fa
Feedback
مدرسه

مدرسه

رفتن به کانال در Telegram

ἐπὶ τὰ πράγματα αὐτά برای ارتباط با ادمین: @enpensant

نمایش بیشتر
6 053
مشترکین
+624 ساعت
+217 روز
+630 روز
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+24
در 1 کانال‌ها
اوت '26
+178
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+275
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+276
در 8 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+103
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+65
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+513
در 21 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+617
در 22 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+126
در 5 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+123
در 12 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+65
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+114
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+139
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+126
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+95
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+85
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+80
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+76
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+171
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+150
در 7 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+157
در 8 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+186
در 6 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+104
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+144
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+192
در 9 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+234
در 11 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+204
در 10 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+217
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+211
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+272
در 12 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+279
در 7 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+193
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+210
در 9 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+55
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+128
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+67
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+87
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+98
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+56
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+120
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+86
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+138
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+452
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+262
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+148
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+87
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+85
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+67
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+72
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+114
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+59
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+59
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+96
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+2 530
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
04 سپتامبر+8
03 سپتامبر+5
02 سپتامبر+6
01 سپتامبر+5
پست‌های کانال
اما در سیرِ تکوینِ اندیشه‌ی ادموند هوسرل، ماندن در این رئالیسمِ خام ممکن نبود. هوسرل با ورود به فازِ استعلایی، متوجه شد که دفاعِ ایستا از «کشف»، برای توضیحِ چگونگیِ تکوینِ معنا در آگاهی کافی نیست. اینجا بود که او واردِ پیچیده‌ترین لایه‌ی معماریِ عقل شد و مفهومِ «تقویم» [=Konstitution] را بنا نهاد. با طرحِ ایده‌یِ تقویم، مسئله به غایت پیچیده می‌شود. سوژه‌ی استعلاییِ هوسرل دیگر صرفاً یک آینه‌ی منفعل برای انعکاس و «کشفِ» ماهیاتِ از پیش موجود نیست، بلکه خود در شکل‌گیریِ معنایِ جهان مداخله‌ی "فعال" دارد. اما خطرِ بزرگ این بود: آیا این مداخله‌ی فعال (سنتز فعال)، بازگشتی به همان «وضع کردنِ» [=Setzen] فیشته‌ای یا بدتر از آن، سقوط به ورطه‌ی «جعلِ» [=Erdichten] نیچه‌ای نیست؟ کالبدشکافیِ دقیقِ دست‌نوشته‌های کاریِ هوسرل (Materialien)، به‌ویژه در مباحثِ مربوط به سنتزِ منفعل و فعال، نشان می‌دهد که او چگونه با وسواسی میکروسکوپی، حسابِ «تقویم» را از هرگونه «خلق» و «جعل» جدا می‌کند. ما می‌توانیم این تمایز را در سه مفهومِ کلیدی در سیستمِ هوسرل لایه‌شناسی کنیم. لایه اول، خودِ واژه‌ی تقویم [=Konstitution] است. تقویم، برساختنِ دلبخواهیِ ابژه بر روی خلأ نیست. برخلافِ نیچه که عملِ اراده را فاقدِ هرگونه فونداسیونِ پیشینی می‌دانست، هوسرل نشان می‌دهد که عملِ فعالانه‌ی اِگو همواره بر بسترِ یک «دادگیِ پیشین» [=Vorgegebenheit] و در قلمروِ «سنتزِ منفعل» رخ می‌دهد. سوژه پیش از آنکه دست به مقوله‌بندی و صدورِ حُکم بزند، توسطِ داده‌های حسی-هیولانی [=Hyle] متأثر [=Affiziert] می‌شود. بنابراین، اِگو جهان را از هیچ وضع نمی‌کند، بلکه توسطِ جهان بیدار می‌شود. لایه دوم، استفاده‌ی هوسرل از واژه‌ی Leistung (دستاورد / عملکردِ سیستماتیک) در برابرِ Fiction (برساخته‌ی خیالی) است. وقتی اِگو در یک سنتزِ فعال ابژه‌ای را تقویم می‌کند، در حالِ افسانه‌بافی [=Erdichten] نیست. این عملکرد تابعِ یک "گرامرِ پیشینی و استعلاییِ آگاهی" است. سوژه نمی‌تواند هرگونه که اراده کند، ابژه‌ها را مُهر بزند؛ تقویم مقید به منطقِ درونیِ دادگی است و هرگز به استبدادِ اراده تن نمی‌دهد. لایه سوم، مفهومِ «تأسیسِ آغازین» [=Urstiftung] در هوسرلِ متأخر است. هوسرل برای توضیحِ چگونگیِ پیدایشِ حقایقِ فرهنگی و تاریخی (مانند هندسه)، نشان می‌دهد که سوژه معنایی را برای اولین بار در تاریخ «تأسیس» می‌کند، اما این تأسیس یک جعلِ نیچه‌ای نیست که صرفاً برای بقا بافته شده باشد. این تأسیسِ آغازین، قابلیتِ «رسوب‌گذاری» [=Sedimentierung] دارد و به عنوانِ دستاوردِ عینیِ عقل، به بخشی از «زیست‌جهانِ» پسیو برای نسل‌های بعد تبدیل می‌شود. تمایزِ نهایی و برنده‌ترین سلاحِ هوسرل در برابرِ نیچه، مفهومِ «بداهت» [=Evidenz] است. در حالی که غایتِ جعلِ نیچه‌ای، خلقِ یک «فریبِ مفید» برای حیات است، هرگونه تقویمی در هوسرل باید در دادگاهِ «پُریِ شهودی» [=Intuitive Erfüllung] پاسخگو باشد. اگر سوژه معنایی را تقویم کند که ریشه در شهودِ اصیل نداشته باشد، آن قصدیت در حدِ یک نیتِ توخالی باقی می‌ماند و فرو می‌ریزد. در نهایت، در معماریِ سیستمِ هوسرلی، عقلانیت نه جعلِ خودکامه‌ی نیچه‌ای است و نه کشفِ منفعلانه‌ی رئالیسمِ خام. «تقویمِ استعلایی»، دیالکتیکِ پیچیده‌ای از انفعالِ پذیرا (در سنتز منفعل) و فعالیتِ قوام‌بخش (در سنتز فعال) است؛ یک حرکتِ تلئولوژیک که در آن، عقل با کارِ بی‌وقفه‌ی خود، معنایِ هستی را نه خلق از عدم، بلکه در افقِ بداهتْ متحقق می‌سازد.

