ar
Feedback
کانال حمید آصفی

کانال حمید آصفی

الذهاب إلى القناة على Telegram

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام کانال حمید آصفی

تُعد قناة کانال حمید آصفی (@hamidasefichannel2) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 18 198 مشتركاً، محتلاً المرتبة 3 138 في فئة السياسة والمرتبة 18 504 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 18 198 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 18 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 117، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -2، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 36.88‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 23.28‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 6 711 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 4 237 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 71.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل وقت, اعتراض, جا, اقتصاد, خیابان.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 19 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة السياسة.

18 198
المشتركون
-224 ساعات
+167 أيام
+11730 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+248
في 16 قنوات
يونيو '26
+266
في 16 قنوات
Get PRO
مايو '26
+78
في 9 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+83
في 8 قنوات
Get PRO
مارس '26
+169
في 3 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+1 444
في 37 قنوات
Get PRO
يناير '26
+634
في 29 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+787
في 31 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+539
في 36 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+959
في 33 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+503
في 38 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+1 198
في 34 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+1 641
في 41 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+1 199
في 45 قنوات
Get PRO
مايو '25
+1 594
في 45 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+866
في 25 قنوات
Get PRO
مارس '25
+715
في 28 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+511
في 33 قنوات
Get PRO
يناير '25
+356
في 15 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+30
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+251
في 6 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+6
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+15
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+18
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+37
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+28
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '24
+6
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+25
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+102
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+2
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+5
في 4 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+2
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '230
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '230
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '230
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '230
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '230
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '230
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '230
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '230
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '230
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '230
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '230
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '220
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '220
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '220
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '220
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '220
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+4 039
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+42 352
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+51 879
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+54 780
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+71 356
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+23 840
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+36 275
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+7 228
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+910
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '210
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+42 740
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+16 806
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+14 911
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+23 616
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+28 561
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+33 903
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+15 112
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+27 275
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+42 525
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+175 349
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
19 يوليو+4
18 يوليو+3
17 يوليو+9
16 يوليو+3
15 يوليو+13
14 يوليو+17
13 يوليو+5
12 يوليو+24
11 يوليو+17
10 يوليو+20
09 يوليو+39
08 يوليو+7
07 يوليو+17
06 يوليو+22
05 يوليو+4
04 يوليو+9
03 يوليو+14
02 يوليو+13
01 يوليو+8
منشورات القناة
سی‌تیر؛ حماسه‌ای که در بستر افولش، راز ۲۸ مرداد را نهان کرد ✍️ حمید آصفی پیش‌درآمدی بر یک تناقض تاریخی سی‌تیر ۱۳۳۱، نه یک راهپیمایی معمولی، که «انقلابِ قاموسی» بود؛ عصیانی خاموش که یک‌باره قامت بست و در هیأت «امتِ مصدق» قد علم کرد. در آن روز، تهران نه یک شهر، که «اتاقِ جنگِ اراده‌ها» بود. آنچه رخ داد، نه صرفاً واکنش به لغو حکم ملی‌شدن نفت، که «قیامی وجودی» علیه «هندسه‌ی استعماری قدرت» بود. اما پرسش بنیادین اینجاست: چرا همین مردم، تنها یک سال بعد، در ۲۸ مرداد، چون «سایه‌ای در برابر آفتاب» محو شدند؟ پاسخ را باید در «دیالکتیکِ فراموش‌شده‌ی سه‌ضلعیِ آرمان، منافع و زمان» جست‌وجو کرد؛ در لایه‌هایی عمیق‌تر از شعارها، در «زمین‌شناسی اجتماعیِ جامعه». فصل اول: آرایش متغیر نیروها؛ از «ائتلاف تهی» تا «افق بسته» سی‌تیر، محصول «وحدت انفعالی همه اضداد» بود: ملی‌گرایان، مذهبیون پیرو کاشانی، چپ‌های توده‌ای و بخشی از بازار. این اتحاد نه بر پایه‌ی اشتراک کامل در هدف، بلکه بر محور «دشمن مشترک» شکل گرفت. اما تا ۲۸ مرداد، این «قرارداد حداقلی» به «جنگ حداکثری درونی» تبدیل شد. مصدق گرفتار «تنهایی نخبگانی» شد؛ او دیگر فقط رهبر یک جنبش نبود، بلکه «پیرمردی تنها در میان سوژه‌های خسته» بود. کاشانی از «متحد راهبردی» به «رقیب تاکتیکی» تبدیل شد؛ زیرا استمرار قدرت مصدق، جایگاه سیاسی او را محدود می‌کرد. حزب توده از یک نیروی پشتیبان، به «سایه سنگین شوروی» بدل شد؛ عاملی که فضای سیاسی را گرفتار «دوگانگی شرق‌زدگی و نگرانی از نفوذ خارجی» کرد. این سه‌گانه، همان «طناب سه‌لایه‌ای» بود که در ۲۸ مرداد، نه فقط مصدق، بلکه «اراده ملی» را در فشار خود خفه کرد. فصل دوم: نبض‌های اجتماعی؛ از «هم‌تپشی» تا «سکوت استراتژیک» بازار؛ نبض فراموش‌شده‌ای که ایستاد در سی‌تیر، بازار همچون «رگ خونی اقتصاد ملی» تپید. تعطیلی اصناف، یک «مشروعیت سیاسی خودجوش» آفرید. اما در ۲۸ مرداد، بازار «سیاست سکوت» را انتخاب کرد؛ نه صرفاً از ترس، بلکه از «خستگی استراتژیک». یک سال بحران اقتصادی، کاهش درآمدها، ناامنی و فرسایش امید، «صبر بازاری» را به «صبر انفعالی» تبدیل کرده بود. بازار دیگر میدان نبرد نبود؛ «محل حساب ضررها» بود؛ جایی که «آرمان ملی با قیمت نان گره خورده بود». کارگران نفت؛ از قهرمانان ملی تا قربانیان فراموشی کارگران نفت در سی‌تیر، «سپاه بی‌نشان پیروزی» بودند. اعتصاب‌های آنان، ستون‌های اقتصادی استعمار را لرزاند. اما در ۲۸ مرداد، کارگران نفت گرفتار «دوگانگی تاریخی میان حزب توده و دولت مصدق» شدند. یک سو از آنان «سپر انقلاب» می‌خواست، سوی دیگر «آرامش تولید». نتیجه، نه خیانت، بلکه «قربانی‌شدن در تضادهای درونی جنبش» بود؛ جایی که «وحدت کارگری به تکه‌تکه‌های آشوب بدل شد». زنان؛ حضور سیال و غیاب نظام‌مند زنان در سی‌تیر، «چهره دیگر مقاومت» بودند؛ با حضور خود، مرزهای سنتی اعتراض را شکستند. اما در ۲۸ مرداد، بسیاری از زنان طبقات متوسط و پایین، میان «خانه، امنیت و سیاست» گرفتار شدند. تصویر زن مبارز، جای خود را به تصویر «زن نگران از هرج‌ومرج» داد. غیاب زنان، نشانه بی‌تفاوتی نبود؛ بلکه نتیجه‌ی «مهندسی روانی ترس» بود. دانشجویان؛ از آوانگارد شعله‌ور تا سرخوردگان آرمان دانشجویان در سی‌تیر، «موتور روشنفکری جنبش» بودند. اما یک سال بعد، دانشگاه‌ها به «کارگاه قطبی‌سازی سیاسی» تبدیل شدند. تقابل میان طرفداران مصدق، کاشانی و توده‌ای‌ها، «وحدت رویا را به کثرت کابوس» تبدیل کرد. طبقات متوسط؛ حامیان شکننده و حلقه آسیب‌پذیر طبقات متوسط شهری در سی‌تیر، حامل «امید توسعه و اصلاح» بودند. اما ادامه بحران، امید را به «دلهره آینده» تبدیل کرد. آنها میان دو گسل بزرگ گرفتار شدند: امنیت یا آرمان؟ و در نهایت، بسیاری «ریسک وضع موجود» را به «مجهول آینده» ترجیح دادند. آنها نه قهرمانان روز اول بودند و نه خائنان روز آخر؛ بلکه «قربانیان روزهای میانی بحران» بودند؛ کسانی که نه جنگیدند، نه گریختند، فقط ایستادند و تماشا کردند. فصل سوم: مصدق؛ آن پیر تنها بر بلندای حقیقت در مرکز این تاریخ پرآشوب، باید از مردی گفت که فراتر از یک سیاستمدار بود؛ مردی که به تعبیر تاریخ، «وجدان بیدار یک دوران» شد. مصدق با آن عینک قطورش، فقط خطوط قراردادها را نمی‌دید؛ او «پشت پرده استعمار» را می‌نگریست. باید او را نه فقط با تصمیم‌های سیاسی، بلکه با «لرزش دست‌هایش هنگام امضای ملی‌شدن نفت» شناخت؛ دستانی که می‌لرزیدند، اما قلمش هرگز نلرزید. مصدق، «پیر پنجره‌های همیشه‌باز» بود؛ مردی که در محاصره قدرت‌ها، تنهایی را به «زبان مقاومت» تبدیل کرد. 📌متن کامل را اینجا بخوانید @hamidasefichannel2

