ch
Feedback
می رقصیدیم با والهای آبی

می رقصیدیم با والهای آبی

前往频道在 Telegram

آرشیوی از غمهام 𝘗𝘓: @softlyblue 𝘈𝘯𝘰𝘯𝘺𝘮𝘰𝘶𝘴: https://t.me/HarfChatBot?start=7ad722e39d53

显示更多
761
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+330 天
帖子存档
گرگ شماره ۲۱ و شماره ۴۲؛ آخرین روزی که باهم می‌گذرونن. حدودا ۹ سالشونه. دو برابر سن معمولی یه گرگ‌ yellowstone. 42 مادر نمونه
گرگ شماره ۲۱ و شماره ۴۲؛ آخرین روزی که باهم می‌گذرونن. حدودا ۹ سالشونه. دو برابر سن معمولی یه گرگ‌ yellowstone. 42 مادر نمونه بود. اون نوجوانان سرکش رد سر جاشون می‌نشوند و علاوه بر بچه ها خودش، بچه های دخترهاش رو بزرگ کرده بود. سالی که او به عنوان ماده آلفا مسئولیت رو بر عهده گرفت، گله druid با موفقیت 20 توله از 21 توله متولد شده را بزرگ کرد. در چند سال گذشته، 21 و 42 تقریباً جدایی‌ناپذیر بودند. آنها با هدایت فرزندانشان در دره لامار، تصویر کاملا اختصاصی ای را ایجاد کردند. 21، یک نر بزرگ و عضلانی، نیمی سیاه و نیمی خاکستری، که معمولاً 42 لاغر و مشکی تر رو دنبال می‌کرد. پس از مرگ 42، 21 دو روز رو توی تنهایی گذروند و زوزه می‌کشید. کسایی که شاهد این قضیه بودن باتجربه گزارش دادند که زوزه گرگ از زوزه‌هایی که در تمام عمرشون شنیده بودند ، بیشتر بود. از اسمیت پرسیدم: «آیا گرگ‌ها سوگواری می‌کنند؟» اون پاسخ داد: «جواب این سوال رو به شما واگذار می‌کنم.»

۴سال پیش، ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، ژینا امینی توسط گشت‌ارشاد تهران دستگیر شد. برادرش به مامورین حکومت می‌گفت «خواهرم رو نبرید، ما غریبیم توی این شهر». بعدها تصاویر منتشر شده از ژینا درلحظه‌ی دستگیری نشان می‌دهد که ژینا شال و مانتوی بلند داشت و احتمالا به‌خاطر عقب بودن شال یا کمی تنگ بودن شلوار دستگیر شده بود. مامورین گفتند ژینا پس از برگزاری یک “کلاس توجیهی” در مقر نیروی انتظامی آزاد می‌شود اما بعد از چندساعت ژینا با علائم ضرب‌و‌شتم شدید به بیمارستان کسری منتقل شد و پس از سه روز به تاریخ ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ برای همیشه چشم از جهان فروبست. ۲۲ شهریور نقطه‌ی آغازی بود برای پایان‌هایی که هنوز هم داریم می‌بینیم. ۲۲ شهریور لحظه‌ای بود که فرزندی دیگر به خانه بازنگشت و از آن روز به بعد، فرزندان زیادی هرگز به خانه بازنگشتند. ۲۲ شهریور آغازِ زنجیره‌ای از پایان‌ها بود؛ پایانِ اطمینان به فردایی که قرار بود بی‌تفاوت از راه برسد، پایانِ سکوتی که گمان می‌رفت می‌تواند برای همیشه ادامه پیدا کند و پایانِ روزهایی که تصور می‌کردیم گذشته، الزاماً پشت سر ما باقی می‌ماند. ۲۲ شهریور تاریخی بود که زندگیِ زنی به‌علت عدمِ وجودِ آزادی، قربانی خشونت شد و از آن روز به بعد، روایت او، تبدیل به فریاد شد؛ زن، زندگی، آزادی.

There are times I think i made pace with god but then I think about you.

