Cláir de luné ☾
Ir al canal en Telegram
ماه بالای سر تنهایی ست. https://t.me/paym_nashenasBot?start=9AwiD6JVSbaKNI لینک ناشناس
Mostrar más1 252
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-2430 días
Archivo de publicaciones
1 252
تفکر و تعقل همه ما را ترسو می کند و عزم و اراده هرگاه با افکار احتیاط آمیز توام گردد
رنگ می بازد و صلابت خود را از دست می دهد و به مثابه همین خیالات بلند،
عمر مصیبت بار آنقدر طولانی می شود...
#هملت
1 252
گفت این شاید عجیب ترین تناقض هستی باشد
جهان نه تنها وجود دارد
بلکه در وجود ما به جایی رسیده است که
میتواند درمورد خودش سوال کند
من کجای جهانم؟
آیا من در حال تماشای جهانم یا جهان از طریق من در حال تماشای خود است؟
چرا اصلا جهان به موجودی نیاز داشت که بتواند خودش را بفهمد؟
1 252
The remnant of something greater—
a fading echo of a world
that once knew my name.
Somewhere past the last ember,
a distant door remains ajar,
inviting or deceiving—
I cannot yet tell.
Perhaps tomorrow holds the answer,
or perhaps it holds nothing at all.
1 252
تا شدم بیخبر از خویش، خبرها دارم
بیخبر شو که خبرهاست در این بیخبری
تا شدم بیاثر، از ناله، اثرها دیدم
بیاثر شو که اثرهاست در این بیاثری
تا زدم لافِ هنر، خواجه به هیچم نخرید
بیهنر شو که هنرهاست در این بیهنری
#فروغی_بسطامی
1 252
کسی کنار پنجره نفس کشید
ولی به شیشه ردی از خودش نداد
وجود داشت یا فقط خیال بود؟
کسی نشانه ای ز بودنش نداشت
نه رنگ صبح دم به چشم اون نشست
نه آسمان به صورتش نگاه کرد
به پیش آینه رسید و خیره ماند
ولی کسی در آن مقابلش نبود
چنان درون سایه ها نهفته بود
که باور خودش سراغ از او نداشت
و ناگهان شبی صدایی آشنا
میان این سکوت سرد پر کشید
صدا زدش به اسم کوچکی که او
ز یاد برده بود سالیان پیش
که خواند نام او به لحنی آشنا
و گرد سالیان ز خاطرش پرید
#مهتا
1 252
آنچه هویداست در جهان، نه اندوهیست برای گریستن؛
که طنینِ آرام و آهنگینیست که تو را به پذیرش میخواند.
هیچ ندایی با وعده ی تکامل، پرنده را به ماندن تشویق نمیکند، و همین عبور ملایمِ بدون تلاطم از بلندای زمین های جهان، بی هیچ جنگی با زمین و آسمان و بی آنکه تقلای بیهوده ای درکار باشد، تو را از پایان فصلی به شروعی دیگر سوق میدهد؛ به یک ترْکِ بیصدای بی جنجال، بدون عذر و بهانه یا اجازه، بدون تمنای ماندن و هراس رفتن؛ و چون بشنوی، از تو رودی میسازد با مقصدی به یک اقیانوسِ ژرفِ بیانتها؛ و آنجا چیزی انتظار تورا میکشد با پاسخ بنیادی ترین معمای هستی در دستانش.
1 252
آدم از تکرار شب ها خسته بود
چشم را بر خاطراتش بسته بود
یک شبی غم، بر دلش آوار شد
آفتاب از شرم خود بیدار شد
صبر را در مشت خود اندازه کرد
عمر را با زخم ها شیرازه کرد
پنجره رو به خیابان پیر شد
آسمان هم از تماشا سیر شد
تا حقیقت راه خود را باز کرد
دست تردید، آینه را ناز کرد
سایه ها بر شانه دیوار ریخت
خستگی در جان هر تکرار ریخت
لیک از آن سوی این دیوار سرد
آمد آوازی سراسر رنج و درد
ما در این تکرار سرگردان شدیم
از رخ آیینه روگردان شدیم
هر قدم آیینه ای را می شکست
پشت هر تصویر، رویا می شکست
خواستیم از خویش پنهان تر شویم
در سکوت خویش ویران تر شویم
در خود افتادیم و خود را یافتیم
از غبار خویش راهی ساختیم
گرچه گم شد رد پای روزگار
لیک باید رفت، حتی بی قرار
از میان جاده های بی نشان
می رسد روزی صدای آسمان
وز پس این جاده های بی عبور
می دمد روزی نفس های حضور
عاقبت بعد از شبی سرد و غریب
می رسد یک صبح آرام و نجیب.
#مهتا
1 252
آدم از تکرار شب ها خسته بود
چشم را بر خاطراتش بسته بود
یک شبی غم، بر دلش آوار شد
آفتاب از شرم خود بیدار شد
صبر را در مشت خود اندازه کرد
عمر را با زخم ها شیرازه کرد
پنجره رو به خیابان پیر شد
آسمان هم از تماشا سیر شد
تا حقیقت راه خود را باز کرد
دست تردید، آینه را ناز کرد
سایه ها بر شانه دیوار ریخت
خستگی در جان هر تکرار ریخت
لیک از آن سوی این دیوار سرد
آمد آوازی سراسر رنج و درد
ما در این تکرار سرگردان شدیم
از رخ آیینه روگردان شدیم
هر قدم آیینه ای را می شکست
پشت هر تصویر، رویا می شکست
خواستیم از خویش پنهان تر شویم
در سکوت خویش ویران تر شویم
در خود افتادیم و خود را یافتیم
از غبار خویش راهی ساختیم
گرچه گم شد رد پای روزگار
لیک باید رفت، حتی بی قرار
در غبار جاده های بی نشان
می رسد روزی صدای آسمان
وز پس این جاده های بی عبور
می دمد روزی نفس های حضور
عاقبت بعد از شبی سرد و غریب
می رسد یک صبح آرام و نجیب.
#مهتا
1 252
روزی
جهان از خواب سنگها بیدار میشود
آنروز شاید کسی بپرسد آن همه سبزی کجا پنهان شده بود؛
شاید جایی دور؛
جایی که حقیقت مثل ریشهای خاموش زیر خاک نفس میکشید.
شاید آخرین باران
راز فراموششدهای را به یاد زمین بیاورد؛
راز قطرهای که از آسمان افتاد اما راه دریا را گم کرد،
یا راز دانهای که سالها در تاریکی خود خواب میدید.
شاید روزی
از میان ترکهای خاموش
صدایی جوانه بزند
و نام خویش را به یاد زمین آورد،
پیش از آنکه تماما فراموش شود.