2
از خیزش ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ تا بیعتِ ابدی؛ چگونه یک رخداد سیاسی به ایمانِ غیرقابل نقد تبدیل می‌شود؟ در تاریخِ جنبش‌های سیاسی، لحظاتی وجود دارند که یک رخدادِ اجتماعی می‌تواند به نقطه‌ای تعیین‌کننده در حافظه‌ی جمعی تبدیل شود. اما خطر از جایی آغاز می‌شود که یک واقعه‌ی سیاسیِ تحلیل، از میدانِ نقد و بررسی خارج شده و به یک باورِ غیرقابل پرسش تبدیل شود. سیاست، زمانی که از حوزه‌ی گفت‌وگو، نقد و ارزیابی خارج شود و وارد قلمروِ ایمان شود، تواناییِ اصلاح و بازنگریِ خود را از دست می‌دهد. خیزش ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴، که در پی فراخوان رضا پهلوی شکل گرفت و بخشی از معترضان و مخالفان جمهوری اسلامی را به خیابان‌ها کشاند، به یکی از نمونه‌های قابل تأمل در بررسی رابطه‌ی میان اعتراض اجتماعی، رهبری سیاسی و اسطوره‌سازی تبدیل شد. بدون نادیده گرفتنِ حضور، هزینه‌ها و انگیزه‌های کسانی که در آن روزها به خیابان آمدند، مسئله‌ی اصلی این مقاله نه انکارِ آن رخداد، بلکه بررسیِ چگونگیِ تفسیرِ آن است. مسئله از جایی آغاز می‌شود که یک حضور خیابانی، از یک رخداد سیاسیِ زمانمند به یک حکمِ تاریخیِ دائمی تبدیل شود؛ جایی که گفته شود یک بار فریادِ بخشی از جامعه برای بازگشتِ یک نام یا یک نماد، نه یک انتخاب سیاسی در شرایطی مشخص، بلکه نوعی بیعتِ ابدی برای تمامِ آینده‌ی کشور است. میانِ یک مطالبه‌ی سیاسی و تفسیرِ ایدئولوژیک از آن مطالبه فاصله‌ای بزرگ وجود دارد. اینکه گروهی از مردم در مقطعی تاریخی، در شرایطی مشخص، به یک نماد، یک جریان یا یک چهره‌ی سیاسی گرایش پیدا کنند، بخشی از پویایی جامعه است. اما تبدیلِ آن لحظه به یک «بیعتِ ابدی»، تحمیلِ معنایی فراتر از خودِ آن رویداد است. هیچ جامعه‌ای، حقِ بازنگری در انتخاب‌ها، امیدها و برداشت‌های سیاسیِ خود را از دست نمی‌دهد. تاریخ، یک سندِ بسته‌شده برای همیشه نیست؛ تاریخ، فرآیندی زنده است که نسل‌ها در آن پرسش می‌کنند، تجربه می‌اندوزند و مسیرهای تازه را می‌آزمایند. وقتی گفته می‌شود: «مردم یک بار سلطنت را صدا زدند»، پرسش اساسی این است: آیا یک فریادِ خیابانی، یک حکمِ دائمی برای آینده‌ی سیاسی یک ملت است؟ آیا یک واکنشِ اجتماعی در یک مقطع خاص، می‌تواند تمامِ افق‌های آینده را از پیش تعیین کند؟ آیا یک لحظه‌ی تاریخی می‌تواند جایگزینِ حقِ انتخابِ نسل‌های بعدی شود؟ پاسخِ تاریخ روشن است: هیچ جنبشی با حذفِ امکانِ نقد، پایدار نمی‌ماند. خطر از جایی آغاز می‌شود که یک انتخاب سیاسی، از حوزه‌ی نقد خارج شده و به یک ایمانِ غیرقابل پرسش تبدیل شود؛ جایی که رهبر، از یک شخصیت سیاسی به نمادی فراتر از نقد ارتقا پیدا می‌کند و هواداری، از یک انتخاب سیاسی به وفاداریِ مقدس تغییر ماهیت می‌دهد. در چنین شرایطی، دیگر جنبش‌های اجتماعی، جریان‌های فکری و مطالبات متنوع جامعه، نه بخش‌هایی از آینده‌ی سیاسی کشور، بلکه مزاحمِ یک روایتِ از پیش تعیین‌شده تلقی می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که سیاست، به جای آنکه عرصه‌ی رقابتِ آزادِ دیدگاه‌ها باشد، به نوعی الهیاتِ سیاسی تبدیل می‌شود؛ جایی که یک روایت، خود را پایانِ تاریخ تصور می‌کند و برای خود جایگاهی فراتر از پرسش و بازنگری قائل می‌شود. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که هیچ جامعه‌ای با ساختنِ نمادهای غیرقابل نقد، به آزادی پایدار نرسیده است. آزادی، پیش از هر چیز، نیازمندِ پذیرشِ این اصل است که هیچ فرد، هیچ جریان و هیچ ایده‌ای نباید از پرسش و ارزیابی مصون بماند. باید توجه داشت که بسیاری از موج‌های سیاسی، در شرایط ویژه شکل می‌گیرند؛ شرایطی که ترکیبی از نارضایتی‌های داخلی، امیدهای اجتماعی، فضای رسانه‌ای و حتی پیام‌های قدرت‌های خارجی در شکل‌گیری آن‌ها نقش دارند. اما هیجانِ یک مقطع، الزاماً نقشه‌ی راهِ آینده نیست. وعده‌های سیاستمداران خارجی، حمایت‌های بیرونی یا تصورِ رسیدنِ سریع به یک نقطه‌ی نهایی، نمی‌تواند جایگزینِ ساختنِ یک آلترناتیوِ پاسخگو و مبتنی بر نهادهای پایدار شود. سیاستِ جدی، نه بر انتظار برای یک ناجی، بلکه بر تواناییِ جامعه برای ایجادِ ساختار، سازمان، برنامه و مسئولیت‌پذیری استوار است. خطر اصلی آنجاست که یک حرکتِ اجتماعی، به جای آنکه خود را بخشی از یک روندِ تاریخی بداند، خود را پایانِ تاریخ تصور کند. هیچ نسلی مالکِ ابدیِ آینده نیست. هیچ شعاری، حتی اگر در مقطعی میلیون‌ها نفر را همراه کند، جایگزینِ حقِ انتخابِ نسل‌های بعدی نمی‌شود. و هیچ شخصیتی، هرقدر محبوب، نباید از امکانِ نقد و پرسش مصون بماند. جنبش‌ها با شور آغاز می‌شوند، اما با خرد، سازمان، تجربه و نقدِ مداوم به سرانجام می‌رسند. تفاوتِ میانِ یک حرکتِ سیاسی و یک ایمانِ سیاسی، دقیقاً همین‌جاست: حرکتِ سیاسی، آینده را باز می‌گذارد؛ اما ایمانِ سیاسی، آینده را از پیش بسته اعلام می‌کند. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
3 915
3
از رأیِ تاریخی تا بیعتِ ابدی؛ چگونه یک مطالبه‌ی سیاسی به ایمانِ غیرقابل نقد تبدیل می‌شود؟ در تاریخِ جنبش‌های سیاسی، لحظاتی وجود دارند که یک رخدادِ اجتماعی می‌تواند به نقطه‌ای تعیین‌کننده در حافظه‌ی جمعی تبدیل شود. اما خطر از جایی آغاز می‌شود که یک واقعه‌ی سیاسیِ قابل تحلیل، از میدانِ نقد و بررسی خارج شده و به یک باورِ غیرقابل پرسش تبدیل شود. سیاست، زمانی که از حوزه‌ی گفت‌وگو، نقد و ارزیابیِ مداوم خارج شود و وارد قلمروِ ایمان شود، تواناییِ اصلاح و بازنگریِ خود را از دست می‌دهد. یکی از چالش‌های مهم در فضای سیاسی امروز، تلاش برای تبدیلِ یک شعار، یک تجمع یا یک مقطع اعتراضی به نوعی «حکمِ تاریخیِ نهایی» است؛ گویی اگر در یک برهه‌ی خاص، بخشی از جامعه نامی را فریاد زده است، آن صدا دیگر نه یک واکنشِ سیاسیِ زمانمند، بلکه حقیقتی ابدی و فراتر از تغییر خواهد بود. اما میانِ یک مطالبه‌ی سیاسی و تفسیرِ ایدئولوژیک از آن مطالبه فاصله‌ای بزرگ وجود دارد. اینکه گروهی از مردم در مقطعی تاریخی، در شرایطی مشخص، به یک نماد، یک جریان یا یک چهره‌ی سیاسی گرایش پیدا کنند، بخشی از پویایی طبیعیِ جامعه است. اما تبدیلِ آن لحظه به یک «بیعتِ ابدی»، تحمیلِ معنایی فراتر از خودِ آن رویداد است. هیچ جامعه‌ای، حقِ بازنگری در انتخاب‌ها، امیدها و برداشت‌های سیاسیِ خود را از دست نمی‌دهد. تاریخ، یک سندِ بسته‌شده برای همیشه نیست؛ تاریخ، فرآیندی زنده است که نسل‌ها در آن پرسش می‌کنند، تجربه می‌اندوزند و مسیرهای تازه را می‌آزمایند. وقتی گفته می‌شود: «مردم یک بار سلطنت و رضا پهلوی را صدا زدند»، پرسش اساسی این است: آیا یک فریادِ خیابانی، یک حکمِ دائمی برای آینده‌ی سیاسی یک ملت است؟ آیا یک واکنشِ اجتماعی در یک مقطع خاص، می‌تواند تمامِ افق‌های آینده را از پیش تعیین کند؟ آیا یک لحظه‌ی تاریخی می‌تواند جایگزینِ حقِ انتخابِ نسل‌های بعدی شود؟ پاسخِ تاریخ روشن است: هیچ جنبشی با حذفِ امکانِ نقد، پایدار نمی‌ماند. خطر از جایی آغاز می‌شود که یک انتخاب سیاسی، از حوزه‌ی نقد خارج شده و به یک ایمانِ غیرقابل پرسش تبدیل شود؛ جایی که رهبر، از یک شخصیت سیاسی به نمادی فراتر از نقد ارتقا پیدا می‌کند و هواداری، از یک انتخاب سیاسی به وفاداریِ مقدس تغییر ماهیت می‌دهد. در چنین شرایطی، دیگر جنبش‌های اجتماعی، جریان‌های فکری و مطالبات متنوع جامعه، نه بخش‌هایی از آینده‌ی سیاسی کشور، بلکه مزاحمِ یک روایتِ از پیش تعیین‌شده تلقی می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که سیاست، به جای آنکه عرصه‌ی رقابتِ آزادِ دیدگاه‌ها باشد، به نوعی الهیاتِ سیاسی تبدیل می‌شود؛ جایی که یک روایت، خود را پایانِ تاریخ تصور می‌کند و برای خود جایگاهی فراتر از پرسش و بازنگری قائل می‌شود. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که هیچ جامعه‌ای با ساختنِ نمادهای غیرقابل نقد، به آزادی پایدار نرسیده است. آزادی، پیش از هر چیز، نیازمندِ پذیرشِ این اصل است که هیچ فرد، هیچ جریان و هیچ ایده‌ای نباید از پرسش و ارزیابی مصون بماند. همچنین باید توجه داشت که بسیاری از موج‌های سیاسی، در شرایط ویژه شکل می‌گیرند؛ شرایطی که ترکیبی از نارضایتی‌های داخلی، امیدهای اجتماعی، فضای رسانه‌ای و حتی پیام‌های قدرت‌های خارجی در شکل‌گیری آن‌ها نقش دارند. اما هیجانِ یک مقطع، الزاماً نقشه‌ی راهِ آینده نیست. وعده‌های سیاستمداران خارجی، حمایت‌های بیرونی یا تصورِ رسیدنِ سریع به یک نقطه‌ی نهایی، نمی‌تواند جایگزینِ ساختنِ یک آلترناتیوِ واقعی، پاسخگو و مبتنی بر نهادهای پایدار شود. سیاستِ جدی، نه بر انتظار برای یک ناجی، بلکه بر تواناییِ جامعه برای ایجادِ ساختار، سازمان، برنامه و مسئولیت‌پذیری استوار است. خطر اصلی آنجاست که یک حرکتِ اجتماعی، به جای آنکه خود را بخشی از یک روندِ تاریخی بداند، خود را پایانِ تاریخ تصور کند. هیچ نسلی مالکِ ابدیِ آینده نیست. هیچ شعاری، حتی اگر در مقطعی میلیون‌ها نفر را همراه کند، جایگزینِ حقِ انتخابِ نسل‌های بعدی نمی‌شود. و هیچ شخصیتی، هرقدر محبوب، نباید از امکانِ نقد و پرسش مصون بماند. جنبش‌ها با شور آغاز می‌شوند، اما با خرد، سازمان، تجربه و نقدِ مداوم به سرانجام می‌رسند. تفاوتِ میانِ یک حرکتِ سیاسی و یک ایمانِ سیاسی، دقیقاً همین‌جاست: حرکتِ سیاسی، آینده را باز می‌گذارد؛ اما ایمانِ سیاسی، آینده را از پیش بسته اعلام می‌کند.
