fa
Feedback
Anarchomancer

Anarchomancer

رفتن به کانال در Telegram

خیره در مغاک، با شیاطین قهوه می‌نوشم...

نمایش بیشتر
507
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1930 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+35
در 2 کانال‌ها
مه '26
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+23
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+21
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+14
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+24
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+17
در 4 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+20
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+19
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+25
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+22
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+26
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+30
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+15
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+23
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+13
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+12
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+29
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+39
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+34
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+21
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+15
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+20
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+56
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+128
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+248
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
17 ژوئن+1
16 ژوئن0
15 ژوئن0
14 ژوئن+3
13 ژوئن+3
12 ژوئن+2
11 ژوئن0
10 ژوئن+1
09 ژوئن0
08 ژوئن+8
07 ژوئن+2
06 ژوئن+3
05 ژوئن+1
04 ژوئن+9
03 ژوئن0
02 ژوئن0
01 ژوئن+2
پست‌های کانال
آیا ممکن نیست آن روز، روزی که زمین آنچه را که باید بسیار پیش از این می‌بلعید، ببلعد؛ روز مرگ همگانیشان باشد؟ این شیوه‌ای رایج در جنگ‌های سنتی است. هرچند به گمانم هنوز هم جوابگو است. قواعدی که علیه آن است، صرفاً گفتاری است و به خودی خود مانع از چنین اقدامی نیست، مگر اینکه اراده‌ای دیگر در کار باشد. @anarchomancer

2
بزرگترین نبوغ روانکاوی، آفرینش جنّی به نام ناخودآگاه بود، و بزرگترین خطای آن نیز همین بود. همانا، خویشتن دروغ است؛ آدمی را هیچ تمامیتی نیست و ناخودآگاه حربه‌ای است برای خلق تمامیتی وهمی برای آدمی. پس باید که تو را هشدار دهم که بسا آنکس که در پی تمامیت خویش بود، این جن را به درون خویش فراخواند، اما این جن، منِ او را برای همیشه بلعید. @anarchomancer
52
3
⬆️ پادشاهی مرگ را بنرهای مثلا-شهدا جار می‌زنند. آدم گاهی خوشحال می‌شود که مرگ وجود دارد. این یعنی هیولا هم می‌میرد. نصب تصویر قاتلان، در سراسر شهر و انتساب لقب شهید و جانفدا و کیرخر بهشان، فقط خبر از مرگ می‌دهد. خبر از اینکه مرگ، هنوز پادشاه است. دیگ‌های دور میدان انقلاب، سرباز خیکی سیگاری مراقب تشت عدسِ خیس‌خورده و بلندگوهای عرعر کننده و ماده‌های کپکی و نرهای شپشی، همه خدمتکاران مرگ‌اند و شهر بوی مرگ می‌دهد. صدای مرگ می‌دهد. مرگ توی صورتت می‌پاشد. تهران همیشه شهر مرگ‌مالی بوده است. این را