uz
Feedback
صدای آشنا

صدای آشنا

Kanalga Telegram’da o‘tish

#میم_ح ✍️ نوشته | عکس | موسیقی یک روایت

Ko'proq ko'rsatish
457
Obunachilar
-124 soatlar
+47 kun
+130 kun
Postlar arxiv
صدا، همیشه گواه زنده بودن نیست. زنگوله‌ها گاهی تنها آواز حنجره‌های مرده‌ای هستند که باد، کور و بی‌تفاوت در آن‌ها می‌دمد. ما کاروانی ازنفس‌افتاده‌ایم که دیریست در بطن یک یخبندان ممتد زانو زده و از ادامه‌ی این مسیر تاریک انصراف داده‌ایم. اما باد ولگرد مدام از میان استخوان‌های فرسوده‌مان عبور می‌کند و زنگوله‌های آویخته بر گردن این تسلیم را تکان می‌دهد، تا توهمِ حرکت در این جغرافیای مسدود نمیرد. تماشاگران دوردست، به اعتبار این هیاهوی بی‌امان گمان می‌کنند که ما هنوز در راهیم؛ بی‌آنکه بدانند این طنین فلزی، نوید رسیدن نیست. تنها بازیِ بی‌رحمانه‌ی باد است با نعش تقلاهایی که خیلی وقت پیش، در سکوت همین گردنه از پا درآمدند. #میم_ح
@sedayeashenaa

باکی نیست اگر گاه تن به این سایه‌ی سنگین بسپاریم؛ که ما وارثان ناگزیر همین شکنندگی‌های مدامیم. اما در آن پستوی مه‌آلود، درست پیش از آنکه آن پوسیدنِ پنهان به آخرین رگه‌های جان برسد، چیزی در انتهای غبار بیدار می‌شود. من مرزِ انجماد را می‌شناسم و پیش از آنکه این وهمِ جونده، آخرین پناهِ بی‌نامم را در خود حل کند، در سکوتی مبهم برمی‌خیزم؛ نه برای فتح، که تنها برای آنکه این ویرانی، بی‌‌تقلا تمام نشود. #میم_ح
@sedayeashenaa

دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین خود نعشِ خود به شانه گرفتم گریستم… #عفیف‌‌باختری
@sedayeashenaa

پاییز، فصل تسلیم است؛ لحظه‌ای که جهان سرانجام از تقلای بیهوده برای سبز ماندن دست می‌کشد. درختان، همان جنگاوران خسته‌اند که پس از نبردی بی‌ثمر سلاح می‌اندازند و انجماد را می‌پذیرند. ما نیز در این خزان ممتد، دیگر نه تمنایی برای شکفتن داریم و نه نایی برای جنگیدن؛ تنها در سکوت فرو می‌ریزیم تا سرمای پایان را در استخوان‌های فرسوده‌مان حل کنیم. #میم_ح
@sedayeashenaa

این برگ‌هاي‌ زرد به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند قرار است تو از این کوچه بگذری و ان‌ها پیشی می گیرند از یک دیگر برای فرش کردن مسیرت #یغما_گلرویی
@sedayeashenaa

باغ بی‌برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن پادشاه فصل‌ها، پاییز. #مهدی_اخوان_ثالث
@sedayeashenaa

Repost from صدای آشنا
باغ بی‌برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن پادشاه فصل‌ها، پاییز. #مهدی_اخوان_ثالث @sedayeashenaa

گرچه رنج به جان می‌رسد، اُمید دواست … #سعدی
@sedayeashenaa

به پایِ شوق گر این رَه به سر شدی حافظ به دستِ هجر ندادی کسی عِنانِ فِراق #حافظ
@sedayeashenaa

‏پس از اين ‏هر نور لطيفی که مرا لمس کند ‏تو خواهی بود #سیروس_آتابای
@sedayeashenaa

خستگی از جایی به بعد، مستقیم در استخوان رسوب می‌کند. آدم از نرسیدن کم نمی‌آورد؛ از تکرار وقیحانه نفس کشیدن ویران می‌شود. ما سال‌هاست زندگی نکرده‌ایم؛ تنها تن فرسوده‌مان را از تقویمی به تقویم دیگر کشیده‌ایم تا آمار زندگان این جهان به هم نریزد. حالا دیگر هیچ فاجعه‌ای تاریک‌تر از بیداری نیست؛ همان ثانیه‌ای که چشم باز می‌کنی و می‌فهمی دوباره باید تمام وزن این بودن بی‌دلیل را تا خود شب به دوش بکشی. #میم_ح
@sedayeashenaa