1
4
بخش دوم: وارون‌راهبرد و افقِ مبهمِ فردا ایران همین کرد. آمریکا گفت: «تأسیساتِ ساحلی‌ات را می‌زنم تا توانِ دریایی‌ات را فلج کنم.» ایران پاسخ داد: «بسیار خب. من پایگاه‌هایت در قطر، بحرین، کویت، اردن، و سوریه را هدف می‌گیرم. تنگه‌هرمز را می‌بندم تا جهانِ نفت هزینه‌ی بمبارانِ من را بپردازد.» جنگ از «خلیجِ همیشه‌فارس» به «هفت‌آسمانِ آتش» گسترش یافت. سه مؤلفه‌ی «وارون‌راهبرد» در عمل: ۱. «صادراتِ پرهزینه‌گی»: ایران هزینه‌ی جنگ را از سواحلِ خوزستان به کلِ منطقه و بازارِ جهانیِ نفت صادر کرد. هر موشکی که به پایگاهِ آمریکا در قطر می‌خورد، قیمتِ نفت را یک پله بالا می‌برد. ۲. «بازدارندگیِ تهاجمی»: یعنی: «برای اینکه به من حمله نکنی، آنقدر درد به سیستمِ جهانی‌ات می‌زنم که بهایِ صلح از بهایِ جنگ برایت ارزان‌تر شود.» این برعکسِ بازدارندگیِ کلاسیک است. اینجا، ایران می‌گوید: «اگر بمب بزنی، نفتِ جهان گران می‌شود و متحدانت لرزان.» ۳. «معکوس‌سازیِ میزِ بازی»: آمریکا می‌خواست بازی را در «مذاکره یا بمبارانِ محدود» خلاصه کند. اما ایران با این راهبرد، بازی را به «صلحِ سراسرِ منطقه یا جنگِ سراسرِ منطقه» کشاند. حالا آمریکا نمی‌تواند فقط «چند نقطه» را بمباران کند و تمام؛ چون هر نقطه‌ای در ایران، به «صدایِ انفجار» در شش کشورِ دیگر تبدیل می‌شود. این، رازِ بقایِ ایران در شش‌شبِ گذشته است: جنگ را از «خوزستان» به «هرمز»، از «موشک» به «نرخِ نفت»، و از «دو کشور» به «جهانیِ نگران» بُرد. ✦ پایان‌بندی: سه سناریو برای «فردایِ شش‌شب» ۱. سناریویِ «تنگه‌مذاکره»: دو طرف پس از هفته‌ها تبادلِ آتش، به ناچار به میزِ مذاکره بازمی‌گردند. آمریکا تحریم‌ها را کاهش می‌دهد، ایران تنگه را باز می‌کند. اما این بار، قیمتِ مذاکره، خونِ بیش‌تر و اعتمادِ کم‌تر است. ۲. سناریویِ «جنگِ فرسایشیِ منطقه‌ای»: بمباران‌ها ادامه می‌یابد، ایران پایگاه‌ها را هدف می‌گیرد، تنگه مسدود می‌ماند، و اقتصادِ جهانی تاوان می‌دهد. نه پیروزی، نه صلح؛ فقط «فرسایشِ بی‌پایان». ۳. سناریویِ «جهش به پرتگاه»: ایران به زیرساخت‌های حیاتیِ منطقه‌ای حمله‌ور می‌شود، آمریکا پاسخِ کوبنده می‌دهد، و جنگ از «تنگه‌آشوب» به «آتش‌سوزیِ تمام‌عیار» تبدیل می‌شود. سناریویی که جی‌دی ونس از آن گریخت، اما شاید ناگزیر به آن خیزد. ✦ واپسین واژه جی‌دی ونس گفت «قرار نیست ۱۵۰ هزار سرباز بروند». امروز، جنگ بی آن‌ها آغاز شده. نه سرباز در خاکِ ایران، بلکه موشک در آسمانِ شش کشور. این، «فریب» نبود؛ این، «تغییرِ ماهیتِ جنگ» بود. از «اشغال» به «تنزل»، از «سرنگونیِ رژیم» به «فلج‌سازیِ توانایی». اما ایران، «وارون‌راهبرد» را برگزید و هزینه را به کلِ منطقه و جهان تعمیم داد. برنده‌ای در کار نیست؛ تنها «بازنده‌یِ بزرگ‌تر» مشخص نشده. شش‌شب گذشت. اما «شبِ هفتم»، نه پایانِ جنگ، که آغازِ فصلِ تازه‌ای از «پَس‌اِئتلاف» خواهد بود. ✦ موزهٔ راهبردی منافع ملی ایران، نه در «تنگه‌آشوب» و نه در «جنگ فرسایشی»، بلکه در «توقف چرخه خشونت» و «بازتعریف هویت ملی» بر مبنای مشارکت همگانی، شفافیت و اعتماد بین‌المللی است. هر مسیری که این مؤلفه‌ها را نادیده بگیرد، حتی اگر از بحران کنونی عبور کند، بحران بزرگ‌تری را در افق نشان خواهد داد. پایان مقاله https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 680
5
پژواک‌واره‌یِ شش‌شب: از «مذاکره‌نما» تا «تنگه‌آشوب» بخش اول ✦ پیش‌درآمدی بر «پَس‌اِئتلاف» شش شب، شش طوفان. آنچه جی‌دی ونس، معاونِ رئیس‌جمهوریِ آمریکا، «یادداشت تفاهم اولیه» نامید، اکنون در آتش‌سوزیِ تنگه‌هرمز سوخته است. توافقی که در ژوئن بسته شد تا «جنگ تمام‌عیار» را مهار کند، امروز به «آتش‌بسِ شکننده‌ای» بدل شده که هر شب با بمب می‌شکند. ایران آن را «جنگِ هستی» می‌نامد؛ آمریکا می‌گوید «توانایی‌های نظامی ایران را تنزل می‌دهیم». اما حقیقت، در میانه‌ی این «پَس‌اِئتلاف» — فضایِ پس از فروپاشیِ ائتلافِ دیپلماتیکِ اولیه — معمایی بزرگ‌تر است: ما در کدام مرحله از این بازیِ سه‌لایه ایستاده‌ایم؟ ✦ لایه‌ی اول: «تنگه‌آشوب»، خط مقدمِ بی‌سرباز جی‌دی ونس گفت «۱۵۰ هزار سرباز نمی‌فرستیم». راست گفت. اما جنگِ بی‌سرباز آغاز شده است. از ۱۱ ژوئیه، آمریکا شش شبِ پیاپی، تأسیسات ساحلی، پدافند هوایی، و زیرساخت‌های دریایی ایران را در اطراف تنگه‌هرمز بمباران کرده است. بوشهر، بندرعباس، جزیره‌ی قشم — هر شب نامی تازه در فهرستِ اهداف. ایران نیز به جایِ رویاروییِ زمینی، «جنگِ پایگاه‌ها» را کلید زده است: کویت، بحرین، قطر، اردن، عمان، و برای نخستین‌بار، سوریه. دایره‌ی آتش، از خلیج‌فارس تا مرز اسرائیل گسترده شده است. تنگه‌هرمز، شریانِ نفتیِ جهان، به «تنگه‌آشوب» بدل شده. نفت‌کش‌ها متوقف، قیمت‌ها صعودی، و هرمز به گروگانِ شش‌شبِ بمباران. این، همان «ترکیبِ تهدیدِ نظامیِ محدود و فشارِ اقتصادی» است که پیش‌بینی می‌کردیم — اما با شدتی فراتر. ✦ لایه‌ی دوم: «مذاکره‌نما»، رقصی بر لبه‌ی پرتگاه کاخ‌سفید می‌گوید «همواره به دیپلماسی بازیم». ایران می‌گوید «تا عقب‌نشینیِ آمریکا، مذاکره محال است». این، «مذاکره‌نمایی» است — نه دیپلماسی، نه جنگِ تمام، بلکه رقصی بر لبه‌ی پرتگاه. جی‌دی ونس از «صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری» گفت؛ اما امروز، پل‌های بندرِ خمیر بمباران می‌شوند و ۷ غیرنظامی کشته می‌شوند. رهبرِ جدید ایران، مجتبی‌خامنه‌ای، وعده‌ی «انتقامِ خونِ پدر» می‌دهد. اسرائیل نیز اعلام کرده «با قوتی بیشتر» آماده‌ی ضربه‌ست، و ایران، اسرائیل را به «کشاندنِ آمریکا به جنگِ تمام‌عیار» متهم می‌کند. یادداشتِ تفاهم، به «سندِ مرده‌ای» بدل شده که هر دو طرف، آن را بر سرِ میزِ مذاکره می‌کشند و همزمان، زیرِ میزِ جنگ، چاقو می‌زنند. ✦ لایه‌ی سوم: «وارون‌راهبرد» — کلیدِ معمایِ شش‌شب جی‌دی ونس نگفت، اما ایران فهمید: آمریکا به دنبال «جنگِ محدودِ ساحلی» است تا هزینه را مهار کند و ایران را به عقب‌نشینیِ راهبردی وادارد. اما ایران، به جایِ دفاعِ کلاسیک، «وارون‌راهبرد» را برگزید. این مفهوم، نقطه‌ی عطفِ تمامِ شش‌شبِ گذشته است. «وارون‌راهبرد» یعنی چه؟ تصویر کنید در جاده‌ای یک‌طرفه، ماشینِ دشمن با سرعت به سمتت می‌آید تا پهلویت را بکوبد. راهبردِ معمولی: ترمز کن، سپر بگیر، به شانه‌ی جاده پناه ببر. اما «وارون‌راهبرد» یعنی: پدال گاز را تا ته می‌فشاری و مستقیم به سمتِ او می‌روی. نه برای برخوردِ انتحاری، بلکه برای اینکه مسیر را چنان کج کنی که او بین «برخوردِ مرگبار» و «چرخشِ ناگهانی» یکی را انتخاب کند. در این حالت، تو دیگر مدافعِ منفعل نیستی؛ هزینه‌ی حمله را به کلِ جاده تعمیم می‌دهی. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 430
6
ترامپ دوباره پرونده چین و انتخابات آمریکا را باز کرد؛ هدف واقعی این افشاگری چیست؟ به نظر می‌رسد ترامپ چند هدف را هم‌زمان دنبال می‌کند و نباید این اظهارات را صرفاً به‌عنوان یک ادعای انتخاباتی یا رسانه‌ای دید. ترامپ از سال ۲۰۲۰ تاکنون همواره تلاش کرده این روایت را زنده نگه دارد که ساختار انتخاباتی آمریکا آسیب‌پذیر یا آلوده بوده است. اگر اکنون اسنادی درباره دسترسی چین به اطلاعات رأی‌دهندگان منتشر کند، حتی اگر این اسناد مستقیماً اثبات‌کننده تقلب نباشند، می‌تواند این تصور را در میان هوادارانش تقویت کند که دخالت خارجی در انتخابات آمریکا یک واقعیت بوده است. ترامپ رقابت با چین را صرفاً اقتصادی نمی‌بیند، بلکه آن را یک نبرد امنیت ملی می‌داند. اگر بتواند چین را به دخالت در روند دموکراسی آمریکا متهم کند، دستش برای اقداماتی مانند تحریم‌های جدید، محدودیت‌های فناوری، فشار بر شرکت‌های چینی و تشدید جنگ تجاری بازتر خواهد شد. از سوی دیگر، ترامپ سال‌هاست معتقد است بخشی از نهادهای اطلاعاتی و امنیتی آمریکا علیه او عمل کرده‌اند. انتشار اسناد محرمانه می‌تواند تلاشی باشد برای این‌که نشان دهد این نهادها اطلاعات مهمی را از افکار عمومی پنهان کرده‌اند. اگر این اسناد واقعاً منتشر شوند، حتی بدون اثبات تقلب، فضای سیاسی آمریکا دوباره قطبی خواهد شد. ترامپ معمولاً در چنین فضای دوقطبی و بحرانی بیشترین سود سیاسی را می‌برد، زیرا پایگاه اجتماعی او در شرایط بحران و تقابل، منسجم‌تر می‌شود. اما باید میان «دسترسی به اطلاعات رأی‌دهندگان» و «اثبات تقلب در انتخابات» تفاوت قائل شد. حتی اگر ثابت شود چین به اطلاعات ثبت‌نام رأی‌دهندگان دسترسی یافته، این موضوع به‌خودی‌خود اثبات نمی‌کند که نتیجه انتخابات تغییر کرده یا تقلب رخ داده است. برای چنین ادعایی باید شواهد مستقیمی از دستکاری آرا یا نتایج ارائه شود. از منظر سیاسی، این اقدام بیش از آنکه صرفاً افشای یک پرونده امنیتی باشد، بخشی از راهبرد بزرگ‌تر ترامپ است؛ راهبردی که سه محور اصلی دارد: تشدید رقابت راهبردی با چین، تضعیف رقبای داخلی و نهادهای منتقد خود، و تثبیت این روایت که امنیت انتخابات آمریکا در سال‌های گذشته با تهدیدهای جدی خارجی مواجه بوده است. بنابراین، حتی اگر انتشار اسناد جنجال‌آفرین باشد، ارزش تحلیلی آنها به این بستگی دارد که آیا صرفاً از «نفوذ اطلاعاتی» سخن می‌گویند یا واقعاً شواهدی از «دستکاری در فرآیند رأی‌گیری و شمارش آرا» ارائه می‌کنند. این دو، از نظر حقوقی و سیاسی، تفاوت بسیار مهمی دارند. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 145
7
ونس، اسرائیل و شکاف پنهان در واشنگتن؛ آیا بلوک جدیدی در آمریکا در حال شکل‌گیری است؟ اظهارات اخیر جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، درباره تلاش برخی مقامات اسرائیلی برای اخلال در روند مذاکرات با ایران، تنها یک موضع‌گیری شخصی نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از وجود یک اختلاف واقعی در درون ساختار قدرت آمریکا باشد. وقتی چنین سخنی از زبان معاون رئیس‌جمهور آمریکا بیان می‌شود، وزن سیاسی آن فراتر از یک اظهار نظر معمولی است. ونس به صراحت از تلاش برخی عناصر در دولت اسرائیل برای تأثیرگذاری بر فضای سیاسی آمریکا و جلوگیری از مسیر دیپلماسی سخن گفته است؛ موضوعی که نشان می‌دهد در واشنگتن درباره نحوه برخورد با پرونده ایران اجماع کامل وجود ندارد. البته این سخنان به معنای پایان اتحاد آمریکا و اسرائیل نیست. روابط امنیتی و راهبردی دو کشور همچنان عمیق است، اما اختلاف بر سر این پرسش شکل گرفته که آیا منافع ملی آمریکا باید اولویت داشته باشد یا خواسته‌های دولت نتانیاهو در سیاست خارجی واشنگتن نقش تعیین‌کننده پیدا کند. در درون جریان جمهوری‌خواه نیز دو نگاه متفاوت دیده می‌شود؛ یک جریان سنتی که همواره حمایت گسترده از اسرائیل را بخشی از سیاست خارجی آمریکا می‌داند، و جریان دیگری که با عنوان «اول آمریکا» شناخته می‌شود و معتقد است واشنگتن نباید به دلیل تصمیمات دیگران وارد جنگ‌ها و بحران‌های پرهزینه شود. از این زاویه، سخنان ونس را می‌توان بازتاب شکاف در بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا درباره میزان نفوذ اسرائیل بر تصمیمات واشنگتن دانست. این شکاف به معنای ضدیت با اسرائیل نیست، بلکه بیشتر اختلاف بر سر روش، هزینه و حدود این اتحاد است. پرونده ایران اکنون فقط یک موضوع سیاست خارجی نیست؛ بلکه به یکی از میدان‌های اصلی رقابت میان طرفداران فشار و تقابل، و طرفداران مذاکره و مدیریت بحران در داخل آمریکا تبدیل شده است. اینکه این اختلاف در آینده به یک تغییر جدی در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا منجر شود یا همچنان زیر سایه اتحاد سنتی واشنگتن و تل‌آویو باقی بماند، به تحولات پیش‌رو و سرنوشت مذاکرات با ایران بستگی خواهد داشت.