از دویدن‌های مردم خواب‌آلود به سمت متروی‌تاخرخره‌پرشده می‌گویم. از بوق‌های ممتد و دود و آسمان همیشه خاکستری و کثافت و آشغال‌ها. از موتوری‌های شاش‌دار و مستاجرین مستأصل و زباله‌گرد‌ها و گداهایش می‌گویم. از اینکه هیچوقت درش «زندگی» نبوده می‌گویم. هرچقدر سانتیمانتال‌های همت‌به‌بالا و توریست‌های ولگرد انقلاب تا ولیعصر و باکره‌های کورِ کیرنخورده‌ازتهران می‌خواهند اکلیل برینند، بگویید برینند. که غروب تهران و کیر خر، که آن‌جای اتوبان مدرس و کیر خر، که پارک ملت و کیر خر، که باغ کتاب و کیر خر، که جنگل چیتگر و دریاچه خلیج فارس و کتابفروشی‌های انقلاب و کافه‌های تئاترشهر و بیکری‌های صورتی و جلاتوهای چسی و ایونت‌های نایس و کیرخر. هرچقدر هم پول داشته باشید، تهران شهر زندگی نمی‌شود، تهران همیشه شهر مرگ بوده، مرگ، پادشاهِ پنهان و خدای زیرزمین آن بوده. حالا این پادشاه، کمی سرش را از زیر زمین بیرون آورده و دارد سرک می‌کشد. فقط کمی. نگارش شده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
65
4
تهران همیشه برایم شهرِ «مرگ» بوده. شهرهای دیگر را نمی‌دانم. هیچوقت در هیچ شهری آن‌قدر نمانده‌ام که خویِ واقعی‌اش را نشانم دهد. همیشه توریست بوده‌ام و توریست تا ابد بیگانه است. غریبه و نامحرم است. اما تهران را خوب بلدم. تهران، اولین ایستگاه پس از تولدم است و احتمالا آخرینش خواهد بود. برای تهران‌نشینانِ زاغه‌نشین، داستان همیشه همینطور است. اما تهران، این‌روزها بیشتر مرگ‌مال بودنش را جار می‌زند. این‌روزها که امثال من، دیگر هرروز کف‌اش پلاس نیستیم و به صحنه‌هایش عادت نمی‌کنیم (چون دیگر آن بیرون کاری وجود ندارد که برای انجامش مجبور به خروج از خانه باشیم) این‌روزها که مثلا جنگ است (و محضِ کاهش شعله‌های کون‌شان، نام چیزی را که دارد رخ می‌دهد، «جنگ» نامیده‌اند و در اصل، تماما «گایش» است که اتفاق افتاده)، این‌روزها تهران مرگ‌وارتر است و این را استعاری و از روی تفت دادن سرودی ادیبانه نمی‌گویم. از روی کثرت نشانه‌های مرگ می‌گویم. از اینکه دیگر تهران حیا نمی‌کند، حوصله ندارد، آبروداری‌اش نمی‌آید. چه‌می‌دانم، بُریده یا محافظه‌کاری دیگر تخمش نیست و صورتی ندارد که بخواهد با سیلی سرخ نگه دارد. هرچه هست، این‌روزها تهران مرگی‌تر است. این را افزایش جنازۀ موش‌ها می‌گوید. جنازه‌هایی که جمع نمی‌شود. این را کارتن‌خوابِ مُرده، چندمتر آن‌ورتر از ویرانه‌های کارگر جنوبی می‌گوید. مُرده‌ای که خوب به خرابه‌ها می‌آید. یک عکس هنری تمیز می‌شود برای کسی که تخم کند از اطراف ساختمان فروریخته هیولا عکاسی کند. این را معتادِ نشسته روبه‌روی ویرانه می‌گوید که دیگر برای بیرون آوردن قاشق و سرنگش ترسی ندارد. ویرانه‌های جدید شهر، یک خانۀ اعیانی برای بی‌خانه‌هاست. برای آن‌ها که «خاکی شدن» خیلی وقت است که برایشان مشکل‌ساز نیست. برای آن‌ها که می‌دانند دیگر پلیس (همان جوجه‌گنگسترهای پنهان‌شده در لباس پلیس) در شهر نیست. آن‌ها که شاید مدرسه نرفته باشند و کتاب دست نگرفته باشند اما قاعده دنیا را خوب می‌فهمند و می‌دانند بهترین‌جا برای مُردن و مصرف، ویرانه‌هایی‌ست که هیولاها به جا گذاشته‌اند. ویرانه‌هایی که به‌عمد، دستی به رویش نمی‌کشند تا دل‌ورودۀ بیرون‌افتاده‌اش در کنار بنرهای گنده‌گوزانۀ اطرافش، صحنه بامزه‌تری خلق کند. عده‌‌ای به خشمِ وطن‌مال شده به آن می‌نگرند و عده‌ای با لبخند پنهانی، و کسی بی‌خانمان‌های خانه‌دار شده‌ی در حال مرگ و مُرده‌ی اطرافش را نمی‌بیند. تهران، مرگی‌تر شده است. این را از تماشای صحنۀ خورده شدنِ قلب گنجشک توسط کلاغ‌ها می‌گویم. سی‌سال تمام به تماشای کلاغ‌ها نشستم و این اولین‌بار بود که می‌دیدم علنا و در خیابان، چنین ضیافتی برگذار کرده‌اند. که چندین کلاغ سیاه، دور گنجشکی که تنش کاملا شکافته و پهن شده، حلقه زده باشند و نوبتی دلش را خالی کنند. آدم چطور از تماشای چنین تصویری برمی‌گردد؟ کلاغ‌های همیشه‌مرموز، می‌دانستم در خلوت‌شان قدیس نیستند! اما این اولین‌بار بود که می‌دیدم دیگر نیازی به مخفی‌کردنش ندارند. کسی حواسش به آن‌ها نیست. تهران همیشه مرگ‌مال بود اما حالا دیگر مرگ، علنا و آزادانه پادشاهی می‌کند. این را گربه‌هایی که با نزدیک‌ شدن بهشان دیگر نمی‌ترسند و از جا نمی‌پرند می‌گویند. گربه‌ها همیشه انسان را حقیر می‌شمردند، اما هیچ چیز به اندازه تماشای مرگِ رایج و راحتِ یک گونۀ جانوری، باعث حقیر و ضعیف شدنش در چشم سایر جانوران نمی‌شود. «چرا باید برای موجودی که چنین مرگ‌خورش ملس است از جا بپرم؟ چرا اصلا باید اعتنا کنم؟ با صدای موشک و خیلی قبل‌تر از انفجار، من در سوراخی امن می‌خزم، تو چه می‌کنی انسان؟ تو می‌میری. می‌میری درحالی که پیش از آن هم زنده نبوده‌ای». تهران از همیشه مرگ‌خیزتر است. این را شیشه‌های ریخته و کرکره‌های فرورفته از موجِ مهیبِ انفجار و مغازه‌های تعطیل کارگر جنوبی می‌گوید و شیشه‌های نریخته‌ای که از ترس ریختن، چنان با کارتن و چسب پنهان شده‌اند که دیگر شیشه نیستند. این را فنجان‌های گلگلی مغازۀ محبوبم می‌گوید که حسابی سلفون‌پیچ شده‌اند. می‌دانی در چه شهری نمی‌شود فنجان گلگلی را در دست بگیری و خودت را در حال صرف چای در یک عصر پاییزی تصور کنی؟ در شهری که مرگ پادشاه است... ⬇️
63
5
آنچه که ج.ا هرگز نفهمید: قدرت هرگز تک‌قطبی نمی‌شود. اگر در نزاع میان چندین جناح، همگی جز یکی حذف شوند؛ در قدم بعد آن یک به دو مبدل می‌شود. قدرت؛ مانند آهنربا است. به هر میزان که آن را برش بزنیم، قطب مثبت و منفی جدید خود را خواهد داشت. @anarchomancer
87
6
در آستانه معماری جدیدی سیاسی ج.ا سعید حجاریان کتابی دارد با عنوان «از شاهد قدسی تا شاهد بازاری». دعوی اصلی این کتاب که مجموعه‌ای از مقالاتی است که با اسامی مستعار در دهه هفتاد در نشریه کیان منتشر شده بود، چنین است که جمهوری اسلامی به حکم اقتضائات عملی در مسیر سکولار شدن قرار خواهد گرفت و دلیل وی بر این نکته نیز این است که اقتضائات سیاست مدرن که ماهیتاً سکولار هستند؛ اسیدیته بالایی دارد و هر آنچه حاوی عناصر ناسازگار با مناسبات این سیاست عقلانی مدرن است را به مرور زمان آنقدر صیقل می‌دهد که تنها عناصر سازگار با آن باقی بماند. وی در این کتاب استدلال می‌کند که حاصل جمهوری اسلامی این است که نه تنها به مرور زمان با حکومتی سکولار مواجه خواهیم شد بلکه با اسلامی مواجه می‌شویم که پس از مدتی آنقدر صیقل خورده باشد که مناسب زیست در یک بستر سکولار شود. یکی از چالش‌های اساسی تحلیل حجاریان در این کتاب آن است که تحلیلش قید زمانی مشخصی ندارد. معلوم نیست که سخن وی در مقیاس زمانی دهه است یا سده است یا هزاره. گاهی در کتاب به سراغ ماجرای سکولار شدن الهیات مسیحی می‌رود که بازه‌ای در مقیاس سده دارد و گاهی از قرائنی سخن می‌گوید که از حیث مقیاس اثربخشی باید آنها را در مقیاس دهه در نظر گرفت. اما سؤال اساسی این است که اگر فرض بگیریم که مقصود نهایی حجاریان این است که آثار این سکولاریته در مقیاس دهه رخ می‌دهد(که به گمانم مقصود ضمنی او چنین چیزی است) آیا این تحلیل غلط از آب درآمده است یا آنکه از قضا در آخرین مراحل گذار به سکولاریته مد نظر حجاریان هستیم که از قضا مراحل آخر آن لازم است با تنش بسیار بالایی جهت این گذار همراه شود؟ بگذارید به سراغ سیاست ایران در دهه ۷۰ برویم. وقتی به آن بازه نگاه می‌کنیم یک نکته خیلی روشن خودش را به ما نشان می‌دهد و پس از جنگ سیاست وارد یک مسیر عرفی شده بود. نه در یک معنای حداکثری اما به نحوی می‌شد چنین روندی را مشاهده کرد. در آن دهه دوگانه اصلی سیاسی ایران، دوگانه کارگزاران—اصلاحات است که ماهیت تقابل آنها به نحوی سکولار تعریف می‌شود. یکی تمرکز بیشتری بر توسعه شرکتی و سخت اقتصادی دارد و دیگری مزاجی فرهنگی—سیاسی‌تر دارد. اما پیکان هدف آنها با تمام فسادی که در هر دو جریان وجود دارد، غیرعرفی نیست. در واقع آنچه که اکنون با عنوان اصول‌گرایی می‌شناسیم در چارچوب منازعات سیاسی آن دوران اولاً حائز اهمیت نیست و دوگانه اصلاحات و اصول‌گرایی مخلوقی متأخر است که با هدف تثبیت قشر حامی برای رهبر سیاسی نظام شکل می‌گیرد. در واقع دهه هفتاد که دهه اول رهبری علی خامنه‌ای است با غلبه جدی هاشمی رفسنجانی بر مناسبات سیاسی و اقتصادی همراه است و علی خامنه‌ای هنوز توان درگیری مستقیم با او را ندارد. بدنه رأیی که اکنون آنها را با عنوان اصولگرایان می‌شناسیم، در آن بازه در سبد هاشمی و گزینه‌ مد نظر او در انتخابات بعدی؛ یعنی ناطق نوری می‌ریخت و اصلاحات خودش را اساساً در تقابل با این جریان تعریف می‌کرد. تنها پس از تلاش علی‌ خامنه‌ای برای خلق سمپات‌های اختصاصی بود که ساختار سیاست ایران از دو وجهی به سه وجهی مبدل شد و با سه‌گانه کارگزاران، اصلاحات و اصول‌گرایی مواجه شدیم. حاصل این فرآیند این بود که با ادغام گام به گام کارگزاران و اصلاحات که از قضا با غلبه چهره‌های کارگزارانی و غلبه عنوان اصلاحات همراه بود، به دوگانه غالب دهه ۸۰ و ۹۰ در سیاست ج.ا رسیدیم که تحت عنوان تقابل اصلاح‌طلب و اصول‌گرا صورت‌بندی می‌شد. حاصل این گزار این بود که دیگر ماهیت عرفی بودن سیاست در آن مفروض نبود بلکه محل نزاع بود و اصلاحات جدید به عنوان بازیگری عرفی اما کم‌توان جهت عرفی‌سازی وضعیت سیاسی و اصول‌گرایی به عنوان جریان عرف‌ستیز خودش را آشکار کرد. این تقابل که با کمک بازیگران نهادی انتصابی به مرور وزن رویکرد عرفی به سیاست را محو کرد، ساختار سیاست ایران را به نقطه انسداد کنونی کشاند. نقطه‌ای که هیچ سیلی محکم‌تری از جنگ و تنش‌های ممتد خیابانی ممکن نبود، فرصت دگردیسی آن را فراهم کند. اصلاحات در این میان از فرصت بهره‌ جست و فهمید که اگر بار هزینه سیاسی مذاکرات بر دوشش بیفتد ممکن است درگیری با نهادهای نظامی علیهش تمام شود. بدین ترتیب، از فرصت استفاده کرد و هزینه سیاسی مذاکرات را بر دوش قالیباف انداخت. قالیباف که در انتخابات اخیر فهمید که در یک چارچوب سیاسی با غلبه کامل اصول‌گرایی است نمی‌تواند بیش از دو میلیون رأی کسب کند(چرا که همواره اکستریمیست‌تر از وی هم وجود دارد) از این فرصت استقبال کرد که امتیاز مذاکرات را به نام خود بزند. با افتادن هزینه مذاکرات بر روی نام قالیباف تنشی مجدد درون اصول‌گرایی شکل گرفت که می‌تواند تحت شرایطی به حذف قشر افراطی‌تر اصول‌گرایان منجر شود. اما آیا چنین خواهد شد؟ چه کسی می‌‌تواند بداند؟ اما خوش‌بین بودن همچنان دشوار است. @anarchomancer
106
7
سلام؛ به «شب‌های عربی» خوش آمدید. این کانال، حاصل علایق و کنجکاوی‌های من در فضای جهان عرب هست؛ مجموعه‌ای که تا امروز، آرشیو شخصی‌ام بوده و حالا به پیشنهاد دوستانم، بنا دارم تا با عموم به اشتراک بگذارم. در شب‌های عربی، موسیقی‌های عربی که می‌پسندم را برایتان خواهم فرستاد؛ فیلم و سریال و هنرمندان عرب را معرفی خواهم کرد؛ به بهانه موسیقی و سینما، از مختصات فرهنگی و اجتماعی مناطق مختلف جهان عرب برایتان خواهم گفت؛ و چندین موضوع دیگر که مطمئنم برایتان جذاب خواهد بود. اگر به زبان عربی علاقه دارید یا این جغرافیا و فرهنگ برایتان جالب است، من را همراهی کنید و شب‌های عربی را با دوستان هم‌سلیقه به اشتراک بگذارید. @arabian_nights_101
