکمیتی، چرخه حملات، تنها «زوالِ درونی» را شتاب می‌بخشد. این نه جنگی برای «پیروزی»، که جنگی برای «تضعیفِ ساختاری» است؛ و در این بازی، پیروز کسی نیست که آخرین گلوله را شلیک می‌کند، بلکه کسی است که در برابرِ «فروپاشیِ درونی»، کمترین «سایش» را متحمل می‌شود. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 880
6
بازتعریف دکترین فرسایش متقابل: آسیب‌شناسی خطای محاسباتی در نبرد ناهمتراز هرمز تکرار درگیری‌های موضعی در امتداد خط ساحلی جنوب ایران، نه ناشی از تصادف میدانی، بلکه محصول تثبیت الگوی «جنگ با شدت پایین» است. واکاوی این چرخه نشان می‌دهد که هر دو طرف منازعه دچار نوعی «انسداد راهبردی» شده‌اند؛ وضعیتی که در آن، ابزارهای اعمال فشار به سقف کارایی خود رسیده‌اند اما هیچ‌یک توان تحمیل اراده نهایی بر دیگری را ندارند. انگاره‌ی کلاسیک مبنی بر اینکه «انسداد تنگه هرمز مستقیماً به تسلیم واشنگتن می‌انجامد» با واقعیت‌های زیست‌محیطیِ بازار انرژی در تعارض قرار گرفته است. بازارهای جهانی سرانجام از طریق زنجیره‌های میان‌بر، توزیع ریسک در شبکه ترانزیت، و انعطاف‌پذیری بازارهای پولی، خود را با این اختلال تطبیق داده‌اند. عارضه اصلی این تطبیق پذیری، بی‌اثر شدنِ تدریجیِ «فشار شوک‌آور» است؛ ابزاری که در غیاب جهش‌های ساختاری قیمت نفت، دیگر کارکرد تعیین‌کننده خود را در محاسبات سیاسی طرف مقابل از دست می‌دهد. ضربات نظامی آمریکا به مناطق جنوبی کشور نقاطی نباید تمهید مقدمات برای اجرای یک «انحلال گسترده نظامی» دانست. واشنگتن با درک خطرات ناامنی مطلق برای دریانوردی، فرمول «استهلاک نقطه به نقطه» را برگزیده است. هدف از این تاکتیک، انهدام کامل نیست، بلکه ایجاد «پنجره‌های کوری» در شبکه سامانه‌های پایش دریاپایه ایران است تا کنترل بر آبراهه را از حالت یکپارچه خارج کند. این نبرد به جای هدف‌گیری زیرساخت‌های کلان، رصد پدافندی و قابلیت‌های پاسخ‌دهی را نشانه رفته است. مخاطره‌آمیزترین ضلع این چرخه، انتقال تبعات جنگ از حوزه نظامی به حوزه جامعه‌شناختی است. طولانی شدن تقابل در مرزهای آبی، زمینه را برای بازتولید «فشار اقتصادی پایدار» فراهم می‌سازد. خطای محاسباتی تکیه بر حربه‌های فرسایشی این است که آسیب‌های حاصل از پایداریِ بحران، مستقیماً متوجه انسجام داخلی و تاب‌آوری اجتماعی می‌شود. راهبرد کنونی طرف مقابل بر «عدم ورود به جنگ کلان» و در عین حال «ممانعت از بازگشت ایران به شرایط عادی» استوار است. بدون دستیابی به یک موازنه نوظهور که فرمول هزینه-فایده را در واشنگتن دستخوش تغییر اساسی کند، یا بدون تغییر در الگوهای دیپلماسی، ایران در موقعیت «پاسخ‌های متقابل اما غیرتعیین‌کننده» باقی می‌ماند؛ وضعیتی که فرسایش تدریجی منابع ملی، دستاورد اجتناب‌ناپذیر آن خواهد بود. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
3 406
7
هرمز، «بحرانِ چرخشی» و بن‌بستِ راهبردی؛ ایران و آمریکا در مدارِ تسویه درگیریِ فعلی میان تهران و واشنگتن از یک اصطکاکِ کنترل‌شده به یک بحرانِ چرخشی تغییر فاز داده است. الگوی کنونی، دیگر نه کنش و واکنش‌های نقطه‌ای، که فرسایشِ زنجیره‌ای است؛ جایی که هر کنش، نه‌تنها پاسخی در پی دارد، بلکه معیاری تازه از خشونت را تثبیت می‌کند. تنگه هرمز در این میانه، دیگر یک گذرگاهِ بین‌المللی نیست، بلکه به گروگانِ اقتصادی تبدیل شده است. در راهبردِ جدید تهران، هرمز به اهرمِ بازدارندگیِ سیال بدل گشته و با دکترینِ ناامنیِ هزینه‌زا، بازار انرژی را به شریکِ درگیری تبدیل کرده است. واشنگتن نیز با ائتلاف‌سازی‌های دریایی می‌کوشد این اهرم را بی‌اثر کند؛ اما چالش اینجاست که تأمین امنیت کشتیرانی با هزینه صرفِ نظامی، نرخ بیمه و قیمت انرژی را به شکلی جهش خواهد داد که آمریکا عملاً درگیر یک جنگِ تورمی خواهد شد. نقطه خطرناک در این میان، خطاهای محاسباتیِ زنجیره‌ای است. تهران و واشنگتن هر دو بر این باورند که می‌توانند سطح درگیری را مدیریت کنند. اما تجربه درگیری‌های خاورمیانه نشان داده که در لحظاتِ اشباعِ نظامی، یک لغزشِ تاکتیکی؛ مانند سرنگونیِ اشتباهی یک پرنده بدون سرنشین یا برخوردِ اتفاقی در خلیج فارس، می‌تواند کل پازلِ دیپلماتیک را از مدار خارج کند. این فاجعه‌یِ تصادفی، بزرگترین تهدید برای ثباتِ منطقه است. ایران برای خروج از این چرخهِ پاسخ، نیازمندِ یک پوششِ سیاسی است. واسطه‌های منطقه‌ای در حالِ میانجی‌گریِ ضربتی هستند، اما مشکل اینجاست که در واشنگتن با یک خلأِ تصمیم‌گیریِ ساختاری مواجهیم. آمریکا همزمان میان تنش‌زدایی برای منافع اقتصادی و نمایشِ قاطعیت برای مهارِ ایران سرگردان است. ما در لحظه‌یِ گسل ایستاده‌ایم. ادامه‌یِ مسیرِ فعلی، به‌زودی گزینه‌یِ مذاکره را از روی میز جمع کرده و گزینه‌یِ رویاروییِ سرنوشت‌ساز را جایگزین می‌کند. برنده در این میدان، آن طرفی نیست که ضربه سهمگین‌تری می‌زند؛ بلکه طرفی است که پنجره‌یِ سیاسی را پیش از بسته‌شدنِ کامل، با یک امتیازِ راهبردی باز نگه دارد. وقتی هزینه‌سازی نظامی از یک نقطه عبور کند، دیگر لزوماً اهرم فشار تولید نمی‌کند؛ می‌تواند به فرسایشِ راهبردی و انزوای بیشتر منجر شود. در سوی دیگر، فشار نظامی بدون افق سیاسی نیز می‌تواند به جای تغییر محاسبات تهران، دامنه بحران را گسترده‌تر کند. هرمز امروز، ترازویِ سنجشِ عقلانیتِ سیاسیِ هر دو پایتخت است. هر حرکتی که چرخه را نشکند، در نهایت به نقطه‌یِ بازگشت‌ناپذیر ختم خواهد شد. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