در خوابِ دقیقه‌ها، زمان گم شده است معنای وجود آسمان گم شده است زنجیر شده؛ زمین به ما، ما به زمین! زندان شده‌ایم و پاسبان گم شده است! #امیرحسین_پناهنده
@sedayeashenaa

فرسایش، همیشه با فرو ریختن آغاز نمی‌شود. گاهی به شکل پناه بردن به یک سکوت مصنوعی است تا هجوم بی‌وقفه‌ی جهان بیرون را از گوش‌ها پس بزند. آدمی به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر نه تقلایی برای یافتن ریشه دارد، و نه خشمی برای واماندگی در این جغرافیای سرد؛ تنها تسلیم چرخش مکانیکی شب‌های متوالی می‌شود که مرز میان بیداری و کابوس را می‌بلعد. در این امتداد بی‌نور، گوشت و پوستت به ماشین خاموشی بدل می‌شود که تنها برای کشیدن بار تن، از یک تاریکی به تاریکی دیگر کوک شده است. دیگر دردی نیست؛ هرچه بود، در یکی از همین بیداری‌های وارونه و وهم‌آلود، روی آسفالت خیابان‌های ناآشنا لخته شد و از نفس افتاد. حالا فقط یک بیگانگی متراکم مانده و تنی که بی‌هیچ تمنایی، وزن استخوان‌هایش را در انزوای مطلق یک اتاق بسته، روی تخت رها می‌کند. پایان انسان مرگ نیست؛ همین پذیرش بی‌تفاوت عقربه‌هاست. #میم_ح
@sedayeashenaa

خواب‌ها کجا واقعیت دارند کجا زنده‌اند آن‌ خانه کجا بود آن صبح نورگیر خواب دیدم دستت بر شانه‌ام بود و انگار دوستم داشتی. #ماهیان_خاکزی
@sedayeashenaa

بعضی روزها انسان فقط خسته‌ست نه تنهاست نه غمگین و نه عاشق فقط خسته‌ست. #ایلهان_برک
@sedayeashenaa

اگر که شکوه به دل برده‌ام و خاموشم ز فرطِ یأسِ دلم هست و از رضایت نیست #محدثه_محمودلو
@sedayeashenaa

ما را شکایتی زِ تو گر هست هم به توست که‌ز تو به دیگران نتوان بُرد داوری. #سعدی
@sedayeashenaa

کمی مانده به #پاییز عکس‌هایی از آلبوم شخصی @sedayeashenaa
+3
کمی مانده به #پاییز عکس‌هایی از آلبوم شخصی
@sedayeashenaa

دلتنگی های زیادی در دلم دارم اما تو حَزین ترینشان بودی غم انگیز ترینشان ! دلتنگی های قبل از تو خراش های کوچکی بودند اما تو ..... هر بار که به یادت می افتم انگار کسی با ناخن درون ِ جانم چنگ می کشد ! هر بار زخم های قلبم تازه تر هر بار عمیق‌ و عمیق تر .. #آوالون
@sedayeashenaa

آدم‌ها در این مدار کور به دنیا می‌آیند، می‌روند، به آغوش می‌کشند، ویران می‌شوند و تمام سنگینی جهان را در گوشت و خونشان تاب می‌آورند. اما هیچ‌چیز، هیچ‌کجای این هستی نمی‌تواند آن حفره‌ی تاریک و مکنده‌ی فراق را پر کند. درد جا ماندن، زخمی نیست که زمان زورَش برسد روی آن پوست بکشد؛ یک بریدگیِ زنده و عفونی است که تا آخرین نفس در عمق جان می‌سوزد. ما هرگز خوب نمی‌شویم؛ تنها یاد می‌گیریم چگونه با روحی مُثله‌شده راه برویم و جای خالیِ آنچه را که نیست، شبیه به درد ممتدِ یک عضو قطع‌شده‌ی بدن، تا آخرین تپش‌های یک قلب ویران با خودمان روی زمین بکشیم. #میم_ح
@sedayeashenaa