ch
Feedback
صدای آشنا

صدای آشنا

前往频道在 Telegram

#میم_ح ✍️ نوشته | عکس | موسیقی یک روایت

显示更多
461
订阅者
-224 小时
-17
-930
帖子存档
آدمی چگونه می‌تواند به وهم مه‌آلود سال‌های نیامده خیره شود و به حال ویرانی خویش زار نزند؟ در امتداد این افق غبارگرفته و تاریک، آدم سایه‌ی بی‌نفس خودش را می‌بیند که باید بار تمام این اندوه ممتد را در سکوت به دوش بکشد. آینده، تنها آینه‌ای از همین استیصال مدفون در مه است؛ تصویر غریبانه‌ی تنی خسته که بی‌پناه در مسیر زوال قدم برمی‌دارد، و مگر می‌شود این تنهایی محتوم را پیش از رسیدن تماشا کرد و برای غربت روزهای نیامده‌ی خود خون گریه نکرد. #میم_ح
@sedayeashenaa

این روزها می‌گذرد، اما شبیه به کشیده شدن نعشی بر خاک، در میان غباری سرد و خفه‌کننده. در این مه غلیظ و بی‌نفس که کارد به استخوان زندگی رسیده، تحمل، دیگر یک سنگر نیست؛ پناهگاهی ویران است که در تاریکی‌اش کز کرده‌ایم. این روزها می‌گذرد، اما غروب‌هایش چنان کشدار و خاکستری‌اند که گویی خورشید در بطن این غبار تاریک جان داده است و ما، خستگان این شب‌های ممتد و بی‌خواب، آرام‌آرام در اندوه سنگین روزگارمان مدفون می‌شویم. #میم_ح
@sedayeashenaa

شادی، تنها درخششی محتضر در برابر هجوم تاریکی است؛ شبیه به استراحتی کوتاه در میانه‌ی شب‌های کشدار و پی‌درپی که گویی پایانی ندارند. در این مدار سرد، هیچ روشنایی و لبخندی مطلق نیست، بلکه تنها وقفه‌ای است گذرا تا توان بیدار ماندن و به دوش کشیدن بار این بیهودگی عمیق را در ما تجدید کند. سرانجام، نقاب کوتاه این دلخوشی‌ها می‌افتد و همه‌چیز، از آرزو تا تقلا، بی‌صدا در کام سرد و بی‌کران همان غمی فرو می‌رود که ذات اصیل و بیدار این جهان است. #میم_ح
@sedayeashenaa

عکس‌هایی از آلبوم شخصی @sedayeashenaa
+3
عکس‌هایی از آلبوم شخصی
@sedayeashenaa

یکدیگر را در آغوش می‌کشیم بی‌جنبشی ‏و گوش می‌سپاریم به صدای ریختن اشک‌هامان ‏که قطره قطره ‏در دل‌هامان ‏فرو می‌ریزند #آنا_اشویر
@sedayeashenaa

زندگی تا تیشه بر دوش است فرهادیم ما #بیدل‌_دهلوی
@sedayeashenaa

جنوب، زخم سر باز این جغرافیای سوخته است که در بغض سنگین شرجی نفس‌نفس می‌زند. خاکی که سهمش از پهنه‌ی جهان، تنها مرثیه‌ی کشدار نی‌انبان در سوگ آرزوهای بربادرفته است. #میم_ح
@sedayeashenaa

گویی این خاک را بر گسل‌های بیداد و بغض بنا کرده‌اند که سهم ما از زیستن در آن، تنها کشیدن بار سنگین مرثیه‌های ممتد است. از استخوان‌سوز آن دی‌ماه که خون و جوانی را در کف خیابان‌ها به یغما برد، تا چشم‌های معصوم و محروم کودکان میناب و خاک تفتیده‌ی بمپور، ما آوارگان جغرافیایی سوخته‌ایم که اندوه در آن، تنها میراث برابر آدمیان است. در این تسلسل تاریک که جان آدمی ارزان‌ترین متاع روزگار است، آن پرسش تلخ که «چرا باید این همه داغ را تاب بیاوریم؟»، فریادی است خفه‌خون‌گرفته در گلوی تاریخ؛ و ما خستگان این بیداد، با شانه‌هایی خمیده از فقدان‌های پیاپی، تنها تقاص نفس کشیدن در ویرانه‌ای را پس می‌دهیم که هر روز تکه‌ای از جانش را به تاراج می‌برند. #میم_ح
@sedayeashenaa

جنوب ایران، جان ایران
@sedayeashenaa

بوی سنگین شرجی، چون بغضی کهنه در ریه‌های ساحل ماسیده است؛ هوایی آمیخته با نفس‌های خسته‌ی آدم‌ها و عطر تلخ چوب نم‌کشیده‌ی لنج‌های متروک. در این وهم غبارآلود، گویی کسی در انزوای تاریک آب‌ها نشسته و تمام اندوه جهان را در حنجره‌ی زخمی نی‌انبان می‌دمد. آوازی کشدار و غمگین در رگ‌های شهر می‌پیچد؛ مرثیه‌ای که بوی جنوب می‌دهد و پابه‌پای این خاک مجروح و بی‌پناه، در دل تاریکی و سکوت زار می‌زند. #میم_ح
@sedayeashenaa

در این قمارخانه سرد که هستی اش می‌نامند، هیچ برنده‌ای از پای میز برنمی‌خیزد. ما همه بازندگان این بازی عبثیم؛ تنها سهممان از باختن در این ضیافت نیستی با یکدیگر تفاوت دارد. یکی تمام رویاهایش را به تاراج می‌دهد و دیگری ذره ذره جانش را. در نهایت، این جهان تهی است که با دهانی گشوده، تمام تقلاهای حقیر ما را می‌بلعد تا ثابت کند در این سراب بی‌بنیاد، پیروزی دروغی تسکین‌دهنده بیش نیست و ما، تنها در ابعاد و اندازه‌های شکست خوردن خویش با یکدیگر برابریم. #میم_ح
@sedayeashenaa

در امتداد تابستان عکس‌های از آلبوم شخصی @sedayeashenaa
+2
در امتداد تابستان عکس‌های از آلبوم شخصی
@sedayeashenaa

البته هیچ‌وقت نمی‌شود با قاطعیت گفت در دل آدم‌ها چه می‌گذرد، چه در دل خودمان چه در دل آشنایانمان، و شاید مخصوصاً در دل آنها که بهتر از همه می‌شناسیمشان. #هشام_مطر
@sedayeashenaa

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره‌ها تسکینم چرا صدایم کردی؟ چرا؟! #حسین_پناهی
@sedayeashenaa

جهان، عمارتی است بنا شده بر پایه‌های هیچ، و ما، باربران خسته‌ی این بهت عظیمیم. در این تسلسل عبث، "غم" تنها میراث صادقانه‌ای است که دست به دست می‌گردد و بر جان می‌نشیند. هر تقلا در این دایره‌ی بسته، مشتی کوبیده بر درهای سنگی است و هر آرزو، فریادی که در گلوگاه تاریک این جهان بی‌تفاوت گم می‌شود. گویی به تماشای نمایشی بی‌سرانجام تبعید شده‌ایم تا سنگینی آگاهی را بر دوش بکشیم و سرانجام، خسته از این دویدن‌های بی‌حاصل، در آغوش همان نیستی سردی که از آن برآمده‌ایم، فرو بپاشیم. زیستن، در غایت خویش، گاه تنها به دوش کشیدن صبورانه‌ی بار همین بیهودگی ژرف است. #میم_ح
@sedayeashenaa

بیداریِ حیات شود منتهی به مرگ آرامش است عاقبت اضطراب‌ها #صائب_تبریزی
@sedayeashenaa

غروب، شکوه‌مندانه‌ترین مرثیه‌ی آفتاب است؛ آنگاه که روز، خسته از تقلای ماندن، تن به زوال می‌سپارد و آسمان در احتضاری سرخ، روشن
غروب، شکوه‌مندانه‌ترین مرثیه‌ی آفتاب است؛ آنگاه که روز، خسته از تقلای ماندن، تن به زوال می‌سپارد و آسمان در احتضاری سرخ، روشنایی‌اش را به تاریکی می‌بازد. خورشید، چون زخمی عمیق بر گریبان افق دهان باز می‌کند تا آخرین قطره‌های نور را در گلوی تشنه‌ی شب بچکاند. در این تسلیم ناگزیر، ماییم که بر لبه‌ی جهان ایستاده‌ایم؛ خاموش و بی‌دفاع، به تماشای غارتِ روز، و چشم‌به‌راه سایه‌های بلندی که آرام‌ آرام کش می‌آیند تا تمام تنهایی‌مان را در بر بگیرند. #میم_ح
@sedayeashenaa

«خوبم» را فقط به غریبه‌ها می‌گوییم آنانی را که دوست ‌می‌داریم در آغوش می‌گیریم و گریه می‌کنیم. #لاادری
@sedayeashenaa