5 007
8
ونس، اسرائیل و شکاف پنهان در واشنگتن؛ آیا بلوک جدیدی در آمریکا در حال شکل‌گیری است؟ اظهارات اخیر جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، درباره تلاش برخی مقامات اسرائیلی برای اخلال در روند مذاکرات با ایران، تنها یک موضع‌گیری شخصی نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از وجود یک اختلاف واقعی در درون ساختار قدرت آمریکا باشد. وقتی چنین سخنی از زبان معاون رئیس‌جمهور آمریکا بیان می‌شود، وزن سیاسی آن فراتر از یک اظهار نظر معمولی است. ونس به صراحت از تلاش برخی عناصر در دولت اسرائیل برای تأثیرگذاری بر فضای سیاسی آمریکا و جلوگیری از مسیر دیپلماسی سخن گفته است؛ موضوعی که نشان می‌دهد در واشنگتن درباره نحوه برخورد با پرونده ایران اجماع کامل وجود ندارد. البته این سخنان به معنای پایان اتحاد آمریکا و اسرائیل نیست. روابط امنیتی و راهبردی دو کشور همچنان عمیق است، اما اختلاف بر سر این پرسش شکل گرفته که آیا منافع ملی آمریکا باید اولویت داشته باشد یا خواسته‌های دولت نتانیاهو در سیاست خارجی واشنگتن نقش تعیین‌کننده پیدا کند. در درون جریان جمهوری‌خواه نیز دو نگاه متفاوت دیده می‌شود؛ یک جریان سنتی که همواره حمایت گسترده از اسرائیل را بخشی از سیاست خارجی آمریکا می‌داند، و جریان دیگری که با عنوان «اول آمریکا» شناخته می‌شود و معتقد است واشنگتن نباید به دلیل تصمیمات دیگران وارد جنگ‌ها و بحران‌های پرهزینه شود. از این زاویه، سخنان ونس را می‌توان بازتاب شکاف در بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا درباره میزان نفوذ اسرائیل بر تصمیمات واشنگتن دانست. این شکاف به معنای ضدیت با اسرائیل نیست، بلکه بیشتر اختلاف بر سر روش، هزینه و حدود این اتحاد است. پرونده ایران اکنون فقط یک موضوع سیاست خارجی نیست؛ بلکه به یکی از میدان‌های اصلی رقابت میان طرفداران فشار و تقابل، و طرفداران مذاکره و مدیریت بحران در داخل آمریکا تبدیل شده است. اینکه این اختلاف در آینده به یک تغییر جدی در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا منجر شود یا همچنان زیر سایه اتحاد سنتی واشنگتن و تل‌آویو باقی بماند، به تحولات پیش‌رو و سرنوشت مذاکرات با ایران بستگی خواهد داشت. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
489
9
متوجه شدم. منظور شما این است که در خود متن مقاله فقط واژه‌ها و جمله‌های مهم به صورت محدود بولد شوند، نه اینکه جداگانه فهرست شوند. نمونه اصلاح‌شده: --- ونس، اسرائیل و شکاف پنهان در واشنگتن؛ آیا بلوک جدیدی در آمریکا در حال شکل‌گیری است؟ اظهارات اخیر جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، درباره تلاش برخی مقامات اسرائیلی برای اخلال در روند مذاکرات با ایران، تنها یک موضع‌گیری شخصی نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از وجود یک اختلاف واقعی در درون ساختار قدرت آمریکا باشد. وقتی چنین سخنی از زبان معاون رئیس‌جمهور آمریکا بیان می‌شود، وزن سیاسی آن فراتر از یک اظهار نظر معمولی است. ونس به صراحت از تلاش برخی عناصر در دولت اسرائیل برای تأثیرگذاری بر فضای سیاسی آمریکا و جلوگیری از مسیر دیپلماسی سخن گفته است؛ موضوعی که نشان می‌دهد در واشنگتن درباره نحوه برخورد با پرونده ایران اجماع کامل وجود ندارد. البته این سخنان به معنای پایان اتحاد آمریکا و اسرائیل نیست. روابط امنیتی و راهبردی دو کشور همچنان عمیق است، اما اختلاف بر سر این پرسش شکل گرفته که آیا منافع ملی آمریکا باید اولویت داشته باشد یا خواسته‌های دولت نتانیاهو در سیاست خارجی واشنگتن نقش تعیین‌کننده پیدا کند. در درون جریان جمهوری‌خواه نیز دو نگاه متفاوت دیده می‌شود؛ یک جریان سنتی که همواره حمایت گسترده از اسرائیل را بخشی از سیاست خارجی آمریکا می‌داند، و جریان دیگری که با عنوان «اول آمریکا» شناخته می‌شود و معتقد است واشنگتن نباید به دلیل تصمیمات دیگران وارد جنگ‌ها و بحران‌های پرهزینه شود. از این زاویه، سخنان ونس را می‌توان بازتاب شکاف در بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا درباره میزان نفوذ اسرائیل بر تصمیمات واشنگتن دانست. این شکاف به معنای ضدیت با اسرائیل نیست، بلکه بیشتر اختلاف بر سر روش، هزینه و حدود این اتحاد است. پرونده ایران اکنون فقط یک موضوع سیاست خارجی نیست؛ بلکه به یکی از میدان‌های اصلی رقابت میان طرفداران فشار و تقابل، و طرفداران مذاکره و مدیریت بحران در داخل آمریکا تبدیل شده است. اینکه این اختلاف در آینده به یک تغییر جدی در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا منجر شود یا همچنان زیر سایه اتحاد سنتی واشنگتن و تل‌آویو باقی بماند، به تحولات پیش‌رو و سرنوشت مذاکرات با ایران بستگی خواهد داشت. --- این همان سبک مناسب برای انتشار تلگرامی است: تیتر قوی، بدنه روان، و فقط برجسته‌سازی نقاط کلیدی.