Ethel Cain - Tammy Faye (Nicole Dollanganger Cover).mp34.23 MB

I will rot in this room forever. I have never been beautiful.

من چیزی نمی‌گم، تو هم ازم چیزی نپرس.

ای کسکش هزارپدر

چرا توی این اتاق برای دو نفرمون جا نیست؟ (a haf assed poem) - وقتی ماریجوانا می‌کشی دودش توی ریه هام می‌چرخه و با اون، تمام درد های تورو من بالا می‌آرم. - سایه ی سیاهی روی سرته، هر بار که سعی می‌کنی روی گونه‌ت دست بکشم من رو می‌زنه. وقتی دست رو عقب می‌آرم تمام پوستم سوخته. - ازم میپرسی درد دارم؟ دردی حس نمی‌کنم، اما اگر چیزی بود که باهاش زخمم رو ببندم خوب می‌شد. - توی این اتاق هیچ چیزی برای بستن زخمای من وجود نداره - وقتی گوشه ی اتاق می‌شینم و بهت کاری ندارم، بزرگ تر و بزرگتر می‌شی. تا جایی که اثر تک تک دنده های روی دیوار های گچی اتاقمون می‌مونه. می‌شمرمشون، هیچوقت تعدادشون کم نمی‌شه، مثل جوینتایی که می‌کشی. - صرفا سوییشرتای زیادی داری، من رو هم تا کردی و احتمالا گوشه ی اتاق لا به لای سوییشرت هات گم‌ کردی. - اسمت رو اونقدر تکرار می‌کنم تا دیگه معنایی نداشته باشه، شاید اینطوری بتونم این اتاق رو ترک کنم. - شاید چون زیاده خواه بودی، شاید اونجا از اول اتاق تو بوده، شاید از اول جایی برای من نبوده. - وقتی از در اتاق می‌رم بیرون چراغو خاموش می‌کنم، چون وقتی داخل می اومدم هم خاموش بود. تو کف زمین درزا کشیده بودی و خودت داشتی تنهایی دردهات رو بالا می‌آوردی. - من یک مجرا بودم، برای اون زجر قیرمانندی که به دیواره ی نایژه هات چسبیده بودگ - همونطوری که پیدات کردم رهات می‌کنم، کاری که تو هرگز نکردی. - اتاقت جا نداره، حتی نمی‌تونم درش رو ببندم. امیدوارم یک روزی از جات بلند بشی و خودت ببندیش. - خداحافظ.

He takes and takes and takes from you, and you still have to live.

Um so... Has anyone seen god lately

I swear you're the only good thing I'll ever have, and i camouflage every little good thing I've ever had.

گفتی نمی‌تونم ازت محافظت کنم و در رو توی صورتم بستی. اوه اما عزیزم من هیچوقت ازت نخواسته بودم ازم محافظت کنی.

یارو می گفت دنیا بهت یه مشکل می ده و تو حلش می‌کنی ولی گاهی هم بهت یه مشکل می‌ده و تو هرکار کنی نمی‌تونی حلش کنی اونجاست که می‌فهمی چیزی که دنیا این بار بهت داده بوده مشکل نبوده صرفا واقعیت بوده.

Sometimes Fear is trembling and backing away in the corner, sometimes fear is shredding someone else to pieces of meat, sometimes fear is something that makes you kill because you're ungodly scared of everyone else.

I remember those nights, half ass drunk on the edge of the window, praying to god, crying to god for him to just leave me alone. I believe in god either when i'm in love or I am trying to fall out of love. In Neither of these scenarios God has answered me. Maybe he exists only for me to pray to it, instead of throwing up my guts off of the toilet while there's music banging at the back of my skull.

این پیامو فوروارد کنید تا قشنگترین پست چنلتون از نظر خودمو بذارم اینجا. ✨

There's something between us, A sort of pull. something you always do to me and i do to you

Miyu Hansen - Chiara.mp36.98 MB

I search for God in things I think i don't deserve to have.

I stopped searching for god a long long tome ago so tell me why am I so afraid? I am searching for him again, in your hands which i'm afraid might let go of me.