دُژَم
الذهاب إلى القناة على Telegram
722
المشتركون
-124 ساعات
+117 أيام
+1830 أيام
أرشيف المشاركات
722
این عکس را هم همان شب گرفته بودم. از میان همهٔ عکسهای آن شب، فقط همین یکی را اندکی دوست داشتم. شاید به همین دلیل بود که دلم نیامد یکجایی منتشرش کنم. برایم چیزی شبیه «تافتهٔ جدابافته» است.
722
به دوستم آهنگ میفرستم. وقتی میشنود، میگوید: «از نوجوانی دوستش داشتم، زیباست.» دوست عزیز، ممنون که گفتی برایت دیگر آهنگی نفرستم. ممنون از خودت.
722
امروز کتابفروشی رفته بودم. من خیلی کتابخوان قهار نیستم و برای همین هم زود زود فرصت نمیشود که به کتابفروشیها بروم. امروز هم به سفارش خواهرم رفته بودم.
کتابفروشی بسیار مورد علاقهام، کتابفروشی «سعادت» است. حسِ بسیار امن و راحتی در آنجا و نسبت به آنجا دارم. اگر دیدم که کتاب مورد نظرم در سعادت نیست، یک چکر به کتابفروشی ثقافت هم میروم. بهجز از این دو کتابفروشی، هنوز دیگر کتابفروشیهای شهر را از نزدیک ندیدهام. من حتا کتابفروشی بیهقی را نیز دقیق و درست ندیده بودم. فقط همین چند ماه قبل، یکبار پشت یک کتاب امانتی رفته بودم و خیلی عجله داشتم که حتا فرصت نکردم قفسههایش را ببینم.
خواهرم یک کتاب خواسته بود. من قبل از رفتن، جستجو کردم و نام ناشر و مترجم خوب آن را حفظ کردم که در خرید کتاب محتاط باشم؛ چون کتاب را برای خودم نمیگرفتم. هردو کتابفروشی هم آن نسخهٔ مورد نظرم را نداشتند و مجبور شدم که یک نسخهٔ ترجمه شدهٔ بسیار گمنام را بخرم.
همینکه از کتابفروشی بیرون شدیم، در پیادهرو، متوجهٔ یک پیرمرد شدم که دستههای غلتکش را به زمین گذاشته و خودش روی آن نشسته است. مردِ بسیار نحیف و لاغراندام بود. موهایش ماشوبرنج بود و خودش هم گندمی چهره بود. هیچ ویژهگی خاصی نداشت که بخواهم در موردش گپ بزنم.
ما در شهر و بازار، پیرمردهای زیادی را میبینیم که به جای استراحت در خانه، مجبور هستند در سرکها، کارهای شاقه بکنند. چیزی که در این پیرمرد توجهام را جلب کرد، بوتهایش بود. شاید باور نکنید، اما دقیق و درست شبیه همان نقاشیای بود که ونگوگ از بوتهای خودش نقاشی کرده بود. حتا رنگ و شکل و بندهایش هم همانطور بود؛ یک ذره هم تفاوت نداشتند.
بوتها چنان به پاهایش چسپیده بودند که گویی جزئی از او شدهاند؛ چطور بگویم، چیزی مثل امتداد رنج در پاهایش بودند. شکل آن مرد و شکل بوتهایش، مثل نقاشیهای ونگوگ، غمانگیز بودند. من آن مرد را فقط تماشا کردم و مثل تمام رهگذرهای دیگر، بیتفاوت از کنارش گذشتم و حالا در مورد او و بوتها و رنجهایش گپ میزنم. یعنی اینطور که، شاید غیر انسانیترین کار ممکن را همین حالا من در برابر رنج انسانبودن او میکنم و چند لحظه بعد، او را و بوتها و رنجهایش را فراموش میکنم.
722
یک ترانه و چهار صدای شگفتانگیز و ستودنی و شنیدنی و خوشداشتنی. چه آدمهای نازنینی! چه صداهایی دلنشینی! چه اجراهایی بینظیری! چه ترانهٔ جادوییای! آدم در برابر این همه زیبایی فقط میتواند حیرت کند و درمانده بماند که چگونه میشود حق و دَین این همه زیبایی را ادا کرد؛ و صد البته که نمیشود.
722
Yesterday I met a sky without sun
and a man without shame
A saint in prison
and a sad song without an owner
And I met your black eyes
And now I cannot
live without them
I ask the sky only one thing
That in your eyes I can live
I have wandered around the entire world
and I have come to tell you just one thing
I travelled from Bahrein to Beirut
I went from the north to the south pole
and I never found eyes like those
Like those that you have
Lord of the sky, I’m calling you
In his eyes I see my life
I come to you from this world
Oh God, please answer my call
I travelled from Bahrein to Beirut
I went from the north to the south pole
and I never found eyes like those
Like those that you have
Yesterday I saw a woman pass by under her camel
A river of salt and a boat
abandoned in the desert
And I saw your black eyes pass by
And now I cannot live without them
I ask the sky only one thing
That in your eyes I can live
I have wandered around the entire world
and I have come to tell you just one thing
I travelled from Bahrein to Beirut
I went from the north to the south pole
and I never found eyes like those
Like those that you have
Lord of the sky, I’m calling you..
722
آبی من: «اینه ای هم بسیار بسیار قشنگ و دیدنی و چشمنواز و به دلماندنی بود، فقط چند قدم با غروب فاصله داشت و غروب کرد.»