3 701
8
«اقتصادِ پوششی»؛ نئوفئودالیسمِ رانتی در ایران در تحلیل اقتصاد سیاسی ایران، واژگان کلاسیک کارکرد خود را از دست داده‌اند؛ ما با یک «اقتصاد پوششی» روبه‌رو هستیم. نظامی ساختاریافته که در آن، فقر نه یک عارضه یا بحران معیشتی، بلکه یک «سپر حقوقی» و «ابزار سودآوری» برای طبقه‌ای خاص است. مصطفی طاهری، عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس، اعلام کرده است که ۷۲ هزار شرکت در کشور، مدیرعامل یا عضوی از هیئت‌مدیره دارند که تحت پوشش کمیته امداد هستند.   این پدیده، یک خطای اداری یا تصادف آماری نیست؛ این «مهندسیِ معکوسِ معیشت» است؛ فرآیندی که در آن ثروت‌های بادآورده در سایه فقرِ سازمان‌یافته پنهان می‌شوند تا از مالیات، نظارت و پاسخگویی بگریزند. استاد کمال اطهاری در کالبدشکافی ساختار توسعه ایران، با واژه‌ی «فئودالیسمِ رانتی» به بازخوانی این وضعیت می‌پردازد؛ نظامی که در آن به جای انباشت سرمایه از طریق تولید و ارزش‌آفرینی، «انباشتِ غارتی» از مجرای تصاحب فضا و توزیع رانت صورت می‌گیرد. در این مدل، ارزش اضافی حاصلِ کارآمدی نیست، بلکه محصولِ نزدیکی به کانون‌های قدرت است. ستون دوم این خیمه غارت، نهادهای مالی موازی هستند. هادی خانی، معاون وزیر اقتصاد و رئیس مرکز اطلاعات مالی، اعلام کرده است که از حدود ۶۵۰۰ صندوق قرض‌الحسنه شناسایی‌شده، تنها ۲۴۰۰ صندوق مجوز دارند و حدود ۴ هزار صندوق فاقد مجوزند.   این رقم فراتر از قانون‌گریزیِ خُرد است؛ این وضعیت، نشان‌دهنده شکل‌گیری یک «دولتِ پنهانِ خیریه‌بنیاد» است. این خیریه‌های بدون مجوز، بن‌بست‌های تاریکِ مالی هستند که مأموریتشان شستشوی دارایی‌های نامشروع و دور زدنِ سیستم‌های پایشِ بانکی است. وقتی اخلاق و نیکوکاری، به کانال تطهیر پول بدل می‌شوند، «خیریه» به شرکت تجاریِ بی‌مالیاتی تبدیل می‌شود که وظیفه‌اش بازتولید فقرِ عمومی و انباشتِ خصوصی است. این مناسبات، پیوندِ نامقدسِ «پولشوییِ ساختاری» و «فئودالیسمِ مدرن» است. سیستمی که با هویت محرومان شرکت می‌سازد، با پوشش خیریه پول می‌شوید و در نهایت، سرمایه‌های عمومی را بلعیده و به انحصاراتِ قدرت تزریق می‌کند. مسئله دیگر «فسادِ در سیستم» نیست؛ مسئله خودِ «سیستمِ فساد» است. این ماشینِ انهدامِ ثروتِ ملی، با رفوگری و جراحی‌های ظاهری اصلاح نمی‌شود؛ تا زمانی که ساختارِ تاریک‌خانه‌های مالی و شرکت‌های پوششی پابرجاست، فقر بازتولید و رانت نهادینه‌تر خواهد شد. مهار این غارتِ سازمان‌یافته، نیازمند فروپاشی پایگاه‌های رانتی و برچیده شدن بساط این نهادهای غیرپاسخگو است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
5 404
9
«اقتصادِ پوششی»؛ نئوفئودالیسمِ رانتی در ایران در تحلیل اقتصاد سیاسی ایران، واژگان کلاسیک کارکرد خود را از دست داده‌اند؛ ما با یک «اقتصاد پوششی» روبه‌رو هستیم. نظامی ساختاریافته که در آن، فقر نه یک عارضه یا بحران معیشتی، بلکه یک «سپر حقوقی» و «ابزار سودآوری» برای طبقه‌ای خاص است. مصطفی طاهری، عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس، اعلام کرده است که ۷۲ هزار شرکت در کشور، مدیرعامل یا عضوی از هیئت‌مدیره دارند که تحت پوشش کمیته امداد هستند.   این پدیده، یک خطای اداری یا تصادف آماری نیست؛ این «مهندسیِ معکوسِ معیشت» است؛ فرآیندی که در آن ثروت‌های بادآورده در سایه فقرِ سازمان‌یافته پنهان می‌شوند تا از مالیات، نظارت و پاسخگویی بگریزند. استاد کمال اطهاری در کالبدشکافی ساختار توسعه ایران، با واژه‌ی «فئودالیسمِ رانتی» به بازخوانی این وضعیت می‌پردازد؛ نظامی که در آن به جای انباشت سرمایه از طریق تولید و ارزش‌آفرینی، «انباشتِ غارتی» از مجرای تصاحب فضا و توزیع رانت صورت می‌گیرد. در این مدل، ارزش اضافی حاصلِ کارآمدی نیست، بلکه محصولِ نزدیکی به کانون‌های قدرت است. ستون دوم این خیمه غارت، نهادهای مالی موازی هستند. هادی خانی، معاون وزیر اقتصاد و رئیس مرکز اطلاعات مالی، اعلام کرده است که از حدود ۶۵۰۰ صندوق قرض‌الحسنه شناسایی‌شده، تنها ۲۴۰۰ صندوق مجوز دارند و حدود ۴ هزار صندوق فاقد مجوزند.   این رقم فراتر از قانون‌گریزیِ خُرد است؛ این وضعیت، نشان‌دهنده شکل‌گیری یک «دولتِ پنهانِ خیریه‌بنیاد» است. این خیریه‌های بدون مجوز، بن‌بست‌های تاریکِ مالی هستند که مأموریتشان شستشوی دارایی‌های نامشروع و دور زدنِ سیستم‌های پایشِ بانکی است. وقتی اخلاق و نیکوکاری، به کانال تطهیر پول بدل می‌شوند، «خیریه» به شرکت تجاریِ بی‌مالیاتی تبدیل می‌شود که وظیفه‌اش بازتولید فقرِ عمومی و انباشتِ خصوصی است. این مناسبات، پیوندِ نامقدسِ «پولشوییِ ساختاری» و «فئودالیسمِ مدرن» است. سیستمی که با هویت محرومان شرکت می‌سازد، با پوشش خیریه پول می‌شوید و در نهایت، سرمایه‌های عمومی را بلعیده و به انحصاراتِ قدرت تزریق می‌کند. مسئله دیگر «فسادِ در سیستم» نیست؛ مسئله خودِ «سیستمِ فساد» است. این ماشینِ انهدامِ ثروتِ ملی، با رفوگری و جراحی‌های ظاهری اصلاح نمی‌شود؛ تا زمانی که ساختارِ تاریک‌خانه‌های مالی و شرکت‌های پوششی پابرجاست، فقر بازتولید و رانت نهادینه‌تر خواهد شد. مهار این غارتِ سازمان‌یافته، نیازمند فروپاشی پایگاه‌های رانتی و برچیده شدن بساط این نهادهای غیرپاسخگو است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3j