2
جراحی مفاهیم «خلق [=Schöpfung]» و «کشف [=Entdeckung] در ایدئالیسم آلمانی، نیچه و هوسرل     علی‌نجات غلامی     نقطه‌ی صفر در معماریِ فلسفه‌ی معاصر و گره‌گاهِ بنیادینِ تقابل میان پدیدارشناسی و سنتِ نیچه‌ای، بر روی یک دوگانه‌ی به ظاهر ساده اما به شدت لغزنده بنا شده است: دوگانه‌ی «کشف» [=Entdeckung] در برابرِ «خلق» [=Schöpfung]. در یک نگاهِ کلان‌نگر، تاریخِ اندیشه‌ی پساکانتی را می‌توان میدانِ نبردِ این دو نیرو دانست؛ نیرویی که سوژه را یابنده‌ی حقیقت می‌داند و نیرویی که سوژه را آفریننده‌ی آن. با این حال، تقلیلِ این تقابل به یک دعوایِ سطحی، ما را از درکِ دینامیسمِ درونیِ عقل بازمی‌دارد. هر دویِ این واژگان — چه کشف و چه خلق — نیازمندِ یک جراحیِ زیربینانه و کالبدشکافیِ دقیق در کارگاهِ مفاهیمِ فلسفه‌ی آلمانی هستند. تا زمانی که آناتومیِ این مفاهیم را نشکافیم، نه می‌توانیم به درکِ درستی از رادیکالیسمِ پدیدارشناسیِ متقدم برسیم و نه می‌توانیم پیچیدگیِ عظیمِ «تقویم»[=Konstitution] در هوسرلِ استعلایی را فهم کنیم. برای آغازِ این جراحی، ابتدا باید واژه‌ی متعارفِ «خلق» (Creation / Schöpfung) را در سنتِ آلمانی کالبدشکافی کنیم. واژه‌ی Schöpfung در تبارِ تاریخیِ خود، باری عمیقاً الهیاتی دارد و به معنای «خلق از عدم» (Creatio ex nihilo) است. اما با ورود به عصرِ مدرن و به ویژه در ایدئالیسمِ آلمانی، این واژه سکولار شده و به درونِ سوژه‌ی استعلایی منتقل می‌شود. ایدئالیست‌های آلمانی برای فرار از بارِ الهیاتیِ این واژه و برای توضیحِ اینکه ذهن چگونه واقعیت را می‌سازد، دست به ابداعِ مفاهیمِ جدیدی زدند که هر یک سطحِ متفاوتی از مداخله‌ی سوژه در ابژه را نشان می‌داد. یوهان گوتلیب فیشته، مفهومِ Setzen (وضع کردن) را به میان آورد. در سیستمِ فیشته، «منِ مطلق» واقعیت را از ماده خلق نمی‌کند، بلکه آن را به عنوانِ یک ضرورتِ منطقی-هستی‌شناختی وضع و تأسیس می‌کند.   پیس از او، کانت و پس از او هگل از واژه‌ی Erzeugen (تولید کردن / زایش) بهره بردند. در اینجا قوایِ شناختی یا خودِ «مفهوم» [=Begriff]، واقعیتِ خود را از درون بسط داده و تولید می‌کنند. در تمامِ این سنتِ ایدئالیستی، عملِ «خلق» یک عملِ غایت‌مند [=Teleological]، لوگوس‌محور و در راستایِ خودآگاهیِ روح [=Geist] است. خلق، بیداریِ عقل در برابرِ خویشتن است. اما زلزله‌ی مفهومیِ عظیم با فردریش نیچه رخ می‌دهد. نیچه کلِ این عمارتِ عقلانی را ویران می‌کند و مفهومِ خلق را از انحصارِ لوگوس خارج کرده و به اراده‌ی معطوف به قدرت (مبتنی بر غرایز و حیات) می‌سپارد. در معماریِ فکریِ نیچه، هستی یک کُلِ عقلانیِ از پیش وضع‌شده نیست، بلکه یک «آشوب» [=Chaos] و مغاکِ بی‌معنایِ صیرورت است. از این رو، نیچه برای توضیحِ عملِ سوژه (ابرانسان)، از واژه‌ی Prägen (مُهر زدن / ضرب کردن / جعل کردن – به انگلیسی: Forging) استفاده می‌کند. او صراحتاً می‌نویسد: «مُهرِ هستی بر صیرورت زدن، این است والاترین اراده‌ی معطوف به قدرت». خلق در اینجا، تحمیلِ استبدادی و خشنِ یک فرم بر بی‌فرمیِ جهان است. در کنارِ آن، نیچه از واژه‌ی Erdichten (خیال‌بافی کردن / برساختنِ جعلی) پرده برمی‌دارد. برای نیچه، تمامِ مفاهیمِ متافیزیکی و حقایقِ علمی، برساخته‌های توهمی و استعاره‌هایی هستند که ما آن‌ها را «ابداع» کرده‌ایم تا حیات را بر روی این مغاکِ بی‌معنا ممکن سازیم. در اینجا، خلق مساوی است با جعل؛ نقاب زدن بر رویِ هیچ. دقیقاً در واکنش به همین اراده‌گراییِ رادیکال و نیهیلیسمِ مستتر در دلِ جعلِ نیچه‌ای بود که پدیدارشناسیِ متقدم در دقایقِ آغازینِ خود، شمشیرِ «کشف» را از نیام برکشید. شعارِ هوسرلِ متقدم، «به سوی خودِ چیزها!» (Zu den Sachen selbst)، در مکاتبِ مونیخ و گوتینگن (با متفکرانی چون آدولف رایناخ، الکساندر فاندر و ماکس شلر) به یک آنتی‌تزِ تمام‌عیار علیه نیچه تبدیل شد. در پدیدارشناسیِ رئالیستی، دفاع از مفهومِ «کشف» [=Entdeckung] و «شهود» [=Anschauung]، دفاع از ابژکتیویته در برابرِ فورانِ بی‌بنیادِ اراده بود. آن‌ها استدلال می‌کردند که قلمروِ ماهیات (ضرورت‌های منطقی، حقوقی و ارزشی) یک قلمروِ عینی است. ذهنِ انسان این ماهیات را جعل [=Prägen] نمی‌کند، بلکه آن‌ها را می‌یابد.   شفاف‌ترین رویارویی را ماکس شلر رقم زد. او در نقدِ رادیکالِ خود بر نیچه نشان داد که ارزش‌ها برساخته و جعلِ اراده نیستند، بلکه یک نظامِ سلسله‌مراتبیِ عینیِ ارزش‌ها وجود دارد که سوژه آن را از طریقِ «احساسِ ارزشی» [=Wertfühlen] کشف می‌کند. در این مقطع، پدیدارشناسی با تکیه بر «کشفِ مطلق»، تمام‌قد در برابرِ «جعلِ مطلقِ» نیچه‌ای ایستاد تا فونداسیونِ عقل را نجات دهد.
