682
مشترکین
+324 ساعت
+157 روز
+5930 روز
آرشیو پست ها
682
Repost from N/a
+2
حلقه بر در کوفتن ما را ندارد حاصلی
ما درِ منزل به روی خود ز بیرون بستهایم
#صائب
682
+4
آن کاخ که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهیی
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو
.
.
خیام
682
Repost from دُژَم
هر موسیقی و آهنگ یک داستان است. و انسان، موسیقی است. انسان، آهنگ است. انسان، داستان است.
انسان پر است از موسیقیهایی که شنیده. انسان سرشار است از آهنگهایی که برایش خواندهاند. انسان، انبار داستانهایی است که برایش روایت کردهاند.
به مرور زمان، با گذشت سالها و لحظهها و عمر، انسان مجموعهای از موسیقیها، آهنگها و داستانهایی میشود که شنیده، خوانده، گوش داده و قلبن آنها را حس کرده است.
بیشتر آهنگها، موسیقیها و داستانها فضای آرام و شیرین دارند. انسان وقتی به آن آهنگها، موسیقیها و داستانها خو میگیرد؛ رفتهرفته رفتارش، سبک زندهگیاش، خودش و وجودش شبیه آنها میشود.
اگر آن موسیقیها، آهنگها و داستانها به روان انسان سرایت کنند و به او نزدیکتر شوند، تو گویی که معجزهای اتفاق افتاده و همه چه به شکل فوقالعادهای دگرگون شده است.
نوعیت آن دگرگونی را نمیتوانم درست شرح بدهم. یعنی در کنار اینکه یک آدم واقعبین هستی، میتوانی در جایی دور از این زندهگی سیر کنی. عمیقن لذت ببری. همهای قشنگیهای هستی را واقعن و با کمالِ تمام حس کنی.
682
این روزها زیاد نقاشیهای خوب میبینم. این روزها زیاد نقاشیهای خوب میبینم. این روزها زیاد نقاشیهای خوب میبینم. این روزها زیاد نقاشیهای خوب میبینم. این روزها زیاد نقاشیهای خوب میبینم. این روزها زیاد نقاشیهای خوب میبینم. چه روزهای باشکوهی است، این روزها.
682
چقدر خوبش آهنگ ره با دو بیت معرفی میکنن و میگن:
ز من عمریست میگردد جدا دل
ندانم با کی گردید آشنا دل
جمالت منظر چشم است کو چشم
غمت بابِ دل است اما کجا دل
682
روزمرگیها و بانوی میزبان
روز اول: امشب قهوهات را خودت آماده میکنی. میآیی و گیلاس قهوه را روی میز میگذاری و از میز کناری، کتاب «برادران کاراماُف» را برمیداری. متوجه میشوی که چند روز شده نمیتوانی کتاب بخوانی. اینبار برای کتاب نخواندن، بهانهای منطقی داری و ساعتهایی را که در کاری مصروفی، به یاد میآوری. خوشحال میشوی که کاری انجام دادهای و تمام وقت اضافیات درگیر فکر و خیال و ترس نبوده است.
میبینی که نشانگر کتابت، در صفحهٔ چهلوپنج، کم مانده که به فرسودهگی برسد. نشانگر را همانجا میگذاری و صفحهها را با دقت خاصی ورق میزنی و در صفحهٔ پنجاهوسه که میرسی، میبینی در حاشیهٔ صفحه، جای خالی است. در آن جای خالی، با قلم خواهرت، یک کشتی میکشی که ظاهرن شباهت چندانی با کشتی ندارد. کار کشتی با قهوه یکجا تمام میشود. چند لحظهای به کشتی نگاه میکنی و بعد، کتاب را میبندی؛ میدانی که خیالها و حجم کتاب، نمیگذارند قصهٔ برادران کارامازف را ادامه بدهی.
به کتابخانه میروی و کتاب «بانوی میزبان» را برمیداری. همانجا و ایستاده، کتاب را ورق میزنی. ناگهان چشمهایت خوشحال میشوند و واژههایی را که در نخستین صفحهٔ کتاب با قلم نوشته شدهاند، میخوانی و البته که نمیخواهی آن واژهها را اینجا هم یادآوری شوی.
