Cláir de luné ☾
Open in Telegram
ماه بالای سر تنهایی ست. https://t.me/HarfBeManBOT?start=Ch_At_NDhSN2xXWHpGN2trWkNJUFlRVUhNQT09 لینک ناشناس
Show more1 291
Subscribers
-124 hours
-77 days
-1430 days
Posts Archive
1 291
پیش از آنکه نامی بر من بگذارند
در رگهای سکوت
چیزی شبیه آواز جریان داشت.
نوری که خودش را از یاد برده بود
و از همان فراموشی جهان رویید.
و ما نیز حادثه ای در بطن حیات بودیم
و هر بار که عشق ورزیدیم،
تکهای از آسمان
به حافظهی خاک بازمیگشت.
آنگاه خالق از چشمانِ مخلوق
به آفرینشِ خودش نگاه میکرد.
در فاصلهی میان دو تپشِ قلب
خلقتی دوباره آغاز میشود
و چیزی در ژرفای هستی
بیصدا به شکفتن ادامه خواهد داد
ابدیت، همان لحظه ایست
که دیگر هیچ ساعتی جرئتِ شمردنش را ندارد.
امشب، نه به جهان افزوده شدم،
و نه از زمان سهمی بیشتر گرفتم
تنها فاصلهی میانِ آغاز و پایان،
برایم اندکی به هم نزدیکتر شد
و پوستهای دیگر از سکوتِ نخستین
از تنم فرو ریخت
و زین پس، تمامِ سکوتهای جهان
مرا به اسم کوچکم صدا میکنند.
#مهتا
1 291
پیش از آنکه نامی بر من بگذارند
در رگهای سکوت
چیزی شبیه آواز جریان داشت.
نوری که خودش را از یاد برده بود
و از همان فراموشی جهان رویید.
و ما نیز حادثه ای در بطن حیات بودیم
و هر بار که عشق ورزیدیم،
تکهای از آسمان
به حافظهی خاک بازمیگشت.
آنگاه خالق از چشمانِ مخلوق
به آفرینشِ خودش نگاه میکرد.
در فاصلهی میان دو تپشِ قلب
خلقتی دوباره آغاز میشود
و چیزی در ژرفای هستی
بیصدا به شکفتن ادامه خواهد داد
ابدیت، همان لحظه ایست
که دیگر هیچ ساعتی جرئتِ شمردنش را ندارد.
امشب، نه به جهان افزوده شدم،
و نه از زمان سهمی بیشتر گرفتم
تنها فاصلهی میانِ آغاز و پایان،
برایم اندکی به هم نزدیکتر شد
و پوستهای دیگر از سکوتِ نخستین
از تنم فرو ریخت
و زین پس، تمامِ سکوتهای جهان
مرا به اسم کوچکم صدا میکنند.
1 291
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
گر نمیجستی جنون ما چرا میریختی
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی
#مولانا
1 291
شاهدِ ساکتِ اندوهِ خود باش،
مثلِ یک آباژورِ قدیمیِ غیرقابلِ تعمیر.
بگذار گردِ سالها
بر شانههایت بنشیند،
بگذار هر ترکِ کوچک
روایتِ سقوطِ نوری باشد
که زمانی
تمامِ اتاق را میشناخت.
شاهدِ ساکتِ اندوهِ خود باش،
بیآنکه در پیِ نجاتش برآیی.
1 291
مثل دود،
مثل غبار،
مثل نور بی جانی که
در انتهای یک راهرو مانده
مثل دو تبعیدی،
در ایستگاهی متروک
که سیگار آخرشان را قسمت می کنند
و برف
کمی دیرتر
روی شانههاشان مینشیند.
1 291
هر در گشودهای
به اتاق دیگری از پرسش ختم میشود،
و هر پاسخ تنها سایهایست
که لحظهای روی دیوار تردید میافتد
و ما
راه را میرویم
با این که مدام می اندیشیم
به اینکه شاید مقصد
پیش از ما ویران شده باشد.
1 291
هر روز تکهای از خودم را
در دستان عصر جا میگذارم
و شب سبکتر به خانه برمیگردم
آنقدر سبک که گاهی میترسم روزی باد
مرا با یکی از کاغذهای باطلهی خیابان اشتباه بگیرد.
1 291
احتمال اینکه بتوانیم از این مسیر پرمانع سالم و بیآسیب عبور کنیم تقریبا ناچیز است. شاید به همین دلیل است که تماشای نوزادان لطیف میتواند هم اشک به چشممان بیاورد و هم ما را بترساند، زیرا به خوبی میدانیم زندگی چه چیزهایی برایشان در چنته دارد.
1 291
و شاید عشق،
آخرین توهمِ شریفِ بشر باشد
نوری لرزان
در مغزی که میداند
خورشیدها هم روزی سرد خواهند شد.
1 291
اگرچه به نظرم غیرممکن میآمد که بتوانم اینگونه زندگی کنم، اما چیزی نگذشت که آن را قبول کردم.
1 291
«و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم، به امیدِ نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.»
1 291
زیستن در این اقلیم، واقعهای روشن نیست؛ کشآمدگی خاموشیست که از بدو تولد آغاز میشود و پیش از مرگ پایان میپذیرد. آدمی، پیش از آنکه بداند چه میخواهد، در حصاری نادیدنی گرفتار آمده است؛ حصاری که نه از سنگ، که از عادت و هراس برپا شده. آنان که در عنفوان جوانی فرو افتادند، نه بهسبب خطا، که به حکم تقدیرِ ناگفته از میان رفتند. زمین، بیپرسش، آنان را پذیرفت؛ چنانکه گویی سالها چشمانتظارشان بوده است. نامشان نه بر زبانها ماند و نه از خاطرها گریخت؛ در جایی میان خاک و فراموشی، آرام و بیادعا، مستحیل شد. در این سرزمین، فریاد و خاموشی هر دو بهایی دارند. آنکه صدا بلند میکند، زودتر به فرجام میرسد؛ و آنکه لب فرو میبندد، مرگ را به تأخیر میاندازد، نه به لغو. زیرا این گردش، به تفاوت وقعی نمینهد. ورطهایست که از خون سیراب میشود، نه از معنا. برخی دهان به مهر میدوزند، به امید آنکه روزگار از ایشان درگذرد. اما روزگار، نه میگذرد و نه میبخشد؛ فقط نوبت میدهد. آنچه امروز وانهاده میشود، فردا با سنگینی بیشتری بازمیطلبد. این چرخ، جز با ریختن نمیگردد. قتل، در اینجا حادثه نیست؛ سیر است. سیرِ ممتدِ فرسایش. چنان عادی که دیگر نیاز به نامگذاری ندارد. تاریخ، بیداوری عبور میکند؛ نه از نادانی، که از آشنایی دیرینه با این صحنه. خدا، اگر روزگاری سخن گفته، اینجا به خاموشی گراییده است. عدالت، واژهایست فرسوده که تنها در حاشیهی دعاها زنده مانده. آنچه حکم میراند، ضربآهنگیست یکنواخت: گامی، شلیکی، و سپس مکثی کوتاه، پیش از تکرار. و در همین تکرار است که جنایت به تمامی رخ مینماید؛ نه با دریدن تنها، بلکه با فشردن دلها، با خو دادن آدمی به زیستن بر لبه. زندگی، دیگر موهبت نیست؛ مهلتیست لرزان، بر کنار ورطهای که دهان میگشاید و هنوز سیر نشده است.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
