می رقصیدیم با والهای آبی
Open in Telegram
آرشیوی از غمهام 𝘗𝘓: @softlyblue 𝘈𝘯𝘰𝘯𝘺𝘮𝘰𝘶𝘴: https://t.me/HarfChatBot?start=7ad722e39d53
Show more762
Subscribers
+124 hours
+87 days
+130 days
Posts Archive
getting answers is good except for how I have to speed run the stages of grief every fucking time it happens
بهت فکر میکنم زیر نور بنفشِ عجیب و غریب سرویس بهداشتی های وسط جاده، بهت فکر میکنم وقتی هوا سرد تر شده و حتی دود سیگارِ توی ریه هام نمیتونه گرمم کنه. بهت فکر میکنم وقتی سفارش قهوهم از راه میرسه، وقتی دارم از وسط مغازه ها گل فروشی رد میشم، وقتی خیلی سردمه و یخ زدم و نمیتونم گریه کنم. بهت فکر میکنم وقتی خیلی خوشحالم، وقتی خیلی ناراحتم، وقتی خیلی—
بهت فکر میکنم درست در ثانیه های قبل از بیداری، دقایق قبل از خواب، زمانی که همه چیز محو و تار و آغشته به رویاست. بهت فکر میکنم و میخوام گریه کنم، بهت فکر میکنم وقتی دلم تنگ میشه. همه چیز باعث میشه دلم برات تنگ بشه. بهت فکر میکنم تا وقتی دوباره برگردم پیشت.
در کشاکش تشنج های ریز و پی در پی ای که ساعت ۵ صبح دارم به یادت میافتم. میتونم چندین جلد کتاب ازت بنویسم اما این کار رو نمیکنم. وقتی یادت میافتم، معمولا وقتی هست که کم کم دارم وارد عالم خواب و رویا میشم. اما بیدار نمیشم، ثلمی برنمیدارم، چراغ هارو روشن نمیکنم، میذارم حرف ها از پشت پلک هام سر بخورن روی بالش و بعد روی زمین. لازم نیست بگمشون، لازم نیست بنویسمشون.
از اینجا به بعد، تمام حرف هایی که بخوام بهت بزنم رو میخوابمشون. تبدیلشون میکنم به رویا و بعد فراموششون میکنم. چراغ هارو هر شب خودم خاموش میکنم.
It's a special kind of torture to have the will to move mountains for someone, only to find the mountain is their own sorrow and you are not allowed to touch it.
— the never novel
توی این سایت میتونین ببینین روز تولدتون چه اتفاقایی افتاده، کیا متولد شدن، آهنگ چارت اون موقع و فیلم ترند اون تایم چی بوده و ازین جور چیزا :)))
ظهر خواب دیدم بخشیده میشم، ظهر خواب دیدم دیگه مرتکب گناهی نشدم. درست خواب دیدم درست خواب دیدم. شاید بتونم رها کنم، شاید بعد از همه ی اینا بتونم زندگی کنم.
چه ناراحت کننده. من این اعداد رو به خاطر سپردم و حالا شبیه احمق ها بنظر میرسم. شالوده ای از سوگ. من نمیتونم حتی یک ثانیه گذشته ام رو تحمل کنم اما مدام بهش برمیگردم. زمان یک مارپیچه و من بی نهایت ازش وحشت دارم.
نمیتونی این کار رو با من بکنی، حق نداری این کارو باهام بکنی. من بیشتر شبیه به یک چسب زخمم نه آدمیزاد درست میگم؟