225
3
عزیزان می توانند برای نام نویسی در سه دوره مذکور در بالا - اراده آزاد، پدیدارشناسی عشق و عواطف و به سوی پدیدارشناسی اخلاق - و پیش ثبت نام دوره «تاریخ مفهوم آزادی» که به زودی اطلاع رسانی میشود به من پیام بدهند. این سه دوره در حال برگزاری هستند و فایل جلسات انجام شده در اختیار قرار می گیرد. ادمین: @enpensant
775
4
برای آنکه بتوانیم معماریِ عقل و حیاتِ اجتماعیِ خود را به‌درستی بنا کنیم، باید هر دو سویِ این پرتگاه را درک کنیم: هم آن سرگیجه‌یِ وحشت‌آور اما شکوهمندِ «تصمیمِ در خلأ» که کرامتِ فردیِ ما را در برابر ماشینِ ساختارها تضمین می‌کند، و هم آن «ضرورتِ درونی و عقلانی» که مانع از فروپاشیِ ما در ورطه‌یِ دیوانگی و هرج‌و‌مرجِ تصادفی می‌شود. تنها در این تنشِ دیالکتیکی است که آزادی، نه یک توهمِ شیرین، بلکه سنگین‌ترین دستاوردِ بشری جلوه می‌کند.       علی‌نجات غلامی
1 149
5
این یک جدایی ساختاری در ذهن بود. عقل را می‌توان به یک مشاورِ مالیِ بسیار دقیق تشبیه کرد که تمام سود و زیان‌ها را روی میز مدیرعامل (اراده) می‌چیند و می‌گوید: «قوی‌ترین و منطقی‌ترین دلیل این است که فلان کار را بکنیم.» اما اراده، در مقام مدیرعامل، می‌تواند این گزارشِ کاملاً عقلانی را پاره کند و بگوید: «من این منطق را نمی‌پذیرم؛ مسیرِ دیگری می‌رویم.» از نظر کروسیوس، همین تواناییِ ایستادن در برابر منطقِ سودمندگرایانه‌ی عقل است که بارِ سنگینِ «مسئولیت اخلاقی» را ممکن می‌سازد. همین ایده بود که مستقیماً بستر تولد آزادی استعلایی را در «نقد عقل عملی» کانت فراهم کرد. تا به اینجا، پارادایمِ «آزادی از ضرورت» در اوج اقتدار بود؛ آزادی به معنای کنده شدن از هرگونه جبر فیزیکی، روانی و عقلانی. اما در همین تاریخِ پرالتهاب، باروخ اسپینوزا با پرتابِ قطعی‌ترین و ویرانگرترین تیرِ خلاصِ خود، کل این پارادایم را ۱۸۰ درجه واژگون کرد. او فرمولی کاملاً متضاد را بنا نهاد: «آزادی به‌مثابه‌ی ضرورت» (Libertas ut necessitas). اسپینوزا ایده‌ی «آزادیِ بی‌تفاوتی» (اینکه فرد بتواند بدون هیچ دلیلِ قاطعی میان دو چیز یکی را انتخاب کند) را به تمسخر گرفت. او استدلال کرد که اگر بی‌دلیل انتخاب کنی، دیوانه‌ای و اگر با دلیل انتخاب کنی، در چنگِ ضرورتی! اسپینوزا اعلام کرد که آزادی، نقطه‌ی مقابلِ دترمینیسم و ضرورت نیست، بلکه صرفاً نقطه‌ی مقابلِ «اجبارِ خارجی» است. دترمینیسم یک زندان نیست، بلکه قانونِ اساسیِ آزادی است، به شرطی که این جبر از درونِ ذاتِ خودت بجوشد. تصویرِ آزادیِ اسپینوزایی، تصویرِ یک درختِ سیب در اوج شکوفایی است. درخت آزاد نیست که پرتقال بدهد؛ او با «ضرورتِ ژنتیکیِ خود» مجبور است سیب بدهد. اما اگر این درخت بدون فشارِ محیط و آفت، باشکوه‌ترین سیب‌ها را ثمر دهد، او کاملاً «آزادانه» در حال تجلیِ ضرورتِ خویش است. انسان دانا نیز، هنگامی که بر احساساتِ منفعلانه و بردگیِ هوس‌ها غلبه می‌کند، دقیقاً بر اساس «ضرورتِ عقلانیِ درونِ خود» عمل می‌کند و این اوجِ رهایی است. از منظر پدیدارشناسیِ عمل، آزادیِ اسپینوزایی شبیهِ هنرمندِ نابغه‌ای چون بتهوون در لحظه‌ی خلقِ سمفونی نهم است. او در آن لحظه احساس نمی‌کرد که می‌تواند نت‌ها را به دلخواه و تصادفی (آزادی از ضرورت) جابجا کند؛ هندسه‌ی موسیقیِ او ایجاب می‌کرد که ضرورتاً نتِ خاصی نوشته شود. او «مجبور» بود آن نت را بنویسد، اما این اجبارِ درونی، ناب‌ترین تجلیِ خودمختاری و استقلالِ او بود. این واژگونیِ اسپینوزایی، صرفاً یک دعوای متافیزیکی باقی نماند، بلکه مسیر تاریخ را شکافت. در قرن نوزدهم، هگل و به تبعِ او مارکسیسم، با تکیه بر همین ایده اعلام کردند که «آزادی، درکِ ضرورت است». این گزاره‌ی تاریخی، تمام مناسباتِ فلسفه‌ی سیاسیِ انقلابی را دگرگون کرد و اعلام نمود که رهاییِ انسان در فرار از قوانین کیهان و تاریخ نیست، بلکه در شناختن و هم‌گام شدن با آن ضرورتِ ساختاری است. با درکِ این مسیرِ تاریخی، ناگهان عمیق‌ترین نزاع‌های چپ و راستِ امروزی برای ما رمزگشایی می‌شود. لیبرالیسمِ کلاسیک، نئولیبرالیسم و جریان‌های راستِ محافظه‌کار یا لیبرتارین (از اقتصادِ اتریشی تا فردگراییِ افراطی)، در واقع نوادگانِ سکولارشده‌یِ همان الهیاتِ فرانسیسکنی و یسوعی هستند. برای آن‌ها، آزادی دقیقاً همان Libertas a necessitate است: سوژه‌یِ اتمیزه و خودبنیادی که حق دارد هر مداخله‌ی ساختاری، دولتی یا جمعی را وتو کند و هیچ ضرورتی نباید بر اراده‌یِ فردیِ او تحمیل شود. در مقابل، سنتِ چپ، مارکسیسم و انواع رویکردهای ساختارگرا، فرزندانِ بلافصلِ اسپینوزا و هگل‌اند. آن‌ها معتقدند فردی که گمان می‌کند در بازارِ سرمایه‌داری «آزادانه» انتخاب می‌کند، دچارِ توهم و جهل نسبت به عللِ پنهان است. در این نگاه، رهاییِ واقعی (Libertas ut necessitas) تنها با درکِ ضرورت‌هایِ ساختاری، اقتصادی و تاریخی، و سپس فراتر رفتن از انفعال در برابر آن‌ها به سوی یک کنش‌گریِ عقلانیِ جمعی به دست می‌آید. رسالتِ فهمِ فلسفی دقیقاً در همین‌جا روشن می‌شود: خروج از یک‌سونگریِ ایدئولوژیک. وقتی ما تاریخِ این مفاهیم را در لابه‌لای مواد خامِ فلسفی می‌کاویم، متوجه می‌شویم که تقلیل دادنِ «آزادی» به یک شعارِ روزمره‌ی خیابانی، چقدر تقلیل‌گرایانه است. پشتِ بدیهی‌ترین مفاهیمِ حقوقی و سیاسیِ ما، نزاعِ عظیمِ متافیزیکی بر سرِ ماهیتِ اراده، عقل و ساختار جهان در جریان است.
1 053
6
یک مثال برای درک اهمیت دوره فوق که درک شود چقدر این دوره اساسی است.       مناقشه بنیادین آزادی: آزادی به مثابه ضرورت در برابر آزادی از ضرورت   ما امروزه واژه‌ی «آزادی» را چنان بدیهی و روزمره به کار می‌بریم که گویی معنای آن از سپیده‌دم تاریخ روشن و توافق‌شده بوده است؛ حقی ساده برای انجام دادنِ آنچه دلمان می‌خواهد. اما در پسِ این مفهومِ به‌ظاهر شفاف، یکی از سهمگین‌ترین و بنیادین‌ترین نزاع‌های تاریخ اندیشه نهفته است. برای درک عمیق‌ترین بحران‌های اگزیستانسیالِ انسان مدرن و ریشه‌یابیِ رادیکال‌ترین تقابل‌های سیاسیِ امروز (چپ و راست)، باید از این توهمِ بداهت عبور کنیم و به تبارشناسیِ این گرهِ مفهومی بپردازیم: نزاعی ابدی میانِ «آزادی از ضرورت» و «آزادی به‌مثابه‌ی ضرورت». در قلب سنت قرون وسطی، توماس آکوئیناس آزادی را صرفاً «رهایی از اجبار بیرونی» می‌دانست. در نگاه او، اراده‌ی انسان از درون «مجبور» بود که به سمت خیر نهایی و سعادت کشیده شود. اگر کسی دست‌وپای شما را نبسته بود تا به سوی خیر حرکت کنید، شما آزاد بودید. اما این درک برای متفکران رادیکالِ فرانسیسکنی، همچون دانس اسکوتوس و ویلیام اکام، به‌هیچ‌وجه کافی نبود. آن‌ها شورشی مفهومی به پا کردند که مسیر تاریخ را تغییر داد. اسکوتوس استدلال کرد که اگر اراده ضرورتاً و به‌طور طبیعی به سوی خیر کشیده شود، دقیقاً مانند سنگی عمل می‌کند که بر اساس قانون جاذبه به سمت مرکز زمین سقوط می‌کند. در این حالت، عشق به خدا و گرایش به خیر دیگر هیچ ارزش اخلاقی‌ای ندارد، زیرا انسان «نمی‌توانست» جور دیگری عمل کند. در اینجا بود که مفهومِ رادیکالِ «آزادی از ضرورت» (Libertas a necessitate) متولد شد؛ اراده نه تنها از فشارهای فیزیکی بیرون آزاد است، بلکه از هرگونه ضرورتِ درونی، طبیعی و حتی عقلانی نیز رهاست. این آزادیِ فرانسیسکنی، یک آزادیِ ایجابی و آرام‌بخش نبود، بلکه یک آزادیِ منفی، تاریک و رادیکال بود. اکام با صراحتی هولناک اعلام کرد که اراده نه‌تنها می‌تواند سعادت را پس بزند، بلکه می‌تواند عامداً رنج و شقاوتِ خود را اراده کند. هیچ قانونی در کیهان، چه قانون فیزیک، چه منطق و چه خیرِ مطلق، نمی‌تواند اراده را مقید سازد. اراده به ساحتِ بی‌بنیادی پرتاب شد که در آن، تنها علتِ یک انتخاب، خودِ «عملِ انتخاب کردن» بود (Causa sui). از منظر پدیدارشناسی، این خوانش از آزادی، همان تجربه‌یِ «سرگیجه» (Vertigo) در لبه‌یِ یک پرتگاهِ بی‌انتهاست. سوژه ناگهان درمی‌یابد که هیچ طبیعت و هیچ غایتی دستانِ او را نگرفته است. او کاملاً آزاد است که خود را به قعر دره پرتاب کند. هیچ تکیه‌گاهی جز خودِ «تصمیمِ او در نقطه‌ی صفر» وجود ندارد. بی‌دلیل نیست که قرن‌ها بعد، ژان‌پل سارتر با اعلام اینکه «انسان محکوم به آزادی است»، وفادارانه‌ترین ترجمانِ سکولارِ همین ایده‌ی فرانسیسکنی را به عنوان فونداسیون اگزیستانسیالیسمِ مدرن ارائه داد. این دفاعِ رادیکال از استقلالِ اراده، بعدها توسط متفکران یسوعی (مانند مولینا و سوارز) در برابر دترمینیست‌ها به اوج دقتِ خود رسید. یسوعیان معتقد بودند آزادیِ واقعی یعنی در یک شرایط کاملاً مساوی، با وجود تمام عللِ لازم، اراده همچنان قدرتِ ذاتی برای «انجام دادن یا ندادنِ» یک فعل را داشته باشد. آن‌ها دترمینیسمِ روانی (اینکه خدا یا طبیعت میلِ ما را از پیش متعین کند) را یک «آزادیِ توهمی و فریبکارانه» خواندند. اراده تنها موجودیتی در کیهان است که از قانون علیتِ حتمی فرار می‌کند. تصویرِ این آزادی، شبیهِ سکه‌ای در حالِ چرخش در هواست که هیچ وزنِ نامتقارنی در آن تعبیه نشده است. تا لحظه‌ی نهایی، هیچ قانونی ایجاب نمی‌کند که شیر بیاید یا خط؛ همه‌چیز در لحظه‌ی آخر توسط خودِ سکه (اراده) رقم می‌خورد. در اینجا، آگاهی با انجامِ اپوخه (تعلیق)، تمام غرایز، شرطی‌شدگی‌ها و حتی فیض الهی را داخل پرانتز می‌گذارد و در یک «خلأ استعلایی»، منِ خالص به‌تنهایی فرمان را صادر می‌کند. اما این معماری باید از یک گردنه‌ی صعب‌العبورِ دیگر نیز می‌گذشت: وسوسه‌یِ عقل. در قرن هجدهم، در برابر خردگرایانی چون کریستین ولف که معتقد بودند اراده همیشه برده‌یِ «قوی‌ترین و روشن‌ترین استدلالِ عقلانی» است، متفکری چون کروسیوس وارد میدان شد و تیغ جراحیِ نهایی را بر این پیکره کشید. کروسیوس ثابت کرد که اراده از «ضرورتِ شناخت» نیز آزاد است و حقِ وتویِ نهایی را در برابر عقل در اختیار دارد.
