en
Feedback
صدای آشنا

صدای آشنا

Open in Telegram

#میم_ح ✍️ نوشته | عکس | موسیقی یک روایت

Show more
457
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
ما را شکایتی زِ تو گر هست هم به توست که‌ز تو به دیگران نتوان بُرد داوری. #سعدی
@sedayeashenaa

کمی مانده به #پاییز عکس‌هایی از آلبوم شخصی @sedayeashenaa
+3
کمی مانده به #پاییز عکس‌هایی از آلبوم شخصی
@sedayeashenaa

دلتنگی های زیادی در دلم دارم اما تو حَزین ترینشان بودی غم انگیز ترینشان ! دلتنگی های قبل از تو خراش های کوچکی بودند اما تو ..... هر بار که به یادت می افتم انگار کسی با ناخن درون ِ جانم چنگ می کشد ! هر بار زخم های قلبم تازه تر هر بار عمیق‌ و عمیق تر .. #آوالون
@sedayeashenaa

آدم‌ها در این مدار کور به دنیا می‌آیند، می‌روند، به آغوش می‌کشند، ویران می‌شوند و تمام سنگینی جهان را در گوشت و خونشان تاب می‌آورند. اما هیچ‌چیز، هیچ‌کجای این هستی نمی‌تواند آن حفره‌ی تاریک و مکنده‌ی فراق را پر کند. درد جا ماندن، زخمی نیست که زمان زورَش برسد روی آن پوست بکشد؛ یک بریدگیِ زنده و عفونی است که تا آخرین نفس در عمق جان می‌سوزد. ما هرگز خوب نمی‌شویم؛ تنها یاد می‌گیریم چگونه با روحی مُثله‌شده راه برویم و جای خالیِ آنچه را که نیست، شبیه به درد ممتدِ یک عضو قطع‌شده‌ی بدن، تا آخرین تپش‌های یک قلب ویران با خودمان روی زمین بکشیم. #میم_ح
@sedayeashenaa

سوگ، منتظر فاجعه نمی‌ماند. خیلی پیش‌تر، درست در نقطه‌ی اوج یک دلخوشی، با هراس مبهم زوال نطفه می‌بندد. اما بیداری بی‌رحم آن، سهم اولین صبح پس از ویرانی است؛ همان ثانیه‌ی خفه‌کننده‌ای که چشم باز می‌کنی و حافظه، مثل تکه‌سنگی سربی روی قفسه‌ی سینه‌ات آوار می‌شود. آنجاست که می‌فهمی در این فقدان سرد، هیچ زیبایی و شعری پنهان نیست. سوگ، تنها یک حفره‌ی لال است که زور کلمات به آن نمی‌رسد و آدمی ناگزیر است آن را تا ابد، با استخوان‌های خسته‌اش به دوش بکشد. #میم_ح
@sedayeashenaa

حافظ شکایت از غمِ هجران چه می‌کنی؟ در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور #حافظ
@sedayeashenaa

گر دهد عمرم امان رویت ببینم عاقبت ور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر باد #سعدی
@sedayeashenaa

باد پیراهن کشید ازدست گل ها ناگهان عطر نیلوفر فراوان شد٬گمان کردم تویی #فاضل_نظری
@sedayeashenaa

واقعیت، برهنه و بی‌رحم است. ما کلمات را چون مرهمی دروغین روی زخم‌ها می‌کشیم تا شاید تماشای عفونت جهان ممکن شود. تقلا می‌کنیم به فقدان، به آوارگی و به این حجم از ویرانی معنا بدهیم؛ چرا که پذیرش این حقیقت که رنج، تنها رنج است و هیچ رسالت شکوهمندی در پس آن پنهان نیست، استخوان آدم را می‌سوزاند. خون، فقط سرخ است و روی آسفالت لخته می‌شود. درد، فقط ویران می‌کند و جوانی را می‌بلعد. آن شاعرانگی، تنها مکانیزم دفاعی ماست برای زنده ماندن در جهانی که هیچ تعهدی به زیبایی و انصاف ندارد؛ تقلایی برای آنکه به خودمان بقبولانیم این‌همه تاوان دادن، کاملا هم بیهوده نبوده است. وقتی این‌گونه بی‌نقاب و عریان به چشم‌های تاریک واقعیت خیره می‌شویم، رها کردن آن توهم شاعرانه، دیگر نه یک فقدان، که شاید نوعی رهایی تلخ و تسکین‌دهنده باشد. #میم_ح
@sedayeashenaa

اواسط تابستان سال ۰۵ عکس‌هایی از البوم شخصی @sedayeashenaa
+3
اواسط تابستان سال ۰۵ عکس‌هایی از البوم شخصی
@sedayeashenaa

خواب‌ها کجا واقعیت دارند کجا زنده‌اند آن‌ خانه کجا بود آن صبح نورگیر خواب دیدم دستت بر شانه‌ام بود و انگار دوستم داشتی. #ماهیان_خاکزی
@sedayeashenaa

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن و آنجا که‌ پسِ صبر تو را او، به سرِ صدر نشاند و‌ اگر بر تو ببندد همه ره‌‌ها و گذرها، رهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداند #مولانا
@sedayeashenaa