107
8
به یک مادرقحبه جهت استخدام نیازمندیم. با بیمه و مزایا. مشاغلی هست که انگار سطح خاصی از مادرقحبگی از شروط لازم استخدام و تأیید صلاحیت در آن است. از جمله این مشاغل شغل حراست سازمان‌های دولتی و خصولتی است که به طور خاص حراست نهادهای دانشگاهی هم در همین دسته جا می‌گیرند. البته استثنائات نادری هم وجود دارد اما واقعاً نادر است و در سال‌های اخیر و خاصه پس از سال ۱۴۰۱ تقریباً قابل اغماض است. آنطور که من یادم می‌آید به طور حراست دانشگاه تهران تا قبل از سال ۱۴۰۱ پدیده قابل تأملی بود. تقریبا‌ً کاری با دانشجو نداشت و کار اصلیش را در مقام سگ نگهبان دانشگاه انجام می‌داد. تا سال ۱۴۰۱ که از سگ نگهبان با سگ پاچه‌گیر و دهن‌دریده تبدیل شد. در واقع تا سال ۱۴۰۱ تعداد زیادی از نیروهای حراست دانشگاه تهران برای مدتی طولانی ثابت بودند و عمده دانشجویان آنها را می‌شناختند. اما پس از ریاست آن ملعون مادر مجهول، مقیمی، در دانشگاه و پس از آغاز وقایع ۱۴۰۱ ماجرا تغییر کرد. ناگهان تعداد بالایی آدم جدید در حراست دانشگاه می‌شد دید. البته بعضی از این نیروهای جدید کاملاً ناشناس بودند. این گونه ناشناس‌ هیکل‌هایی قوی داشتند و مشخصات ظاهریشان از معمول نیروهای حراست دانشگاه متفاوت بود و پس از خوابیدن تنش‌ها گویا شغل دیگری پیدا کردند. در مورد آنها می‌توانیم مطمئن باشیم که عمله سیستم اطلاعاتی ج.ا بودند و پس از مأموریتشان به سراغ مأموریت‌ اکتشاف و شناسایی پدرشان رفتند. اما آنها تنها دسته استخدامی‌های حراست دانشگاه تهران نبودند. در کنار این دسته ناشناس، یک دسته شناس هم حضور داشت که با اینکه دانشجویان چندان آنها را نمی‌شناختند اما کمابیش آنها را دیده بودند. آنها توالت‌شورها و مستخدمان دانشگاه بودند که در شرایط خاص با ارائه پیشنهاد دانشگاه برای ارتقاء موقعیت شغلیشان، از گه‌شوری به گه‌خوری ارتقاء پیدا کردند. برخی از نیروهای خدماتی دانشگاه تهران در این شرایط وارد نیروی حراست دانشگاه شدند و مسئولیت پیچیدن به پای دانشجویان، تذکر حجاب، تخلیه عقده‌های درونی و ... را برعهده گرفتند. از اینها بگذریم. احتمالاً مطلعید که وزارت علوم به علت عادی شدن شرایط تصمیم به بازگشایی دانشگاه گرفته است. از قضا در این شرایط امثال من که سابقا‌ً در تهران زندگی می‌کردیم و به خاطر شرایط جنگی و وضعیت اقتصادی دچار بحران شده‌ایم و از تهران رفتیم، به وضعیتی خاص دچاریم. برخلاف دانشجویان شهرستانی مشمول خوابگاه نیستیم و برخلاف دانشجویان تهرانی هم دیگر ساکن تهران نیستیم اما خب، کلاس‌ها با توجه به عادی‌شدن خیالین شرایط سر جایش است و باید حضوری به تهران برویم. به همین خاطر روز قبل از کلاس‌ها به تهران می‌آیم و از آنجا که دانشگاه کنونی‌ام شهید بهشتی فاصله فوق‌العاده‌ای با تمام نقاط متعارف تهران دارد، تصمیم گرفتم این هفته در خوابگاه مهمان چندی از همکلاسی‌هایم باشم. در این میان پس از رسیدن و پیمودن ۴ ساعت راه که ۲ ساعتش در خود تهران و با هدف رسیدن به همین خراب‌شده بود، فهمیدم که حراست دانشگاه می‌فرماید به خاطر عادی‌نبودن شرایط مهمان آوردن ممنوع است. حالا این چیزی نیست. در شرایطی که من درگیر پیدا کردن جای جدید جلوی خوابگاه در کنار یکی از دوستانم ایستاده بودم(و می‌دانید در شرایط بد تلفن‌ها از کار می‌افتد!) ناگهان پس از نیم ساعت حراست بزرگوار فرمودند که دانشجوی این دانشگاه هستی یا نه که کارت را نشان دادم. خیالم راحت شده بود که گفت عکس کارتت شبیهت نیست. اما شما می‌دانید که عکس کارت چه کسی شبیهش است؟ اصلاً اگر عکس کارت خوب هم اگر بدهی، در کارت یک بلایی سرش می‌آورند. حالا در نظر بگیر که وضعیت ریشت یا خیلی چیزهای دیگرت هم تغییر کرده باشد. در این حالت خب انتظار طبیعی چیست؟ مثلاً حراست در یک سامانه‌ای چک کند و اطلاعات دقیق‌تری بگیرد و از تو بخواهد کارت ملی بدهی؟ مگر نه؟ تا اینی که گفتم هم سخت‌گیرانه است. در اینجا حراست تصمیم گرفت از شماره دانشجویی بپرسد و در حالیکه کارتم را در دست داشت بررسی کند که آیا شماره دانشجویی‌ام را حفظ هستم یا نه؟ اما خب، من پس از اولین شماره دانشجوییم که هنوز هم آن را حفظ هستم تقریباً هیچ شماره دانشجویی دیگرم را حفظ نکردم و خب به طور معمول لازم آدم هم نمی‌شود. خب، در این حالت آیا حراست مزبور مدرک بیشتری از شما می‌خواهد یا صرفاً از راه دادن شما در خوابگاه منصرف می‌شود مگر نه؟ اما در مورد ما حراست فوق‌الذکر تصمیم گرفت که کارت را بگیرد و اتهام دزد بودن را وارد کند. این یک سطح دیگری از مادرقحبگی است. در اینجا البته با دعوا ماجرا حل شد و پس از از کمی داد و بیداد و تاچ کردنی دو جانبه که وارد زد و خورد بیشتری نشد، وی تصمیم گرفت کارت را پس دهد که از شرم خلاص شود. اما متحیرم که او با دانشی که از کیفبت انعقاد نطفه‌اش بدست آورد چه می‌کند؟ @anarchomancer
138
9
چه چیزی رپ را تا به این اندازه با زندگی در تهران همنوا می‌کند؟ حقیقتش پیش از ورود به تهران، چندان با موسیقی رپ ارتباطی نمی‌گرفتم و ضرباهنگ این موسیقی برایم ناملموس بود. حتی چند سال اولی که وارد تهران شدم و هنوز ساختار زندگی شهری تهران مرا درون خود نبلعیده بود، این موسیقی چندان توجهم را جلب نکرد. تنها زمانی که خودم غرق در گرداب آشوبناک تهران دیدم، این موسیقی به موسیقی پس‌زمینه زندگی من مبدل شد. پیش از آن موسیقی کلاسیک بی‌کلام با ضرباهنگ منظمش بیشتر باب طبعم بود. ضرباهنگ تند زندگی شهری، دغدغه‌هایی روزمره‌ای که حس اتصال را از فرد می‌گیرند و حس مدام نرسیدن و اینکه زندگی تماماً محتاج جنگیدن است؛ این را بگذارید در کنار شلوغی پیچیده‌ای که به علت گم شدن یکایک افراد، ضامن آزادی آنها است! این‌ها مشخصات زندگی در تهران‌اند و رپ به خوبی این شاکله را درون خود بازنمایی می‌کند. اگر شما بخواهید هندزفری در گوش خود بگذارید و مطمئن باشید که ریتم موسیقی به گونه‌ای است که می‌تواند ضامن انقطاع شما از رخدادهای تکین جهان بیرونی باشد و در عین حال پیوند شما با این زندگی را حفظ کند، سبک‌های محدودی می‌توانند این تمنای انقطاع ملازم با همنوایی را برآوردن کنند. شاید سبک متال یا هارد راک را هم بتوانیم تا حدی حاوی این عناصر تلقی کنیم اما آنها به خوبی سبک رپ با مختصات خاص ایرانیش با زندگی تهرانی هماهنگ نیستند. به طور خاص، عصیان متال متافیزیکی است درحالیکه عصیان رپ ماهیتی اساساً سیاسی دارد. زندگی در تهران حاوی حس دائمی کمبود زمان است. آینده نامعلوم، اقتصاد لرزان، هوا مسموم است، ولی همچنان فرد باید زنده بماند و برای این زندگی بجنگد. رپ این ضرب‌العجل‌وارگی را با سرعت فلو و پانچ‌لاین‌های تیز و جریان خشنش منتقل می‌کند. رپ همواره پیامی مستتر در خود دارد: «باید آن سریع بگویم قبل از آنکه صدایم را قطع کنند.» و کیست که این احساس را در ایران و خاصه در تهران نداشته باشد؟ @anarchomancer
172
10
رپ تنها شکلی از موسیقی است که با ضرباهنگ زندگی در تهران هماهنگ است. @anarchomancer