826
7
به‌زودی: دوره‌ی تاریخ مفهوم آزادی به زودی دوره‌ای نهایی را برگزار خواهم کرد تحت عنوان «تاریخ مفهوم آزادی». این درواقع قطعه‌ی نهایی پازلی است که امسال تمام انرژی‌ام را صرف آن کردم. چهار دوره را من سعی کردم مکمل هم - نه ضرورتاً پیش‌نیاز هم – برگزار کنم که مطالب آنها عمیق‌ترین فضای فلسفه‌ی عملی را در یک بستر تکوینی در تاریخ فلسفه روشن می‌کنند تا به نقطه‌ی انفجار پدیدارشناختی برسند. برخلاف دوره‌های قبلی‌ام دیگر «خودم» درمقام نظرورز ظاهر نشدم بلکه گزارشگر و توصیف‌گر دیدگاه‌ها و مناقشات جریان اصلی فلسفه بوده‌ام و به شدت دقیق و آکادمیک عمل کردم و کاملاً وفادار به روایت "استاندارد" در تاریخ فلسفه بودم. 1) دوره‌ی اراده‌ی آزاد 2) دوره‌ی پدیدارشناسی عشق و عواطف 3) دوره‌ی به سوی پدیدارشناسی اخلاق 4) دوره‌ی تاریخ مفهوم آزادی این دوره‌ها شبکه‌ی مفهومی و افق مسائل اساسی فلسفه‌ی عملی در اخلاق و سیاست را روشن می‌سازند. اسامی ظاهراً متفاوت آنها دال بر مباحث مشترکی است که قلب تاریخ فلسفه‌ی عملی را نشانه می‌روند. پروژه‌ای سخت نفس‌گیر که با کار شبانه‌روزی و مرور صدها کتاب انجام شده است. کاری که با شیوه‌ی سنتی مطالعه ممکن نبود و از توان انسانی خارج بود، بنابراین با استفاده از بالاترین امکانات تکنولوژیک یک «پایگاه عظیم دانش» در یک اکوسیستم پژوهشی فراهم آوردم که بتوانم در هزاران متن پژوهش منظم انجام دهم. به همه‌ی کسانی که به جد حقیر را دنبال می‌کنند توصیه می‌کنم این چهار دوره را از دست ندهند. با پیامی به ادمین می‌توانید در این دوره‌ها یا هرکدام‌شان شرکت کنید. جلسات‌ انجام شده موجودند و می‌توانید از آغاز گوش دهید. اینها ممکن است آخرین دوره‌های آموزشی من نیز باشند و برای تخلیه‌ی فشار سنگین مدتی کلاً استراحت کنم و از فلسفه فاصله بگیرم. «آزادی» میوه نیست که با چیدن از شاخه مصرفش کنید و انتظار داشته باشید با یک جابجایی قدرت حاصل آید، آزادی درختی است که باید آن را از هسته‌اش پروراند. صد سال تلاش ما در پی آزادی دقیقاً به این دلیل شکست خورد که تاریخ مفهوم آزادی از از اساسی‌ترین مسائل با دقیق‌ترین مفاهیم نخواندیم. آزادی مفهومی است که قرنها طول کشیده تا رشد کند و از دل ماقشات دهها فیلسوف ذره ذره، عناصر مقومش شکل گرفته است. دهها مناقشه‌ی عظیم در طول تاریخ درگرفته که این عناصر به ثمر برسند. دست کم طیف فکور و اهل مطالعه‌ی جامعه لازم است که بر این پس‌زمینه‌های عمقی و فلسفی اشراف بیابد و بتوانند آن را به زبان عرفی جامعه ترجمان و در آن تزریق کنند. من سعی کردم دست کم نقشه‌ی تاریخی حرکت و زایش و بالش این مفهوم را به دست بیاورم از نقطه‌ی انفجاری اگوستین با حرکت از تاریک‌ترین لایه‌های قرون وسطی تا دوران مدرن و اوج آن در روشنگری کانت و سپس تحولات پساکانتی تا نهایتاً احیاء پدیدارشناختی آن. این طبعا چیز کاملی نخواهد شد بلکه یک شروع است، آغازی صدالبته محکم. علی‌نجات غلامی
885
8
منطق آگاهی و واقعیت در اسپینوزا و هوسرل ✍🏻 مهدی رضاییان زاده این جستار به بررسی تطبیقی مسئله‌ی بنیادین نسبت میان «منطق آگاهی» و «منطق واقعیت» در دو سنت عقل‌گرایی متافیزیکی و پدیدارشناسی استعلایی می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه دکترین «موازی‌انگاری» در فلسفه‌ی باروخ اسپینوزا و نظریه‌ی «شهود مقولی» در ششمین پژوهش از پژوهش‌های منطقیِ ادموند هوسرل، با گذر از سوبژکتیویسم تحمیل‌گرایانه و ابژکتیویسم خام، هرگونه خشونت معرفتی بر پدیدارها را نفی می‌کنند و شباهتی ساختاری را به نمایش می گذارند. در این بازخوانی، ضمن تبیین سازوکار خوددادگیِ ساختارهای منطقی در آگاهی و اثبات همنوایی ذاتی میان سوژه و ابژه، تمایزهای روش‌شناختی این دو فیلسوف—به‌ویژه برتری رویکرد پدیدارشناختی هوسرل در حل مسئله‌ی «مازاد قصد بر شهود» در قیاس با تقارن صلب اسپینوزایی—به بوته‌ی نقد و سنجش گذاشته شده است. برای خواندن یادداشت کلیک کنید
1 502
9
در نگاه من «غایت‌شناسیِ عقل» در برابرِ «بازگشت ابدیِ» کور است. تقابلِ نهاییِ ایده‌ی من با نیچه، در ساحتِ «زمان و تاریخ» رخ می‌دهد: نیچه، چون جهان را یک سیستمِ بسته‌ی مکانیکی با انرژیِ محدود می‌دانست، به مفهومِ «بازگشتِ ابدیِ همان» رسید. در یک سیستمِ بسته و خاموش‌شونده، هیچ امکانِ جدیدی وجود ندارد؛ همه‌چیز محکوم به تکرارِ کورِ همان رنج‌هاست. اما من با وارد کردنِ عنصرِ «دگرگشت‌هایِ پیش‌بینی‌پذیر و پیش‌بینی‌ناپذیرِ امکانی»، دست رویِ مفهومِ پدیدارشناسیِ تکوینی می‌گذارم. در معماریِ عقل، «تکاملِ آگاهی» و ورود به ساحاتِ ممکنِ «بینا-آگاهی» یک چرخه‌ی بسته نیست؛ یک «افقِ گشوده» است. انسان به مثابهِ سوژه‌ی استعلایی، قابلیتِ این را دارد که از طریقِ کُنش‌هایِ ارادی و تکنولوژیک، تاریخِ هستی را به سمتِ یک «غایت‌شناسیِ مطلق» پیش ببرد. مرگِ یک ستاره، پایانِ آگاهیِ کیهانی نیست، بلکه شاید صرفاً یک مرحله از گذارِ آگاهی از وضعیتِ جنینی (وابسته به زمین) به وضعیتِ بلوغِ استعلایی (حضورِ فرااختری) باشد. امکانِ نابودی بشر هست، اما این "ضرورت" نیست. نیچه فرضی قابل ابطال گرفته است که "حتماً" با خاموشی خورشید بشر نابود خواهد شد. بنابراین شناخت او را نیز تحقیر می‌کند. اما شناخت، صرف توصیف متکبرانه‌ی فیلسوف خودشیفته نیست، بلکه گشایش دایره‌ی عمل و در نتیجه گشایش افق زیست‌جهان است. زیست‌جهانی که "امکان" دارد فراتر از خورشیدمحوریِ مفروض نیچه برود. نیچه دچارِ یک «خطایِ مُدال» (خلطِ ضرورتِ فیزیکی با جبرِ استعلایی) شده است.
