کانال حمید آصفی
https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала کانال حمید آصفی
Канал کانال حمید آصفی (@hamidasefichannel2) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 18 221 подписчиков, занимая 3 140 место в категории Политика и 18 553 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 18 221 подписчиков.
Согласно последним данным от 22 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 169, а за последние 24 часа — -3, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 36.08%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 22.45% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 6 575 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 4 090 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 77.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как وقت, اعتراض, جا, اقتصاد, خیابان.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 23 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Политика.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 23 июля | +7 | |||
| 22 июля | +6 | |||
| 21 июля | +19 | |||
| 20 июля | +24 | |||
| 19 июля | +5 | |||
| 18 июля | +3 | |||
| 17 июля | +9 | |||
| 16 июля | +3 | |||
| 15 июля | +13 | |||
| 14 июля | +17 | |||
| 13 июля | +5 | |||
| 12 июля | +24 | |||
| 11 июля | +17 | |||
| 10 июля | +20 | |||
| 09 июля | +39 | |||
| 08 июля | +7 | |||
| 07 июля | +17 | |||
| 06 июля | +22 | |||
| 05 июля | +4 | |||
| 04 июля | +9 | |||
| 03 июля | +14 | |||
| 02 июля | +13 | |||
| 01 июля | +8 |
| 2 | رمزگشایی از بودجه ۹۵ میلیارد دلاری آمریکا؛ جنگِ بودجهای و فصل تازه رویارویی ایران و آمریکا
تصویب بسته ۹۵ میلیارد دلاری در مجلس نمایندگان آمریکا را نباید صرفاً یک رأی بودجهای دانست؛ این یک بیانیه ژئوپلیتیک با پوشش مالی است. در سیاست قدرتها، پول فقط پول نیست؛ پول، زبان پنهانِ اراده سیاسی است. هر دلارِ تصویبشده، یک پیام دارد: «آمادهایم؛ حتی اگر هنوز جنگ آغاز نشده باشد.»
رأی ۲۱۶ در برابر ۲۱۴ نشان میدهد که واشنگتن وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «اقتصادِ پیشدستانه جنگ» نامید؛ مرحلهای که در آن، بودجه دیگر پاسخ به بحران نیست، بلکه خود به ابزار ساختن بحران، مدیریت بحران و بازدارندگی تبدیل میشود. این همان «بودجهـبازدارندگی» است؛ جایی که دلارها، پیش از موشکها، پیام سیاسی حمل میکنند.
اما آنچه کمتر دیده میشود، شکاف درون خود آمریکاست. جمهوریخواهان این بسته را سرمایهگذاری برای امنیت ملی میدانند و دموکراتها آن را گامی در مسیر تشدید تنش. این یعنی آمریکا با پدیدهای روبهروست که میتوان آن را «دوپارگی راهبردی واشنگتن» نامید؛ اختلاف نه بر سر رقیب، بلکه بر سر شیوه رویارویی با رقیب.
در چنین شرایطی، مفهوم «جنگِ بودجهای» اهمیت پیدا میکند؛ جنگی که پیش از شلیک نخستین گلوله، در صحن کنگره آغاز میشود. در قرن بیستویکم، جنگها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ آنها ابتدا در لوایح بودجه، اتاقهای فکر، بازارهای مالی، رسانهها و شبکههای ائتلافسازی متولد میشوند.
از نگاه واشنگتن، ایران فقط یک کشور نیست؛ یک گره ژئوپلیتیکی در قلب خاورمیانه است. گرهی که یا باید مهار شود، یا هزینههای راهبردی آن افزایش یابد و یا با فشارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی، قدرت مانورش محدود گردد. به همین دلیل، این ۹۵ میلیارد دلار را نمیتوان صرفاً یک عدد مالی دانست؛ این رقم، بخشی از «معماری فشار» آمریکاست؛ معماریای که تحریم، قدرت نظامی، ائتلافسازی و فشار دیپلماتیک را در یک راهبرد واحد به هم پیوند میدهد.
در چنین فضایی، ۹۵ میلیارد دلار فقط یک بودجه نیست؛ یک علامت است. علامتی که نشان میدهد رقابت ایران و آمریکا از مرحله تقابلهای مقطعی عبور کرده و وارد مرحلهای شده که در آن، بودجه نیز به سلاح تبدیل میشود.
شاید هنوز صدای توپها شنیده نشود، اما صدای صندوقهای بودجه از هماکنون به گوش میرسد. در سیاست جهانی، همیشه نخست خزانهها به حرکت درمیآیند و سپس ارتشها. به همین دلیل، آنچه در کنگره آمریکا تصویب شد، تنها تخصیص منابع مالی نبود؛ آغاز فصل تازهای از آرایش قدرت بود.
پس مسئله فقط ۹۵ میلیارد دلار نیست؛ مسئله، نقشه تداوم فشار است. نقشهای که اگر روندهای کنونی ادامه یابد، میتواند نشانههایی از ورود به یک فضای پیشاجنگی بزرگ را آشکار کند؛ فضایی که در آن، بسیاری از قطعات شطرنج، از هماکنون در حال چیده شدن هستند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 3 592 |
| 3 | «هممنافعسازی»؛ چگونه لایه اول جریان سلطنتطلب، منافع ملت را به واشنگتن گره زد؟
این روزها جملهای به ظاهر آرام اما بهشدت خطرناک در فضای سیاسی تکرار میشود: «منافع مردم ایران و دولت آمریکا همسو است.» نکته قابل تأمل آن است که این گزاره، نخست از سوی بخشی از لایه اول جریان سلطنتطلب وارد ادبیات سیاسی شد و سپس بهتدریج در میان برخی رسانهها و فعالان سیاسی بازتولید گردید؛ گویی قرار است میان ملت ایران و سیاستهای یک دولت خارجی، پیوندی طبیعی و بدیهی برقرار شود.
اما این فقط یک گزاره سیاسی نیست؛ آغاز یک «هممنافعسازی» است؛ پروژهای که میکوشد مرز میان ملت و دولت را پاک کند و جای منافع ملی را با منافع ژئوپلیتیکی قدرتها عوض کند.
دولتها دوست ندارند؛ دولتها معامله میکنند.
ملتها دلبسته دولتها نمیشوند؛ از حقوق خود دفاع میکنند.
هرکس این دو را به هم گره بزند، گرفتار «همسرنوشتیفروشی» شده است؛ بازاری که در آن استقلال یک ملت، با وعدههای قدرتهای جهانی معاوضه میشود.
امروز خطر فقط استبداد داخلی نیست؛ خطر دیگر «برونسپاریِ امید» است. روزی مردم را با «دشمن خارجی» میترسانند و روزی دیگر با «منجی خارجی» امیدوار میکنند.
ترسفروشی و نجاتفروشی، دو ویترینِ یک دکاناند.
مردم ایران نه پیادهنظام جمهوری اسلامیاند و نه سرباز کاخ سفید. این همان «قطباسیری» است؛ وضعیتی که انسان ایرانی دیگر شهروند نیست، بلکه به «مهرهملت» تبدیل میشود؛ مهرهای که باید میان دو قدرت، یکی را انتخاب کند.
اگر منافع مردم ایران و دولت آمریکا کاملاً همسو بود، پس چرا تحریمها پیش از آنکه حکومت را فرسوده کنند، سفره مردم را کوچکتر کردند؟ چرا در بزنگاههای تاریخی، امنیت منطقهای بر آزادی ایرانیان ترجیح داده شد؟ چرا سیاست آمریکا با تغییر دولتها تغییر میکند، اما رنج مردم ایران همچنان ثابت میماند؟
مشکل آنجاست که بخشی از اپوزیسیون نیز گرفتار «دولتزدگیِ تحلیلی» شده است؛ یعنی جهان را فقط از پنجره دولتها میبیند. در این نگاه، ملت حذف میشود و جای آن را نقشههای قدرت پر میکند.
این همان «واشنگتنمحوری» است؛ جایی که قطبنمای سیاست، دیگر تهران نیست، بلکه پایتخت یک قدرت خارجی است.
نه؛ مردم ایران «هممنافع» هیچ دولت خارجی نیستند؛ «همحق» با همه ملتهای جهاناند.
بزرگترین خطای سیاسی، تبدیل مخالفت با جمهوری اسلامی به همسویی با سیاستهای واشنگتن است. این همان «دوگانهفروشیِ سیاسی» است؛ بازاری که استقلال فکری را با هیجان سیاسی معامله میکند.
هرکس منافع یک ملت را در منافع یک دولت خارجی حل کند، از «ملیاندیشی» عبور کرده و به «نیابتاندیشی» رسیده است.
ملت، ابزارِ فشار نیست؛ صاحبِ سرنوشت است.
میهن، پلِ عبورِ قدرتها نیست؛ مقصدِ تاریخِ یک ملت است.
آزادی، وارداتی نیست؛ روییدنی است.
استقلال، هدیهٔ دولتها نیست؛ دستاوردِ ملتهاست.
هر ملتی که امیدش را صادر کند، آیندهاش را وارد خواهد کرد.
ایران نه در «آمریکازدگی» نجات پیدا میکند و نه در «حکومتزدگی»؛ راه نجات از «ملتمحوری» میگذرد.
و این شاید مهمترین حقیقت سیاست باشد: دولتها میآیند و میروند؛ اما ملت، تنها وارث همیشگی ایران است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 251 |
| 4 | نفوذ و انتقام از آمریکا؛ چرا ایران باید بهای هر دو را بپردازد؟
نفوذ و انتقام؛ دو واژهای که سرنوشت یک ملت را به چالش میکشد
در این برنامه تلاش کردهام به دو واژه مهم و پرحاشیه این روزهای فضای سیاسی بپردازم: «نفوذ» و «انتقام».
آیا هر بحران را میتوان فقط با یک واژه توضیح داد؟
آیا پاسخ به تهدیدها، فقط در انتقام خلاصه میشود؟
و اگر قرار است سرانجام بحرانها دوباره به گفتوگو و مذاکره برسد، هزینه تصمیمهای امروز را چه کسانی پرداخت میکنند؟
در این گفتوگوی ۲۴ دقیقهای، تلاش کردهام از زاویهای تحلیلی و انتقادی به این پرسشها نگاه کنم؛ پرسشهایی که به آینده ایران و سرنوشت مردم آن مربوط است.
از شما دعوت میکنم این برنامه را ببینید نقد کنید، پیشنهاد بدهید. اگر دیدگاهها و تحلیلهای مستقل و گفتوگوهای جدی درباره مسائل ایران را دنبال میکنید، خوشحال میشوم به جمع همراهان این کانال بپیوندید و با عضویت خود از ادامه این مسیر حمایت کنید.
از وقتی که میگذارید و از همراهی شما صمیمانه سپاسگزارم.
https://youtu.be/e9toK1K00mU?is=LhWEJVwsO9MHuKKt | 65 |
| 5 | نفوذ و انتقام از آمریکا؛ چرا ایران باید بهای هر دو را بپردازد؟
نفوذ و انتقام؛ دو واژهای که سرنوشت یک ملت را به چالش میکشد
در این برنامه تلاش کردهام به دو واژه مهم و پرحاشیه این روزهای فضای سیاسی بپردازم: «نفوذ» و «انتقام».
