صدای آشنا
رفتن به کانال در Telegram
468
مشترکین
+124 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
468
جهان، عمارتی است بنا شده بر پایههای هیچ، و ما، باربران خستهی این بهت عظیمیم. در این تسلسل عبث، "غم" تنها میراث صادقانهای است که دست به دست میگردد و بر جان مینشیند. هر تقلا در این دایرهی بسته، مشتی کوبیده بر درهای سنگی است و هر آرزو، فریادی که در گلوگاه تاریک این جهان بیتفاوت گم میشود. گویی به تماشای نمایشی بیسرانجام تبعید شدهایم تا سنگینی آگاهی را بر دوش بکشیم و سرانجام، خسته از این دویدنهای بیحاصل، در آغوش همان نیستی سردی که از آن برآمدهایم، فرو بپاشیم. زیستن، در غایت خویش، گاه تنها به دوش کشیدن صبورانهی بار همین بیهودگی ژرف است.
#میم_ح
@sedayeashenaa
468
غروب، شکوهمندانهترین مرثیهی آفتاب است؛ آنگاه که روز، خسته از تقلای ماندن، تن به زوال میسپارد و آسمان در احتضاری سرخ، روشناییاش را به تاریکی میبازد. خورشید، چون زخمی عمیق بر گریبان افق دهان باز میکند تا آخرین قطرههای نور را در گلوی تشنهی شب بچکاند. در این تسلیم ناگزیر، ماییم که بر لبهی جهان ایستادهایم؛ خاموش و بیدفاع، به تماشای غارتِ روز، و چشمبهراه سایههای بلندی که آرام آرام کش میآیند تا تمام تنهاییمان را در بر بگیرند.
#میم_ح
@sedayeashenaa
468
«خوبم» را فقط
به غریبهها میگوییم
آنانی را که دوست میداریم
در آغوش میگیریم
و گریه میکنیم.
#لاادری
@sedayeashenaa
468
کنون که جای شبنم از
تمام برگ و بال من
هزار غصه میچکد
اگر در این غم آشیان
هنوز زندهای بیا
که مبتلای ظلمتم
#محدثه_محمودلو
@sedayeashenaa
468
ز دشمن بغض داریم از خودی آه
مدام از چاله میافتیم در چاه
غم ما چون غم آن بچهآهوست
که تنها مانده بین گرگ و روباه
#مهدی_جوی
@sedayeashenaa
468
در پستوی تاریک جانم، گویی نوازندهای مطرود پناه گرفته است که بیامان، آرشه بر تارهای روانم میکشد. مجال هیچ درنگی نیست؛ او با سماجتی وهمانگیز، اندوهبارترین مرثیههای جهان را در انزوای سینهام کوک میکند و من، صحنهی خاموش این سمفونی بیپایانم. گویی تمام رنجهای آدمی در همین نتهای کشدار و ممتد رسوب کرده است، تا مدام به خاطرم بیاورد که زیستن، گاه چیزی نیست جز تحمل صبورانهی همین تکنوازی تلخ.
#میم_ح
@sedayeashenaa
468
زمین، امانتدار ستم نیست و هیچ خاکی، بیداد را در تاریکی خود پنهان نمیکند. خونی که به ناحق میریزد، خاموش نمیماند؛ بلکه چون بغضی سرکش در رگهای زمین میدود تا سرانجام از شکاف سنگی، بیدار و توفنده سر برآورد. این سرخی لجوج که بر چهرهی جهان مینشیند، گواه روشنی است بر آنکه هیچ جنایتی در سکوتِ خاک گم نخواهد شد و هر قطره خون، خود حنجرهای است برای فریاد کردنِ بیگناهیِ گمشدهای در باد.
#میم_ح
@sedayeashenaa
468
شب از التهاب یک حادثه سرشار بود و درون من کورهای از طغیان میسوخت؛ نیامدی تا تماشاگر پرپر زدن این جان عاصی باشی. این روزگار تخدیرگر و این حقیقت مسخکننده، چنان است که عقل روشن بیداران را به یغما میبرد و هشیاران جهان را بیسلاح به زانو در میآورد. در گذر از این مسلخ حقیر که هیچ انسانی بیدریغ از آن نمیگذرد، تنها آن کس سرفرازانه با خاک وداع میگوید که سینهاش آماج تیر باوری سترگ باشد. جان دادن بر سر یک آرمان، یگانه مرگی است که به حسرت پوزخند میزند و جاودانگی را در آغوش میکشد.
#میم_ح
@sedayeashenaa
468
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو خوابآلوده بربودند عقل از دست بیداران
#سعدی
@sedayeashenaa
468
پیش از این گمان می بردم که به گاه دیدارت، بار این رنج کهنه را به واژه ها خواهم سپرد و مرثیه خوان دردهای خویش خواهم شد. اما شکوه حضورت مجال هر گلایه را ستاند. چه جای سخن از شب، آن هنگام که خورشید از آستانه در به درون می خرامد؟ تو که پا به میانه می گذاری، اندوه در برابر عظمت بودنت تسلیم می شود و در این سکوت سرشار، جان خسته من از هر چه درد تهی می گردد.
#میم_ح
@sedayeashenaa
468
حافظ از جورِ تو حاشا که بِگَرداند روی
مَن اَز آن روز که دَر بَندِ توام آزادَم
#حافظ
@sedayeashenaa
468
چه خوش صیدِ دلم کردی، بنازم چَشمِ مستت را
که کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوشتر نمیگیرد
#حافظ
@sedayeashenaa
468
آن سالهای بد، روزگار سیاه مردم،
مثل زخمی ناسور بر پیشانی تاریخ ماند،
که ماند.
هیچکس سال بلوا و قحطی و جنگ
را از یاد نبرد.
هیچکس این نحوست نکبت
را از یاد نبرد.
که برخی تفنگ برداشتند، یاغی شدند و
مردم شهرشان را کشتند و چپاول کردند.
#عباس_معروفی
@sedayeashenaa
468
اوج شادمانی، آن درنگ بی وزنی است که اندیشه از تکاپو باز می ایستد. آنجا که دست از هر تمنایی می کشم و ذهن، حتی به فریب گوارای رویا نیز تن نمی دهد. شکوه رستگاری در همین هیچ مطلق خفته است؛ در این تهی شدن ناب که جان خسته، دور از شلاق خواستن ها و دویدن ها، در آرامش ژرف یک خلا بی پایان نفس می کشد.
#میم_ح
@sedayeashenaa
468
شب که میآید چراغی هست؟
من نمیگویم بهاران، شاخهای گل در یکی گلدان،
یا چو ابر اندهان بارید، دل شد تیره و لبریز
زآشنایی غمگسار آنجا سراغی هست؟
#مهدی_اخوان_ثالث
@sedayeashenaa