1
10
قائم‌پناه،مهاون رییس جمهور: بانک‌ها عامل ۶۷ درصد تورم هستند «ماشینِ چاپِ فلاکت»؛ اعتراف به انهدامِ ثروتِ ملی اعلامِ اینکه «بانک‌ها عامل ۶۷ درصد تورم هستند»، نه یک تحلیلِ اقتصادی، که «اعتراف‌نامه»‌ای برای مشروعیت‌بخشی به یک فریبِ بزرگ است. حاکمیت با انگشت گذاشتن بر رویِ بانک‌ها، در نقشِ آتش‌افروزی ظاهر شده که همزمان از «سوختنِ خانه» ابرازِ تعجب می‌کند. در اقتصادِ سیاسیِ ایران، بانک‌ها «بنگاهِ مالی» نیستند؛ آن‌ها «ماشین‌هایِ چاپِ فلاکت» و «آلتِ فعلِ» دولت برایِ پوششِ کسریِ بودجه‌یِ بی‌پایانِ خویش‌اند. نکته‌یِ مغفول در این اظهارات، «هویتِ مالکیت» است. بانک‌ها در ایران نهادهایِ خصوصیِ مستقلی نیستند که از سرِ خودسرانگی پول خلق کنند؛ آن‌ها بازوهایِ اجراییِ حاکمیت، بنیادها و نهادهایِ پیوسته به قدرت‌اند. وقتی دولت با کسریِ بودجه‌یِ ساختاری دست‌وپنجه نرم می‌کند و برایِ سرپا نگه داشتنِ «اقتصادِ پادگانی»، نقدینگیِ بی‌مهار تزریق می‌کند، بانک‌ها تنها مجرایِ تخلیه‌یِ این تورم به سفره‌هایِ مردم‌اند. این «تورمِ دستوری»، نه ناشی از قصورِ بانکداران، که محصولِ «پول‌پاشیِ ساختاری» است. وقتی نظامِ حکمرانی، هزینه‌هایِ سیاسی و نظامیِ خود را از طریقِ «خلقِ پولِ بدونِ پشتوانه» تأمین می‌کند، بانک‌ها به ناچار به «تولیدکننده‌یِ تورم» بدل می‌شوند. انداختنِ تقصیرِ ۶۷ درصدیِ تورم به گردنِ بانک‌ها، تلاشی است برایِ «قربانی کردنِ ابزار» به جایِ «اصلاحِ عامل». این وضعیت، چیزی جز «اقتصادِ یغماگر» نیست؛ چرخه‌ای که در آن دولت برایِ تأمینِ مخارجِ غیرمولد، بانک‌ها را به موتورِ تورم‌ساز تبدیل می‌کند و سپس در یک نمایشِ تکراری، همان بانک‌ها را به عنوانِ «متهم» معرفی می‌کند تا از زیرِ بارِ مسئولیتِ ویرانیِ اقتصاد شانه خالی کند. این ۶۷ درصد، عددِ غفلت نیست؛ عددِ «انهدام» است. تا زمانی که بانک‌ها، «خزانه‌یِ شخصی» حاکمیت باشند و استقلالِ پولیِ بانکِ مرکزی، قربانیِ سیاست‌هایِ کلانِ قدرت شود، این ماشینِ تورم‌ساز هم‌چنان با سرعتِ تمام، ارزشِ پولِ ملی را در تنورِ «نقدینگیِ دستوری» خاکستر خواهد کرد. آدرسِ غلط دادن به مردم، تنها «زمانِ خریدن» برایِ فروپاشیِ نهایی است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
5 363
11
استراتژی مهار هرمز؛ چرا آمریکا «لارک» را هدف گرفت؟ حمله آمریکا به سکوهای جزیره لارک، فراتر از یک درگیری نظامی ساده در فهرست حوادث جنگ است. این اقدام، بخشی از یک مهندسی استراتژیک برای تغییر موازنه قوا در تنگه هرمز است. واشنگتن درست در زمانی دست به این حمله زد که ایران در حال عبور از مرحله «ایجاد اختلال» به مرحله «مدیریت بحران» بود. ۱. چرا اکنون؟ مهار گذار از تهدید به امتیازگیری دلیل اصلی حمله، بحث فنی مین‌های دریایی نیست؛ بحث بر سر «زمان‌بندی» است. ایران در حال حاضر در نقطه حساسی قرار دارد: گذار از استفاده از تهدید نظامی، یعنی ایجاد اختلال در تردد، به سمت ایجاد یک «وضعیت موجود مدیریت‌شده» در هرمز. مذاکرات پیرامون کریدورهای موقت و سازوکارهای مین‌روبی با عمان نشان می‌دهد که تهران می‌خواهد امنیت هرمز را از یک موضوع نظامی به یک موضوع «مدیریتی ـ دیپلماتیک» تبدیل کند. اگر ایران موفق شود مدیریت تردد را به یک فرآیند نیمه‌ثابت و قابل پیش‌بینی تبدیل کند، هرمز از یک «تهدید ناگهانی» به یک «متغیر محاسبه‌پذیر» تبدیل می‌شود. آمریکا با حمله به لارک، می‌خواهد مانع از این «ثبات ناشی از قدرت» شود. واشنگتن نمی‌خواهد ایران بتواند با کنترل سطح پایین درگیری، قدرت چانه‌زنی خود را در میز مذاکرات تثبیت کند. ۲. هدف اصلی: سلب توان بازگشت به تهدید هدف آمریکا نابودی کامل توان ایران نیست، بلکه «سلب توانایی احیای تهدید» است. قدرت ایران در هرمز، نه در متوقف کردن کامل جریان نفت، بلکه در «قابلیت بازگشت سریع به حالت اختلال» نهفته است. اگر ایران بتواند در هر لحظه که مذاکرات به بن‌بست می‌رسد، با استفاده از ظرفیت‌هایی مثل لارک، دوباره زنجیره تأمین را با ریسک بالا مواجه کند، هرمز تبدیل به یک «اهرم دائمی» می‌شود. حمله به لارک تلاشی است برای اینکه این «دکمه بازیابی» از دسترس تهران خارج شود. آمریکا می‌خواهد بگوید: «حتی اگر بخواهی تهدید کنی، ابزار سریع تو را از بین برده‌ایم.» ۳. تقابل دو محاسبه: قدرت نظامی در برابر ارزش سیاسی در اینجا دو محاسبه با هم برخورد می‌کنند: محاسبه تهران: استفاده از ظرفیت‌های نامتقارن، مانند مین و اخلال، برای تبدیل قدرت نظامی به امتیاز سیاسی و تثبیت موقعیت در مذاکرات. محاسبه واشنگتن: محدود کردن ظرفیت‌های نظامی برای جلوگیری از تبدیل شدن «بی‌ثباتی در هرمز» به یک «اهرم سیاسی». نتیجه‌گیری حمله به لارک نشان می‌دهد که آمریکا همچنان نسبت به «عدم قطعیت» در هرمز حساس است. اگر توان اخلال ایران واقعاً از بین رفته بود، نیازی به حمله مستقیم به زیرساخت‌های حساس نبود. اهمیت این عملیات در این است که واشنگتن می‌پذیرد هرمز دیگر یک آبراه ساده نیست، بلکه یک دارایی قابل معامله در مذاکرات سیاسی است. اکنون پرسش اصلی این است که آیا این حمله، ارزش سیاسی اهرم هرمز را کاهش داده یا صرفاً هزینه نگهداری آن را برای ایران بالا برده است؟ اگر ایران بتواند با وجود این ضربات، همچنان ظرفیت «ایجاد ابهام در امنیت» را حفظ کند، حمله به لارک تنها یک هزینه است؛ اما اگر این حملات باعث شود ایران از حالت «تهدید فعال» به حالت «دفاع ایستا» تغییر وضعیت دهد، واشنگتن در بازی موازنه قوا دست بالاتر را پیدا کرده است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