باز صفحه را ورق میزنی و میبینی که در صفحهٔ بعدی هم یک جمله نوشته شدهاست و دلت میخواهد که آن را اینجا هم به عنوان یادداشت، بگذاری. نوشته است که:
«مقداری از خودم را با رد دستم در لایی کتاب جا میگذارم.»روز دوم: امروز قهوهات را خودت آماده نکردهای و باز هم مثل روز قبل، ساعتها مصروف کاری بودهای و از این بابت، خوشحالی. باز آمدهای که ببینی «بانوی میزبان» چهها دارد. شانزده صفحه خواندهای و از میان این شانزده صفحه، تنها چیزی که تا هنوز توجهات را جلب کرده، نام «اُردینُف» است. در جریان مطالعه، زیر جملههایی خط میکشی. جملهها را پشتسر هم اینجا هم مینویسی و به این فکر نمیکنی که شاید این کارت درست نباشد. در صفحهٔ بیستویک خوانده بودی که:
«آیا تنهایی بود که این حساسیت شدید و این عریانی و بیحفاظیِ احساس را در او پدید آورده بود!»از نوشتن باز میمانی و به صفحهٔ بیستوهشت میرسی که نوشته است:
«چه مایه شیرینکامی یکباره در زندگی بیرنگ و نوایش ریخته بود، چنانکه افکارش تاریک شده و روحش از جوشش زندگی بازمانده و در پریشانی درمانده بود.»و در بخش آخر همین صفحه، آمده که:
«فقط یک شوق و یک انتظار بر وجودش چیره بود و هیچ فکر دیگری نبود که ذهنش را از اینها منحرف سازد.»در این جملههاست که یک قسمهایی حس میکنی حالوهوای نویسنده را اندکی میفهمی و برای او هم ناراحت میشوی. به مسریبودن اندوه میاندیشی و میگویی که اندوه بشر، مسری است و حتا به مرور زمان، از زمان نویسنده و تا زمان تو، شاید که فربهتر نیز شده باشد. روز سوم: امروز بیکارتری و قهوهات را باز هم خودت آماده نکردهای. کار خاصی هم نداری و میتوانی گرمترین روز تابستانی شهر خودت را با بانوی میزبان بگذرانی و قصهاش را تمام کنی. البته، نقاشیهای مونک را میبینی و دلت میخواهد که بروی و خودت نیز نقاشی با پاستیل را به شیوهٔ مونک یاد بگیری اما خیلی به حرف دلت بند نیستی و برای همین، مطالعهات را ادامه میدهی و بعد از دقایقی، به «ح» میگویی که این کتاب به شکل غمانگیزی خوب بود. چرا آنچنان که باید، شبیه شبهای روشن یا چیزی کمتر از آن، خوانده نشده است؟ جملههای بسیار غمانگیزش را دوباره نمیخواهی مرور کنی و اینجا هم بنویسی. مدتها شده که حتا از بیان اندوه دیگران نیز میترسی. خلاصه اینکه، از تمامشان برای فعلن میگذری و فقط همان حرفهایی را که در جلد کتاب ذکر شده است، دوباره در اینجا هم بازنویسی میکنی.
«از آنچه بر سرش آمده بود به هیچ کس چیزی نمیگفت. اما گاهی، خاصه در غروب، در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش می آورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود، در جان جاودانه مجروحش توفانی برمیخاست. آنوقت روحش به لرزه میافتاد و درد عشق باز در دلش شعلهور می شد و سینهاش را به آتش میکشید.». .
682
کتاب «بانوی میزبان» فقط صدوسیوپنج صفحه است. فقط صدوسیوپنج صفحه. صدوسیوپنج صفحه برای این اثر نازنین و حزین، بسیار کم است. بسیار هیچ است. کاش زیادتر بود. کاش حزینتر بود. کاش ادامهدار بود.
682
+1
خیلی مطمین نیستم اما احتمالن این نقاشیها از کارهای ادوارد مونک است. خب از هر کسی که است، این دو سه روز میبینمشان و ترغیب میشوم که بیشتر پاستیل کار کنم و بیشتر یاد بگیرم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