آیا هر بحران را میتوان فقط با یک واژه توضیح داد؟
آیا پاسخ به تهدیدها، فقط در انتقام خلاصه میشود؟
و اگر قرار است سرانجام بحرانها دوباره به گفتوگو و مذاکره برسد، هزینه تصمیمهای امروز را چه کسانی پرداخت میکنند؟
در این گفتوگوی ۲۴ دقیقهای، تلاش کردهام از زاویهای تحلیلی و انتقادی به این پرسشها نگاه کنم؛ پرسشهایی که به آینده ایران و سرنوشت مردم آن مربوط است.
از شما دعوت میکنم این برنامه را ببینید نقد کنید، پیشنهاد بدهید. اگر دیدگاهها و تحلیلهای مستقل و گفتوگوهای جدی درباره مسائل ایران را دنبال میکنید، خوشحال میشوم به جمع همراهان این کانال بپیوندید و با عضویت خود از ادامه این مسیر حمایت کنید.
از وقتی که میگذارید و از همراهی شما صمیمانه سپاسگزارم.
https://youtu.be/e9toK1K00mU?is=LhWEJVwsO9MHuKKt | 1 373 |
| 6 | پناهیان و «صلحجنگی»؛ وقتی آرزوی جنگ، جامه انکار میپوشد
علیرضا پناهیان، از چهرههای نزدیک به هسته سخت قدرت، در سخنرانی اخیر خود در قم گفت: «ما جنگطلب نیستیم»، اما در ادامه از خدا خواست که هر روز و هر لحظه «فرصت ریشهکن کردن اسرائیل» را فراهم کند و رویارویی با آمریکا و دونالد ترامپ را فرصتی برای انتقام خون مظلومان جهان دانست. این سخنان، فارغ از هر داوری سیاسی درباره منازعات منطقه، پرسشی بنیادین را پیش روی افکار عمومی میگذارد: چگونه میتوان همزمان از نفی جنگ سخن گفت و اشتیاق به وقوع آن را به دعا و تمنای روزانه تبدیل کرد؟
اینجاست که با پدیدهای روبهرو میشویم که میتوان آن را «صلحجنگی» نامید؛ وضعیتی که در آن، واژگان صلح بر زبان جاری میشوند، اما ضرباهنگ کلمات، آهنگ نبرد مینوازد. این همان لحظهای است که زبان، نقاب میشود و معنا، در پشت الفاظ پنهان میماند.
جنگ، پیش از آنکه بر خاک آغاز شود، در زبان متولد میشود. هیچ گلولهای بیپدر نیست؛ پدر هر گلوله، جملهای است که روزی بر تریبونی ایستاده و خشونت را قدسی کرده است. تاریخ را نه فقط توپخانهها، که واژهباروتها ساختهاند؛ واژههایی که آرامآرام گوش جامعه را به صدای انفجار عادت میدهند تا روزی که انفجار، دیگر حادثه نباشد، بلکه انتظار باشد.
اگر جنگ، آخرین راهحل است، چرا باید هر روز آرزوی آن را کرد؟ اگر دفاع، ضرورتی ناگزیر است، چرا باید تمنای وقوع ضرورت را داشت؟ میان آمادگی برای دفاع و اشتیاق به نبرد، فاصلهای به وسعت جان انسانها وجود دارد. یکی برای جلوگیری از جنگ است و دیگری، هرچند ناخواسته، به جنگآرزویی دامن میزند.
شگفت آنجاست که بلندترین صداهای دعوت به تقابل، اغلب از امنترین فاصلهها شنیده میشوند. آنان که از «فرصت جنگ» سخن میگویند، معمولاً قرار نیست شب را در پناهگاه بخوابند، فرزندشان را از جبهه بازنگردانند یا سالها زیر بار اقتصاد ویرانشده زندگی کنند. هزینه جنگ را همیشه مردم میپردازند؛ نه تریبونها. جنگ، پیش از آنکه مرزها را ویران کند، سفرهها را ویران میکند؛ پیش از آنکه شهرها را بسوزاند، آینده را خاکستر میکند.
در روزگاری که جامعه با تورم، بحران آب، مهاجرت نخبگان، فرسایش سرمایه اجتماعی و اضطراب آینده دستوپنجه نرم میکند، تبدیل کردن نبرد به آرمان، نوعی بحرانزیستی را بازتولید میکند؛ گویی حیات سیاسی، تنها در سایه التهاب معنا پیدا میکند و آرامش، به جای آنکه هدف باشد، به امری مشکوک بدل میشود.
از همه متناقضتر، آنجاست که «انتقام خون مظلومان» از مسیر گسترش جنگ تعریف میشود. جنگ، کارخانه تولید مظلوم است، نه درمان رنج مظلومان. نمیتوان با افزودن شعله، آتش را خاموش کرد. نفرت، اگر لباس عدالت بپوشد، همچنان نفرت است؛ همانگونه که آتش، حتی اگر نامش را خورشید بگذاریم، خاصیت سوزاندن خود را از دست نمیدهد.
در سنت دینی نیز، جهاد هرگز مترادف شیفتگی به جنگ نبوده است. جهاد، مسئولیتی استثنایی برای دفع تجاوز است، نه تمنایی دائمی برای وقوع درگیری. هرجا اشتیاق به جنگ جای ضرورت دفاع را بگیرد، مفاهیم نیز دچار معنافرسایی میشوند؛ واژهها میمانند، اما حقیقتشان آرامآرام تهی میشود.
نقد سخنان پناهیان، صرفاً نقد یک فرد یا یک خطابه نیست؛ نقد نوعی جهانبینی است که گاه بقا را در تداوم بحران و هویت را در استمرار دشمنی جستوجو میکند. جامعهای که هر صبح با ندای نبرد بیدار شود، بهتدریج توان رؤیا دیدن برای آبادانی را از دست میدهد. ملتها با امید ساخته میشوند، نه با اضطراب؛ با توسعه قد میکشند، نه با التهاب.
شاید بزرگترین خطر، خود جنگ نباشد؛ جنگعادیشدگی باشد. آن لحظه که آرزوی جنگ دیگر کسی را متعجب نکند، باروت پیش از انبارها، در ذهنها ذخیره شده است.
و تاریخ، با صدایی بلندتر از همه خطابهها، یک حقیقت را زمزمه میکند: تمدنها از «اندیشهسازان» زاده شدند، نه از «آتشسازان»؛ و هرگاه زبان، جنگ را زیبا نوشت، زندگی ناگزیر آن را با خون تصحیح کرد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 697 |
| 7 | «انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند
(و اما دفاع از وطن، روایتی دیگر)
بخش دوم
و در برابر این پرسشها، باید پرسش دیگری را نیز نشاند:
آیا نقد این سیاستها به معنای رها کردن میهن در برابر متجاوز است؟
هرگز. دفاع از خاک ایران، نه برای حکومت، که برای مردم این سرزمین است — برای همان کودکی که حق دارد بزرگ شود، همان معلمی که کلاسش را دوست دارد، همان کارگری که نان شبش به این خاک گره خورده است.
اگر روزی دشمنی پا به این خاک بگذارد، مقابله با او جدا از هر شعار انتقامی، یک ضرورت انسانی و ملی است؛ اما این دفاع باید مبتنی بر عقلانیت و مصلحت مردم باشد، نه بر جنون انتقامجوییِ قدرتهای فاسد.
همین امروز، برخی از هموطنان این نگرانی را دارند که سخن از نقد حکومت، بهانهای برای بیتفاوتی نسبت به وطن شود. اما پاسخ روشن است:
نقدِ سیاستهای غلط، با عشق به وطن منافاتی ندارد؛ بلکه خود نوعی وطندوستی است، چون میخواهد کشور را از خطاهای پرهزینه نجات دهد، نه اینکه آن را به دشمن بسپارد.
قدرت واقعی آن نیست که بتواند یک موشک دیگر شلیک کند.
قدرت واقعی آن است که بتواند یک نسل را از ویرانی نجات دهد.
کشوری که اقتصادش زخمی است، جامعهاش خسته است، سرمایهٔ اجتماعیاش فرسوده شده و میلیونها نفر نگران آیندهاند، بیش از هر چیز به خرد سیاسی نیاز دارد، نه به مسابقهٔ انتقام.
«انتقام» گاهی برای حکومتها جذاب است؛ چون ساده است.
دشمن را معرفی میکنی.
خشم تولید میکنی.
جامعه را بسیج میکنی.
اما ساختن کشور سخت است.
صلح سخت است.
پاسخگویی سخت است.
آشتی ملی سخت است.
برای همین است که برخی سیاستمداران عاشق واژههایی هستند که آتش تولید میکند، نه واژههایی که آینده میسازند.
ایران امروز بیش از «قهرمانان انتقام» به معماران نجات نیاز دارد.
بیش از کسانی که وعدهٔ پاسخ خون با خون میدهند، به کسانی نیاز دارد که بگویند:
چگونه خون کمتر ریخته شود؟
چگونه جنگ متوقف شود؟
چگونه کشور از چرخهٔ دشمنسازی بیرون بیاید؟
و در عین حال، چگونه از خاک خود در برابر هر تجاوزی دفاع کنیم، بدون آنکه در باتلاق انتقامجوییِ حکومت غرق شویم.
بزرگترین شکست یک ملت زمانی رخ میدهد که حاکمانش بتوانند خشم خود را به جای ارادهٔ مردم بنشانند.
و بزرگترین پیروزی یک ملت زمانی است که اجازه ندهد:
خشمِ قدرت، جایگزین عقلِ جامعه شود.
زیرا ایران یک حکومت نیست.
ایران، میلیونها انسانی است که حق دارند زنده بمانند، و در عین حال، حق دارند برای زنده ماندن، از خانه و کاشانهشان در برابر متجاوز دفاع کنند، اما نه بهنام انتقامخواهیِ قدرتپرستان، که بهنام بقای خودشان.
آیا قرار است ایران قربانی انتقام شود، یا سرانجام از چرخهٔ انتقام عبور کند و به دفاعی هوشمندانه و مبتنی بر منافع ملی روی آورد؟
پاسخ را فقط مردمِ این سرزمین میتوانند بدهند، و آنان که امروز میگویند «ما هم وطن را دوست داریم، هم از ماجراجویی بیزاریم»، شاید همان معماران نجات فردا باشند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 148 |
| 8 | «انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند
(و اما دفاع از وطن، روایتی دیگر)
بخش اول
بار دیگر واژهای قدیمی از بلندگوهای رسمی جمهوری اسلامی به میدان آمد:
انتقام.
«انتقام خواهیم گرفت.»
اما در میان هیاهوی خشم و شعار، یک سؤال بزرگ گم شد:
انتقام از چه کسی؟ با چه هزینهای؟ و با خون چه کسانی؟
مشکل از آنجا آغاز میشود که در منطق «انتقامستانی»، یک حکومت آرامآرام میان سرنوشت خودش و سرنوشت یک ملت علامت مساوی میگذارد.