5 097
12
از خط قرمز عبور کردم؛ وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم | درون بلوک قدرت جمهوری اسلامی چه می‌گذرد؟ در یک گفت‌وگوی ویدیویی این‌بار به سراغ موضوعاتی رفتم که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه استبداد حاکم، صریح و بی‌پرده درباره آن‌ها سخن بگوید. دل به دریا زدیم و وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم؛ جایی که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه فضای حاکم، درباره آن صریح و بی‌پرده سخن بگوید. در این گفت‌وگو تلاش کردم به جای تکرار تحلیل‌های روزمره و مواضع رسمی، پیکره قدرت در جمهوری اسلامی را از درون بررسی کنم؛ اینکه چه نیروهایی در این ساختار حضور دارند، چه منافعی آنها را به یکدیگر پیوند می‌دهد، چه اختلافاتی میانشان شکل گرفته و این اختلافات تا کجا می‌تواند پیش برود. بخش مهمی از گفت‌وگو به دو بلوک مهم در ساختار قدرت اختصاص دارد؛ از یک سو جریان نزدیک به مسعود پزشکیان و محمدباقر قالیباف و از سوی دیگر جریان‌های تندروتر و نیروهایی که در برابر تغییر مسیر سیاست خارجی و داخلی مقاومت می‌کنند. اما اختلاف فقط بر سر افراد و جایگاه‌ها نیست. یکی از پرسش‌های اصلی این است که اختلاف بر سر مذاکره و تفاهم با آمریکا از کجا ناشی می‌شود؟ چه کسانی معتقدند جمهوری اسلامی برای عبور از شرایط کنونی ناچار به مذاکره و کاهش تنش است و چه کسانی مذاکره را تهدیدی برای ساختار موجود و موقعیت خود می‌دانند؟ آیا این اختلافات می‌تواند به شکاف واقعی در بلوک قدرت تبدیل شود یا ساختار جمهوری اسلامی همچنان توانایی مدیریت اختلافات درونی خود را دارد؟ در این گفت‌وگو سعی کردم به پرسش‌هایی فراتر از اخبار روزانه بپردازم: چه کسی چه می‌خواهد؟ چه کسی از چه چیزی می‌ترسد؟ چه نیروهایی در حال تقویت‌شدن هستند؟ کدام بخش از ساختار قدرت احساس می‌کند ممکن است در آینده سهم خود را از دست بدهد؟ و مهم‌تر از همه: در درون جمهوری اسلامی چه اتفاقاتی در شرف وقوع است که هنوز بخش بزرگی از جامعه از آن خبر ندارد؟ این گفت‌وگو عمداً وارد منطقه‌ای شده که برای یک فعال، کنشگر و تحلیلگر سیاسی، حساس و پرهزینه است. اما برای فهم آینده ایران، فقط نگاه‌کردن به سخنان رسمی مقامات کافی نیست. باید ساختار قدرت، منافع گروه‌های مختلف، شکاف‌های درونی و رفتار بازیگران اصلی آن را شناخت. در این یک ساعت و ۱۲ دقیقه، تلاش کردم بخشی از همین پستوهای کمتر دیده‌شده را باز کنم و تصویری متفاوت از آرایش درونی قدرت جمهوری اسلامی ارائه دهم. ممکن است در این تحلیل اشتباه کرده باشم. ممکن است بخشی از برداشت‌هایم محل مناقشه باشد. حتی ممکن است شما با بخش‌هایی از آن کاملاً مخالف باشید. و دقیقاً به همین دلیل از شما دعوت می‌کنم ویدیو را ببینید. اگر فرصت داشتید، آن را با دقت ببینید و صمیمانه و فروتنانه از شما می‌خواهم نقد، ایراد، مخالفت و تحلیل خودتان را برایم بنویسید. نه برای تأیید من؛ برای اینکه گفت‌وگوی سیاسی جدی، از جایی آغاز می‌شود که بتوانیم با استدلال با یکدیگر اختلاف داشته باشیم. ممنونم که وقت می‌گذارید، می‌بینید و نقد می‌کنید. https://youtu.be/6lrx2m-SMQg?is=t2h6mbKLItx392cO
5 182
13
از خط قرمز عبور کردم؛ وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم | درون بلوک قدرت جمهوری اسلامی چه می‌گذرد؟ در یک گفت‌وگوی ویدیویی این‌بار به سراغ موضوعاتی رفتم که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه استبداد حاکم، صریح و بی‌پرده درباره آن‌ها سخن بگوید. دل به دریا زدیم و وارد «پستوهای قرمز قدرت» شدم؛ جایی که معمولاً کمتر کسی حاضر است در شرایط جنگی و زیر سایه فضای حاکم، درباره آن صریح و بی‌پرده سخن بگوید. در این گفت‌وگو تلاش کردم به جای تکرار تحلیل‌های روزمره و مواضع رسمی، پیکره قدرت در جمهوری اسلامی را از درون بررسی کنم؛ اینکه چه نیروهایی در این ساختار حضور دارند، چه منافعی آنها را به یکدیگر پیوند می‌دهد، چه اختلافاتی میانشان شکل گرفته و این اختلافات تا کجا می‌تواند پیش برود. بخش مهمی از گفت‌وگو به دو بلوک مهم در ساختار قدرت اختصاص دارد؛ از یک سو جریان نزدیک به مسعود پزشکیان و محمدباقر قالیباف و از سوی دیگر جریان‌های تندروتر و نیروهایی که در برابر تغییر مسیر سیاست خارجی و داخلی مقاومت می‌کنند. اما اختلاف فقط بر سر افراد و جایگاه‌ها نیست. یکی از پرسش‌های اصلی این است که اختلاف بر سر مذاکره و تفاهم با آمریکا از کجا ناشی می‌شود؟ چه کسانی معتقدند جمهوری اسلامی برای عبور از شرایط کنونی ناچار به مذاکره و کاهش تنش است و چه کسانی مذاکره را تهدیدی برای ساختار موجود و موقعیت خود می‌دانند؟ آیا این اختلافات می‌تواند به شکاف واقعی در بلوک قدرت تبدیل شود یا ساختار جمهوری اسلامی همچنان توانایی مدیریت اختلافات درونی خود را دارد؟ در این گفت‌وگو سعی کردم به پرسش‌هایی فراتر از اخبار روزانه بپردازم: چه کسی چه می‌خواهد؟ چه کسی از چه چیزی می‌ترسد؟ چه نیروهایی در حال تقویت‌شدن هستند؟ کدام بخش از ساختار قدرت احساس می‌کند ممکن است در آینده سهم خود را از دست بدهد؟ و مهم‌تر از همه: در درون جمهوری اسلامی چه اتفاقاتی در شرف وقوع است که هنوز بخش بزرگی از جامعه از آن خبر ندارد؟ این گفت‌وگو عمداً وارد منطقه‌ای شده که برای یک فعال، کنشگر و تحلیلگر سیاسی، حساس و پرهزینه است. اما برای فهم آینده ایران، فقط نگاه‌کردن به سخنان رسمی مقامات کافی نیست. باید ساختار قدرت، منافع گروه‌های مختلف، شکاف‌های درونی و رفتار بازیگران اصلی آن را شناخت. در این یک ساعت و ۱۲ دقیقه، تلاش کردم بخشی از همین پستوهای کمتر دیده‌شده را باز کنم و تصویری متفاوت از آرایش درونی قدرت جمهوری اسلامی ارائه دهم. ممکن است در این تحلیل اشتباه کرده باشم. ممکن است بخشی از برداشت‌هایم محل مناقشه باشد. حتی ممکن است شما با بخش‌هایی از آن کاملاً مخالف باشید. و دقیقاً به همین دلیل از شما دعوت می‌کنم ویدیو را ببینید. اگر فرصت داشتید، آن را با دقت ببینید و صمیمانه و فروتنانه از شما می‌خواهم نقد، ایراد، مخالفت و تحلیل خودتان را برایم بنویسید. نه برای تأیید من؛ برای اینکه گفت‌وگوی سیاسی جدی، از جایی آغاز می‌شود که بتوانیم با استدلال با یکدیگر اختلاف داشته باشیم. ممنونم که وقت می‌گذارید، می‌بینید و نقد می‌کنید. https://youtu.be/hdMhMcM2T2Q?is=l4RwkP2C_ahqQtjn
1
14
میرحسین موسوی و زهرا رهنورد؛ از بمب نمی‌ترسند، از یک درِ باز می‌ترسند گاهی طنز سیاسی آن‌قدر تلخ می‌شود که دیگر نیازی به ساختن لطیفه ندارد؛ واقعیت خودش یک کمدی سیاه تمام‌عیار است. در این کشور ظاهراً خطرناک‌ترین شیء روی زمین نه بمب است، نه موشک، نه جنگ؛ یک درِ باز است. دری که اگر باز شود، میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از حصر بیرون می‌آیند و ناگهان بخشی از محاسبات پیچیده امنیتی، سیاسی و مصلحتی باید از نو نوشته شود. سال‌هاست با حصر طوری رفتار می‌شود که گویی پایان دادن به آن نیازمند موافقت یک شورای کهکشانی امنیتی است. پرونده‌ای که با یک تصمیم سیاسی می‌تواند بسته شود، در بایگانی قدرت تبدیل به پرونده ابدی شده است. هر چند سال یک‌بار هم خبری منتشر می‌شود که موضوع «در حال پیگیری» است. این عبارت در فرهنگ سیاسی ایران ظاهراً معنای تازه‌ای پیدا کرده: یعنی هنوز کسی جرئت نکرده تصمیم بگیرد. میرحسین موسوی و زهرا رهنورد برای حاکمیت دو زندانی معمولی نیستند؛ به همین دلیل حصر آنان تبدیل به یک ترمومتر مشروعیت شده است. آزادی آنها فقط باز شدن درِ یک خانه نیست؛ آزمونی برای سنجش ظرفیت نظام در تحمل مخالف، پذیرش تکثر و روبه‌رو شدن با گذشته سیاسی خویش است. اگر یک نظام از آزادی دو شخصیت سیاسی این‌چنین بیم دارد، مسئله دیگر امنیت آنان نیست؛ مسئله امنیتِ خودِ قدرت است. اینجا با یک پدیده سیاسی تازه روبه‌رو می‌شویم: ترسِ آزادی. حکومتی که از زندانی کمتر می‌ترسد و از زندانیِ آزاد بیشتر. زندانیِ محصور، در چارچوبی بسته قرار دارد؛ اما انسان آزاد، حرف می‌زند، مقایسه می‌کند، سؤال می‌پرسد و جامعه را وادار می‌کند حافظه خود را دوباره فعال کند. آزادی، در چنین شرایطی، برای قدرت تبدیل به حادثه سیاسی می‌شود. میرحسین را می‌توان محصور کرد، اما نمی‌توان از حافظه سیاسی جامعه حذف کرد. می‌توان ملاقات را محدود کرد، اما نمی‌توان سؤال را حبس کرد. می‌توان در را بست، اما نمی‌توان تاریخ را پشت در نگه داشت. این همان حصرِ معکوس است: هرچه دیوار بلندتر می‌شود، نام محصورشده بیشتر به بیرون راه پیدا می‌کند. و طنز تلخ ماجرا همین‌جاست: حکومتی که از قدرت منطقه‌ای، بازدارندگی و توان دفاعی سخن می‌گوید، هنوز برای باز کردن یک درِ خانه و پایان دادن به یک حصر طولانی گرفتار فلج تصمیم‌گیری است. شاید وقت آن رسیده باشد که «امنیت» را از نو تعریف کنیم. گاهی امن‌ترین کار برای یک حکومت، آزاد کردن کسانی است که سال‌ها از آزادی محروم مانده‌اند. چون هیچ قدرتی با قفل‌های بیشتر قدرتمندتر نمی‌شود؛ فقط بلندتر فریاد می‌زند که از پشت کدام در می‌ترسد. و شاید تاریخ، سرانجام این پرسش ساده را روی میز بگذارد: چرا از آزادی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد بیشتر می‌ترسید تا از جنگ؟ https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
6 283
15
