Cláir de luné ☾
Відкрити в Telegram
ماه بالای سر تنهایی ست. https://t.me/HarfBeManBOT?start=Ch_At_NDhSN2xXWHpGN2trWkNJUFlRVUhNQT09 لینک ناشناس
Показати більше1 280
Підписники
-224 години
-17 днів
-1130 день
Архів дописів
1 280
میگویند هر سایه ای تنی دارد
و هر تصویری جلوه ای
و تصویر من
بازماندهی واژههاییست
که هیچ دهانی
جرئت گفتنشان را ندارد
واژه های کتابی که
نویسنده اش هرگز زاده نشد
و ما همچنان آهسته
به مفهوم استعاره ای بدل میشویم
که جهان به خاطر ابهام معنایش
آن را انسان نامیده.
1 280
میگویند هر سایه ای تنی دارد
و هر تصویری جلوه ای
و تصویر من
بازماندهی واژههاییایست
که هیچ دهانی
جرئت گفتنشان را ندارد
واژه های کتابی که
نویسنده اش هرگز زاده نشد
و ما همچنان آهسته
به مفهوم استعاره ای بدل میشویم
که جهان به خاطر ابهام معنایش
آن را انسان نامیده.
1 280
ما عمر را به ساختن پنجره گذراندیم
بیآنکه
جرأت گشودنش را داشته باشیم.
پنجرههایی برای تماشای آسمان؛
نه رسیدن به آن.
1 280
پیش از آنکه نامی بر من بگذارند
در رگهای سکوت
چیزی شبیه آواز جریان داشت.
نوری که خودش را از یاد برده بود
و از همان فراموشی جهان رویید.
و ما نیز حادثه ای در بطن حیات بودیم
و هر بار که عشق ورزیدیم،
تکهای از آسمان
به حافظهی خاک بازمیگشت.
آنگاه خالق از چشمانِ مخلوق
به آفرینشِ خودش نگاه میکرد.
در فاصلهی میان دو تپشِ قلب
خلقتی دوباره آغاز میشود
و چیزی در ژرفای هستی
بیصدا به شکفتن ادامه خواهد داد
ابدیت، همان لحظه ایست
که دیگر هیچ ساعتی جرئتِ شمردنش را ندارد.
امشب، نه به جهان افزوده شدم،
و نه از زمان سهمی بیشتر گرفتم
تنها فاصلهی میانِ آغاز و پایان،
برایم اندکی به هم نزدیکتر شد
و پوستهای دیگر از سکوتِ نخستین
از تنم فرو ریخت
و زین پس، تمامِ سکوتهای جهان
مرا به اسم کوچکم صدا میکنند.
#مهتا
1 280
پیش از آنکه نامی بر من بگذارند
در رگهای سکوت
چیزی شبیه آواز جریان داشت.
نوری که خودش را از یاد برده بود
و از همان فراموشی جهان رویید.
و ما نیز حادثه ای در بطن حیات بودیم
و هر بار که عشق ورزیدیم،
تکهای از آسمان
به حافظهی خاک بازمیگشت.
آنگاه خالق از چشمانِ مخلوق
به آفرینشِ خودش نگاه میکرد.
در فاصلهی میان دو تپشِ قلب
خلقتی دوباره آغاز میشود
و چیزی در ژرفای هستی
بیصدا به شکفتن ادامه خواهد داد
ابدیت، همان لحظه ایست
که دیگر هیچ ساعتی جرئتِ شمردنش را ندارد.
امشب، نه به جهان افزوده شدم،
و نه از زمان سهمی بیشتر گرفتم
تنها فاصلهی میانِ آغاز و پایان،
برایم اندکی به هم نزدیکتر شد
و پوستهای دیگر از سکوتِ نخستین
از تنم فرو ریخت
و زین پس، تمامِ سکوتهای جهان
مرا به اسم کوچکم صدا میکنند.
1 280
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
گر نمیجستی جنون ما چرا میریختی
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی
#مولانا
1 280
شاهدِ ساکتِ اندوهِ خود باش،
مثلِ یک آباژورِ قدیمیِ غیرقابلِ تعمیر.
بگذار گردِ سالها
بر شانههایت بنشیند،
بگذار هر ترکِ کوچک
روایتِ سقوطِ نوری باشد
که زمانی
تمامِ اتاق را میشناخت.
شاهدِ ساکتِ اندوهِ خود باش،
بیآنکه در پیِ نجاتش برآیی.
1 280
مثل دود،
مثل غبار،
مثل نور بی جانی که
در انتهای یک راهرو مانده
مثل دو تبعیدی،
در ایستگاهی متروک
که سیگار آخرشان را قسمت می کنند
و برف
کمی دیرتر
روی شانههاشان مینشیند.
1 280
هر در گشودهای
به اتاق دیگری از پرسش ختم میشود،
و هر پاسخ تنها سایهایست
که لحظهای روی دیوار تردید میافتد
و ما
راه را میرویم
با این که مدام می اندیشیم
به اینکه شاید مقصد
پیش از ما ویران شده باشد.
1 280
هر روز تکهای از خودم را
در دستان عصر جا میگذارم
و شب سبکتر به خانه برمیگردم
آنقدر سبک که گاهی میترسم روزی باد
مرا با یکی از کاغذهای باطلهی خیابان اشتباه بگیرد.
1 280
احتمال اینکه بتوانیم از این مسیر پرمانع سالم و بیآسیب عبور کنیم تقریبا ناچیز است. شاید به همین دلیل است که تماشای نوزادان لطیف میتواند هم اشک به چشممان بیاورد و هم ما را بترساند، زیرا به خوبی میدانیم زندگی چه چیزهایی برایشان در چنته دارد.
1 280
و شاید عشق،
آخرین توهمِ شریفِ بشر باشد
نوری لرزان
در مغزی که میداند
خورشیدها هم روزی سرد خواهند شد.
1 280
اگرچه به نظرم غیرممکن میآمد که بتوانم اینگونه زندگی کنم، اما چیزی نگذشت که آن را قبول کردم.
