fa
Feedback
می رقصیدیم با والهای آبی

می رقصیدیم با والهای آبی

رفتن به کانال در Telegram

آرشیوی از غمهام 𝘗𝘓: @softlyblue 𝘈𝘯𝘰𝘯𝘺𝘮𝘰𝘶𝘴: https://t.me/HarfChatBot?start=7ad722e39d53

نمایش بیشتر
750
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
اگر با دقت به چشم هایشان‌نگاه می‌کردی، با تو حرف می‌زدند. مردمک هایی که هیچ سکوتی را پس‌نمی‌گرفتند. و اگر‌کمی نزدیک تر می‌شدی، زیر پوستشان، لای استخوان های دنده هایشان من را، آرمیده پیدا می‌کردی. و گوزن ها خانه های تاریک من بودند. روی ستون فقراتشان اسمت را می‌نویسم، استخوان ها هیچگاه تورا یاد نمی گیرند و تنها نگه می‌دارند. مثل زخم مثل دعا. می‌توانم امیدوار باشم روزی از دل گوزن ها بیرون بیایم. می‌توانستم امیدوار باشم روزی استخوان هایم از تمام اسم ها پاک بشود. که گوزن ها ها خانه های تاریکِ من بودند. نه خانه‌هایی برای ماندن بلکه برای پنهان شدن از چیزی که جایی نداشت اما هر شب در جمجمه ام راه می‌رفت دیشب گذشت و برای‌ مردن دیر شد. من به خانه باز نگشتم. و گوزن ها خانه های تاریک من بودند و من، جایی دور از جنگل ها راه خانه را گم‌کرده بودم.

اگر با دقت به چشم هایشان‌نگاه می‌کردی، با تو حرف می‌زدند. مردمک هایی که هیچ سکوتی را پس‌نمی‌گرفتند. و اگر‌کمی نزدیک تر می‌شدی، زیر پوستشان، لای استخوان های دنده هایشان من را، آرمیده پیدا می‌کردی. و گوزن ها خانه های تاریک من بودند. روی ستون فقراتشان اسمت را می‌نویسم، استخوان ها هیچگاه تورا یاد نمی گیرند و تنها نگه می‌دارند. مثل زخم مثل دعا. می‌توانم امیدوار باشم روزی از دل گوزن ها بیرون بیایم. می‌توانستم امیدوار باشم روزی استخوان هایم از تمام اسم ها پاک بشود. که گوزن ها ها خانه های تاریکِ من بودند. نه خانه‌هایی برای ماندن بلکه برای پنهان شدن از چیزی که جایی نداشت اما هر شب در جمجمه ام راه می‌رفت و گوزن ها خانه های تاریک من بودند و من، جایی دور از جنگل ها راه خانه را گم‌کرده بودم.

وای کله‌م کیریه ولی هیچ آلترناتیوی برای این وضعیت مزخرف پیدا نمی‌کنم پس حتی نمی‌تونم بابتش غر بزنم.

"Your comfort zone will kill you" bitch it better will, hurry the fuck up I can't do this shi anymore.

I had no idea I would someday escape and now i want to go back. I want to go back to the pit of hell I was raised within but the fire has been put out a long time ago and even though abuse always burns brutal it's freezing and all I've learned from pain my whole life were scorch and blisters so I have no idea how to nurse frostbites. I want to go back and have a taste of the same pain I knew since I was 9 but the lights are out, the fire is out, I have to deal with a brand new pain and this time I can tell it hurts even more. Because this time I can't go back to home. Although burning to ashes, it was home, I once had a home.

امیدوارم یه روزی توی یه تابستون وقتی اصلا انتظارشو ندارم همچین احساسی رو تجربه کنم برای واقعی.

Laufey - ForgetMeNot.m4a3.80 MB

اگر تلگرام سیستمش مثل ایکس بود الان توی صدر هشتگ های ترند #ترامپ_کسننت مشاهده می‌شد.

دفینشن واقعی نمیتونن شلوارشونو بالا بکشن همین مسئولین کسخل ایرانه

ریدم تو مغز توخالیتون که هربار بحرانی تو کشور پیش میاد اینترنتارو قطع می‌کنین چون اونقدر عرضه ندارین که توی جنگ منیج کنید دیتاسنتر هارو متصل نگه دارید. تمامش بخاطر اینه که تمام اینکاره های این رشته یا مزدورن یا با صدای اذان صبح کشتیدشون

Lately I've been feeling nauseous at the mere thought of recieving affection. I vomit with my knees scareped over the bathroom tiles as I try to get in a better position so I can empty my guts out comfortably. Maybe by doing so I would feel lighter, maybe I would stop clenching fists and baring my teeth at anything that resembles my past. Doesn't matter how much I try, I won't lose a pound. I just stay the same. I've been changing for over a decade now and my body has decided it's enough. But I am becoming something I never had the ability to understand, something I regarded evil and disgusting. It is not the bruises I beat upon my skin, nor the blood I swallow from my cracked lips;It's just that sometimes I open my eyes and I see i'm pushing my dull fangs inside someone's throat, it's that I imagine it's my own blood that is running down my throat but it taste like someone else's when I degust it on my tongue. So I throw up everytime i am reminded that it's not the same flesh I've been sinking my teeth into for the past twenty-something years. I'm not my father's anger nor my mother's agony. I'm a third secret thing i don't even know how to cope with. When he roared, crescent moons marked my arms; when she begged for death, I would offer to die for her. I would have known my path had I become any of my foes, but this one is new, a child with strange marks, a womb-born thing with no clear father. I would've known what to do if I became any of my enemies. Mom says i was born with a sturdy heart but I don't believe it when all I'm doing everyday is weeping over my own person. I'm back on the bathroom floor again, hair up in an untidy knot, panting and gasping for air, you can tell I vomited again. There's nothing that some pills wouldn't cure and so I get up, there's nothing else I can do. I know I will be back in a few days, scraping my legs and arms again and again, searching on the cold tiles of bathroom floor for something that would vaguely resemble the person I was before the accident.