ایران در میانه چند بحران؛ توافق پنهانی با آمریکا در راه است؟ دلار چرا ترمز برید و بنزین به کجا می‌رود؟ در این برنامه نیم‌ساعته، تلاش کرده‌ام چند تحول مهم و به‌هم‌پیوسته را کنار هم بگذارم و از دل آنها تصویری روشن‌تر از وضعیت امروز ایران ارائه کنم؛ از مذاکرات و پیام‌های غیرمستقیم میان ایران و آمریکا تا سفر فیلد مارشال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، به تهران و نقش میانجی‌گری پاکستان و دیگر کشورهای منطقه. در شرایطی که مذاکرات رسمی همچنان در بن‌بست قرار دارد، تلاش‌های دیپلماتیک منطقه‌ای ادامه دارد و موضوع تنگه هرمز نیز به یکی از محورهای اصلی این رایزنی‌ها تبدیل شده است. در کنار این تحولات، درباره ترمز بریدن نرخ دلار، فشارهای اقتصادی، مسئله بنزین و چشم‌انداز اقتصاد ایران صحبت کرده‌ام؛ موضوعاتی که نمی‌توان آنها را جدا از شرایط سیاسی و تحریم‌ها بررسی کرد. حتی مقام‌های ایرانی نیز در روزهای اخیر از فشار شدید اقتصادی و دشواری تأمین بنزین سخن گفته‌اند. اما پرسش محوری برنامه برای من جای دیگری است: آیا در پشت پرده تلاش‌هایی برای رسیدن به یک توافق میان ایران و آمریکا در جریان است؟ اگر چنین مسیری وجود دارد، چه موانعی بر سر راه آن قرار دارد و ایران چگونه می‌تواند از این بحران فرسایشی خارج شود؟ در این برنامه تلاش کرده‌ام بدون ادعای قطعیت، سناریوهای مختلف را بررسی کنم و میان آنچه می‌دانیم، آنچه احتمال می‌دهیم و آنچه هنوز مشخص نیست، تفاوت بگذارم. ممکن است در بخشی از تحلیل‌ها اشتباه کرده باشم یا شما اطلاعات و استدلال متفاوتی داشته باشید. اتفاقاً نقد دقیق و صریح مخاطب برای من بخشی از فرایند تحلیل است. اگر فرصت داشتید، برنامه را ببینید. اگر تحلیل‌ها برایتان قابل تأمل بود، خوشحال می‌شوم  و ویدیو را با دیگران به اشتراک بگذارید. و مهم‌تر از همه، . اگر جایی با من مخالفید، حتماً بنویسید چرا. ممکن است نقد شما نکته‌ای را روشن کند که در تحلیل من دیده نشده است. قرار نیست اینجا یک صدای قطعی وجود داشته باشد؛ قرار است درباره مسائل دشوار ایران فکر کنیم، بحث کنیم و اگر لازم بود، تحلیل خودمان را اصلاح کنیم. از وقتی که برای دیدن برنامه می‌گذارید و از نقد صمیمانه شما سپاسگزارم. https://youtu.be/0SfRqay5aG8?si=7Vn9VfroQmTxVoCU
5 465
16
هرمز؛ شش ماه بعد، قدرت ایران کجای معادله ایستاده است؟ شش ماه پس از آغاز جنگ، تنگه هرمز به یکی از مهم‌ترین معیارهای سنجش ادعاهای راهبردی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. تهران بارها از بسته‌بودن تنگه و توانایی خود برای مدیریت عبور و مرور سخن گفته؛ اما واقعیت میدانی، تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌دهد. اگر تنگه به‌طور کامل و مؤثر بسته بود، انتظار می‌رفت جریان نفت از خلیج فارس تقریباً متوقف شود. اما امروز چنین نیست. رویترز گزارش داده که جریان نفت از هرمز افزایش یافته و صادرات کشورهای خلیج فارس به حدود ۱۵ تا ۱۶ میلیون بشکه در روز رسیده است؛ هرچند هنوز بسیار پایین‌تر از سطح پیش از جنگ است. در روز پنجشنبه نیز هفت کشتی از تنگه عبور کردند. همزمان قیمت برنت در ۲۸ اوت حدود ۸۹ دلار بود. این ارقام یک نکته مهم را روشن می‌کنند: هرمز مختل شده است، اما به‌طور کامل از کار نیفتاده است. این تفاوت کوچک نیست. از سوی دیگر، ایران و عمان همچنان درباره سازوکار یک کریدور موقت کشتیرانی مذاکره می‌کنند. خودِ این مذاکرات نشان می‌دهد وضعیت عبور و مرور به یک مسئله عملیاتی و سیاسی تبدیل شده که برای مدیریت آن، توافق لازم است. اینجا باید از یک خطای محاسباتی پرهیز کرد: توانایی ایجاد اختلال، با توانایی کنترل کامل یک مسیر بین‌المللی تفاوت دارد. ایران توانسته هزینه ایجاد کند. عبور کشتی‌ها را دشوار کرده است. بازار انرژی را تحت فشار قرار داده است. اما سؤال سیاسی همچنان باقی است: این فشار چه نتیجه‌ای برای ایران ایجاد کرده است؟ اگر هدف، تغییر رفتار آمریکا بوده، این تغییر کجاست؟ اگر هدف، افزایش قدرت مذاکره بوده، میزان این افزایش چقدر است؟ اگر هدف، جلوگیری از عبور نفتکش‌ها بوده، چگونه بخشی از نفت همچنان از مسیر هرمز خارج می‌شود؟ این پرسش‌ها را نمی‌توان با تکرار عبارت «کنترل تنگه» پاسخ داد. قدرت فقط توان جلوگیری نیست؛ توان تعیین شرایط نیز هست. این تفاوت، مفهوم تازه‌ای را وارد بحث می‌کند: «شکاف قدرت و نتیجه». ممکن است یک کشور قدرت نظامی قابل‌توجهی داشته باشد، اما اگر نتواند این قدرت را به تصمیم سیاسی، امتیاز مذاکره یا تأمین منافع ملی تبدیل کند، میان ظرفیت و نتیجه فاصله ایجاد می‌شود. هرچه این فاصله طولانی‌تر شود، هزینه آن بیشتر می‌شود. طرف مقابل مسیرهای جدید پیدا می‌کند. کشورهای منطقه برای مدیریت بحران وارد ترتیبات تازه می‌شوند. بازار خود را با شرایط جدید تطبیق می‌دهد. و اهرمی که قرار بود رفتار دیگران را تغییر دهد، بخشی از اثر اولیه خود را از دست می‌دهد. این را می‌توان «فرسایش اهرم» نامید. فرسایش اهرم به معنای از بین رفتن توان ایران نیست؛ به معنای کاهش قابلیت تبدیل آن توان به نتیجه سیاسی است. شش ماه جنگ، زمان مناسبی برای بازنگری در این محاسبه است. اگر ایران هرمز را در اختیار دارد، باید پرسید این اختیار چه دستاوردی برای ایران ساخته است. اگر نمی‌تواند عبور را متوقف کند، باید درباره میزان واقعی این کنترل توضیح داده شود. و اگر می‌تواند هزینه ایجاد کند اما نتیجه سیاسی نمی‌گیرد، باید درباره کارآمدی این سیاست پاسخ داده شود. در نهایت، معیار قدرت یک کشور ادعای آن کشور نیست. معیار قدرت، اثری است که بر رفتار دیگران می‌گذارد و نتیجه‌ای است که برای منافع ملی خود به دست می‌آورد. هرمز امروز دقیقاً همین آزمون را پیش روی جمهوری اسلامی گذاشته است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