338
11
در وضعیت مدرن، زمان فشرده می‌شود. حاصل فشردگی زمان چیست؟ گذشته و آینده(و به طور خاص آینده) خودشان را همچون اکنون نمایان می‌سازند. در وضعیت فشردگی زمان، اندیشیدن به آینده، همچون اندیشیدن به اکنون است. اما حیات انسان ایرانی چگونه است؟ در وضعیت ایرانی، زمان کش می‌آید. حاصل این کشسانی زمان چیست؟ اکنون در گذشته و آینده توزیع می‌شود. به عبارت دیگر، اکنون از دست می‌رود و افراد در تعلیق قرار می‌گیرند. این وضعیت بی‌اکنونی وصف تامّ شرایط ما است. @anarchomancer
182
12
به هر اندازه از مصیبت این جریان بگوییم، کم گفته‌ایم. جریانی که گمان آن دارد که حقیقت را در مشت خود دارد و تمام نحله‌های دیگر از آن بی‌بهره‌اند. جریانی که گمان می‌کند که تمام کوشش بشری برای فهم وضعیت انسانی، مادامی تحت کنترل الهیات مسموم این جریان که ضد زندگی است، نباشد باید همچون مجموعه‌ای از شبهات تصور شود. جریانی که با حذف فعالان مستقل فکری و نویسندگان کوشید، ایشان را از دانشگاه حذف کند. تمامیت‌خواهی خصلت تام این جریان است و به هر میزان که دعاوی ایشان در عمل بی‌حاصل می‌ماند، گزاف‌گویی این گونه و تمامیت‌طلبی ایشان فزونی می‌یابد. @anarchomancer
203
13
تالارِ بی‌سقفِ مهمانی در سکوتی آبی‌رنگ فرو رفته. از دور، در افقِ میان شب و روز، نوری می‌درخشد؛ نه خورشید است و نه ستاره‌ای عادی. گویی زخمی روشن بر پوست آسمان است. چند تن از حاضران سر برمی‌گردانند. لوسیفر لبخندی کمرنگ می‌زند. نه بر تختی نشسته و نه تاجی بر سر دارد. تنها کنار پنجره‌ای ایستاده که به هیچ جهان شناخته‌شده‌ای باز نمی‌شود. «شما آدمیان همیشه دربارهٔ نور اشتباه می‌کنید. نور، وعده نیست. فاصله است. چیزی را می‌بینی زیرا از آن جدایی.» او انگشتانش را در برابر آن درخشش دوردست می‌گیرد. «اگر کاملاً به آن برسی، دیگر نخواهی دیدش.» سکوت. از میان ستون‌ها، میترا با چهره‌ای آرام نزدیک می‌شود. «و با این حال، هر سپیده‌دم پیمانی تازه است. انسان‌ها نه به دلیل رسیدن، بلکه به دلیل حرکت کردن زنده‌اند.» لوسیفر خنده‌ای کوتاه می‌کند. «پیمان؟ یا تعویقِ ابدیِ وصال؟» در گوشه‌ای تاریک، پرومتئوس که شعله‌ای خاموش‌نشدنی در دست دارد، سخن را قطع می‌کند: «وصال؟ من آتش را برای موجوداتی دزدیدم که هرگز به خدایان نخواهند رسید. ارزش کار در همان نرسیدن بود.» بادی از تالار می‌گذرد. شعله می‌لرزد. نور دوردست همچنان می‌درخشد. لوسیفر نگاهش را از افق برنمی‌گیرد. «ببین، آنارکومنسر... در گرگ‌ومیش، هیچ چیز کاملاً خودِ خویش نیست. خدا اندکی شبیه شیطان می‌شود. حقیقت اندکی شبیه رؤیا. و نور... اندکی شبیه زخم.» او لحظه‌ای خاموش می‌شود. برای نخستین بار، در صدایش اندوهی شنیده می‌شود. «شاید به همین دلیل است که صبحگاهان چنین باشکوه است. زیرا جهان، پیش از آنکه دوباره به یقین‌های روزانه‌اش بازگردد، چند دقیقه‌ای جرئت می‌کند مبهم باشد.» دوردست، پرندگان نامرئی آواز می‌خوانند. و نور، بی‌آنکه نزدیک‌تر شود، همچنان می‌سوزد. @anarchomancer
210
14
با دستانت چیزها را لمس کن. با بدنت با رخدادهای جهان بیامیز. حامل نهایی دانش، بدنی است که بار اندیشه را بر دوش می‌کشد. پس خِرَد نیز اگر معجزه‌ است، اعجازی است که بدن بر جهان عرضه می‌کند. @anarchomancer
196
15