یعنی اگر رهبرانش ضربه خوردند، ایران باید هزینه بدهد.
اگر فرماندهانش کشته شدند، شهروندان باید آمادهٔ پرداخت تاوان باشند.
اگر یک ساختار سیاسی وارد رویارویی شد، جامعه باید زیر آوار تصمیمهای آن دفن شود.
این همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت:
«ملّتوثیقهسازی»؛ گرو گذاشتن یک ملت برای تسویهٔ حساب قدرتها.
اما اینجا خط باریکی وجود دارد که نباید نادیده گرفت:
نقد این منطقِ گروگانگیر، هرگز به معنای کنار گذاشتن وظیفهٔ دفاع از خاک و جان مردم در برابر تجاوز بیرونی نیست.
اگر سرباز بیگانهای پا به خاک ایران بگذارد، فارغ از هر حکومتی که بر مسند نشسته، دفاع از سرزمین، یک تکلیف ملی، انسانی و غیرقابلانکار است، نه بهخاطر شعارهای آن حکومت، بلکه بهخاطر مردمی که در این جغرافیا زندگی میکنند، کودکانی که فردا را میبینند، و تاریخی که هویت ماست.
نقدِ انتقامجوییِ بیحساب، به معنای «واگذاری میهن به امان خدا» نیست؛ بلکه به معنای جدا کردن دفاع مشروع از ماجراجوییهای سیاسی است. اشتباه است اگر کسی از این نقد، بهانهای برای بیتفاوتی نسبت به تجاوز بسازد؛ زیرا وطن، تنها میراثی است که از نیاکان گرفتهایم و به آیندگان امانت میدهیم.
خطر بزرگتر از خودِ واژهٔ انتقام، شکلگیری چیزی است که میتوان آن را «انتقامسالاری» نامید؛ زمانی که خشم و خونخواهی از یک واکنش احساسی عبور میکند و به منطق تصمیمگیری سیاسی تبدیل میشود.
در این منطق، هر ضربه، ضربهای تازه میطلبد و هر پاسخ، زمینهٔ پاسخ بعدی را فراهم میکند.
تاریخ نشان داده است که انتقام، سیریناپذیر است.
انتقام اول، خودش را عدالت معرفی میکند.
انتقام دوم، خودش را پاسخ معرفی میکند.
انتقام سوم، خودش را دفاع معرفی میکند.
و بعد از مدتی، هیچکس دیگر نمیپرسد آغازگر این چرخه چه کسی بود؛ فقط شمار قربانیان بیشتر میشود.
این همان چیزی است که میتوان نامید:
«باتلاق خونخواهی»؛ جایی که هر خون، خون تازهای طلب میکند.
اما دامنهٔ این انتقامستانی هر روز گستردهتر میشود؛ از آمریکا و اسرائیل فراتر رفته و حتی برخی مقامها، کشورهای عربی منطقه را نیز در دایرهٔ تهدید قرار میدهند. اینجاست که یک تناقض تاریخی و راهبردی آشکار میشود:
اگر قرار است فهرست انتقام پایان نداشته باشد، پس جای مذاکره کجاست؟
کشوری که همزمان از جنگ، انتقام و تسویهحساب سخن میگوید، چگونه میتواند پای میز گفتوگو بنشیند و توافقی پایدار بسازد؟
تجربهٔ جنگ ایران و عراق یک هشدار بزرگ است؛ در آغاز آن جنگ نیز شعارها بر «انتقام از صدام، فرماندهان بعث و نابودی دشمن» میچرخید، اما نتیجهٔ هشت سال جنگ، هزاران کشته، ویرانی شهرها و فرسایش یک نسل بود، تا سرانجام آیتالله خمینی با تعبیر معروف «نوشیدن جام زهر» ناچار به پذیرش صلح شد.
تاریخ نشان داده است که سیاست خارجی با شعار انتقام اداره نمیشود؛ با محاسبهٔ منافع ملی اداره میشود.
سؤال امروز این است:
اگر پایان هر بحران، بازگشت به میز مذاکره است، چرا پیش از آن باید کشور را در آتش انتقامخواهی سوزاند؟
پرسش اصلی این نیست که آیا کشتهشدن یک رهبر یا یک فرمانده مهم است یا نه.
طبیعی است که هر حکومت، هر جریان سیاسی و هر جامعهای نسبت به کشتهشدن چهرههای خود واکنش نشان دهد.
اما سؤال یک ملت این است:
آیا باید آیندهٔ یک کشور قربانی انتقام یک حکومت شود؟
آیا کودک ایرانی باید هزینهٔ تصمیمی را بدهد که در اتاقهای قدرت گرفته شده است؟
آیا کارگر ایرانی، معلم ایرانی، جوان ایرانی و خانوادهٔ ایرانی باید بهای جنگی را بپردازند که هیچ نقشی در آغاز آن نداشتهاند؟
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 4 595 |
| 9 | معمای غیبت: چرا اسرائیل در تقابل ایران و آمریکا نقش تماشاگر را برگزید؟
در میانۀ طوفان آتشینی که تنگۀ هرمز را به کانونی لرزان از تقابل راهبردی تبدیل کرده، غیبتی معنادار، پردهای از ابهام بر پیکرۀ این نبرد سایه افکنده است. اسرائیل، که همواره در ستیز با ایران، شمشیری بران و مشتاق نبرد بوده، این بار در حاشیۀ صحنه ایستاده و تماشاگر رزمی است که خونِ خاورمیانه را به جوشش آورده. اما این خودداری، نه از سرِ سستی یا ترس، که حاصلِ معمایی پیچیده از محاسباتِ سختافزاری و فشارهای دیپلماتیک است.
۱. وتوی واشنگتن؛ سنگِ بنایِ خویشتنداری
رازِ نخستینِ این غیبت، در پایتختِ آمریکا نهفته است. دولت ترامپ، با تکیه بر تجربۀ دو جنگ ۱۲و ۳۹ روزه ، به روشنی به تلآویو فهماند که حضورِ آن در این معرکه، همچون ریختنِ نفت بر آتشِ بیکنترل است. واشنگتن نگران است که مشارکتِ اسرائیل، ماهیتِ درگیری را از «عملیاتِ محدودِ تنبیهی» به «جنگی تمامعیارِ منطقهای» بدل کند. درخواستِ اورژانسیِ نتانیاهو برای پیوستن به حملات، با پاسخی سرد و قاطع مواجه شد: «ایستادگی در حاشیه، به سودِ ماست.»
۲. دوگانگیِ منافع؛ وقتی مسیرِ تهران با مقصدِ اورشلیم همسو نیست
کانونِ این نبرد، تنگۀ راهبردیِ هرمز و امنیتِ کشتیرانیِ جهانی است؛ موضوعی که برای اسرائیل، درختِ استراتژیکِ تناوری ندارد و بیشتر به حیاتِ اقتصادیِ شبهجزیره و ناوگانِ آمریکا گره خورده است. اینجا تقابل بر سرِ «عبورِ نفتکشها»ست، نه «بقایِ هستهای». شکافِ راهبردی میانِ کاخسفید و دفترِ نخستوزیریِ اسرائیل بر سرِ چگونگیِ مهارِ ایران، به اندازهای است که نتانیاهو را به تلخی به حاشیهرانی فرستاده است.
۳. بازیِ دوطرفۀ پنهان؛ ایرانِ محتاط و اسرائیلِ آمادهبهپاسخ
تهران نیز با هوشمندیِ تاکتیکی، از پرتابِ موشک یا پهپاد به سمتِ خاکِ اسرائیل خودداری کرده است؛ گویی خطی نامرئی میانِ دو جبهه کشیده که عبور از آن، شعلهوریِ بیبازگشت را رقم خواهد زد. این خویشتنداریِ متقابل، نشان از آن دارد که هیچیک از دو طرف، خواهانِ گشودنِ دریچۀ تازهای به رویِ جبههای دیگر نیستند. اما اسرائیل، با چشمانی بیدار و موشکهایی در سکویِ پرتاب، پیام داده است که اگر این خطِ قرمز شکسته شود، پاسخش چنان کوبنده خواهد بود که زمین و زمان را به لرزه درآورد.
۴. تلههای دیپلماسی؛ سایۀ سنگینِ همپیمانانِ عرب
فشارهای دیپلماتیکِ کشورهایِ عربیِ حاشیهنشینِ خلیجفارس، که افکارِ عمومیشان با اسرائیل در ستیزِ تاریخی است، حلقهی دیگری بر پایِ مشارکتِ تلآویو زده است. این کشورها که در ائتلافی شکننده با آمریکا قرار دارند، هراس دارند که سایۀ اسرائیل در کنارشان، آتشِ خشمِ مردمانشان را شعلهور سازد. این هراسِ مضاعف، واشنگتن را به کنارِ نهادنِ اسرائیل واداشته است تا ریاکاریِ دیپلماتیک را فدایِ انسجامِ ائتلافِ عربی کند.
پایانِ یک پرده؛ وضعیتی شکننده همچون شیشهای بر لبهی پرتگاه
حقیقت این است که خویشتنداریِ اسرائیل، نه یک انتخاب، که یک اجبارِ راهبردیِ ناشی از کششِ معکوسِ متحدان است. اما این معادله، چونان شیشهای بر لبهی پرتگاه، شکننده و زودگذر است. اگر یک موشکِ سرگردان، یا یک حملهی متهورانه از سویِ تهران، خطِ قرمزِ اسرائیل را هدف گیرد، تمامِ این محاسبات به هم میریزد و اسرائیل، در کسری از ثانیه، از تماشاگر به بازیگری خشمگین بدل خواهد شد.
معمایِ غیبتِ اسرائیل در این نبرد، بیش از آنکه نمایشی از ضعف باشد، حکایت از پیچیدهترین بازیِ شطرنجی دارد که در آن، هر مهرهای با هزاران محاسبهی پنهان، در انتظارِ بهترین لحظه برای جهش به جلوست. سکوتِ امروزِ اسرائیل، شاید مقدمهای باشد برای رعدی که فردا، گوشهای جهان را کر خواهد کرد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 3 954 |
| 10 | «انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند
بار دیگر واژهای قدیمی از بلندگوهای رسمی جمهوری اسلامی به میدان آمد:
انتقام.
از فرمانده کل سپاه تا مقامهای امنیتی، از رئیس قوه قضاییه تا مجتبی خامنهای، رهبر فعلی، پیام اصلی یکی بود:
«انتقام خواهیم گرفت.»
اما در میان هیاهوی خشم و شعار، یک سؤال بزرگ گم شد:
انتقام از چه کسی؟ با چه هزینهای؟ و با خون چه کسانی؟
مشکل از آنجا آغاز میشود که در منطق «انتقامستانی»، یک حکومت آرامآرام میان سرنوشت خودش و سرنوشت یک ملت علامت مساوی میگذارد.
یعنی اگر رهبرانش ضربه خوردند، ایران باید هزینه بدهد.
اگر فرماندهانش کشته شدند، شهروندان باید آماده پرداخت تاوان باشند.
اگر یک ساختار سیاسی وارد رویارویی شد، جامعه باید زیر آوار تصمیمهای آن دفن شود.
این همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت:
«ملّتوثیقهسازی»؛ گرو گذاشتن یک ملت برای تسویهحساب قدرتها.
در واقع، خطر بزرگتر از خودِ واژه انتقام، شکلگیری چیزی است که میتوان آن را «انتقامسالاری» نامید؛ زمانی که خشم و خونخواهی از یک واکنش احساسی عبور میکند و به منطق تصمیمگیری سیاسی تبدیل میشود.
در این منطق، هر ضربه، ضربهای تازه میطلبد و هر پاسخ، زمینه پاسخ بعدی را فراهم میکند.
تاریخ نشان داده است که انتقام، سیریناپذیر است.
انتقام اول، خودش را عدالت معرفی میکند.
انتقام دوم، خودش را پاسخ معرفی میکند.
انتقام سوم، خودش را دفاع معرفی میکند.
و بعد از مدتی، هیچکس دیگر نمیپرسد آغازگر این چرخه چه کسی بود؛ فقط شمار قربانیان بیشتر میشود.
این همان چیزی است که میتوان نامید:
«باتلاق خونخواهی»؛ جایی که هر خون، خون تازهای طلب میکند.
اما دامنه این «انتقامستانی» هر روز گستردهتر میشود؛ از آمریکا و اسرائیل فراتر رفته و حتی برخی مقامها، کشورهای عربی منطقه را نیز در دایره تهدید قرار میدهند. اینجاست که یک تناقض تاریخی و راهبردی آشکار میشود:
اگر قرار است فهرست انتقام پایان نداشته باشد، پس جای مذاکره کجاست؟
کشوری که همزمان از جنگ، انتقام و تسویهحساب سخن میگوید، چگونه میتواند پای میز گفتوگو بنشیند و توافقی پایدار بسازد؟
تجربه جنگ ایران و عراق یک هشدار بزرگ است؛ در آغاز همان جنگ نیز شعارها بر «انتقام از صدام، فرماندهان بعث و نابودی دشمن» میچرخید، اما نتیجه هشت سال جنگ، هزاران کشته، ویرانی شهرها و فرسایش یک نسل بود تا سرانجام آیتالله خمینی با تعبیر معروف «نوشیدن جام زهر» ناچار به پذیرش صلح شد.
تاریخ نشان داده است که سیاست خارجی با شعار انتقام اداره نمیشود؛ با محاسبه منافع ملی اداره میشود.
سؤال امروز این است:
اگر پایان هر بحران، بازگشت به میز مذاکره است، چرا پیش از آن باید کشور را در آتش انتقامخواهی سوزاند؟
پرسش اصلی این نیست که آیا کشتهشدن یک رهبر یا یک فرمانده مهم است یا نه.
طبیعی است که هر حکومت، هر جریان سیاسی و هر جامعهای نسبت به کشتهشدن چهرههای خود واکنش نشان دهد.
اما سؤال یک ملت این است:
آیا باید آینده یک کشور را قربانی انتقام یک حکومت کرد؟
آیا کودک ایرانی باید هزینه تصمیمی را بدهد که در اتاقهای قدرت گرفته شده است؟
آیا کارگر ایرانی، معلم ایرانی، جوان ایرانی و خانواده ایرانی باید بهای جنگی را بپردازند که هیچ نقشی در آغاز آن نداشتهاند؟
قدرت واقعی آن نیست که بتواند یک موشک دیگر شلیک کند.
قدرت واقعی آن است که بتواند یک نسل را از ویرانی نجات دهد.
کشوری که اقتصادش زخمی است، جامعهاش خسته است، سرمایه اجتماعیاش فرسوده شده و میلیونها نفر نگران آیندهاند، بیش از هر چیز به خرد سیاسی نیاز دارد، نه به مسابقه انتقام.
«انتقام» گاهی برای حکومتها جذاب است؛ چون ساده است.
دشمن را معرفی میکنی.
خشم تولید میکنی.
جامعه را بسیج میکنی.
اما ساختن کشور سخت است.
صلح سخت است.
پاسخگویی سخت است.
آشتی ملی سخت است.
برای همین است که برخی سیاستمداران عاشق واژههایی هستند که آتش تولید میکند، نه واژههایی که آینده میسازد.
ایران امروز بیش از «قهرمانان انتقام» به معماران نجات نیاز دارد.
بیش از کسانی که وعده پاسخ خون با خون میدهند، به کسانی نیاز دارد که بگویند:
چگونه خون کمتر ریخته شود؟
چگونه جنگ متوقف شود؟
چگونه کشور از چرخه دشمنسازی بیرون بیاید؟
بزرگترین شکست یک ملت زمانی رخ میدهد که حاکمانش بتوانند خشم خود را به جای اراده مردم بنشانند.
و بزرگترین پیروزی یک ملت زمانی است که اجازه ندهد:
خشمِ قدرت، جایگزین عقلِ جامعه شود.
زیرا ایران یک حکومت نیست.
ایران یک فرمانده نیست.
ایران یک رهبر نیست.
ایران، میلیونها انسانی است که حق دارند زنده بمانند.
آیا قرار است ایران قربانی انتقام شود، یا سرانجام از چرخه انتقام عبور کند؟
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 42 |
| 11 | «انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند
بار دیگر واژهای قدیمی از بلندگوهای رسمی جمهوری اسلامی به میدان آمد:
انتقام.
از فرمانده کل سپاه تا مقامهای امنیتی، از رئیس قوه قضاییه تا مجتبی خامنهای، رهبر فعلی، پیام اصلی یکی بود:
«انتقام خواهیم گرفت.»
اما در میان هیاهوی خشم و شعار، یک سؤال بزرگ گم شد:
انتقام از چه کسی؟ با چه هزینهای؟ و با خون چه کسانی؟
مشکل از آنجا آغاز میشود که در منطق «انتقامستانی»، یک حکومت آرامآرام میان سرنوشت خودش و سرنوشت یک ملت علامت مساوی میگذارد.
یعنی اگر رهبرانش ضربه خوردند، ایران باید هزینه بدهد.
اگر فرماندهانش کشته شدند، شهروندان باید آماده پرداخت تاوان باشند.
اگر یک ساختار سیاسی وارد رویارویی شد، جامعه باید زیر آوار تصمیمهای آن دفن شود.
این همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت:
«ملّتوثیقهسازی»؛ گرو گذاشتن یک ملت برای تسویهحساب قدرتها.
در واقع، خطر بزرگتر از خودِ واژه انتقام، شکلگیری چیزی است که میتوان آن را «انتقامسالاری» نامید؛ زمانی که خشم و خونخواهی از یک واکنش احساسی عبور میکند و به منطق تصمیمگیری سیاسی تبدیل میشود.
در این منطق، هر ضربه، ضربهای تازه میطلبد و هر پاسخ، زمینه پاسخ بعدی را فراهم میکند.
تاریخ نشان داده است که انتقام، سیریناپذیر است.
انتقام اول، خودش را عدالت معرفی میکند.
انتقام دوم، خودش را پاسخ معرفی میکند.
انتقام سوم، خودش را دفاع معرفی میکند.
و بعد از مدتی، هیچکس دیگر نمیپرسد آغازگر این چرخه چه کسی بود؛ فقط شمار قربانیان بیشتر میشود.
این همان چیزی است که میتوان نامید:
«باتلاق خونخواهی»؛ جایی که هر خون، خون تازهای طلب میکند.
اما دامنه این «انتقامستانی» هر روز گستردهتر میشود؛ از آمریکا و اسرائیل فراتر رفته و حتی برخی مقامها، کشورهای عربی منطقه را نیز در دایره تهدید قرار میدهند. اینجاست که یک تناقض تاریخی و راهبردی آشکار میشود:
اگر قرار است فهرست انتقام پایان نداشته باشد، پس جای مذاکره کجاست؟
کشوری که همزمان از جنگ، انتقام و تسویهحساب سخن میگوید، چگونه میتواند پای میز گفتوگو بنشیند و توافقی پایدار بسازد؟
تجربه جنگ ایران و عراق یک هشدار بزرگ است؛ در آغاز همان جنگ نیز شعارها بر «انتقام از صدام، فرماندهان بعث و نابودی دشمن» میچرخید، اما نتیجه هشت سال جنگ، هزاران کشته، ویرانی شهرها و فرسایش یک نسل بود تا سرانجام آیتالله خمینی با تعبیر معروف «نوشیدن جام زهر» ناچار به پذیرش صلح شد.
تاریخ نشان داده است که سیاست خارجی با شعار انتقام اداره نمیشود؛ با محاسبه منافع ملی اداره میشود.
سؤال امروز این است:
اگر پایان هر بحران، بازگشت به میز مذاکره است، چرا پیش از آن باید کشور را در آتش انتقامخواهی سوزاند؟
پرسش اصلی این نیست که آیا کشتهشدن یک رهبر یا یک فرمانده مهم است یا نه.
طبیعی است که هر حکومت، هر جریان سیاسی و هر جامعهای نسبت به کشتهشدن چهرههای خود واکنش نشان دهد.
اما سؤال یک ملت این است:
آیا باید آینده یک کشور را قربانی انتقام یک حکومت کرد؟
آیا کودک ایرانی باید هزینه تصمیمی را بدهد که در اتاقهای قدرت گرفته شده است؟
آیا کارگر ایرانی، معلم ایرانی، جوان ایرانی و خانواده ایرانی باید بهای جنگی را بپردازند که هیچ نقشی در آغاز آن نداشتهاند؟
قدرت واقعی آن نیست که بتواند یک موشک دیگر شلیک کند.
قدرت واقعی آن است که بتواند یک نسل را از ویرانی نجات دهد.
کشوری که اقتصادش زخمی است، جامعهاش خسته است، سرمایه اجتماعیاش فرسوده شده و میلیونها نفر نگران آیندهاند، بیش از هر چیز به خرد سیاسی نیاز دارد، نه به مسابقه انتقام.
«انتقام» گاهی برای حکومتها جذاب است؛ چون ساده است.
دشمن را معرفی میکنی.
خشم تولید میکنی.
جامعه را بسیج میکنی.
اما ساختن کشور سخت است.
صلح سخت است.
پاسخگویی سخت است.
آشتی ملی سخت است.
برای همین است که برخی سیاستمداران عاشق واژههایی هستند که آتش تولید میکند، نه واژههایی که آینده میسازد.
ایران امروز بیش از «قهرمانان انتقام» به معماران نجات نیاز دارد.
بیش از کسانی که وعده پاسخ خون با خون میدهند، به کسانی نیاز دارد که بگویند:
چگونه خون کمتر ریخته شود؟
چگونه جنگ متوقف شود؟
چگونه کشور از چرخه دشمنسازی بیرون بیاید؟
بزرگترین شکست یک ملت زمانی رخ میدهد که حاکمانش بتوانند خشم خود را به جای اراده مردم بنشانند.