6 057
17
آیا تنگه هرمز آن‌گونه که ایران می‌گوید، کامل بسته شده است؟ قیمت نفت؛ یک نشانه مهم درباره وضعیت واقعی تنگه هرمز اگر ایران واقعاً تنگه هرمز را به‌طور کامل و مؤثر بسته بود و عبور نفت از خلیج فارس عملاً متوقف شده بود، بازار جهانی نفت نمی‌توانست بدون واکنش بسیار شدید به این وضعیت ادامه دهد. تنگه هرمز یکی از مهم‌ترین مسیرهای انتقال نفت جهان است و اختلال کامل در آن باید شوک بزرگی به عرضه جهانی وارد می‌کرد. وقتی قیمت نفت در محدوده حدود ۹۰ دلار قرار دارد، نمی‌توان فقط با این عدد نتیجه گرفت که تنگه کاملاً باز است؛ قیمت نفت عوامل دیگری مانند ذخایر، عرضه جایگزین، تولیدکنندگان دیگر و انتظارات بازار را نیز در نظر می‌گیرد. اما این قیمت یک نشانه مهم است: ادعای «بسته‌شدن کامل تنگه و توقف گسترده صادرات نفت» با رفتار فعلی بازار نفت سازگاری کامل ندارد. بنابراین میان اختلال در کشتیرانی، محدودیت عبور، کنترل بخشی از مسیر و بسته‌شدن کامل تنگه باید تفاوت گذاشت. در سیاست خارجی، همین تفاوت‌ها اهمیت دارند. نمی‌توان از یک اختلال محدود، نتیجه حداکثری گرفت. اگر ادعا این است که هرمز کاملاً بسته شده، باید اثر آن را در واقعیت بازار جهانی نفت هم دید. ادعای قدرت یک چیز است؛ اثری که آن قدرت در جهان واقعی ایجاد می‌کند، چیز دیگری است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
5 093
18
جنگ ترامپ با کانادا به دریاچه رسید؛ «دریاچه آمریکا» چه معنایی دارد؟ می‌خواهد جغرافیای کانادا را هم آمریکایی کند اقدام دونالد ترامپ در صدور فرمان تغییر نام عوارض جغرافیایی مشترک یا بین‌المللی (نظیر دریاچه انتاریو یا خلیج مکزیک)، فراتر از یک مانور ژورنالیستی، از چند زاویه ساختاری، ژئوپلیتیک و سیاسی قابل تحلیل است: در منطق واقع‌گرایی سیاسی ترامپ، مرزها، توافقات تجاری و حتی نام‌گذاری‌های تاریخی، ابزارهایی برای چانه‌زنی هستند. وقتی روابط تجاری آمریکا و کانادا وارد تنش و تعرفه‌گذاری‌های متقابل می‌شود، ترامپ به جای اکتفا به کانال‌های مرسوم دیپلماتیک، تنش را به حوزه «حاکمیت هویتی و جغرافیایی» می‌کشاند. تغییر نام دریاچه‌ای که مرز مشترک دو کشور است، می‌تواند به‌عنوان پیامی سیاسی به اتاوا تلقی شود که واشنگتن مایل است برتری و وزن ژئوپلیتیک خود را در مناسبات دوجانبه برجسته کند. این‌گونه اقدامات مصرف داخلی آشکاری دارند. شعار «اول آمریکا» نیازمند نمادسازی‌های ملموس و سریع‌الحصول است. تغییر نام یک پهنه آبی هزینه‌ای برای بودجه ندارد، اما می‌تواند به پایگاه رأی ملی‌گرای محافظه‌کار این حس را منتقل کند که دولت در حال بازپس‌گیری اقتدار نمادین آمریکا در برابر همسایگان است. دریاچه انتاریو تحت معاهدات بین‌المللی مرزی میان آمریکا و کانادا، از جمله معاهده آب‌های مرزی ۱۹۰۹، مدیریت می‌شود. با این حال، تغییر نام اداری در داخل آمریکا به‌خودی‌خود نام بین‌المللی یا ترتیبات حقوقی مربوط به یک پهنه مشترک را تغییر نمی‌دهد. نام‌گذاری‌های جغرافیایی در سطح بین‌المللی تابع پذیرش و رویه‌های گسترده‌تری هستند و یک تصمیم یک‌جانبه واشنگتن الزام حقوقی برای کانادا یا سایر کشورها ایجاد نمی‌کند. از این منظر، اقدام یک‌جانبه را می‌توان نشانه‌ای از رویکرد تجدیدنظرطلبانه نسبت به برخی هنجارهای چندجانبه دانست؛ هرچند نباید از آن نتیجه گرفت که یک فرمان داخلی، خودبه‌خود قواعد حقوق بین‌الملل را تغییر داده است. ترامپ همواره از تاکتیک «ایجاد تنش نامتعارف برای کسب امتیاز متعارف» استفاده می‌کند. مطرح کردن تغییر نام دریاچه انتاریو، یا تهدید به نام‌گذاری اقیانوس‌ها، فضا را به سمتی می‌برد که طرف مقابل، کانادا، مجبور به واکنش در چندین جبهه، از رسانه‌ای و حقوقی تا حیثیتی، شود و از موضع تهاجمی در مناقشات اصلی، مانند تعرفه‌ها و نفت و فلزات، به موضع تدافعی عقب‌نشینی کند. اما نکته مهم‌تر این است که قدرت سیاسی فقط در توانایی تغییر واقعیت‌های مادی خلاصه نمی‌شود؛ توانایی تعیین واژگان و چارچوبی که دیگران با آن درباره یک واقعیت سخن می‌گویند نیز بخشی از قدرت است. از این منظر، نام‌گذاری جغرافیایی می‌تواند به ابزار تولید روایت سیاسی تبدیل شود. حتی اگر دیگر کشورها نام جدید را نپذیرند، تکرار آن در اسناد و رسانه‌های داخلی آمریکا می‌تواند برای مخاطب داخلی کارکرد هویتی داشته باشد و هم‌زمان برای طرف مقابل هزینه سیاسی و رسانه‌ای ایجاد کند. جمع‌بندی: این اقدام از نظر حقوقی الزامی برای طرف کانادایی یا مجامع جهانی ایجاد نمی‌کند، اما در قالب «ژئوپلیتیک نمایش و ارعاب نمادین» می‌تواند کارکردی فراتر از یک بازی با واژه‌ها پیدا کند؛ یعنی از طریق تحقیر دیپلماتیک، تولید دوقطبی هویتی و ایجاد فشار روانی و رسانه‌ای، موضع چانه‌زنی آمریکا را در مناقشات اقتصادی و سیاسی تقویت کند. در این معنا، مسئله اصلی فقط این نیست که یک پهنه آبی چه نامی داشته باشد؛ مسئله این است که چه کسی حق دارد نام آن را تعیین کند و دیگران را وادار کند درباره آن با چه واژگانی سخن بگویند.