455
10
«کلیدِ مرزها، کلیدِ ماشه نیست» چرا کنترل گذرگاه‌ها، الزاماً به معنای ورود سوریه به جنگ با حزب‌الله نیست؟ پس از انتشار تحلیل «معماریِ انتقال بحران» درباره ایده ترامپ برای واگذاری پرونده حزب‌الله به سوریه، برخی این پرسش را مطرح کرده‌اند که اگر احمد الشرع امروز بر گذرگاه‌های ارتباطی میان سوریه و لبنان مسلط است، پس چرا نباید انتظار داشت که دیر یا زود علیه حزب‌الله وارد عمل شود؟ این استدلال در ظاهر منطقی به نظر می‌رسد، اما یک خطای مهم در آن وجود دارد: «کنترل ابزار» با «تصمیم به استفاده از ابزار» یکسان نیست. دمشق امروز می‌تواند بخشی از مسیرهای انتقال نیرو، تجهیزات و پشتیبانی را محدود کند. این یک واقعیت است. اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که گام بعدی الزاماً ورود به یک جنگ مستقیم خواهد بود. در سیاست، میان «قدرت ایجاد مزاحمت» و «تصمیم به درگیری» فاصله‌ای بزرگ وجود دارد. بسیاری از دولت‌ها از ظرفیت‌های نظامی یا امنیتی خود صرفاً برای افزایش قدرت چانه‌زنی استفاده می‌کنند، نه برای آغاز جنگ. در چنین شرایطی، گذرگاه‌ها بیش از آنکه یک «سکوی تهاجم» باشند، به یک «اهرم فشار» تبدیل می‌شوند. نکته مهم دیگر آن است که بستن یک مسیر یا محدود کردن یک شبکه لجستیکی، اقدامی قابل کنترل است؛ اما آغاز یک درگیری نظامی، زنجیره‌ای از پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی را به همراه می‌آورد. به همین دلیل، دولت‌ها معمولاً تا زمانی که گزینه‌های کم‌هزینه‌تر در اختیار دارند، به سراغ گزینه پرهزینه‌تر نمی‌روند. از این منظر، محتمل‌ترین سناریو نه «جنگ‌افروزی مرزی» بلکه «فشار مرزی» است؛ نه «لشکرکشی» بلکه «اهرم‌سازی»؛ نه «شلیک گلوله» بلکه «مدیریت گذرگاه». به همین دلیل، تسلط بر مرزها را نباید با آمادگی برای جنگ اشتباه گرفت. در ژئوپلیتیک، بارها دیده شده است که دولت‌ها از «قدرتِ داشتن» برای جلوگیری از جنگ استفاده کرده‌اند، نه برای آغاز آن. کلیدِ مرزها، لزوماً کلیدِ ماشه نیست. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 551
11
بله، اتفاقاً به نظر من حذف تیترهای میانی باعث می‌شود مقاله یکدست‌تر و شبیه یک یادداشت تحلیلی روزنامه‌ای شود. همچنین کلیدواژه‌ها را به‌صورت بولد آورده‌ام تا ضرب‌آهنگ متن حفظ شود. «معماریِ انتقال بحران»؛ چرا طرح ترامپ برای واگذاری پرونده حزب‌الله به سوریه بعید است به نتیجه برسد؟ دونالد ترامپ بار دیگر ایده‌ای را مطرح کرده که توجه بسیاری از ناظران منطقه را برانگیخته است. او در اظهارات اخیر خود گفته است که مسئله حزب‌الله را می‌توان به احمد الشرع، رئیس‌جمهور سوریه، سپرد؛ زیرا به گفته او، دولت سوریه «دقیق‌تر» از اسرائیل عمل خواهد کرد و بدون ویرانی گسترده قادر به مهار حزب‌الله خواهد بود. این سخنان، صرف‌نظر از اینکه تا چه اندازه جنبه عملی داشته باشند، از نوع نگاه دولت ترامپ به «بازآرایی ژئوپلیتیکی» منطقه پرده برمی‌دارند؛ نظمی که در آن، واشنگتن می‌کوشد با «انتقال بحران» از یک بازیگر به بازیگر دیگر، هزینه‌های مستقیم خود و اسرائیل را کاهش دهد و همزمان فشار بر محور نزدیک به ایران را حفظ کند. اما پرسش اصلی این است که آیا چنین طرحی اساساً قابلیت اجرا دارد؟ اظهارات ترامپ را نباید صرفاً به عنوان تلاشی برای ایجاد «هرج‌ومرج» در لبنان تفسیر کرد. آنچه بیش از هر چیز از سخنان او برمی‌آید، نارضایتی از ناتوانی اسرائیل در دستیابی به اهداف اعلام‌شده در برابر حزب‌الله است. اسرائیل در ماه‌های گذشته هزینه‌های نظامی و سیاسی سنگینی پرداخته، اما همچنان نتوانسته مسئله حزب‌الله را به شکلی که انتظار داشت حل کند. در چنین شرایطی، طبیعی است که واشنگتن به دنبال «جانشین عملیاتی» برای این جنگ باشد؛ گزینه‌ای که بتواند هزینه‌های مستقیم اسرائیل را کاهش دهد و ابتکار عمل را در اختیار آمریکا نگه دارد. با این حال، مشکل اصلی این طرح نه در اهداف آن، بلکه در «ظرفیت اجرایی» سوریه نهفته است. سوریه امروز کشوری است که پس از سال‌ها جنگ داخلی، با اقتصادی فرسوده، زیرساخت‌هایی ویران و نیاز گسترده به سرمایه‌گذاری خارجی روبه‌روست. دولت احمد الشرع بیش از هر چیز در پی تثبیت قدرت داخلی، بازسازی اقتصاد و عادی‌سازی روابط منطقه‌ای و بین‌المللی است. ورود به یک درگیری تازه در لبنان، دقیقاً برخلاف این اولویت‌هاست. به همین دلیل نیز دمشق آشکارا اعلام کرده که قصد مداخله نظامی در لبنان را ندارد و روابط با بیروت باید بر پایه همکاری سیاسی و اقتصادی گسترش یابد. اگر این پیشنهاد را در چارچوب سیاست منطقه‌ای آمریکا بررسی کنیم، می‌توان دریافت که واشنگتن چند هدف را به طور هم‌زمان دنبال می‌کند؛ کاهش هزینه‌های اسرائیل، تقویت دولت جدید سوریه، افزایش فشار بر حزب‌الله و در نتیجه ایران و در نهایت آزاد کردن ظرفیت راهبردی آمریکا و اسرائیل برای تمرکز بیشتر بر پرونده ایران. بنابراین، این پیشنهاد صرفاً درباره لبنان نیست، بلکه بخشی از یک «بازچینی ژئوپلیتیکی» در خاورمیانه است. اما میان «خواست سیاسی» و «امکان عملی» فاصله‌ای عمیق وجود دارد. لبنان صرفاً میدان رقابت قدرت‌های خارجی نیست، بلکه کشوری با ساختاری پیچیده از توازن‌های مذهبی، سیاسی و امنیتی است. هرگونه ورود دوباره سوریه به پرونده امنیتی لبنان، خاطره دهه‌ها حضور نظامی دمشق را زنده خواهد کرد و با مخالفت بخش مهمی از نیروهای سیاسی لبنان روبه‌رو می‌شود. از سوی دیگر، حزب‌الله نیز صرفاً یک سازمان نظامی نیست، بلکه بخشی از ساختار سیاسی و اجتماعی لبنان به شمار می‌رود. همین واقعیت سبب می‌شود تصور حذف یا مهار سریع آن توسط یک بازیگر خارجی، بیش از آنکه یک «راهبرد عملیاتی» باشد، به یک «فرضیه سیاسی» شباهت داشته باشد. دمشق نیز به‌خوبی می‌داند که مهم‌ترین سرمایه امروز آن، فرصت بازسازی، جذب سرمایه خارجی و خروج تدریجی از انزوای بین‌المللی است. ورود به یک جنگ نیابتی جدید، نه‌تنها این فرصت را از میان می‌برد، بلکه می‌تواند روند تثبیت دولت جدید سوریه را نیز با مخاطره روبه‌رو کند. از این رو، مخالفت احمد الشرع با مداخله نظامی را باید بخشی از «دکترین بازسازی» سوریه دانست، نه صرفاً یک موضع تاکتیکی. در نهایت، اظهارات ترامپ بیش از آنکه یک «نقشه عملیاتی» باشد، بازتاب تلاش واشنگتن برای یافتن راهی جهت خروج از بن‌بست موجود در لبنان و «بازتعریف نقش بازیگران منطقه‌ای» است. اما واقعیت‌های میدانی چیز دیگری می‌گویند. نه ظرفیت‌های سوریه، نه شرایط داخلی لبنان، نه ملاحظات دولت دمشق و نه پیچیدگی‌های ساختار حزب‌الله، هیچ‌یک نشان نمی‌دهند که واگذاری این پرونده به سوریه بتواند راه‌حلی واقع‌بینانه باشد. خاورمیانه بارها نشان داده است که مسائل پیچیده آن، با «جابه‌جایی بازیگران» حل نمی‌شود. تغییر نام بازیگر، الزاماً معادله را تغییر نمی‌دهد؛ زیرا تا زمانی که ریشه‌های بحران پابرجاست، «انتقال بحران» جایگزین «حل بحران» نخواهد شد. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 338
12
اما میان «خواست سیاسی» و «امکان عملی» فاصله‌ای قابل توجه وجود دارد. نه ظرفیت‌های سوریه، نه شرایط داخلی لبنان، نه ملاحظات دولت دمشق و نه پیچیدگی‌های ساختار حزب‌الله، هیچ‌یک نشان نمی‌دهند که واگذاری این پرونده به سوریه بتواند راه‌حلی واقع‌بینانه باشد. خاورمیانه بارها نشان داده است که مسائل پیچیده آن، با جابه‌جایی بازیگران حل نمی‌شود. تغییر نام بازیگر، لزوماً معادله را تغییر نمی‌دهد؛ به‌ویژه زمانی که ریشه‌های بحران همچنان پابرجاست. در چنین شرایطی، آنچه بیش از هر چیز به واقعیت نزدیک است، نه یک «راه‌حل سریع»، بلکه تداوم رقابت‌های ژئوپلیتیکی و تلاش بازیگران مختلف برای مدیریت هزینه‌های آن است. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
1
13
«معماریِ انتقال بحران»؛ چرا طرح ترامپ برای واگذاری پرونده حزب‌الله به سوریه بعید است به نتیجه برسد؟ دونالد ترامپ بار دیگر ایده‌ای را مطرح کرده که توجه بسیاری از ناظران منطقه را برانگیخته است. او در اظهارات اخیر خود گفته است که مسئله حزب‌الله را می‌توان به احمد الشرع، رئیس‌جمهور سوریه، سپرد؛ زیرا به گفته او، دولت سوریه «دقیق‌تر» از اسرائیل عمل خواهد کرد و بدون ویرانی گسترده قادر به مهار حزب‌الله خواهد بود. این سخنان، صرف‌نظر از اینکه تا چه اندازه جنبه عملی داشته باشند، از نوع نگاه دولت ترامپ به نظم منطقه‌ای پرده برمی‌دارند؛ نظمی که در آن، واشنگتن می‌کوشد با تغییر نقش بازیگران، هزینه‌های مستقیم خود و اسرائیل را کاهش داده و همزمان فشار بر محور نزدیک به ایران را حفظ کند. اما پرسش اصلی این است که آیا چنین طرحی اساساً قابلیت اجرا دارد؟ خروج از بن‌بست، نه لزوماً ایجاد هرج‌ومرج اظهارات ترامپ را نباید صرفاً به عنوان تلاشی برای ایجاد بی‌ثباتی در لبنان تفسیر کرد. آنچه بیش از هر چیز از سخنان او برمی‌آید، نارضایتی از ناتوانی اسرائیل در دستیابی به اهداف اعلام‌شده در برابر حزب‌الله است. اسرائیل در ماه‌های گذشته هزینه‌های نظامی و سیاسی سنگینی پرداخته، اما همچنان نتوانسته مسئله حزب‌الله را به شکلی که انتظار داشت حل کند. در چنین شرایطی، طبیعی است که واشنگتن به دنبال گزینه‌های جایگزین باشد؛ گزینه‌هایی که بتوانند هزینه‌های مستقیم اسرائیل را کاهش دهند و ابتکار عمل را در اختیار آمریکا نگه دارند. بنابراین، ایده سپردن این پرونده به دمشق را باید بیش از آنکه «نقشه‌ای برای هرج‌ومرج» دانست، تلاشی برای خروج از یک بن‌بست راهبردی ارزیابی کرد؛ هرچند این تلاش، با موانع بسیار جدی روبه‌رو است. چرا سوریه گزینه مناسبی نیست؟ مشکل اساسی این طرح، نه در اهداف آن، بلکه در ظرفیت‌های سوریه نهفته است. سوریه امروز کشوری است که پس از سال‌ها جنگ داخلی، با اقتصادی فرسوده، زیرساخت‌هایی ویران و نیاز گسترده به سرمایه‌گذاری خارجی روبه‌روست. دولت احمد الشرع برای تثبیت قدرت داخلی، بازسازی اقتصاد و عادی‌سازی روابط منطقه‌ای و بین‌المللی تلاش می‌کند. ورود به یک درگیری جدید در لبنان، دقیقاً برخلاف اولویت‌های دولت جدید دمشق است. از همین رو، احمد الشرع نیز اعلام کرده که سوریه قصد مداخله نظامی در لبنان را ندارد و روابط با بیروت باید بر پایه همکاری سیاسی و اقتصادی توسعه یابد. واشنگتن چه اهدافی را دنبال می‌کند؟ اگر این پیشنهاد را در چارچوب کلان سیاست منطقه‌ای آمریکا بررسی کنیم، دست‌کم چهار هدف قابل تشخیص است: کاهش هزینه‌های مستقیم اسرائیل در جبهه لبنان؛ تقویت جایگاه دولت جدید سوریه از طریق سپردن نقشی امنیتی به آن؛ افزایش فشار بر حزب‌الله و در نتیجه کاهش نفوذ منطقه‌ای ایران؛ آزاد کردن ظرفیت اسرائیل و آمریکا برای تمرکز بیشتر بر پرونده ایران. بنابراین، این پیشنهاد صرفاً درباره لبنان نیست، بلکه بخشی از بازآرایی بزرگ‌تر موازنه‌های منطقه‌ای است. اما وجود این اهداف، به معنای امکان تحقق آنها نیست. واقعیت‌های لبنان، متفاوت از محاسبات واشنگتن لبنان صرفاً میدان رقابت بازیگران خارجی نیست. این کشور دارای ساختاری پیچیده از توازن‌های مذهبی، سیاسی و امنیتی است که هرگونه مداخله خارجی می‌تواند آن را به شدت بی‌ثبات کند. از سوی دیگر، حافظه تاریخی لبنانی‌ها نسبت به حضور نظامی سوریه همچنان زنده است. بازگشت هرگونه نقش امنیتی دمشق در لبنان، با مخالفت بخش مهمی از جریان‌های سیاسی این کشور روبه‌رو خواهد شد. در کنار آن، حزب‌الله نیز صرفاً یک سازمان نظامی نیست؛ بلکه بخشی از ساختار سیاسی و اجتماعی لبنان محسوب می‌شود. از همین رو، تصور اینکه یک بازیگر خارجی بتواند به سرعت این معادله پیچیده را تغییر دهد، با واقعیت‌های میدانی همخوانی ندارد. دمشق نیز به دنبال تکرار گذشته نیست دولت جدید سوریه به خوبی می‌داند که مهم‌ترین سرمایه امروز آن، فرصت بازسازی و خروج از انزوای بین‌المللی است. ورود به یک جنگ نیابتی جدید، نه تنها این فرصت را از بین می‌برد، بلکه می‌تواند روند جذب سرمایه، کاهش تحریم‌ها و تثبیت دولت جدید را نیز با مخاطره روبه‌رو کند. به همین دلیل، مخالفت دمشق با مداخله نظامی را نباید صرفاً یک موضع تاکتیکی دانست؛ بلکه این موضع با منافع راهبردی سوریه نیز همخوانی دارد. جمع‌بندی اظهارات ترامپ بیش از آنکه یک برنامه عملیاتی آماده باشد، بازتاب تلاش واشنگتن برای یافتن راهی جهت خروج از بن‌بست موجود در لبنان و بازآرایی اولویت‌های منطقه‌ای خود است.