و بزرگترین پیروزی یک ملت زمانی است که اجازه ندهد:
خشمِ قدرت، جایگزین عقلِ جامعه شود.
زیرا ایران یک حکومت نیست.
ایران یک فرمانده نیست.
ایران یک رهبر نیست.
ایران، میلیونها انسانی است که حق دارند زنده بمانند.
آیا قرار است ایران قربانی انتقام شود، یا سرانجام از چرخه انتقام عبور کند؟
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 148 |
| 12 | ♦️از محکومیت سه حامی بیانیه میرحسین موسوی تا اعتراف ناخواسته حکومت به قدرت اندیشه
صدور حکم ۱۵ ماه حبس برای سیدعلیرضا بهشتی شیرازی و ناصر دانشفر و ۶ ماه حبس برای محمدجواد دردکشان، صرفاً خبر محکومیت سه فعال سیاسی نیست؛ این حکم، روایتی عمیقتر از نسبت حکومت با اندیشه را آشکار میکند. اگر آنچه این سه نفر انجام دادهاند، تنها امضای یک بیانیه در حمایت از مواضع میرحسین موسوی بوده است، پرسش اصلی این نیست که چرا آنان محکوم شدند؛ پرسش این است که چرا یک امضا، چنین هراسی برمیانگیزد؟
تاریخ، حکومتهایی را کم ندیده که زندانهایشان را از انسانها پر کردند؛ اما در نهایت، خودشان در زندانِ ترسِ خویش گرفتار شدند. جمهوری اسلامی سالهاست به بیماری مزمنی مبتلا شده که میتوان آن را «اندیشههراسیِ حکومتی» نامید؛ بیماریای که در آن، هر امضا به توطئه، هر نقد به براندازی و هر بیانیه به پرونده امنیتی تبدیل میشود.
محکوم کردن انسانها به خاطر حمایت از یک بیانیه، بیش از آنکه قدرتِ دستگاه حاکم را نشان دهد، ضریبِ هراسِ آن را آشکار میکند. حکومتی که از چند سطر نوشته بیمناک است، در حقیقت از کلمات نمیترسد؛ از قدرتِ تکثیرِ معنا میترسد. زیرا میداند اندیشه، برخلاف انسان، زندانی نمیشود؛ از دیوار عبور میکند، از میله رد میشود و در ذهنها مهاجرت میکند.
قدرتهای مطمئن، با اندیشه گفتوگو میکنند؛ قدرتهای نگران، اندیشه را جرمانگاری میکنند. این شاید مهمترین تفاوت میان «اقتدار» و «اضطراب سیاسی» باشد. زندان، زمانی به ابزار حکومت تبدیل میشود که استدلال، توان اقناع خود را از دست داده باشد.
جمهوری اسلامی دههاست به جای مدیریت جامعه، درگیر «پلیسکشی بر جغرافیای ذهن» شده است؛ گویی میتوان برای فکر، مرز کشید و برای عقیده، حکم زندان صادر کرد. همزمان، در حال گسترش چیزی است که میتوان آن را «قضاییسازیِ اندیشه» نامید؛ فرآیندی که در آن، به جای پاسخ به یک دیدگاه، برای آن پرونده ساخته میشود؛ به جای رقابت با یک ایده، حکم حبس صادر میشود؛ و به جای اعتماد به جامعه، از جامعه هراس تولید میشود.
اما تاریخ یک قاعده ساده دارد؛ اندیشه، تنها چیزی است که زندان آن را تکثیر میکند. زندانی کردن یک انسان، پایان حضور فیزیکی اوست؛ اما زندانی کردن یک فکر، آغاز کنجکاوی جامعه درباره همان فکر است. هر حکم حبس، گاهی ناخواسته به بلندگوی همان اندیشهای تبدیل میشود که قرار بود خاموش شود. زیرا اندیشه، پرندهای نیست که در قفس بماند؛ اندیشه، اقلیمگریز است.
تناقض بزرگتر آنجاست که نظامی که خود با اعلامیه، نوار، بیانیه و اعتراض سیاسی مسیر قدرت را پیمود، امروز همان ابزارها را به پروندههای امنیتی تبدیل میکند. این فقط یک تناقض تاریخی نیست؛ «خودفراموشیِ انقلابی» و فراموشیِ حافظه سیاسی است؛ لحظهای که انقلاب، از حافظه تاریخی خود جدا میشود و به دشمنِ روشهایی بدل میشود که روزی با آنها پیروز شد.
محکومیت این سه فعال سیاسی، پیش از آنکه درباره آنان سخن بگوید، درباره ساختار قدرت سخن میگوید. حکومتی که از امضا میترسد، در حقیقت از قلم نمیترسد؛ از افقی میترسد که قلم میتواند در ذهن جامعه ترسیم کند.
بزرگترین شکست یک حکومت، زمانی است که از یک امضا، هیبت یک قیام میسازد. آن روز، زندان دیگر نشانه اقتدار نیست؛ بنای یادبودِ ترس است.
آزادی زندانیان سیاسی، مطالبه یک جناح یا یک سلیقه سیاسی نیست؛ معیار سنجش ظرفیت یک حکومت برای تحمل اندیشههای متفاوت است. روزی که امضا، نقد و بیانیه دیگر جرم نباشند، آن روز میتوان گفت که سیاست، جای خود را از امنیتیسازی به گفتوگو بازپس گرفته است. آزادی زندانیان سیاسی، مطالبه آیندهای است که در آن، «اختلاف نظر» جرم نباشد و «اندیشیدن» به پرونده قضایی ختم نشود.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 705 |
| 13 | عراقچی: «نفوذ فقط سرقت اطلاعات نیست؛ در تصمیمسازی و فضای روانی هم رخ میدهد»
اگر این سخن درست است، باید شجاعت پرسیدن چند سؤال سخت را هم داشته باشیم
در گفتوگوی اخیر سیدعباس عراقچی، جملهای مطرح شد که نباید در هیاهوی خبر گم شود. او گفت: «این حفره امنیتی فقط در نفوذ و گرفتن اطلاعات نیست؛ در جهتگیری به تصمیمسازیها هم گاهی هست و از آن بدتر، در جهتدهی به فضای روانی ما هم هست.»
اگر این سخن را یک تعارف سیاسی ندانیم، بلکه یک اعتراف به وجود یک آسیب ساختاری تلقی کنیم، آنگاه مسئله دیگر صرفاً یک عملیات اطلاعاتی نیست؛ بلکه پرسش از کیفیت حکمرانی امنیتی است.
اگر نفوذ تا قلب تصمیمسازی رسیده، این نفوذ چگونه رشد کرده است؟
اگر فضای روانی کشور قابل هدایت از بیرون است، چه کسی مسئول فرسایش سرمایه اجتماعی در داخل است؟
اگر دشمن توانسته بر دستگاه تحلیل اثر بگذارد، آیا فقط دشمن مقصر است یا ساختارهایی که نقد را برنتابیدند و تصمیمها را در اتاقهای بسته گرفتند، سهمی تعیینکننده در این آسیب دارند؟
مشکل از جایی آغاز میشود که «امنیت» به جای آنکه قدرتِ دیدن واقعیت باشد، گاهی به قدرتِ نشنیدن واقعیت تبدیل میشود. از آن لحظه، نخستین قربانی، حقیقت است؛ نه حکومت، نه مخالفان.
نفوذ، همیشه از مرز عبور نمیکند؛ گاهی از رخنههای خودساخته وارد میشود. هیچ سرویس اطلاعاتی در جهان نمیتواند از شکافی عبور کند که پیشتر با حذف کارشناسی، تضعیف نهادهای حرفهای، رواج تملق، شخصیسازی تصمیمها و بیاعتنایی به نقد ایجاد نشده باشد.
خطرناکترین نوع نفوذ، «نفوذِ خودساخته» است؛ جایی که یک سیستم، بدون آنکه متوجه باشد، خودش زمینه اثرگذاری رقیب را فراهم میکند. در چنین وضعیتی، دشمن دیگر دروازه را نمیشکند؛ فقط از دری وارد میشود که از قبل باز مانده است.
قدرت، زمانی آسیبپذیر میشود که اطمینان، جای ارزیابی را بگیرد؛ تملق، جای تخصص را؛ و روایتِ مطلوب، جای واقعیت را. آن روز، دیگر نیازی به جاسوس نیست؛ زیرا خطای محاسبه، کارِ جاسوس را انجام میدهد.
اگر سخن عراقچی را جدی بگیریم، باید یک جمله را نیز با همان صراحت بپذیریم:
نفوذ، معلول است؛ علت نیست.
علت را باید در ساختارهایی جست که شفافیت را مزاحم، نقد را تهدید، و پاسخگویی را هزینه تلقی کردهاند. هیچ جامعهای فقط با دشمن بیرونی آسیب نمیبیند؛ آسیب زمانی عمیق میشود که ضعفهای درونی، فرصت را برای دشمن بیرونی فراهم کنند.
بنابراین، ارزش واقعی سخنان عراقچی نه در هشدار درباره نفوذ، بلکه در فرصتی است که برای یک بازنگری بزرگ فراهم میکند.حکومتی که جرأت آسیبشناسی نداشته باشد، محکوم به تکرار آسیبهاست. امنیت، با انکار ضعف ساخته نمیشود؛ با شناخت ضعف ساخته میشود.
شاید مهمترین جمله این روزها این باشد:
«نفوذ از پنجره وارد نمیشود؛ از ترکهایی وارد میشود که سالها در دیوار اعتماد، عقلانیت و پاسخگویی ایجاد شده»
این جمله، اگرچه تلخ است، اما آغاز هر اصلاح واقعی، پذیرش همین تلخی است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 7 473 |
| 14 | نگاهی به تحولات تازه؛ از پرونده لبنان و ترامپ تا افشاگریهای انتخاباتی و اختلافات درون جریان قدرت آمریکا
در برنامه جدید کانال، در یک گفتوگوی تحلیلی حدود نیمساعته، به مجموعهای از موضوعات مهم و بحثبرانگیز روز پرداختهام؛ موضوعاتی که هرکدام میتوانند نشانهای از تغییرات مهم در معادلات سیاسی آمریکا و خاورمیانه باشند.
در این گفتوگو بررسی کردهام که چرا دونالد ترامپ موضوع واگذاری پرونده لبنان به احمد الشرع (ابومحمد الجولانی) را مطرح کرده و این اقدام چه پیامهای سیاسی و منطقهای میتواند داشته باشد. آیا این تصمیم صرفاً یک جابهجایی مسئولیت است یا بخشی از یک راهبرد بزرگتر برای بازتعریف نقش آمریکا در خاورمیانه؟
همچنین به ادعاهای تازه ترامپ درباره انتخابات گذشته آمریکا، موضوع تقلب انتخاباتی و وعده انتشار اسناد محرمانه درباره دسترسی چین به اطلاعات میلیونها شهروند آمریکایی پرداختهام. پرسش اصلی این است که پشت این افشاگریها چه اهداف سیاسی و امنیتی قرار دارد و آیا این موضوع صرفاً یک منازعه داخلی آمریکا است یا بخشی از رقابت بزرگتر آمریکا و چین؟
بخش دیگری از این برنامه به اظهارات جی.دی. ونس درباره اسرائیل اختصاص دارد؛ اظهاراتی که نشان میدهد درون ساختار سیاسی آمریکا درباره سیاستهای اسرائیل و نحوه مواجهه با تحولات خاورمیانه، دیدگاههای متفاوت و گاه متضادی وجود دارد.