مهاجرت، شبیه به حبس شدن در یک اتاقک شیشه‌ای زیر باران است؛ صدای خوردن قطره‌ها به شیشه را می‌شنوی اما جهان بیرون در هاله‌ای از مه و بیگانگی مسدود شده است. همین که بوی گس هوای پاییزی از درز پنجره به داخل می‌خزد، کوه مشکلات و خستگی‌های این مسیر دور، زیر آوار سنگین دلتنگی گم می‌شود تا درد اصیل‌تری بیدار شود. در این سردرگمی خفه‌کننده، آدم میان دو خلاء معلق می‌ماند؛ جسمی فرسوده در محاصره دیوارهای سرد غربت، و روحی سرگردان که هر شب به دنبال تصویر محو خانواده در راهروهای تاریک گذشته دست و پا می‌زند. تو می‌مانی و غمی متراکم؛ مسافری مچاله در یک چمدان باز، که نه توانی برای ریشه دواندن در این جغرافیای غبارآلود دارد و نه راهی برای بازگشت به آن آغوش‌های دور. #میم_ح
@sedayeashenaa

مسیر دور، همیشه امتداد جاده‌ای در افق نیست؛ گاهی همین نقطه‌ی کوری است که اکنون در آن ایستاده‌ایم. در این چهاردیواری مه‌آلود که هوا طعم فراموشی می‌دهد، هر قدم که برمی‌داری دیوارها جایشان را با هم عوض می‌کنند و سقف، آرام‌آرام روی بغضت آوار می‌شود. این یک هزارتوی مسدود است؛ راه می‌روی اما زمان به عقب برمی‌گردد، دست و پا می‌زنی اما در همان مختصات سرد و تاریک حبس شده‌ای. در این سردرگمی خفه‌کننده، ترسناک‌ترین فاجعه آن است که می‌فهمی این مسیر دور و دراز، تنها فاصله‌ی میان تو و سایه‌ی گمشده‌ات در یک اتاقک بی‌دریچه است؛ سفری بی‌نهایت و غبارآلود در مساحتی چند وجبی، که هرگز به هیچ مقصدی نمی‌رسد و جانت را تا ابد در همین چرخه‌ی مسخ‌شده می‌بلعد. #میم_ح
@sedayeashenaa

اگر با جمله خویشانم، چو تو دوری پریشانم #مولانا
@sedayeashenaa

آدمی چگونه می‌تواند به وهم مه‌آلود سال‌های نیامده خیره شود و به حال ویرانی خویش زار نزند؟ در امتداد این افق غبارگرفته و تاریک، آدم سایه‌ی بی‌نفس خودش را می‌بیند که باید بار تمام این اندوه ممتد را در سکوت به دوش بکشد. آینده، تنها آینه‌ای از همین استیصال مدفون در مه است؛ تصویر غریبانه‌ی تنی خسته که بی‌پناه در مسیر زوال قدم برمی‌دارد، و مگر می‌شود این تنهایی محتوم را پیش از رسیدن تماشا کرد و برای غربت روزهای نیامده‌ی خود خون گریه نکرد. #میم_ح
@sedayeashenaa

این روزها می‌گذرد، اما شبیه به کشیده شدن نعشی بر خاک، در میان غباری سرد و خفه‌کننده. در این مه غلیظ و بی‌نفس که کارد به استخوان زندگی رسیده، تحمل، دیگر یک سنگر نیست؛ پناهگاهی ویران است که در تاریکی‌اش کز کرده‌ایم. این روزها می‌گذرد، اما غروب‌هایش چنان کشدار و خاکستری‌اند که گویی خورشید در بطن این غبار تاریک جان داده است و ما، خستگان این شب‌های ممتد و بی‌خواب، آرام‌آرام در اندوه سنگین روزگارمان مدفون می‌شویم. #میم_ح
@sedayeashenaa

شادی، تنها درخششی محتضر در برابر هجوم تاریکی است؛ شبیه به استراحتی کوتاه در میانه‌ی شب‌های کشدار و پی‌درپی که گویی پایانی ندارند. در این مدار سرد، هیچ روشنایی و لبخندی مطلق نیست، بلکه تنها وقفه‌ای است گذرا تا توان بیدار ماندن و به دوش کشیدن بار این بیهودگی عمیق را در ما تجدید کند. سرانجام، نقاب کوتاه این دلخوشی‌ها می‌افتد و همه‌چیز، از آرزو تا تقلا، بی‌صدا در کام سرد و بی‌کران همان غمی فرو می‌رود که ذات اصیل و بیدار این جهان است. #میم_ح
@sedayeashenaa

عکس‌هایی از آلبوم شخصی @sedayeashenaa
+3
عکس‌هایی از آلبوم شخصی
@sedayeashenaa

یکدیگر را در آغوش می‌کشیم بی‌جنبشی ‏و گوش می‌سپاریم به صدای ریختن اشک‌هامان ‏که قطره قطره ‏در دل‌هامان ‏فرو می‌ریزند #آنا_اشویر
@sedayeashenaa