Cláir de luné ☾
Open in Telegram
ماه بالای سر تنهایی ست. https://t.me/paym_nashenasBot?start=9AwiD6JVSbaKNI لینک ناشناس
Show more1 247
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-730 days
Posts Archive
1 247
تویی آن نظر، که هستی، ز نگاه تو چکیده
تویی مقصدی که عمری ز پیات جهان دویده
تویی آن نفس که بیتو، نفس از جهان بریده
تویی از ازل همان کس که شنیده این قصیده
منم آن نهانِ پیدا، که تو در طلب رسیدی
تو مرا به خویش خواندی و ز خویشتن رمیده
تویی آن پل رسیدن به طریق عشق بازی
و بیارزد آن تمنا که ز عمق جان رسیده
چو تو چشم خویش بندی، چه کسی جهان ببیند؟
که تمام این جهان را، نظر تو آفریده
نه درختی، نه بهاری، نه گلی، نه کوهساری
همه در تو جان گرفته، همه از تو قد کشیده
پس اگر نظر گشایی، رخ عشق را ببینی
و اگر نظر ببندی، شود عشق آرمیده
نه سفر به دور عالم نه به دور آسمان ها
که همه مسیر ها را رد پای تو کشیده
#مهتا
1 247
تفکر و تعقل همه ما را ترسو می کند و عزم و اراده هرگاه با افکار احتیاط آمیز توام گردد
رنگ می بازد و صلابت خود را از دست می دهد و به مثابه همین خیالات بلند،
عمر مصیبت بار آنقدر طولانی می شود...
#هملت
1 247
گفت این شاید عجیب ترین تناقض هستی باشد
جهان نه تنها وجود دارد
بلکه در وجود ما به جایی رسیده است که
میتواند درمورد خودش سوال کند
من کجای جهانم؟
آیا من در حال تماشای جهانم یا جهان از طریق من در حال تماشای خود است؟
چرا اصلا جهان به موجودی نیاز داشت که بتواند خودش را بفهمد؟
1 247
The remnant of something greater—
a fading echo of a world
that once knew my name.
Somewhere past the last ember,
a distant door remains ajar,
inviting or deceiving—
I cannot yet tell.
Perhaps tomorrow holds the answer,
or perhaps it holds nothing at all.
1 247
تا شدم بیخبر از خویش، خبرها دارم
بیخبر شو که خبرهاست در این بیخبری
تا شدم بیاثر، از ناله، اثرها دیدم
بیاثر شو که اثرهاست در این بیاثری
تا زدم لافِ هنر، خواجه به هیچم نخرید
بیهنر شو که هنرهاست در این بیهنری
#فروغی_بسطامی
1 247
کسی کنار پنجره نفس کشید
ولی به شیشه ردی از خودش نداد
وجود داشت یا فقط خیال بود؟
کسی نشانه ای ز بودنش نداشت
نه رنگ صبح دم به چشم اون نشست
نه آسمان به صورتش نگاه کرد
به پیش آینه رسید و خیره ماند
ولی کسی در آن مقابلش نبود
چنان درون سایه ها نهفته بود
که باور خودش سراغ از او نداشت
و ناگهان شبی صدایی آشنا
میان این سکوت سرد پر کشید
صدا زدش به اسم کوچکی که او
ز یاد برده بود سالیان پیش
که خواند نام او به لحنی آشنا
و گرد سالیان ز خاطرش پرید
#مهتا
1 247
آنچه هویداست در جهان، نه اندوهیست برای گریستن؛
که طنینِ آرام و آهنگینیست که تو را به پذیرش میخواند.
هیچ ندایی با وعده ی تکامل، پرنده را به ماندن تشویق نمیکند، و همین عبور ملایمِ بدون تلاطم از بلندای زمین های جهان، بی هیچ جنگی با زمین و آسمان و بی آنکه تقلای بیهوده ای درکار باشد، تو را از پایان فصلی به شروعی دیگر سوق میدهد؛ به یک ترْکِ بیصدای بی جنجال، بدون عذر و بهانه یا اجازه، بدون تمنای ماندن و هراس رفتن؛ و چون بشنوی، از تو رودی میسازد با مقصدی به یک اقیانوسِ ژرفِ بیانتها؛ و آنجا چیزی انتظار تورا میکشد با پاسخ بنیادی ترین معمای هستی در دستانش.