در این برنامه تلاش کردهام فراتر از خبرهای روز، به ریشهها، انگیزهها و پیامدهای احتمالی این تحولات نگاه کنم و پرسشهایی را مطرح کنم که در پسِ اخبار کمتر دیده میشوند.
از شما مخاطبان گرامی و همراهان عزیز، فروتنانه و صمیمانه دعوت میکنم که با عضویت در کانال، این برنامه و دیگر تحلیلهای منتشرشده را دنبال کنید و با حضور و دیدگاههای خود به غنای این گفتوگوها کمک کنید.
https://youtu.be/ISMSXUx-NB4?is=TLCFnjyg3igBkb4O | 4 312 |
| 15 | سیتیر؛ حماسهای که در بستر افولش، راز ۲۸ مرداد را نهان کرد
✍️ حمید آصفی
پیشدرآمدی بر یک تناقض تاریخی
سیتیر ۱۳۳۱، نه یک راهپیمایی معمولی، که «انقلابِ قاموسی» بود؛ عصیانی خاموش که یکباره قامت بست و در هیأت «امتِ مصدق» قد علم کرد. در آن روز، تهران نه یک شهر، که «اتاقِ جنگِ ارادهها» بود. آنچه رخ داد، نه صرفاً واکنش به لغو حکم ملیشدن نفت، که «قیامی وجودی» علیه «هندسهی استعماری قدرت» بود.
اما پرسش بنیادین اینجاست: چرا همین مردم، تنها یک سال بعد، در ۲۸ مرداد، چون «سایهای در برابر آفتاب» محو شدند؟
پاسخ را باید در «دیالکتیکِ فراموششدهی سهضلعیِ آرمان، منافع و زمان» جستوجو کرد؛ در لایههایی عمیقتر از شعارها، در «زمینشناسی اجتماعیِ جامعه».
فصل اول: آرایش متغیر نیروها؛ از «ائتلاف تهی» تا «افق بسته»
سیتیر، محصول «وحدت انفعالی همه اضداد» بود: ملیگرایان، مذهبیون پیرو کاشانی، چپهای تودهای و بخشی از بازار. این اتحاد نه بر پایهی اشتراک کامل در هدف، بلکه بر محور «دشمن مشترک» شکل گرفت.
اما تا ۲۸ مرداد، این «قرارداد حداقلی» به «جنگ حداکثری درونی» تبدیل شد.
مصدق گرفتار «تنهایی نخبگانی» شد؛ او دیگر فقط رهبر یک جنبش نبود، بلکه «پیرمردی تنها در میان سوژههای خسته» بود.
کاشانی از «متحد راهبردی» به «رقیب تاکتیکی» تبدیل شد؛ زیرا استمرار قدرت مصدق، جایگاه سیاسی او را محدود میکرد.
حزب توده از یک نیروی پشتیبان، به «سایه سنگین شوروی» بدل شد؛ عاملی که فضای سیاسی را گرفتار «دوگانگی شرقزدگی و نگرانی از نفوذ خارجی» کرد.
این سهگانه، همان «طناب سهلایهای» بود که در ۲۸ مرداد، نه فقط مصدق، بلکه «اراده ملی» را در فشار خود خفه کرد.
فصل دوم: نبضهای اجتماعی؛ از «همتپشی» تا «سکوت استراتژیک»
بازار؛ نبض فراموششدهای که ایستاد
در سیتیر، بازار همچون «رگ خونی اقتصاد ملی» تپید. تعطیلی اصناف، یک «مشروعیت سیاسی خودجوش» آفرید.
اما در ۲۸ مرداد، بازار «سیاست سکوت» را انتخاب کرد؛ نه صرفاً از ترس، بلکه از «خستگی استراتژیک».
یک سال بحران اقتصادی، کاهش درآمدها، ناامنی و فرسایش امید، «صبر بازاری» را به «صبر انفعالی» تبدیل کرده بود.
بازار دیگر میدان نبرد نبود؛ «محل حساب ضررها» بود؛ جایی که «آرمان ملی با قیمت نان گره خورده بود».
کارگران نفت؛ از قهرمانان ملی تا قربانیان فراموشی
کارگران نفت در سیتیر، «سپاه بینشان پیروزی» بودند. اعتصابهای آنان، ستونهای اقتصادی استعمار را لرزاند.
اما در ۲۸ مرداد، کارگران نفت گرفتار «دوگانگی تاریخی میان حزب توده و دولت مصدق» شدند.
یک سو از آنان «سپر انقلاب» میخواست، سوی دیگر «آرامش تولید».
نتیجه، نه خیانت، بلکه «قربانیشدن در تضادهای درونی جنبش» بود؛ جایی که «وحدت کارگری به تکهتکههای آشوب بدل شد».
زنان؛ حضور سیال و غیاب نظاممند
زنان در سیتیر، «چهره دیگر مقاومت» بودند؛ با حضور خود، مرزهای سنتی اعتراض را شکستند.
اما در ۲۸ مرداد، بسیاری از زنان طبقات متوسط و پایین، میان «خانه، امنیت و سیاست» گرفتار شدند.
تصویر زن مبارز، جای خود را به تصویر «زن نگران از هرجومرج» داد.
غیاب زنان، نشانه بیتفاوتی نبود؛ بلکه نتیجهی «مهندسی روانی ترس» بود.
دانشجویان؛ از آوانگارد شعلهور تا سرخوردگان آرمان
دانشجویان در سیتیر، «موتور روشنفکری جنبش» بودند.
اما یک سال بعد، دانشگاهها به «کارگاه قطبیسازی سیاسی» تبدیل شدند.
تقابل میان طرفداران مصدق، کاشانی و تودهایها، «وحدت رویا را به کثرت کابوس» تبدیل کرد.
طبقات متوسط؛ حامیان شکننده و حلقه آسیبپذیر
طبقات متوسط شهری در سیتیر، حامل «امید توسعه و اصلاح» بودند.
اما ادامه بحران، امید را به «دلهره آینده» تبدیل کرد.
آنها میان دو گسل بزرگ گرفتار شدند:
امنیت یا آرمان؟
و در نهایت، بسیاری «ریسک وضع موجود» را به «مجهول آینده» ترجیح دادند.
آنها نه قهرمانان روز اول بودند و نه خائنان روز آخر؛ بلکه «قربانیان روزهای میانی بحران» بودند؛ کسانی که نه جنگیدند، نه گریختند، فقط ایستادند و تماشا کردند.
فصل سوم: مصدق؛ آن پیر تنها بر بلندای حقیقت
در مرکز این تاریخ پرآشوب، باید از مردی گفت که فراتر از یک سیاستمدار بود؛ مردی که به تعبیر تاریخ، «وجدان بیدار یک دوران» شد.
مصدق با آن عینک قطورش، فقط خطوط قراردادها را نمیدید؛ او «پشت پرده استعمار» را مینگریست.
باید او را نه فقط با تصمیمهای سیاسی، بلکه با «لرزش دستهایش هنگام امضای ملیشدن نفت» شناخت؛ دستانی که میلرزیدند، اما قلمش هرگز نلرزید.
مصدق، «پیر پنجرههای همیشهباز» بود؛ مردی که در محاصره قدرتها، تنهایی را به «زبان مقاومت» تبدیل کرد.
📌متن کامل را اینجا بخوانید
@hamidasefichannel2 | 5 784 |
| 16 | از خیزش ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ تا بیعتِ ابدی؛ چگونه یک رخداد سیاسی به ایمانِ غیرقابل نقد تبدیل میشود؟
در تاریخِ جنبشهای سیاسی، لحظاتی وجود دارند که یک رخدادِ اجتماعی میتواند به نقطهای تعیینکننده در حافظهی جمعی تبدیل شود. اما خطر از جایی آغاز میشود که یک واقعهی سیاسیِ تحلیل، از میدانِ نقد و بررسی خارج شده و به یک باورِ غیرقابل پرسش تبدیل شود.
سیاست، زمانی که از حوزهی گفتوگو، نقد و ارزیابی خارج شود و وارد قلمروِ ایمان شود، تواناییِ اصلاح و بازنگریِ خود را از دست میدهد.
خیزش ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، که در پی فراخوان رضا پهلوی شکل گرفت و بخشی از معترضان و مخالفان جمهوری اسلامی را به خیابانها کشاند، به یکی از نمونههای قابل تأمل در بررسی رابطهی میان اعتراض اجتماعی، رهبری سیاسی و اسطورهسازی تبدیل شد.
بدون نادیده گرفتنِ حضور، هزینهها و انگیزههای کسانی که در آن روزها به خیابان آمدند، مسئلهی اصلی این مقاله نه انکارِ آن رخداد، بلکه بررسیِ چگونگیِ تفسیرِ آن است.
مسئله از جایی آغاز میشود که یک حضور خیابانی، از یک رخداد سیاسیِ زمانمند به یک حکمِ تاریخیِ دائمی تبدیل شود؛ جایی که گفته شود یک بار فریادِ بخشی از جامعه برای بازگشتِ یک نام یا یک نماد، نه یک انتخاب سیاسی در شرایطی مشخص، بلکه نوعی بیعتِ ابدی برای تمامِ آیندهی کشور است.
میانِ یک مطالبهی سیاسی و تفسیرِ ایدئولوژیک از آن مطالبه فاصلهای بزرگ وجود دارد.
اینکه گروهی از مردم در مقطعی تاریخی، در شرایطی مشخص، به یک نماد، یک جریان یا یک چهرهی سیاسی گرایش پیدا کنند، بخشی از پویایی جامعه است. اما تبدیلِ آن لحظه به یک «بیعتِ ابدی»، تحمیلِ معنایی فراتر از خودِ آن رویداد است.
هیچ جامعهای، حقِ بازنگری در انتخابها، امیدها و برداشتهای سیاسیِ خود را از دست نمیدهد. تاریخ، یک سندِ بستهشده برای همیشه نیست؛ تاریخ، فرآیندی زنده است که نسلها در آن پرسش میکنند، تجربه میاندوزند و مسیرهای تازه را میآزمایند.
وقتی گفته میشود: «مردم یک بار سلطنت را صدا زدند»، پرسش اساسی این است:
آیا یک فریادِ خیابانی، یک حکمِ دائمی برای آیندهی سیاسی یک ملت است؟
آیا یک واکنشِ اجتماعی در یک مقطع خاص، میتواند تمامِ افقهای آینده را از پیش تعیین کند؟
آیا یک لحظهی تاریخی میتواند جایگزینِ حقِ انتخابِ نسلهای بعدی شود؟
پاسخِ تاریخ روشن است:
هیچ جنبشی با حذفِ امکانِ نقد، پایدار نمیماند.