5 258
19
شش ماه جنگ؛ وقتی هیچ‌کس نمی‌تواند پیروز شود و هیچ‌کس نمی‌تواند عقب‌نشینی کند ایران تسلیم نمی‌شود، آمریکا هم نمی‌تواند پیروز شود شش ماه پس از آغاز جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل، مسئله دیگر فقط میزان خسارت، تعداد حملات یا توان نظامی طرفین نیست. مسئله اصلی تغییر کرده است: جنگی که هنوز امکان ادامه دارد، اما ادامه آن لزوماً به پیروزی منجر نمی‌شود. این وضعیت را می‌توان «بن‌بستِ پیروزی» نامید. بن‌بست پیروزی به معنای برابری نظامی ایران با آمریکا نیست. چنین برداشتی دقیق نیست. تفاوت توان نظامی طرفین روشن است. مسئله در جای دیگری قرار دارد: قدرت نظامی الزاماً به نتیجه سیاسی تبدیل نمی‌شود. آمریکا می‌تواند حمله کند؛ اما حمله بیشتر، به‌خودی‌خود تضمین نمی‌کند که ایران به خواسته‌های واشنگتن تن بدهد. اسرائیل می‌تواند توان نظامی ایران را فرسوده کند؛ اما فرسایش نظامی به‌تنهایی مسئله سیاسی ایران را حل نمی‌کند. ایران نیز می‌تواند مقاومت کند و از تسلیم‌شدن خودداری کند؛ اما مقاومت زمانی به دستاورد استراتژیک تبدیل می‌شود که بتواند در نهایت موقعیت بهتری برای مذاکره ایجاد کند. اینجا مفهوم «پیروزیِ بلااستفاده» مطرح می‌شود: پیروزی نظامی‌ای که نتواند به توافق سیاسی مطلوب تبدیل شود، از نظر استراتژیک ناقص می‌ماند. از سوی دیگر، «شکستِ غیرقابل‌اعلام» شکل می‌گیرد. ممکن است ادامه جنگ برای یک طرف پرهزینه شده باشد، اما آن طرف نتواند توقف جنگ را به‌عنوان عقب‌نشینی یا شکست به افکار عمومی خود ارائه کند. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر فقط قدرت نیست؛ قابلیت مدیریت هزینه سیاسی قدرت است. این همان نقطه‌ای است که جنگ وارد مرحله فرسایشی می‌شود. در جنگ فرسایشی، قدرت فقط با توان حمله سنجیده نمی‌شود؛ توان تحمل هزینه، حفظ انسجام سیاسی، کنترل اقتصاد و داشتن مسیر خروج نیز اهمیت پیدا می‌کند. به همین دلیل، یکی از خطرناک‌ترین خطاهای محاسباتی، «توهم ضربه نهایی» است؛ این تصور که یک حمله شدیدتر سرانجام طرف مقابل را وادار به تسلیم خواهد کرد. ممکن است حمله بعدی خسارت بیشتری وارد کند، اما سؤال سیاسی همچنان باقی بماند: بعد از آن چه؟ اگر پاسخ روشنی برای «بعد از آن» وجود نداشته باشد، جنگ می‌تواند توانایی جنگیدن را حفظ کند، اما توانایی پیروز شدن را از بین ببرد. اکنون مسئله مهم‌تر از آغاز جنگ، مالکیت پایان جنگ است. هر طرف می‌خواهد پایان جنگ را به‌گونه‌ای تعریف کند که شکست به حساب نیاید. آمریکا نمی‌خواهد توقف جنگ به معنای ناتوانی در تحمیل خواسته‌هایش تعبیر شود. ایران نیز نمی‌خواهد مذاکره پس از جنگ به معنای تسلیم در برابر فشار نظامی معرفی شود. بنابراین، مذاکره در این مرحله الزاماً عقب‌نشینی نیست؛ مدیریت نتیجه جنگ است. اگر واشنگتن بتواند میان فشار و پیشنهاد سیاسی پیوند برقرار کند و تهران نیز بتواند میان مقاومت و مذاکره ارتباط ایجاد کند، امکان شکل‌گیری یک توافق افزایش می‌یابد. اما اگر هر دو طرف همچنان پایان جنگ را فقط در تسلیم طرف مقابل جست‌وجو کنند، بن‌بست ادامه پیدا خواهد کرد. این جنگ اکنون بیش از آنکه به یک «ضربه تعیین‌کننده» نیاز داشته باشد، به یک «فرمول خروج» نیاز دارد. فرمول خروج یعنی توافقی که هیچ‌یک از طرفین مجبور نباشد آن را شکست خود اعلام کند، اما هر دو بتوانند هزینه ادامه جنگ را کاهش دهند. اینجا یک واقعیت سیاسی وجود دارد که نباید نادیده گرفته شود: مذاکره زمانی آغاز نمی‌شود که قدرت نظامی بی‌اهمیت شده باشد؛ زمانی آغاز می‌شود که قدرت نظامی به سقف دستاورد سیاسی خود نزدیک شده باشد. شش ماه جنگ نشان داده است که توان ادامه جنگ با توان پایان‌دادن به جنگ یکی نیست. ممکن است طرفین هنوز بتوانند بجنگند. اما پرسش تعیین‌کننده این است: آیا هنوز می‌توانند از جنگ، نتیجه سیاسی مورد نظر خود را به دست آورند؟ اگر پاسخ منفی باشد، مرحله بعدی نه مسابقه برای حمله بیشتر، بلکه رقابت برای تعریف یک پایان قابل‌قبول خواهد بود. و در سیاست بین‌الملل، گاهی دشوارترین تصمیم، تصمیم برای پیروزی نیست؛ تصمیم برای پایان‌دادن به جنگ بدون اعلام شکست است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
5 944
20
می‌توان ایران‌اینترنشنال را نقد کرد، اما نه با «بانک اهداف نظامی» ایران‌اینترنشنال قطعاً از نقد مصون نیست. عملکرد این رسانه، به‌ویژه در پوشش جنگ‌های اخیر، نحوه انتخاب و برجسته‌سازی اخبار، نوع روایت سیاسی و مرز میان خبر و موضع‌گیری، محل نقدهای جدی است. در جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۳۸ روزه نیز نقش آن چنان پررنگ بود که منتقدانش آن را عملاً در جایگاه یک رسانه جنگی و اتاق عملیات رسانه‌ای می‌دیدند. ایران‌اینترنشنال در بزنگاه جنگ، گاه از جایگاه ناظر به جایگاه بازیگر نزدیک شد؛ خبر را با جهت‌گیری درآمیخت؛ قاب خبر را چنان بست که بخشی از واقعیت بیرون آن ماند؛ و در مواردی، به‌جای فاصله حرفه‌ای، به منطق «روایت جنگ» نزدیک شد. نقد این عملکرد نه‌تنها حق، بلکه ضروری است. البته نمی‌توان همه رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور را با یک معیار سنجید. تفاوت جدی میان خط‌مشی تحریریه، نوع پوشش اخبار و میزان ورود هر یک از این رسانه‌ها به منازعات سیاسی وجود دارد. حتی درباره ایران‌اینترنشنال نیز، که عملکرد آن در جریان جنگ‌های اخیر به‌حق با انتقادهای جدی روبه‌رو شده، باید میان نقد سیاست رسانه‌ای و تهدید کارکنان آن تفکیک قائل شد. اختلاف با یک رسانه، هر اندازه عمیق باشد، مجوز تبدیل کارکنان آن به هدف نظامی نیست. اگر رسانه‌ای دروغ می‌گوید، باید دروغش با سند افشا شود؛ اگر روایت یک‌جانبه ارائه می‌کند، باید روایت مقابل با استدلال و اطلاعات دقیق عرضه شود؛ و اگر در پوشش جنگ از یک طرف جانبداری می‌کند، باید این جانبداری مورد نقد قرار گیرد. حتی اگر عملکرد یک رسانه در شرایط جنگی فراتر از کارکرد معمول رسانه‌ای ارزیابی شود، باز هم پاسخ به آن باید در عرصه رسانه، سیاست و افکار عمومی داده شود. رسانه را باید با استدلال، سند و پاسخ رسانه‌ای نقد کرد؛ نه با قرار دادن آن در جایگاه یک هدف نظامی. قرار دادن رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور در «بانک اهداف نظامی»، موضوع را از نقد عملکرد رسانه عبور می‌دهد و وارد حوزه‌ای کاملاً متفاوت می‌کند؛ حوزه‌ای که در آن اختلاف رسانه‌ای و سیاسی با تهدید نظامی پاسخ داده می‌شود. می‌توان ایران‌اینترنشنال را به‌شدت نقد کرد، عملکردش در جنگ را زیر سؤال برد و درباره نقش آن به‌عنوان یک بازیگر رسانه‌ای در جنگ بحث کرد؛ اما «رسانه جنگی» با «هدف نظامی» یکی نیست. اگر پاسخ حاکمیت به یک رسانه، استدلال، سند و رسانه‌ای قوی‌تر باشد، وارد رقابت شده است؛ اما وقتی از «بانک اهداف نظامی» سخن گفته می‌شود، از میدان استدلال به میدان تهدید عبور شده است. نقد رسانه، هر اندازه تند و بنیادی، در چارچوب رقابت سیاسی و رسانه‌ای معنا پیدا می‌کند؛ تبدیل آن به مسئله‌ای نظامی، نه پاسخ به نقدها، بلکه تغییر ماهیت مناقشه است.
4 853