توی گلوت چیز سنگینی گیر کرده که از ۱۳ سالگی تا به حال نتونستی قورتش بدی. چیزایی هست که نمی‌شه جایگزینشون کرد مثل تو و تابستونی که دیگه ندیدیش. مدت زمان طولانی ای رو صرف این‌کردی که نذاری دوباره اون اتفاق بیوفته، اما دوباره اینجایی و دوباره داری همون اتفاق رو تجربه می‌کنی. هرچقدر سعی کنی بیشتر از روی تنت پاکش کنی فقط بیشتر کبود می‌شه، دیگه باید بس کنی، باید امشب تمومش کنی باشه؟

So you pick at the dried skin on your lips and lick the blood off of it just so maybe you can feel anything vaguely resembling your God's touch.

Laufey - ForgetMeNot.m4a3.80 MB

"شب ها تسکینت اینه، رویای روزهای بدونِ خودت رو می‌بینی."

این روزا بهت می‌گن بزرگتر شدی و تو؛ حالا داری سعی می‌کنی نشون ندی که هنوزم باور داری لیاقت دوست داشته شدن رو نداری. بعد از اینکه از بانک برگشتی توی اتاقت خودت رو حبس می‌کنی و وقتی ازت پرسیدن چرا چندوقته بیرون نمیای فقط می‌گی "سرت شلوغه". به خودت می‌گی الان بزرگتر از زخمایِ هفده سالگیت شدی و دیگه درد ندارن. حالا توی ثانیه ای سن عوض می‌کنی و وقتی می‌دونی کسی دور و اطراف نیست دقیقا همونطور رفتار می‌کنی که ۱۲ سال پیش. هنوزم همون رنگو دوست داری و هنوزم همونطور حرف می‌زنی. لب هات کمی به راست متمایل می‌شن و دندونای کجت زیر لامپ مهتابی زرد تر دیده می‌شن. روز تولد سی و دو سالگیت شده و تو؛ هنوز خیال می‌کنی قرار نیست بیشتر از هفده سالگی عمر کنی. رویای روزای بدونِ خودت رو می‌بینی و با خیالپردازی درباره‌ش به خواب می‌ری. وقتی بیدار می‌شی دوباره هفده ساله شدی، دوباره تنت همقد زخمات شده و هنوز اشتباهی نکردی. دوست داری غمگین و زخمی بمونی، چون اون روزا؛ هیچ اشتباهی نکرده بودی. چون اون روزا، می‌تونستی خودت رو ببخشی. این روزا بهت می‌گن بزرگتر شدی، یا حداقل می گفتن. دیگه نمی‌گن. آخه دیگه کسی نیست که چیزی بگه، چون تو بودی که اشتباه کردی، تویی که مرداد ماهِ هفده سالگیش رو زندگی نمی‌کنه. یکی از همون روزا آرزو کردی کاش همیشه جوون می‌موندی، منظورت این نبود. خدا مرده و تو توی‌ جعبه کفش هات، توی خونه‌ی بچگی خاکش کردی. دیگه اون کفشا اندازه‌ت نیستن، خدا مرده و تو فردا قراره کفشای جدید بخری.

این روزا بهت می‌گن بزرگتر شدی و تو؛ حالا داری سعی می‌کنی نشون ندی که هنوزم باور داری لیاقت دوست داشته شدن رو نداری. بعد از اینکه از بانک برگشتی توی اتاقت خودت رو حبس می‌کنی و وقتی ازت پرسیدن چرا چندوقته بیرون نمیای فقط می‌گی "سرت شلوغه". به خودت می‌گی الان بزرگتر از زخمایِ هفده سالگیت شدی و دیگه درد ندارن. حالا توی ثانیه ای سن عوض می‌کنی و وقتی می‌دونی کسی دور و اطراف نیست دقیقا همونطور رفتار می‌کنی که ۱۲ سال پیش. هنوزم همون رنگو دوست داری و هنوزم همونطور حرف می‌زنی. لب هات کمی به راست متمایل می‌شن و دندونای کجت زیر لامپ مهتابی زرد تر دیده می‌شن. روز تولد سی و دو سالگیت شده و تو؛ هنوز خیال می‌کنی قرار نیست بیشتر از هفده سالگی عمر کنی. رویای روزای بدونِ خودت رو می‌بینی و با خیالپردازی درباره‌ش به خواب می‌ری. وقتی بیدار می‌شی دوباره هفده ساله شدی، دوباره تنت همقد زخمات شده و هنوز اشتباهی نکردی. دوست داری غمگین و زخمی بمونی، چون اون روزا؛ هیچ اشتباهی نکرده بودی. چون اون روزا، می‌تونستی خودت رو ببخشی.

Date idea: I overdose in your arms and you tell me I was just a fucking headache one last time.