خطر از جایی آغاز میشود که یک انتخاب سیاسی، از حوزهی نقد خارج شده و به یک ایمانِ غیرقابل پرسش تبدیل شود؛ جایی که رهبر، از یک شخصیت سیاسی به نمادی فراتر از نقد ارتقا پیدا میکند و هواداری، از یک انتخاب سیاسی به وفاداریِ مقدس تغییر ماهیت میدهد.
در چنین شرایطی، دیگر جنبشهای اجتماعی، جریانهای فکری و مطالبات متنوع جامعه، نه بخشهایی از آیندهی سیاسی کشور، بلکه مزاحمِ یک روایتِ از پیش تعیینشده تلقی میشوند.
این همان نقطهای است که سیاست، به جای آنکه عرصهی رقابتِ آزادِ دیدگاهها باشد، به نوعی الهیاتِ سیاسی تبدیل میشود؛ جایی که یک روایت، خود را پایانِ تاریخ تصور میکند و برای خود جایگاهی فراتر از پرسش و بازنگری قائل میشود.
تجربهی تاریخی نشان داده است که هیچ جامعهای با ساختنِ نمادهای غیرقابل نقد، به آزادی پایدار نرسیده است. آزادی، پیش از هر چیز، نیازمندِ پذیرشِ این اصل است که هیچ فرد، هیچ جریان و هیچ ایدهای نباید از پرسش و ارزیابی مصون بماند.
باید توجه داشت که بسیاری از موجهای سیاسی، در شرایط ویژه شکل میگیرند؛ شرایطی که ترکیبی از نارضایتیهای داخلی، امیدهای اجتماعی، فضای رسانهای و حتی پیامهای قدرتهای خارجی در شکلگیری آنها نقش دارند.
اما هیجانِ یک مقطع، الزاماً نقشهی راهِ آینده نیست.
وعدههای سیاستمداران خارجی، حمایتهای بیرونی یا تصورِ رسیدنِ سریع به یک نقطهی نهایی، نمیتواند جایگزینِ ساختنِ یک آلترناتیوِ پاسخگو و مبتنی بر نهادهای پایدار شود.
سیاستِ جدی، نه بر انتظار برای یک ناجی، بلکه بر تواناییِ جامعه برای ایجادِ ساختار، سازمان، برنامه و مسئولیتپذیری استوار است.
خطر اصلی آنجاست که یک حرکتِ اجتماعی، به جای آنکه خود را بخشی از یک روندِ تاریخی بداند، خود را پایانِ تاریخ تصور کند.
هیچ نسلی مالکِ ابدیِ آینده نیست.
هیچ شعاری، حتی اگر در مقطعی میلیونها نفر را همراه کند، جایگزینِ حقِ انتخابِ نسلهای بعدی نمیشود.
و هیچ شخصیتی، هرقدر محبوب، نباید از امکانِ نقد و پرسش مصون بماند.
جنبشها با شور آغاز میشوند، اما با خرد، سازمان، تجربه و نقدِ مداوم به سرانجام میرسند.
تفاوتِ میانِ یک حرکتِ سیاسی و یک ایمانِ سیاسی، دقیقاً همینجاست:
حرکتِ سیاسی، آینده را باز میگذارد؛ اما ایمانِ سیاسی، آینده را از پیش بسته اعلام میکند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 219 |
| 17 | از رأیِ تاریخی تا بیعتِ ابدی؛ چگونه یک مطالبهی سیاسی به ایمانِ غیرقابل نقد تبدیل میشود؟
در تاریخِ جنبشهای سیاسی، لحظاتی وجود دارند که یک رخدادِ اجتماعی میتواند به نقطهای تعیینکننده در حافظهی جمعی تبدیل شود. اما خطر از جایی آغاز میشود که یک واقعهی سیاسیِ قابل تحلیل، از میدانِ نقد و بررسی خارج شده و به یک باورِ غیرقابل پرسش تبدیل شود.
سیاست، زمانی که از حوزهی گفتوگو، نقد و ارزیابیِ مداوم خارج شود و وارد قلمروِ ایمان شود، تواناییِ اصلاح و بازنگریِ خود را از دست میدهد.
یکی از چالشهای مهم در فضای سیاسی امروز، تلاش برای تبدیلِ یک شعار، یک تجمع یا یک مقطع اعتراضی به نوعی «حکمِ تاریخیِ نهایی» است؛ گویی اگر در یک برههی خاص، بخشی از جامعه نامی را فریاد زده است، آن صدا دیگر نه یک واکنشِ سیاسیِ زمانمند، بلکه حقیقتی ابدی و فراتر از تغییر خواهد بود.
اما میانِ یک مطالبهی سیاسی و تفسیرِ ایدئولوژیک از آن مطالبه فاصلهای بزرگ وجود دارد.
اینکه گروهی از مردم در مقطعی تاریخی، در شرایطی مشخص، به یک نماد، یک جریان یا یک چهرهی سیاسی گرایش پیدا کنند، بخشی از پویایی طبیعیِ جامعه است. اما تبدیلِ آن لحظه به یک «بیعتِ ابدی»، تحمیلِ معنایی فراتر از خودِ آن رویداد است.
هیچ جامعهای، حقِ بازنگری در انتخابها، امیدها و برداشتهای سیاسیِ خود را از دست نمیدهد. تاریخ، یک سندِ بستهشده برای همیشه نیست؛ تاریخ، فرآیندی زنده است که نسلها در آن پرسش میکنند، تجربه میاندوزند و مسیرهای تازه را میآزمایند.
وقتی گفته میشود: «مردم یک بار سلطنت و رضا پهلوی را صدا زدند»، پرسش اساسی این است:
آیا یک فریادِ خیابانی، یک حکمِ دائمی برای آیندهی سیاسی یک ملت است؟
آیا یک واکنشِ اجتماعی در یک مقطع خاص، میتواند تمامِ افقهای آینده را از پیش تعیین کند؟
آیا یک لحظهی تاریخی میتواند جایگزینِ حقِ انتخابِ نسلهای بعدی شود؟
پاسخِ تاریخ روشن است: هیچ جنبشی با حذفِ امکانِ نقد، پایدار نمیماند.
خطر از جایی آغاز میشود که یک انتخاب سیاسی، از حوزهی نقد خارج شده و به یک ایمانِ غیرقابل پرسش تبدیل شود؛ جایی که رهبر، از یک شخصیت سیاسی به نمادی فراتر از نقد ارتقا پیدا میکند و هواداری، از یک انتخاب سیاسی به وفاداریِ مقدس تغییر ماهیت میدهد.
در چنین شرایطی، دیگر جنبشهای اجتماعی، جریانهای فکری و مطالبات متنوع جامعه، نه بخشهایی از آیندهی سیاسی کشور، بلکه مزاحمِ یک روایتِ از پیش تعیینشده تلقی میشوند.
این همان نقطهای است که سیاست، به جای آنکه عرصهی رقابتِ آزادِ دیدگاهها باشد، به نوعی الهیاتِ سیاسی تبدیل میشود؛ جایی که یک روایت، خود را پایانِ تاریخ تصور میکند و برای خود جایگاهی فراتر از پرسش و بازنگری قائل میشود.
تجربهی تاریخی نشان داده است که هیچ جامعهای با ساختنِ نمادهای غیرقابل نقد، به آزادی پایدار نرسیده است. آزادی، پیش از هر چیز، نیازمندِ پذیرشِ این اصل است که هیچ فرد، هیچ جریان و هیچ ایدهای نباید از پرسش و ارزیابی مصون بماند.
همچنین باید توجه داشت که بسیاری از موجهای سیاسی، در شرایط ویژه شکل میگیرند؛ شرایطی که ترکیبی از نارضایتیهای داخلی، امیدهای اجتماعی، فضای رسانهای و حتی پیامهای قدرتهای خارجی در شکلگیری آنها نقش دارند.
اما هیجانِ یک مقطع، الزاماً نقشهی راهِ آینده نیست.
وعدههای سیاستمداران خارجی، حمایتهای بیرونی یا تصورِ رسیدنِ سریع به یک نقطهی نهایی، نمیتواند جایگزینِ ساختنِ یک آلترناتیوِ واقعی، پاسخگو و مبتنی بر نهادهای پایدار شود.
سیاستِ جدی، نه بر انتظار برای یک ناجی، بلکه بر تواناییِ جامعه برای ایجادِ ساختار، سازمان، برنامه و مسئولیتپذیری استوار است.
خطر اصلی آنجاست که یک حرکتِ اجتماعی، به جای آنکه خود را بخشی از یک روندِ تاریخی بداند، خود را پایانِ تاریخ تصور کند.
هیچ نسلی مالکِ ابدیِ آینده نیست.
هیچ شعاری، حتی اگر در مقطعی میلیونها نفر را همراه کند، جایگزینِ حقِ انتخابِ نسلهای بعدی نمیشود.
و هیچ شخصیتی، هرقدر محبوب، نباید از امکانِ نقد و پرسش مصون بماند.
جنبشها با شور آغاز میشوند، اما با خرد، سازمان، تجربه و نقدِ مداوم به سرانجام میرسند.
تفاوتِ میانِ یک حرکتِ سیاسی و یک ایمانِ سیاسی، دقیقاً همینجاست:
حرکتِ سیاسی، آینده را باز میگذارد؛ اما ایمانِ سیاسی، آینده را از پیش بسته اعلام میکند. | 1 |
| 18 | بخش دوم: وارونراهبرد و افقِ مبهمِ فردا
ایران همین کرد. آمریکا گفت: «تأسیساتِ ساحلیات را میزنم تا توانِ دریاییات را فلج کنم.» ایران پاسخ داد: «بسیار خب. من پایگاههایت در قطر، بحرین، کویت، اردن، و سوریه را هدف میگیرم. تنگههرمز را میبندم تا جهانِ نفت هزینهی بمبارانِ من را بپردازد.» جنگ از «خلیجِ همیشهفارس» به «هفتآسمانِ آتش» گسترش یافت.
سه مؤلفهی «وارونراهبرد» در عمل:
۱. «صادراتِ پرهزینهگی»: ایران هزینهی جنگ را از سواحلِ خوزستان به کلِ منطقه و بازارِ جهانیِ نفت صادر کرد. هر موشکی که به پایگاهِ آمریکا در قطر میخورد، قیمتِ نفت را یک پله بالا میبرد.
۲. «بازدارندگیِ تهاجمی»: یعنی: «برای اینکه به من حمله نکنی، آنقدر درد به سیستمِ جهانیات میزنم که بهایِ صلح از بهایِ جنگ برایت ارزانتر شود.» این برعکسِ بازدارندگیِ کلاسیک است. اینجا، ایران میگوید: «اگر بمب بزنی، نفتِ جهان گران میشود و متحدانت لرزان.»
