uz
Feedback
Cláir de luné ☾

Cláir de luné ☾

Kanalga Telegram’da o‘tish

ماه بالای سر تنهایی ست. https://t.me/HarfBeManBOT?start=Ch_At_NDhSN2xXWHpGN2trWkNJUFlRVUhNQT09 لینک ناشناس

Ko'proq ko'rsatish
1 280
Obunachilar
-224 soatlar
-17 kunlar
-1130 kunlar
Postlar arxiv
من آدمی رؤیایی بودم، خیلی کم در واقعیت زندگی میکردم!
من آدمی رؤیایی بودم، خیلی کم در واقعیت زندگی میکردم!

میگویند هر سایه ای تنی دارد و هر تصویری جلوه ای و تصویر من بازمانده‌ی واژه‌هاییست که هیچ دهانی جرئت گفتنشان را ندارد واژه های کتابی که نویسنده اش هرگز زاده نشد و ما همچنان آهسته به مفهوم استعاره ای بدل میشویم که جهان به خاطر ابهام معنایش آن را انسان نامیده.

میگویند هر سایه ای تنی دارد و هر تصویری جلوه ای و تصویر من بازمانده‌ی واژه‌هایی‌ایست که هیچ دهانی جرئت گفتنشان را ندارد واژه های کتابی که نویسنده اش هرگز زاده نشد و ما همچنان آهسته به مفهوم استعاره ای بدل میشویم که جهان به خاطر ابهام معنایش آن را انسان نامیده.

ما عمر را به ساختن پنجره گذراندیم بی‌آن‌که جرأت گشودنش را داشته باشیم. پنجره‌هایی برای تماشای آسمان؛ نه رسیدن به آن.

سال‌هاست تاریخ، ما را ورق می‌زند و ما به اشتباه میپنداریم که خواننده‌ی آنیم.

#26🎂

پیش از آنکه نامی بر من بگذارند در رگ‌های سکوت چیزی شبیه آواز جریان داشت. نوری که خودش را از یاد برده بود و از همان فراموشی جهان رویید. و ما نیز حادثه ای در بطن حیات بودیم و هر بار که عشق ورزیدیم، تکه‌ای از آسمان به حافظه‌ی خاک بازمی‌گشت. آنگاه خالق از چشمانِ مخلوق به آفرینشِ خودش نگاه میکرد. در فاصله‌ی میان دو تپشِ قلب خلقتی دوباره آغاز میشود و چیزی در ژرفای هستی بی‌صدا به شکفتن ادامه خواهد داد ابدیت، همان لحظه‌ ایست که دیگر هیچ ساعتی جرئتِ شمردنش را ندارد. امشب، نه به جهان افزوده شدم، و نه از زمان سهمی بیشتر گرفتم تنها فاصله‌ی میانِ آغاز و پایان، برایم اندکی به هم نزدیک‌تر شد و پوسته‌ای دیگر از سکوتِ نخستین از تنم فرو ریخت و زین پس، تمامِ سکوت‌های جهان مرا به اسم کوچکم صدا می‌کنند. #مهتا

پیش از آنکه نامی بر من بگذارند در رگ‌های سکوت چیزی شبیه آواز جریان داشت. نوری که خودش را از یاد برده بود و از همان فراموشی جهان رویید. و ما نیز حادثه ای در بطن حیات بودیم و هر بار که عشق ورزیدیم، تکه‌ای از آسمان به حافظه‌ی خاک بازمی‌گشت. آنگاه خالق از چشمانِ مخلوق به آفرینشِ خودش نگاه میکرد. در فاصله‌ی میان دو تپشِ قلب خلقتی دوباره آغاز میشود و چیزی در ژرفای هستی بی‌صدا به شکفتن ادامه خواهد داد ابدیت، همان لحظه‌ ایست که دیگر هیچ ساعتی جرئتِ شمردنش را ندارد. امشب، نه به جهان افزوده شدم، و نه از زمان سهمی بیشتر گرفتم تنها فاصله‌ی میانِ آغاز و پایان، برایم اندکی به هم نزدیک‌تر شد و پوسته‌ای دیگر از سکوتِ نخستین از تنم فرو ریخت و زین پس، تمامِ سکوت‌های جهان مرا به اسم کوچکم صدا می‌کنند.

ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی گر نمی‌جستی جنون ما چرا می‌ریختی ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب نور رقص انگیز را بر ذره‌ها می‌ریختی #مولانا

شاهدِ ساکتِ اندوهِ خود باش، مثلِ یک آباژورِ قدیمیِ غیرقابلِ تعمیر. بگذار گردِ سال‌ها بر شانه‌هایت بنشیند، بگذار هر ترکِ کوچک روایتِ سقوطِ نوری باشد که زمانی تمامِ اتاق را می‌شناخت. شاهدِ ساکتِ اندوهِ خود باش، بی‌آن‌که در پیِ نجاتش برآیی.

مثل دود، مثل غبار، مثل نور بی جانی که در انتهای یک راهرو مانده مثل دو تبعیدی، در ایستگاهی متروک که سیگار آخرشان را قسمت می کنند و برف کمی دیرتر روی شانه‌هاشان مینشیند.

و ناگهان نوبت تو میشود. بمان در ایمان حتی وقتی چیزی نمیبینی!

هر در گشوده‌ای به اتاق دیگری از پرسش ختم می‌شود، و هر پاسخ تنها سایه‌ای‌ست که لحظه‌ای روی دیوار تردید می‌افتد و ما راه را می‌رویم با این که مدام می اندیشیم به اینکه شاید مقصد پیش از ما ویران شده باشد.

هر روز تکه‌ای از خودم را در دستان عصر جا می‌گذارم و شب سبک‌تر به خانه برمی‌گردم آن‌قدر سبک که گاهی می‌ترسم روزی باد مرا با یکی از کاغذهای باطله‌ی خیابان اشتباه بگیرد.

احتمال این‌که بتوانیم از این مسیر پرمانع سالم و بی‌آسیب عبور کنیم تقریبا ناچیز است. شاید به همین دلیل است که تماشای نوزادان لطیف می‌تواند هم اشک به چشم‌مان بیاورد و هم ما را بترساند، زیرا به خوبی می‌دانیم زندگی چه چیزهایی برایشان در چنته دارد.

هیچ‌کس کسی را نجات نمی‌دهد ما فقط سقوط یکدیگر را با شکوه‌تر می‌کنیم.

و شاید عشق، آخرین توهمِ شریفِ بشر باشد نوری لرزان در مغزی که می‌داند خورشیدها هم روزی سرد خواهند شد.

اگرچه به نظرم غیرممکن می‌آمد که بتوانم اینگونه زندگی کنم، اما چیزی نگذشت که آن را قبول کردم.

A Whisper In The Noise – All My.mp39.42 MB

آزادی برای زیستن، کافی نیست.