نگارنده نظری نامحبوب دارد: در جامعه ایران با تمام انحطاط‌های ته‌نشین‌شده در آن نوعی عقلانیت از جنس عقلانیت جمعی مورچگان قابل رؤیت است. بدین نحو که اگرچه شاید هر کدام از این مورچگان محاسباتی پیچیده برای زندگی خود انجام نمی‌دهند، اما با این حال، اجتماع این مورچگان کنشی را پی می‌گیرد که برای بقاء و حیات جمع مؤثر عمل می‌کند. به این در و آن در زدن‌های گروه‌های اجتماعی نیز گاهی مانند تکاپوی مورچگان برای پیدا کردن غذا است که این طرف و آن طرف می‌روند تا غذایی پیدا کنند. شاید مسیری که دسته‌ای از مورچگان می‌روند، بی‌حاصل باشد اما راه مسدودی را برای جمعیت مورچگان آشکار می‌کند که باید از آن اجتناب کرد. همین است که در بسیاری از موارد اینظور به نظر می‌رسد که روشنفکران از جامعه‌ ایران عقب‌تر هستند و نکته‌ای که عوام می‌فهمند را آنها نمی‌فهمند. نمی‌گویم که همواره مورچگان عقلانی عمل می‌کنند یا آن که کنش روشنفکری بی‌حاصل است. بلکه از قضا جوامع پیچیده، محتاج ترکیبی از عقلانیت نامتمرکز و عقلانیت متمرکز هستند؛ مانند بدن که اگرچه محاسباتی نامتمرکز در تمام اجزائش جاری است، مغز همچنان همچون محاسبه‌گری متمرکز حائز اهمیت است. آنچه در باب روشنفکران ضروری است، اتصال این مغز به بدن است. اتصالی که به طرزی فجیع از دست رفته به نظر می‌رسد. @anarchomancer
483
16
در مسیر آری‌گویی به زندگی، دینامیت‌بودن نه به یک امر دلبخواهی(arbitrary) بلکه یک ضرورت است. آری‌گویی به زندگی محتاج بازگشایی انسدادها است. انسدادهایی که بر یکدیگر انباشته شده‌اند و به سیاقی سهل نمی‌توان از آنها گسست. فلسفه بدین‌ترتیب برای تعهد به رادیکالیته و اصالتش، ماهیتی دینامیتی پیدا می‌کند. در اینجا نوعی شدت عمل ضرورت دارد. هدف از این شدت عمل، واگشایی رسوباتی است که جریان زندگی را منسدد ساخته‌اند. آری، در یک رودخانه نمی‌توان دو بار پا گذاشت. اما رسوبات می‌توانند این رودخانه را به مرداب مبدل سازند. کار فیلسوف حراست از جریان رودخانه زندگی است. @anarchomancer
271
17
حیرت‌انگیزتر از این نکته ندیده‌ام که چگونه پسااستعماریان، پسااستبدادی نمی‌شوند و بالعکس به توجیه‌گران استبدادهای محلی تبدیل می‌شوند. این هزینه‌ای است که از دست دادن مفاهیم «امر مطلق»، «حقیقت»، «عینیت» همچون ایده‌هایی تنظیمی(Regulative) با خود به همراه دارد. @anarchomancer
525
18
بودریار می‌گوید: «کار جن‌گیر(Exorcist) القاء چیزی و سپس بیرون کشیدن آن است». سخن در اینجا در باب وهمی بودن عمل جن‌گیر نیست بلکه دعوی بر آن است که جن‌گیر نخست امری نامتعین را از طریق انتساب وصف جن‌بودگی به امری متعین تبدیل کرده و سپس به بیرون‌ کشیدن این امر تعین‌یافته اقدام می‌کند. پیش از عمل جن‌گیری، تعینی به نام جن محقق نیست. سخن در باب ناخودآگاه نیز چنین است. ناخودآگاه جنّی است که پیش از عمل روانکاو وجود ندارد و تنها از طریق فعل روانکاوی وضع می‌شود. سپس تخلیه این ناخودآگاه القاء شده صورت می‌گیرد. سخنی در این نیست که روانکاوی واجد اثر است اما باید هوشیار بود که آیا مزایای حاصل از القاء جنّی به نام ناخودآگاه به هزینه‌های آن می‌چربد؟ در بسیاری از موارد چنین نیست و بلکه بدتر، این جن تا آخر عمر با مُراجع روانکاوی می‌ماند! @anarchomancer
333
19
اراده معطوف به زندگی، در سویه ایجابی، در هیأت اراده معطوف به قدرت ظاهر می‌شود و در سویه سلبی در هیأت اراده معطوف به رهایی. در سویه معطوف به من، اراده معطوف به پیامد( اقتصاد) را می‌زاید و در سویه معطوف به دیگر، اراده معطوف به اخلاق را. این چهار که با یکدیگر ملاقات کنند، امر سیاسی متولد می‌شود. @anarchomancer
382
20
علی ابن ابی‌طالب با تمام آنچه که میراث روایی منتسب به او است، تجلی تامّ دشمنی با زندگی است. عجیب نیست که پیروان وی تا به این اندازه با ارادهٔ معطوف به زندگی در دشمنی به سر می‌برند. هیچ نشانی از آری مقدس به زندگی در وی دیده نمی‌شود. @anarchomancer
440