۳. «معکوسسازیِ میزِ بازی»: آمریکا میخواست بازی را در «مذاکره یا بمبارانِ محدود» خلاصه کند. اما ایران با این راهبرد، بازی را به «صلحِ سراسرِ منطقه یا جنگِ سراسرِ منطقه» کشاند. حالا آمریکا نمیتواند فقط «چند نقطه» را بمباران کند و تمام؛ چون هر نقطهای در ایران، به «صدایِ انفجار» در شش کشورِ دیگر تبدیل میشود.
این، رازِ بقایِ ایران در شششبِ گذشته است: جنگ را از «خوزستان» به «هرمز»، از «موشک» به «نرخِ نفت»، و از «دو کشور» به «جهانیِ نگران» بُرد.
✦ پایانبندی: سه سناریو برای «فردایِ شششب»
۱. سناریویِ «تنگهمذاکره»: دو طرف پس از هفتهها تبادلِ آتش، به ناچار به میزِ مذاکره بازمیگردند. آمریکا تحریمها را کاهش میدهد، ایران تنگه را باز میکند. اما این بار، قیمتِ مذاکره، خونِ بیشتر و اعتمادِ کمتر است.
۲. سناریویِ «جنگِ فرسایشیِ منطقهای»: بمبارانها ادامه مییابد، ایران پایگاهها را هدف میگیرد، تنگه مسدود میماند، و اقتصادِ جهانی تاوان میدهد. نه پیروزی، نه صلح؛ فقط «فرسایشِ بیپایان».
۳. سناریویِ «جهش به پرتگاه»: ایران به زیرساختهای حیاتیِ منطقهای حملهور میشود، آمریکا پاسخِ کوبنده میدهد، و جنگ از «تنگهآشوب» به «آتشسوزیِ تمامعیار» تبدیل میشود. سناریویی که جیدی ونس از آن گریخت، اما شاید ناگزیر به آن خیزد.
✦ واپسین واژه
جیدی ونس گفت «قرار نیست ۱۵۰ هزار سرباز بروند». امروز، جنگ بی آنها آغاز شده. نه سرباز در خاکِ ایران، بلکه موشک در آسمانِ شش کشور. این، «فریب» نبود؛ این، «تغییرِ ماهیتِ جنگ» بود. از «اشغال» به «تنزل»، از «سرنگونیِ رژیم» به «فلجسازیِ توانایی».
اما ایران، «وارونراهبرد» را برگزید و هزینه را به کلِ منطقه و جهان تعمیم داد. برندهای در کار نیست؛ تنها «بازندهیِ بزرگتر» مشخص نشده. شششب گذشت. اما «شبِ هفتم»، نه پایانِ جنگ، که آغازِ فصلِ تازهای از «پَساِئتلاف» خواهد بود.
✦ موزهٔ راهبردی
منافع ملی ایران، نه در «تنگهآشوب» و نه در «جنگ فرسایشی»، بلکه در «توقف چرخه خشونت» و «بازتعریف هویت ملی» بر مبنای مشارکت همگانی، شفافیت و اعتماد بینالمللی است. هر مسیری که این مؤلفهها را نادیده بگیرد، حتی اگر از بحران کنونی عبور کند، بحران بزرگتری را در افق نشان خواهد داد.
پایان مقاله
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 6 170 |
| 19 | پژواکوارهیِ شششب: از «مذاکرهنما» تا «تنگهآشوب»
بخش اول
✦ پیشدرآمدی بر «پَساِئتلاف»
شش شب، شش طوفان. آنچه جیدی ونس، معاونِ رئیسجمهوریِ آمریکا، «یادداشت تفاهم اولیه» نامید، اکنون در آتشسوزیِ تنگههرمز سوخته است. توافقی که در ژوئن بسته شد تا «جنگ تمامعیار» را مهار کند، امروز به «آتشبسِ شکنندهای» بدل شده که هر شب با بمب میشکند.
ایران آن را «جنگِ هستی» مینامد؛ آمریکا میگوید «تواناییهای نظامی ایران را تنزل میدهیم». اما حقیقت، در میانهی این «پَساِئتلاف» — فضایِ پس از فروپاشیِ ائتلافِ دیپلماتیکِ اولیه — معمایی بزرگتر است: ما در کدام مرحله از این بازیِ سهلایه ایستادهایم؟
✦ لایهی اول: «تنگهآشوب»، خط مقدمِ بیسرباز
جیدی ونس گفت «۱۵۰ هزار سرباز نمیفرستیم». راست گفت. اما جنگِ بیسرباز آغاز شده است. از ۱۱ ژوئیه، آمریکا شش شبِ پیاپی، تأسیسات ساحلی، پدافند هوایی، و زیرساختهای دریایی ایران را در اطراف تنگههرمز بمباران کرده است.
بوشهر، بندرعباس، جزیرهی قشم — هر شب نامی تازه در فهرستِ اهداف. ایران نیز به جایِ رویاروییِ زمینی، «جنگِ پایگاهها» را کلید زده است: کویت، بحرین، قطر، اردن، عمان، و برای نخستینبار، سوریه. دایرهی آتش، از خلیجفارس تا مرز اسرائیل گسترده شده است.
تنگههرمز، شریانِ نفتیِ جهان، به «تنگهآشوب» بدل شده. نفتکشها متوقف، قیمتها صعودی، و هرمز به گروگانِ شششبِ بمباران. این، همان «ترکیبِ تهدیدِ نظامیِ محدود و فشارِ اقتصادی» است که پیشبینی میکردیم — اما با شدتی فراتر.
✦ لایهی دوم: «مذاکرهنما»، رقصی بر لبهی پرتگاه
کاخسفید میگوید «همواره به دیپلماسی بازیم». ایران میگوید «تا عقبنشینیِ آمریکا، مذاکره محال است». این، «مذاکرهنمایی» است — نه دیپلماسی، نه جنگِ تمام، بلکه رقصی بر لبهی پرتگاه.
جیدی ونس از «صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری» گفت؛ اما امروز، پلهای بندرِ خمیر بمباران میشوند و ۷ غیرنظامی کشته میشوند. رهبرِ جدید ایران، مجتبیخامنهای، وعدهی «انتقامِ خونِ پدر» میدهد. اسرائیل نیز اعلام کرده «با قوتی بیشتر» آمادهی ضربهست، و ایران، اسرائیل را به «کشاندنِ آمریکا به جنگِ تمامعیار» متهم میکند.
یادداشتِ تفاهم، به «سندِ مردهای» بدل شده که هر دو طرف، آن را بر سرِ میزِ مذاکره میکشند و همزمان، زیرِ میزِ جنگ، چاقو میزنند.
✦ لایهی سوم: «وارونراهبرد» — کلیدِ معمایِ شششب
جیدی ونس نگفت، اما ایران فهمید: آمریکا به دنبال «جنگِ محدودِ ساحلی» است تا هزینه را مهار کند و ایران را به عقبنشینیِ راهبردی وادارد. اما ایران، به جایِ دفاعِ کلاسیک، «وارونراهبرد» را برگزید. این مفهوم، نقطهی عطفِ تمامِ شششبِ گذشته است.
«وارونراهبرد» یعنی چه؟
تصویر کنید در جادهای یکطرفه، ماشینِ دشمن با سرعت به سمتت میآید تا پهلویت را بکوبد. راهبردِ معمولی: ترمز کن، سپر بگیر، به شانهی جاده پناه ببر. اما «وارونراهبرد» یعنی: پدال گاز را تا ته میفشاری و مستقیم به سمتِ او میروی.
نه برای برخوردِ انتحاری، بلکه برای اینکه مسیر را چنان کج کنی که او بین «برخوردِ مرگبار» و «چرخشِ ناگهانی» یکی را انتخاب کند. در این حالت، تو دیگر مدافعِ منفعل نیستی؛ هزینهی حمله را به کلِ جاده تعمیم میدهی.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 6 034 |
| 20 | ترامپ دوباره پرونده چین و انتخابات آمریکا را باز کرد؛ هدف واقعی این افشاگری چیست؟
به نظر میرسد ترامپ چند هدف را همزمان دنبال میکند و نباید این اظهارات را صرفاً بهعنوان یک ادعای انتخاباتی یا رسانهای دید.
ترامپ از سال ۲۰۲۰ تاکنون همواره تلاش کرده این روایت را زنده نگه دارد که ساختار انتخاباتی آمریکا آسیبپذیر یا آلوده بوده است. اگر اکنون اسنادی درباره دسترسی چین به اطلاعات رأیدهندگان منتشر کند، حتی اگر این اسناد مستقیماً اثباتکننده تقلب نباشند، میتواند این تصور را در میان هوادارانش تقویت کند که دخالت خارجی در انتخابات آمریکا یک واقعیت بوده است.
ترامپ رقابت با چین را صرفاً اقتصادی نمیبیند، بلکه آن را یک نبرد امنیت ملی میداند. اگر بتواند چین را به دخالت در روند دموکراسی آمریکا متهم کند، دستش برای اقداماتی مانند تحریمهای جدید، محدودیتهای فناوری، فشار بر شرکتهای چینی و تشدید جنگ تجاری بازتر خواهد شد.
از سوی دیگر، ترامپ سالهاست معتقد است بخشی از نهادهای اطلاعاتی و امنیتی آمریکا علیه او عمل کردهاند. انتشار اسناد محرمانه میتواند تلاشی باشد برای اینکه نشان دهد این نهادها اطلاعات مهمی را از افکار عمومی پنهان کردهاند.
اگر این اسناد واقعاً منتشر شوند، حتی بدون اثبات تقلب، فضای سیاسی آمریکا دوباره قطبی خواهد شد. ترامپ معمولاً در چنین فضای دوقطبی و بحرانی بیشترین سود سیاسی را میبرد، زیرا پایگاه اجتماعی او در شرایط بحران و تقابل، منسجمتر میشود.
اما باید میان «دسترسی به اطلاعات رأیدهندگان» و «اثبات تقلب در انتخابات» تفاوت قائل شد. حتی اگر ثابت شود چین به اطلاعات ثبتنام رأیدهندگان دسترسی یافته، این موضوع بهخودیخود اثبات نمیکند که نتیجه انتخابات تغییر کرده یا تقلب رخ داده است. برای چنین ادعایی باید شواهد مستقیمی از دستکاری آرا یا نتایج ارائه شود.
از منظر سیاسی، این اقدام بیش از آنکه صرفاً افشای یک پرونده امنیتی باشد، بخشی از راهبرد بزرگتر ترامپ است؛ راهبردی که سه محور اصلی دارد: تشدید رقابت راهبردی با چین، تضعیف رقبای داخلی و نهادهای منتقد خود، و تثبیت این روایت که امنیت انتخابات آمریکا در سالهای گذشته با تهدیدهای جدی خارجی مواجه بوده است.
بنابراین، حتی اگر انتشار اسناد جنجالآفرین باشد، ارزش تحلیلی آنها به این بستگی دارد که آیا صرفاً از «نفوذ اطلاعاتی» سخن میگویند یا واقعاً شواهدی از «دستکاری در فرآیند رأیگیری و شمارش آرا» ارائه میکنند. این دو، از نظر حقوقی و سیاسی، تفاوت بسیار مهمی دارند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo | 5 328 |