1
14
🔹 ناسیونالیسم ایرانیِ قرن بیست‌ویکم؛ زاده سه جنگ پیاپی چگونه جامعه ایران، با وجود نارضایتی عمیق از حاکمیت، نه به پروژه جنگ پیوست و نه حق تعیین سرنوشت خود را به قدرت‌های خارجی واگذار کرد. بخش دوم اما این تعریف، یک گام دیگر نیز پیش می‌رود. ناسیونالیسم دیروز، ناسیونالیسمِ خیابان بود؛ ناسیونالیسم امروز ایران، ناسیونالیسمِ شعور تاریخی است. دیروز، پرچم‌ها هویت می‌ساختند؛ امروز، استقلالِ اراده هویت می‌آفریند. دیروز، وطن‌دوستی با حضور در میدان سنجیده می‌شد؛ امروز، با امتناع از تبدیل شدن به پیاده‌نظام هر قدرتی که می‌خواهد سرنوشت ایران را مصادره کند. این ناسیونالیسم، پیش از آنکه از مرزهای جغرافیا پاسداری کند، از مرزهای اراده ملی پاسداری می‌کند. این، پایان پرچم‌سالاری و آغاز اراده‌سالاری ملی است. پرچم، نماد ملت است؛ اما ملت، اسیر نمادهای خود نیست. آنچه در این جنگ‌ها از خود دفاع کرد، تنها یک پرچم نبود؛ اراده‌ای بود که اجازه نداد به غنیمت جنگی قدرت‌های خارجی تبدیل شود. هرگاه نماد، جای ملت را بگیرد، اراده‌ربایی آغاز می‌شود؛ چه از سوی حکومت و چه از سوی قدرت‌های خارجی. جامعه ایران، در این سه جنگ، نه به دعوت حکومت برای نمایش وحدت ملی پاسخ فراگیر داد و نه به فراخوان مخالفانی که تغییر را بر دوش موشک‌های بیگانه جست‌وجو می‌کردند. این «نه» دوگانه، اتفاقی نبود؛ تولد یک ملت‌مرکزی نوین بود؛ اندیشه‌ای که مشروعیت را نه از دولت می‌گیرد و نه از بیگانه، بلکه از ملت می‌گیرد. می‌توان نام آن را «ناسیونالیسمِ خودفرمان» گذاشت؛ ناسیونالیسمی که می‌گوید: «ملت ایران، زمان تغییر را خودش تعیین می‌کند؛ نه حاکمیت، نه مهاجم.» این، ناسیونالیسمِ استقلالِ اراده است؛ نه صرفاً استقلال جغرافیا. زیرا جغرافیا را می‌توان با قدرت نظامی حفظ کرد، اما اراده ملی را با هیچ ارتشی نمی‌توان اشغال کرد. جامعه ایران، در روزهای آتش، از حکومت دفاع نکرد؛ از حق خود برای تصمیم‌گیری درباره آینده ایران دفاع کرد. اجازه نداد هیچ قدرتی، چه در داخل و چه در خارج، این حق را مصادره کند. شاید بزرگ‌ترین رخداد این جنگ‌ها، نه در آسمان، بلکه در ذهن ایرانیان اتفاق افتاد. برای نخستین بار، نوعی ناسیونالیسم زاده شد که نه حکومت را تجسم ایران می‌داند و نه بیگانه را ناجی ایران. این ناسیونالیسم، «وطن» را از «قدرت» جدا می‌کند و «ملت» را بر هر دوی آنها حاکم می‌نشاند. این تجربه را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: «ناسیونالیسم ایرانیِ قرن بیست‌ویکم، دیگر ناسیونالیسمِ صرفِ پرچم نیست؛ ناسیونالیسمِ حاکمیتِ اراده ملت است. ناسیونالیسم نوین ایرانی، عشق به خاک نیست؛ حراست از حق ملت برای تصمیم‌گیری درباره خاک است. در این اندیشه، نه حکومت صاحب ایران است و نه بیگانه منجی ایران؛ تنها صاحب ایران، ملت ایران است.» اگر جمهوری اسلامی این رفتار را به پای محبوبیت خود بنویسد، جامعه ایران را نفهمیده است. اگر بخشی از اپوزیسیون نیز این سکوت را به حساب بی‌تفاوتی یا فقدان اراده تغییر بگذارد، همان اندازه از شناخت جامعه ایران دور مانده است. آنچه در این سه جنگ متولد شد، ناسیونالیسم ایرانیِ قرن بیست‌ویکم بود؛ ناسیونالیسمی که وکالت خود را به هیچ قدرتی واگذار نمی‌کند؛ نه به حکومت، نه به قدرت خارجی و نه به هیچ مدعی نجات. این ناسیونالیسم، تنها یک صاحب دارد: ملت ایران. تنها یک مرجع دارد: اراده ملت. و تنها یک اصل را به رسمیت می‌شناسد: ایران را فقط ایرانیان تعیین تکلیف خواهند کرد. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 581
15
🔹 ناسیونالیسم ایرانیِ قرن بیست‌ویکم؛ زاده سه جنگ پیاپی چگونه جامعه ایران، با وجود نارضایتی عمیق از حاکمیت، نه به پروژه جنگ پیوست و نه حق تعیین سرنوشت خود را به قدرت‌های خارجی واگذار کرد. بخش اول سه جنگ پیاپی، سه آزمون بزرگ برای جامعه ایران بود؛ آزمونی نه برای سنجش توان نظامی حکومت، بلکه برای سنجش روح ملی ایرانیان. بسیاری در تل‌آویو، واشنگتن و حتی بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، بر این گمان بودند که انباشت خشم مردم از جمهوری اسلامی، هم‌زمان با حملات نظامی، به انفجار اجتماعی خواهد انجامید. تصور می‌کردند خیابان‌ها پر خواهد شد؛ یا در حمایت از فراخوان‌های براندازانه و یا دست‌کم با تظاهراتی مستقل که در میانه جنگ، معادله قدرت را بر هم بزند. اما جامعه ایران مسیر دیگری را برگزید؛ مسیری که نه در اتاق‌های فکر غرب پیش‌بینی شده بود و نه در محاسبات جمهوری اسلامی. اکثریت جامعه ایران، با وجود زخم‌های عمیق، مطالبات انباشته و دلخوری‌های تاریخی از حاکمیت، حاضر نشد لحظه تعیین تکلیف با حکومت را با لحظه حمله خارجی در هم بیامیزد. این تصمیم، نه از سر رضایت بود و نه از سر ترس؛ بلکه محصول نوعی میهن‌آگاهی و بلوغ تاریخی بود. مردم هشدارهای امنیتی را جدی گرفتند. خانه‌ها را ترک کردند تا جان خود را حفظ کنند، اما ایران را ترک نکردند. شهرها را خلوت کردند، اما صحنه سیاست را به ارتش‌های بیگانه واگذار نکردند. سکوت کردند، اما این سکوت، سکوت تسلیم نبود؛ سکوتِ حراست از حق ملت برای تعیین زمان و شیوه تغییر بود. خانه را ترک کردند، اما اختیار ایران را ترک نکردند. جنگ، شهرها را خلوت کرد؛ اما اراده ملی را نه. موشک از مرز عبور کرد؛ اراده ملت عبور نکرد. عده‌ای بعدها پرسیدند چرا مردمی که از حکومت ناراضی‌اند، به خیابان نیامدند؟ چرا در پاسخ به فراخوان‌های اسرائیل، آمریکا یا رضا پهلوی، قیام نکردند؟ چرا دست‌کم با تظاهراتی مستقل، شعار «ایران، ایران» سر ندادند؟ پاسخ در خود این رفتار نهفته است. زیرا ناسیونالیسم ایرانی در قرن بیست‌ویکم، دیگر ناسیونالیسمِ خیابان‌های پرشعار نیست؛ ناسیونالیسمِ صیانت از اراده ملی است. این همان نقطه گسست ناسیونالیسم ایرانی از الگوهای کلاسیک است. اگر ناسیونالیسم قرن نوزدهم و بخش بزرگی از قرن بیستم، خود را با پرچم، شعار، راهپیمایی، بسیج خیابانی و نمایش‌های پرشور تعریف می‌کرد، ناسیونالیسم ایرانیِ قرن بیست‌ویکم خود را با «صیانت از اراده ملی» تعریف می‌کند. معیار آن، حجم شعارها نیست؛ میزان استقلال تصمیم ملت است. قدرتش در فریاد کشیدن نیست؛ در آن است که اجازه ندهد هیچ قدرتی، چه در داخل و چه در خارج، زمان، شیوه و مقصد حرکت ملت را به او دیکته کند. این ناسیونالیسم، یک تعریف تازه دارد: ناسیونالیسم نوین ایرانی، حق انحصاری ملت ایران برای تعیین زمان، شیوه و سرنوشت تغییرات سیاسی در ایران است؛ حقی که نه به حکومت واگذار می‌شود و نه به قدرت‌های خارجی. ادامه دارد... | بخش دوم https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 455
16
ایران در میانه جنگ سوم نقشه راه منافع ملی (۴): اپوزیسیون ملی ساخته نمی‌شود؛ شکل می‌گیرد در سه مقاله گذشته گفته شد که ایران برای عبور از جنگ سوم، به یک راهبرد ملی نیاز دارد و این راهبرد، بدون شکل‌گیری یک آلترناتیو ملی، به نتیجه نخواهد رسید. اما این پرسش همچنان باقی است: اپوزیسیون ملی چگونه شکل می‌گیرد؟ پیش از پاسخ، باید یک سوءبرداشت رایج را کنار گذاشت. اپوزیسیون ملی با اعلام موجودیت چند حزب، چند کانال رسانه‌ای، چند نشست سیاسی یا چند چهره شناخته‌شده به وجود نمی‌آید. اگر چنین بود، امروز ایران باید ده‌ها اپوزیسیون ملی می‌داشت. اما واقعیت چیز دیگری است. اپوزیسیون ملی یک محصول اجتماعی است، نه یک پروژه اداری. همان‌گونه که یک ملت با صدور بیانیه ساخته نمی‌شود، اپوزیسیون ملی نیز با صدور اطلاعیه یا تشکیل یک شورا متولد نمی‌شود. این پدیده، حاصل یک روند تاریخی و اجتماعی است؛ روندی که در آن، نیروهای پراکنده جامعه به تدریج بر سر اصولی مشترک به تفاهم می‌رسند. اپوزیسیون ملی زمانی شکل می‌گیرد که پنج عنصر، هم‌زمان و در کنار یکدیگر قرار گیرند: درد مشترک ملی، زبان مشترک، برنامه مشترک، اخلاق سیاسی مشترک و هدف مشترک. درد مشترک، یعنی همه بپذیرند که مسئله اصلی، نجات ایران است، نه پیروزی یک جناح بر جناح دیگر. زبان مشترک، یعنی اختلاف‌نظرها، جای خود را به ادبیاتی بدهد که منافع ملی را محور گفت‌وگو قرار دهد، نه حذف و نفی یکدیگر. برنامه مشترک، یعنی نیروهای مختلف، صرفاً در مخالفت با وضع موجود متوقف نمانند، بلکه تصویری روشن از اقتصاد، سیاست خارجی، آزادی، عدالت، توسعه و حکمرانی آینده ارائه دهند. اخلاق سیاسی مشترک، یعنی رقابت سیاسی، جای دشمنی را بگیرد و هیچ جریان سیاسی، حذف رقیب را جایگزین