fa
Feedback
Cláir de luné ☾

Cláir de luné ☾

رفتن به کانال در Telegram

ماه بالای سر تنهایی ست. https://t.me/paym_nashenasBot?start=9AwiD6JVSbaKNI لینک ناشناس

نمایش بیشتر
1 252
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
تو میدمی آفتاب میشود.

و آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من گفتا که چه میخواهی؟ گفتم که همین خواهم. #مولانا

بگذر از خلاء تا آغاز شه رقصت.

بگذر از خلاء تا آغاز شه رقصت.

تفکر و تعقل همه ما را ترسو می کند و عزم و اراده هرگاه با افکار احتیاط آمیز توام گردد رنگ می بازد و صلابت خود را از دست می دهد و به مثابه همین خیالات بلند، عمر مصیبت بار آنقدر طولانی می شود... #هملت

Condemned to Silence.mp35.22 MB

Lori Lieberman – Killing Me Softly.mp38.77 MB

گفت این شاید عجیب ترین تناقض هستی باشد جهان نه تنها وجود دارد بلکه در وجود ما به جایی رسیده است که میتواند درمورد خودش سوال کند من کجای جهانم؟ آیا من در حال تماشای جهانم یا جهان از طریق من در حال تماشای خود است؟ چرا اصلا جهان به موجودی نیاز داشت که بتواند خودش را بفهمد؟

آدمها.

The remnant of something greater— a fading echo of a world that once knew my name. Somewhere past the last ember, a distant door remains ajar, inviting or deceiving— I cannot yet tell. Perhaps tomorrow holds the answer, or perhaps it holds nothing at all.

تا شدم بی‌خبر از خویش، خبرها دارم بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری تا شدم بی‌اثر، از ناله، اثرها دیدم بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری تا زدم لافِ هنر، خواجه به هیچم نخرید بی‌هنر شو که هنرهاست در این بی‌هنری #فروغی_بسطامی

کسی کنار پنجره نفس کشید ولی به شیشه ردی از خودش نداد وجود داشت یا فقط خیال بود؟ کسی نشانه ای ز بودنش نداشت نه رنگ صبح دم به چشم اون نشست نه آسمان به صورتش نگاه کرد به پیش آینه رسید و خیره ماند ولی کسی در آن مقابلش نبود چنان درون سایه ها نهفته بود که باور خودش سراغ از او نداشت و ناگهان شبی صدایی آشنا میان این سکوت سرد پر کشید صدا زدش به اسم کوچکی که او ز یاد برده بود سالیان پیش که خواند نام او به لحنی آشنا و گرد سالیان ز خاطرش پرید #مهتا

آنچه هویداست در جهان، نه اندوهی‌ست برای گریستن؛ که طنینِ آرام و آهنگینی‌ست که تو را به پذیرش می‌خواند. هیچ ندایی با وعده ی تکامل، پرنده را به ماندن تشویق نمیکند، و همین عبور ملایمِ بدون تلاطم از بلندای زمین های جهان، بی هیچ جنگی با زمین و آسمان و بی آنکه تقلای بیهوده ای درکار باشد، تو را از پایان فصلی به شروعی دیگر سوق میدهد؛ به یک ترْکِ بی‌صدای بی جنجال، بدون عذر و بهانه یا اجازه، بدون تمنای ماندن و هراس رفتن؛ و چون بشنوی، از تو رودی میسازد با مقصدی به یک اقیانوسِ ژرفِ بی‌انتها؛ و آنجا چیزی انتظار تورا میکشد با پاسخ بنیادی ترین معمای هستی در دستانش.

جلوه ی زیبایی از حزن.

Masterpiece

Love Story-Slowed -Reverb.mp32.40 MB

Rapid Eye Movement (REM)

آدم از تکرار شب ها خسته بود چشم را بر خاطراتش بسته بود یک شبی غم، بر دلش آوار شد آفتاب از شرم خود بیدار شد صبر را در مشت خود اندازه کرد عمر را با زخم ها شیرازه کرد پنجره رو به خیابان پیر شد آسمان هم از تماشا سیر شد تا حقیقت راه خود را باز کرد دست تردید، آینه را ناز کرد سایه ها بر شانه دیوار ریخت خستگی در جان هر تکرار ریخت لیک از آن سوی این دیوار سرد آمد آوازی سراسر رنج و درد ما در این تکرار سرگردان شدیم از رخ آیینه روگردان شدیم هر قدم آیینه ای را می شکست پشت هر تصویر، رویا می شکست خواستیم از خویش پنهان تر شویم در سکوت خویش ویران تر شویم در خود افتادیم و خود را یافتیم از غبار خویش راهی ساختیم گرچه گم شد رد پای روزگار لیک باید رفت، حتی بی قرار از میان جاده های بی نشان می رسد روزی صدای آسمان وز پس این جاده های بی عبور می دمد روزی نفس های حضور عاقبت بعد از شبی سرد و غریب می رسد یک صبح آرام و نجیب. #مهتا

آدم از تکرار شب ها خسته بود چشم را بر خاطراتش بسته بود یک شبی غم، بر دلش آوار شد آفتاب از شرم خود بیدار شد صبر را در مشت خود اندازه کرد عمر را با زخم ها شیرازه کرد پنجره رو به خیابان پیر شد آسمان هم از تماشا سیر شد تا حقیقت راه خود را باز کرد دست تردید، آینه را ناز کرد سایه ها بر شانه دیوار ریخت خستگی در جان هر تکرار ریخت لیک از آن سوی این دیوار سرد آمد آوازی سراسر رنج و درد ما در این تکرار سرگردان شدیم از رخ آیینه روگردان شدیم هر قدم آیینه ای را می شکست پشت هر تصویر، رویا می شکست خواستیم از خویش پنهان تر شویم در سکوت خویش ویران تر شویم در خود افتادیم و خود را یافتیم از غبار خویش راهی ساختیم گرچه گم شد رد پای روزگار لیک باید رفت، حتی بی قرار در غبار جاده های بی نشان می رسد روزی صدای آسمان وز پس این جاده های بی عبور می دمد روزی نفس های حضور عاقبت بعد از شبی سرد و غریب می رسد یک صبح آرام و نجیب. #مهتا

روزی جهان از خواب سنگ‌ها بیدار می‌شود آنروز شاید کسی بپرسد آن همه سبزی کجا پنهان شده بود؛ شاید جایی دور؛ جایی که حقیقت مثل ریشه‌ای خاموش زیر خاک نفس می‌کشید. شاید آخرین باران راز فراموش‌شده‌ای را به یاد زمین بیاورد؛ راز قطره‌ای که از آسمان افتاد اما راه دریا را گم کرد، یا راز دانه‌ای که سال‌ها در تاریکی خود خواب میدید. شاید روزی از میان ترک‌های خاموش صدایی جوانه بزند و نام خویش را به یاد زمین آورد، پیش از آن‌که تماما فراموش شود.