اقناع جامعه نکند. و هدف مشترک، یعنی همه بپذیرند که ایران، بزرگ‌تر از هر حزب، هر جریان و هر فرد است. از همین روست که باید گفت: اپوزیسیون ملی را نه اتاق‌های فکر می‌سازند و نه سفارتخانه‌ها؛ آن را بحران‌های ملی و بلوغ تاریخی یک جامعه شکل می‌دهد. این جمله، شاید مهم‌ترین تفاوت میان یک اپوزیسیون سیاسی و یک اپوزیسیون ملی را توضیح دهد. هر جریانی که مشروعیت خود را از بیرون مرزهای ایران بگیرد، حتی اگر از رسانه‌های گسترده، منابع مالی فراوان یا حمایت قدرت‌های خارجی برخوردار باشد، ممکن است یک اپوزیسیون سیاسی باشد؛ اما هنوز یک اپوزیسیون ملی نیست. در سوی دیگر، هر حکومتی که امکان شکل‌گیری اپوزیسیون قانونی، مستقل و مسئولیت‌پذیر را از میان ببرد، ناخواسته میدان را برای رشد جریان‌های وابسته، رادیکال و غیرملی باز می‌کند. این، یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های سیاست ایران است. وقتی راه فعالیت نیروهای ملی و دموکراسی‌خواه در داخل کشور بسته می‌شود، خلأ ایجادشده، دیر یا زود توسط نیروهایی پر می‌شود که الزاماً اولویت نخستشان منافع ملی ایران نیست. به همین دلیل، بزرگ‌ترین سرمایه یک اپوزیسیون ملی، تعداد اعضا یا وسعت رسانه‌هایش نیست. سرمایه اصلی آن، اعتماد عمومی است. اعتماد نیز نه خریدنی است و نه وارداتی. اعتماد، محصول صداقت، استقلال، مسئولیت‌پذیری، برنامه‌محوری و وفاداری به منافع ملی است. جنگ سوم، اگر یک پیام برای همه نیروهای سیاسی ایران داشته باشد، این است که دوران سیاست‌ورزی بدون برنامه و بدون مسئولیت رو به پایان است. جامعه ایران، بیش از شعار، به راه‌حل نیاز دارد و بیش از چهره‌های کاریزماتیک، به نهادهای پایدار و اندیشه‌های ماندگار. از همین رو، اپوزیسیون ملی نیز یک‌شبه متولد نخواهد شد. این اپوزیسیون، از دل اعتماد عمومی، تجربه‌های مشترک، رنج‌های مشترک و گفت‌وگوی نیروهای ملی شکل خواهد گرفت؛ نه از دل رقابت برای رهبری و نه از دل حمایت قدرت‌های خارجی. شاید مهم‌ترین درس این دوران همین باشد: ایران بیش از آنکه به یک رهبر نیاز داشته باشد، به یک گفتمان ملی نیاز دارد؛ گفتمانی که بتواند نیروهای پراکنده را حول منافع ملی، استقلال، آزادی و حکمرانی دموکراتیک به هم پیوند دهد. و درست از همین نقطه است که اپوزیسیون ملی، آرام‌آرام شکل می‌گیرد. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
3 755
17
ایران در میانه جنگ سوم نقشه راه منافع ملی (۳): بزرگ‌ترین خلأ ایران؛ فقدان یک اپوزیسیون ملی در دو مقاله گذشته گفته شد که ایران برای عبور از جنگ سوم، به راهبردی مبتنی بر منافع ملی نیاز دارد. اما هر راهبردی، پیش از آنکه به برنامه نیاز داشته باشد، به فاعل نیاز دارد؛ به نیرویی که بتواند آن را نمایندگی و اجرا کند. اینجاست که با یکی از بزرگ‌ترین خلأهای سیاست معاصر ایران روبه‌رو می‌شویم. فقدان یک اپوزیسیون ملی، مستقل و سازمان‌یافته. این یک واقعیت تلخ است که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه با شعار پوشاند. در داخل کشور، ساختار بسته سیاسی و محدودیت‌های گسترده، امکان شکل‌گیری آزاد یک اپوزیسیون ملی را از میان برده است. احزاب مستقل، نهادهای مدنی و جریان‌های منتقد، یا مجال فعالیت نیافته‌اند یا با هزینه‌های سنگین روبه‌رو شده‌اند. در چنین شرایطی، طبیعی است که اپوزیسیون ملی بیش از آنکه در قالب یک سازمان فراگیر ظهور کند، در قالب شخصیت‌ها، اندیشمندان، فعالان مدنی، کنشگران سیاسی و بدنه‌های محدود اجتماعی حضور داشته باشد. در سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور نیز به جای آنکه مشروعیت خود را از جامعه ایران بگیرد، آن را در حمایت قدرت‌های خارجی جست‌وجو کرده است. هنگامی که منافع دولت‌های خارجی بر منافع ملی ایران مقدم شمرده شود، دیگر نمی‌توان از یک آلترناتیو ملی سخن گفت؛ حتی اگر آن جریان، خود را مخالف حکومت معرفی کند. بنابراین، بحران امروز ایران فقط بحران حکومت نیست؛ بحران فقدان یک آلترناتیو ملی نیز هست. در میانه جنگ سوم، این خلأ بیش از هر زمان دیگری خود را نشان می‌دهد. وقتی کشور با تهدیدهای خارجی روبه‌روست، جامعه نیاز دارد صدایی را بشنود که هم منتقد قدرت مستقر باشد، هم مدافع تمامیت ارضی و استقلال ایران، و هم برای آینده کشور برنامه‌ای روشن داشته باشد. اگر چنین صدایی وجود نداشته باشد، جامعه ناخواسته میان دو قطب گرفتار می‌شود؛ از یک سو وضع موجود و از سوی دیگر جریان‌هایی که نسخه نجات ایران را در اتکای بیشتر به قدرت‌های خارجی جست‌وجو می‌کنند. هیچ‌یک از این دو، پاسخگوی منافع ملی نیست. از همین رو، خلأ اپوزیسیون ملی، فقط یک خلأ سیاسی نیست؛ یک خلأ امنیت ملی است. کشوری که در لحظات سرنوشت‌ساز، فاقد یک نیروی ملی، مستقل، دموکراسی‌خواه و برخوردار از برنامه حکمرانی باشد، در معرض آن قرار می‌گیرد که آینده‌اش نه در درون جامعه، بلکه در بیرون از مرزهایش تعریف شود. اپوزیسیون ملی را نمی‌توان با بیانیه ساخت و نه با حمایت رسانه‌های خارجی. این اپوزیسیون، زمانی شکل می‌گیرد که سه اصل را هم‌زمان حفظ کند؛ استقلال ملی، تعهد به دموکراسی و برنامه‌ای واقع‌بینانه برای حکمرانی. چنین جریانی شاید امروز هنوز یک سازمان بزرگ و فراگیر نباشد، اما می‌تواند از دل شبکه‌ای از اندیشه‌ها، شخصیت‌ها، نیروهای مدنی و کنشگران مسئولیت‌پذیر شکل بگیرد. همه تجربه‌های موفق گذار در جهان، پیش از آنکه محصول قدرت باشند، محصول شکل‌گیری یک گفتمان ملی بوده‌اند. جنگ سوم، فقط آزمون حکومت نیست؛ آزمون همه نیروهایی است که برای آینده ایران ادعای مسئولیت دارند. این جنگ نشان خواهد داد چه کسانی منافع ملی را معیار قضاوت خود قرار می‌دهند و چه کسانی حاضرند آن را در پای رقابت‌های سیاسی یا ملاحظات قدرت‌های خارجی قربانی کنند. شاید مهم‌ترین وظیفه امروز، نه فتح قدرت، بلکه ساختن همان نیروی ملی باشد که ایران سال‌هاست جای خالی آن را احساس می‌کند. زیرا گذار به حکمرانی دموکراتیک، پیش از آنکه به تغییر حکومت نیاز داشته باشد، به تولد یک اپوزیسیون ملی نیاز دارد؛ اپوزیسیونی که مشروعیت خود را از مردم ایران بگیرد، نه از قدرت‌های بیرون از ایران، و منافع ملی را بر هر ملاحظه سیاسی دیگری مقدم بداند. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
3 216
18
ایران در میانه جنگ سوم نقشه راه منافع ملی (۲): حافظ منافع ملی کیست؟ در نخستین مقاله این مجموعه گفته شد که بزرگ‌ترین وظیفه ایران در میانه جنگ سوم، حفظ توان ملی و جلوگیری از فرسایش قدرت کشور است. اما این سخن، بدون پاسخ به یک پرسش بنیادین، ناتمام می‌ماند: چه کسی باید پرچم منافع ملی را بر دوش بکشد؟ آیا می‌توان این مسئولیت را تنها بر عهده ساختار قدرتی گذاشت که خود، بخشی از بحران کنونی است؟ آیا می‌توان آن را به قدرت‌های خارجی سپرد که منافع خود را بر منافع ایران مقدم می‌دانند؟ پاسخ هر دو پرسش منفی است. در بزنگاه‌های تاریخی، منافع ملی نه در انحصار حکومت‌هاست و نه در اختیار قدرت‌های خارجی؛ منافع ملی را نیروهای ملی حفظ می‌کنند. اینجاست که مسئولیت اپوزیسیون ملی آغاز می‌شود. اپوزیسیون، اگر خود را صرفاً نیرویی برای نفی وضع موجود بداند، هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده است. اپوزیسیون زمانی به یک آلترناتیو ملی تبدیل می‌شود که از امروز، برای اداره فردای ایران برنامه، راهبرد و مسئولیت‌پذیری داشته باشد. جنگ سوم، فقط جمهوری اسلامی را در معرض آزمون قرار نداده است؛ اپوزیسیون ایران نیز در حال آزمون است. آیا می‌تواند میان مخالفت با حکومت و دفاع از ایران تمایز قائل شود؟ آیا می‌تواند هم‌زمان با نقد قدرت مستقر، در برابر هر اقدامی که منافع ملی و تمامیت سرزمینی ایران را تهدید می‌کند نیز بایستد؟ آیا می‌تواند نشان دهد که دغدغه‌اش صرفاً تغییر حکومت نیست، بلکه تغییر کیفیت حکمرانی است؟ اپوزیسیونی که آینده ایران را فقط در سقوط یک حکومت خلاصه کند، هنوز برنامه‌ای برای ساختن ایران ندارد. اپوزیسیون ملی، آلترناتیو یک حکومت نیست؛ آلترناتیو یک شیوه حکمرانی است. اگر قرار است فردای ایران بر پایه آزادی، قانون، حاکمیت مردم، پاسخگویی، توسعه پایدار و حفظ منافع ملی بنا شود، این اصول باید از امروز در اندیشه و رفتار اپوزیسیون دیده شود، نه آنکه به فردای پیروزی موکول گردد. دفاع از منافع ملی، به معنای دفاع از وضع موجود نیست. همان‌گونه که مخالفت با حکومت نیز نباید به بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت ایران تبدیل شود. ایران، بزرگ‌تر از هر حکومت و ماندگارتر از هر قدرت سیاسی است. از همین رو، اپوزیسیون ملی باید یک اصل را سرلوحه خود قرار دهد: نه به جنگی که ایران را ویران کند؛ نه به حکمرانی‌ای که ایران را فرسوده سازد. وظیفه اپوزیسیون ملی، انتخاب میان این دو نیست؛ وظیفه آن، گشودن راه سومی است که هم استقلال ایران را حفظ کند و هم راه را برای استقرار حکمرانی دموکراتیک، سکولار، قانون‌مدار و پاسخگو هموار سازد. شاید مهم‌ترین آزمون امروز، نه در میدان نبرد، بلکه در میدان سیاست رقم بخورد؛ جایی که روشن می‌شود چه کسانی برای تصاحب قدرت رقابت می‌کنند و چه کسانی برای ساختن ایران آماده می‌شوند. در میانه جنگ سوم، بزرگ‌ترین مسئولیت اپوزیسیون ملی این نیست که فقط منتقد قدرت باشد؛ بلکه باید نشان دهد اگر فردا مسئولیت اداره ایران را بر عهده گرفت، چگونه از منافع ملی، تمامیت ارضی، آزادی شهروندان و حکمرانی دموکراتیک به‌طور هم‌زمان پاسداری خواهد کرد. این همان نقطه‌ای است که یک جریان معترض، به یک آلترناتیو ملی و تاریخی تبدیل می‌شود. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
3 100
19
ایران در میانه جنگ سوم نقشه راه منافع ملی (۱): پایان توهم پیروزی؛ آغاز سیاست بقا چهار مقاله گذشته کوشیدند به یک پرسش بنیادین پاسخ دهند: جنگ سوم ایران و آمریکا چه ماهیتی دارد؟ در آن مجموعه استدلال شد که این جنگ را دیگر نمی‌توان با معیارهای کلاسیک تحلیل کرد. جنگ سوم، بیش از آنکه نبردی برای تصرف جغرافیا باشد، نبردی برای تأثیرگذاری بر تصمیم و محاسبات راهبردی طرف مقابل است؛ الگویی که از آن با عنوان «دکترین تصمیم‌ستانی» یاد شد. اما هر نظریه‌ای که تنها به توصیف بحران بسنده کند، نیمی از مسئولیت خود را انجام داده است. وظیفه اندیشه، فقط تشخیص مسئله نیست؛ ارائه راه عبور از مسئله نیز هست. اکنون پرسش اصلی دیگر این نیست که جنگ چگونه آغاز شد؛ بلکه این است که ایران در میانه این جنگ، چگونه باید از منافع ملی خود پاسداری کند؟ نخستین گام، کنار گذاشتن یک توهم خطرناک است؛ توهم پیروزی مطلق. تجربه جنگ‌های بزرگ نشان داده است که در جنگ‌های فرسایشی، حتی طرفی که دستاوردهای نظامی بیشتری کسب می‌کند، ممکن است هم‌زمان در اقتصاد، سرمایه اجتماعی، اعتبار بین‌المللی و توان توسعه، هزینه‌های سنگینی بپردازد. پیروزی نظامی، اگر به فرسایش قدرت ملی بینجامد، پیروزی پایدار نخواهد بود. در مقابل، تسلیم نیز راه‌حل نیست. کشوری که استقلال تصمیم خود را از دست بدهد، حتی اگر از میدان جنگ خارج شود، در میدان سیاست و اقتصاد، هزینه‌های سنگین‌تری خواهد پرداخت. بنابراین، منافع ملی ایران نه در جنگ بی‌پایان تعریف می‌شود و نه در عقب‌نشینی بی‌قیدوشرط؛ بلکه در حفظ توان ملی برای عبور از یک دوره فرسایشی نهفته است. امروز مهم‌ترین سرمایه ایران، فقط توان نظامی نیست. اقتصاد، سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی، تولید، دانش، سرمایه انسانی، انسجام ملی، دیپلماسی و مشروعیت حکمرانی، همگی اجزای قدرت ملی‌اند. اگر هر یک از این ستون‌ها آسیب ببیند، توان کشور برای مدیریت بحران نیز کاهش خواهد یافت. اگر جنگ سوم، جنگ فرسایش تصمیم است، پاسخ ایران نباید صرفاً افزایش هزینه برای رقیب باشد؛ بلکه باید جلوگیری از فرسایش توان ملی نیز باشد. این هدف، بدون بازسازی اقتصاد، افزایش کارآمدی حکمرانی، کاهش شکاف‌های اجتماعی، تقویت سرمایه اجتماعی، گسترش مشارکت ملی و فعال‌سازی دیپلماسی هوشمند، دست‌یافتنی نیست. هیچ کشوری تنها با اتکای به قدرت نظامی، به امنیت پایدار نرسیده است. همان‌گونه که هیچ کشوری نیز بدون توان بازدارندگی، توسعه‌ای پایدار نداشته است. امنیت و توسعه، دو روی یک سکه‌اند؛ حذف هر یک، دیگری را نیز تضعیف می‌کند. از همین رو، مهم‌ترین وظیفه امروز، حفظ ظرفیت بازسازی ایران در دل جنگ است. کشور نباید به نقطه‌ای برسد که حتی در صورت توقف درگیری‌ها، توان برخاستن دوباره را از دست داده باشد. در این چارچوب، هدف راهبردی باید روشن باشد: ایران باید در جنگ، توان ساختن صلح را از دست ندهد. صلح، صرفاً خاموش شدن سلاح‌ها نیست. صلح، نتیجه وجود اقتصادی توانمند، جامعه‌ای امیدوار، حکمرانی پاسخگو، نهادهای کارآمد و اجماعی ملی بر سر منافع کشور است. اگر در مجموعه نخست، از دکترین تصمیم‌ستانی سخن گفته شد، اکنون زمان آن رسیده است که از دکترین بازسازی ملی سخن گفته شود؛ دکترینی که نقطه آغاز آن، یک اصل ساده اما سرنوشت‌ساز است: در جنگ‌های فرسایشی، بزرگ‌ترین پیروزی آن نیست که رقیب بیشترین خسارت را ببیند؛ بزرگ‌ترین پیروزی آن است که یک ملت، کمترین آسیب را به آینده خود وارد کند. این، نقطه آغاز مجموعه‌ای است که می‌کوشد به جای توصیف جنگ، راهبرد حفظ ایران را در میانه جنگ سوم ترسیم کند. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
3 150
20
اولین آزمون دکترین تصمیم‌ستانی آیا تصرف جغرافیا، به معنای پایان جنگ محاسبات است؟ پس از انتشار سه مقاله درباره «جنگ سوم» و طرح مفهوم دکترین تصمیم‌ستانی، این پرسش مطرح شد که اگر آمریکا بخشی از خاک ایران، مانند جزیره خارک، را اشغال کند، آیا این دکترین باطل خواهد شد؟ این پرسش، در واقع نخستین آزمون جدی این چارچوب تحلیلی است. پاسخ، در تفکیک میان هدف و ابزار نهفته است. دکترین تصمیم‌ستانی هرگز ادعا نمی‌کند که در جنگ‌های نوین، دیگر هیچ سرزمینی اشغال نخواهد شد. چنین ادعایی نه واقع‌بینانه است و نه با تاریخ جنگ‌ها سازگار. آنچه این دکترین می‌گوید، چیز دیگری است: اشغال جغرافیا دیگر هدف نهایی نیست؛ بلکه در صورت وقوع، به ابزاری برای تغییر محاسبات راهبردی طرف مقابل تبدیل می‌شود. از همین رو، اگر فردا خارک، یک جزیره یا هر نقطه دیگری به اشغال درآید، این رخداد به‌تنهایی دکترین تصمیم‌ستانی را نقض نمی‌کند. پرسش تعیین‌کننده این نیست که چه چیزی اشغال شد؛ پرسش اصلی این است که اشغال برای چه هدفی انجام شد؟ اگر هدف، الحاق سرزمین، توسعه مرزهای جغرافیایی یا ماندگاری در خاک اشغال‌شده باشد، آنگاه باید گفت با الگویی متفاوت روبه‌رو هستیم و دکترین تصمیم‌ستانی نیازمند بازنگری است. اما اگر اشغال، ابزاری برای افزایش فشار، تغییر محاسبات سیاسی و واداشتن طرف مقابل به پذیرش شرایط جدید باشد، در این صورت حتی تصرف یک جزیره نیز بخشی از همان دکترین خواهد بود، نه نقض آن. در جنگ‌های معاصر، بندرها، جزایر، گلوگاه‌های دریایی و مراکز حساس اقتصادی ممکن است به تصرف درآیند؛ اما آنچه اهمیت دارد، کارکرد راهبردی این اقدامات است، نه صرف وقوع آنها. در بسیاری از موارد، جغرافیا دیگر «هدف» نیست؛ اهرم فشار است. دکترین تصمیم‌ستانی دقیقاً بر همین تمایز استوار است. این دکترین نمی‌گوید جغرافیا اهمیت خود را از دست داده است؛ بلکه می‌گوید جغرافیا از هدف به ابزار تبدیل شده است. از این منظر، خارک، هرمز، پایگاه‌های نظامی یا مسیرهای کشتیرانی، همگی می‌توانند موضوع عملیات نظامی باشند؛ اما ارزش تحلیلی آنها در این پرسش نهفته است که آیا این عملیات برای نگه داشتن خاک انجام می‌شود یا برای تغییر دادن تصمیم؟ اگر پاسخ، تغییر تصمیم باشد، نظریه همچنان پابرجاست. شاید مهم‌ترین ویژگی هر نظریه علمی آن باشد که امکان آزمون و حتی ابطال خود را بپذیرد. دکترین تصمیم‌ستانی نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگر روزی شواهد نشان دهد که هدف اصلی جنگ، تصرف و الحاق سرزمین است، این دکترین باید مورد بازنگری قرار گیرد. اما تا زمانی که شواهد حاکی از آن است که اقدامات نظامی در خدمت تغییر رفتار و محاسبات راهبردی طرف مقابل قرار دارند، این چارچوب تحلیلی همچنان قدرت تبیین خود را حفظ می‌کند. بنابراین، معیار سنجش جنگ سوم، تعداد مناطق اشغال‌شده نیست؛ بلکه پاسخ به یک پرسش بنیادین است: آیا هدف، تصرف جغرافیاست یا تصرف محاسبات؟ اگر پاسخ، دومی باشد، حتی اشغال موقت یک جزیره نیز به معنای بازگشت به جنگ‌های کلاسیک نخواهد بود؛ بلکه بخشی از همان نبردی است که جغرافیا را وسیله می‌داند و تصمیم را مقصد. جنگ سوم زمانی پایان نمی‌یابد که گلوله‌ها خاموش شوند؛ بلکه زمانی پایان می‌یابد که یکی از دو طرف، استقلال محاسبات راهبردی خود را از دست بدهد. شاید همین جمله، روشن‌ترین معیار برای سنجش اعتبار یا رد دکترین تصمیم‌ستانی باشد. https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
4 081