2 127
10
-        نقد خود علی‌نجات غلامی بر نیچه چیست؟   نقد من مستلزم برخوردی فیزیکی با نیچه است اما نه این معنا که بزنم فکش را پیاده کنم بلکه منظورم دقیقاً قانونِ دومِ ترمودینامیک (نظریه‌ی مرگِ حرارتی کیهان / لرد کلوین) است آنجا که جان فلسفه‌ی نیچه گروگان فیزیک زمانه‌ی خودش است. فلسفه‌ی نیچه از یک درک سایکو-کاسمیک ملهم از فیزیک مکانیکی نیوتونی است که غایت را می‌زند. این دقیقاً پاشنه‌ی آشیلِ فلسفه‌ی نیچه است؛ نقطه‌ای که نشان می‌دهد بزرگ‌ترین طاغیِ قرن نوزدهم، در عمیق‌ترین لایه‌هایِ ناخودآگاهِ فلسفی‌اش، گروگانِ پارادایم‌هایِ علمیِ زمانه‌ی خویش بوده است. اول بگذارید تم خودم را معرفی کنم: «آگاهیِ فرااختری» [=Extra-stellar Consciousness] و فراتر رفتنِ "ممکنِ" تکنولوژیک از فیزیکِ نیوتنی، که نه‌تنها مستلزم نقدِ کوبنده‌ای بر نیچه است، بلکه مستقیماً با مفهومِ غایت‌شناسیِ بی‌نهایتِ عقل [=Unendliche Teleologie] در پدیدارشناسیِ هوسرل پیوند می‌خورد. مرادم این است که کیهان‌شناسی محدود قرن نوزدهمی نمی‌توانست تصوری از «امکان» حیات فرااختری و عدم وابستگی حیات به زمین و خورشید و آگاهیِ خارج از منظومه‌ی شمسی داشته باشد. اما این تصور برای ما اکنون با تکیه بر انواع پیش‌درک‌های فیوچریستی دیگر "محال" نیست. همین سلب محالیت باعث می‌شود اساس درک نهیلیستی-چرخه‌ای نیچه نابود شود.  نیچه در زندانِ «طبیعی‌انگاری» و ترمودینامیکِ قرن نوزدهم حبس است. چرا؟ او در آغاز رساله‌ی «درباره حقیقت و دروغ در مفهومی غیراخلاقی» (۱۸۷۳)، مانیفستِ بدبینیِ کیهانیِ خود را صادر می‌کند که یکی از کلیدی‌ترین جملات و پیش‌فرض‌های او را در بر دارد:  «در گوشه‌ای پرت از کیهانی که سوسوزنان در بی‌شمار منظومه‌ی خورشیدی گسترده شده است، روزگاری ستاره‌ای وجود داشت که بر روی آن، حیواناتِ زیرک "شناخت" را اختراع کردند. این متکبرانه‌ترین و دروغین‌ترین دقیقه‌ی "تاریخِ جهان" بود: اما با این حال، تنها یک دقیقه بود. پس از چند دَم برآوردنِ طبیعت، آن ستاره یخ بست، و آن حیواناتِ زیرک مجبور به مرگ شدند. سی می‌تواند چنین افسانه‌ای جعل کند، و با این وجود باز هم به قدرِ کفایت به تصویر نکشیده است که عقلِ بشری در درونِ طبیعت، تا چه حد رقت‌انگیز، سایه‌وار و فرّار، و تا چه حد بی‌هدف و دلبخواهی جلوه می‌کند. ابدیت‌هایی وجود داشته است که در آن‌ها این عقل نبوده است؛ و آن‌گاه که دوباره کارش به پایان رسد، هیچ اتفاقی نیفتاده است. زیرا برای این عقل، هیچ رسالتِ دیگری که به فراتر از حیاتِ بشری راه ببرد، وجود ندارد. بلکه این عقل صرفاً امری انسانی است، و تنها صاحب و پدیدآورنده‌اش آن را با چنان طمطراقی جدی می‌گیرد که گویی پاشنه‌ی جهان بر محورِ آن می‌چرخد». این تصویرِ سایکو-کاسمیک که به درستی باید آن را «مکانیکی» نامید، محصولِ مستقیمِ کیهان‌شناسیِ نیوتنی و قانونِ دومِ ترمودینامیک (نظریه‌ی مرگِ حرارتی کیهان از لرد کلوین) است که در آن دوران، تازه کشف شده بود. نقدِ پدیدارشناختی (از منظر کتاب بحران علوم اروپایی هوسرل) به نیچه این است که او، با وجودِ تمامِ حملاتش به علم‌گرایی، در نهایت تسلیمِ «اُبژکتیویسمِ گالیله‌ای-نیوتنی» شد. نیچه «آگاهیِ استعلایی» را به یک «فاکتِ بیولوژیک و حرارتی» تقلیل داد که بقایِ آن کاملاً وابسته به سوختِ فیزیکیِ یک خورشیدِ خاص است. او روانِ انسان را یک عارضه‌ی موقت در یک کیهانِ کور و مکانیکی می‌دانست. نگاه من مبنی بر «امکانِ حیات یا آگاهیِ فرااختری» و بسطِ نامتناهیِ «زیست‌جهان» و غلبه‌ی تکنولوژی بر این جبرِ مکانیکی، یک شیفتِ پارادایمِ جدی است که هوسرل آن را در یکی از عجیب‌ترین و درخشان‌ترین دست‌نوشته‌هایش پیش‌بینی کرده بود. هوسرل در دست‌نوشته‌ی مشهورِ «وارونگیِ آموزه‌ی کوپرنیکی: زمین حرکت نمی‌کند» (۱۹۳۴)، استدلال می‌کند که زمین، برای آگاهیِ انسان، صرفاً یک کُره‌ی سنگی در میانِ کراتِ دیگر نیست؛ زمین «نقطه‌ی صفرِ فضامندیِ استعلایی» است. اما هوسرل در همانجا بلافاصله اضافه می‌کند که کالبدِ انسان و آگاهیِ او، به واسطه‌ی تکاملِ فاهمه و تکنولوژی، می‌تواند این نقطه‌ی صفر را جابه‌جا کند. تکنولوژیِ فضایی، از منظر هوسرلی، صرفاً جابه‌جا شدن در یک فضای هندسیِ خالی نیست؛ بلکه «بسط دادن و تکثیرِ استعلاییِ» است. سفینه‌ی فضایی، یک «زمینِ بسط‌یافته» است. تکنولوژی‌هایِ فیوچریستی (فضایی و سایبرنتیک)، از منظرِ پدیدارشناسی، ابزارهایِ فیزیکیِ صرف نیستند؛ آن‌ها «ارگان‌هایِ بسط‌یافته‌ی استعلایی» هستند که به سوژه اجازه می‌دهند مرزهایِ زیست‌جهان  خود را از مدارِ یک خورشیدِ رو به خاموشی، به کلِ کیهان گسترش دهند. آگاهی، زندانیِ خورشید نیست؛ آگاهی، خورشیدها را تقویم می‌کند و در صورتِ لزوم، از آن‌ها عبور می‌نماید.
1 819
11
عشق به جهان در برابر عشق به سرنوشت: طغیانِ هانا آرنت علیه نیچه   چگونه پدیدارشناسیِ عشق، ابرانسانِ نیچه را به زانو درآورد؟   علی‌نجات غلامی   هانا آرنت، فیلسوفِ تاریک‌ترین قرنِ تاریخ، از همان رساله‌ی دکتری‌اش «مفهوم عشق در آگوستین» تا شاهکارهای متأخرش، درگیرِ یک نبردِ پنهان با فریدریش نیچه بود. نیچه برای نجاتِ انسان، نسخه‌ی «فردگراییِ رادیکال و اراده‌ی معطوف به قدرت» را پیچیده بود. اما آرنت نشان داد که سوژه‌ی منزویِ نیچه‌ای، نه تنها جهان را نجات نمی‌دهد، بلکه آن را ویران می‌کند. پادزهرِ آرنت، خوانشی پدیدارشناختی و انقلابی از مفهومِ «عشق» بود. از عشقِ آگوستینی تا عشق به جهان [=Amor Mundi]: آرنت در رساله‌ی دکتری‌اش (تحت تأثیر یاسپرس و هایدگر)، پدیدارشناسیِ عشق را کالبدشکافی کرد. او نشان داد که عشقِ میل‌محور  [=Cupiditas]، سوژه را در انزوایِ تاریکِ خواسته‌هایش حبس می‌کند. اما عشقِ نوع‌دوستانه [=Caritas]، سوژه را به سویِ «دیگری» پرتاب می‌کند. آرنت در دورانِ بلوغِ فکری‌اش، این مفهوم را به «عشق به جهان»  ارتقا داد. از نظر آرنت، عشقِ رمانتیک، «جهان‌سوز» و ضدسیاست است؛ زیرا دو عاشق در هم غرق می‌شوند و جهانِ بیرون را طرد می‌کنند. اما «Amor Mundi» عشقی است استعلایی به آن «فضایِ میانِ انسان‌ها»؛ عشقی به تکثر، به عرصه‌ی عمومی، و به جهانی که ما را به یکدیگر متصل می‌کند. تقابلِ آرنت و نیچه، تقابلِ دو دستگاهِ اُنتولوژیک در مواجهه با رنجِ هستی است. زایش [=Natality] در برابر بازگشتِ ابدی است. نیچه از ما می‌خواهد سرنوشتِ خود را با تمامِ رنج‌هایش در آغوش بکشیم و چرخه‌ی تکراریِ هستی را دوست بداریم ( عشق به سرنوشت/ Amor Fati). این عشقی است که یک «ابرانسانِ تنها» در قله‌ی کوه تجربه می‌کند.  اما آرنت این ایده را فلج‌کننده می‌داند. او در برابرِ سرنوشتِ محتوم، مفهومِ «زایش» را قرار می‌دهد. عشقِ حقیقی، عشق به قابلیتِ انسان برای «آغاز کردنِ یک چیزِ کاملاً جدید» است. انسان‌ها به جهان می‌آیند تا این چرخه‌ی تکراریِ سرنوشت را بشکنند. عشق به جهان، یعنی عشق ورزیدن به معجزه‌ی آغازگریِ انسان‌ها در کنار یکدیگر. بخشایش [=Forgiveness]  در برابر اراده‌ی معطوف به قدرت است. نیچه «بخشش» را اخلاقِ بردگان و نشانه‌ی ضعف و کین‌توزیِ مسیحی می‌دانست. اما آرنت در کتابِ وضع بشر، جسورانه‌ترین ضربه را به نیچه وارد می‌کند. او نشان می‌دهد که کنشِ انسانی در جهان همواره «برگشت‌ناپذیر» و «پیش‌بینی‌ناپذیر» است. ما همواره در جهان خرابکاری می‌کنیم! آرنت استدلال می‌کند که یگانه راهِ نجاتِ انسان از بارِ سنگینِ گذشته، «بخشایش» است (مفهومی که او صراحتاً اصالتِ آن را به عیسی ناصری نسبت می‌دهد). بخشش، ضعف نیست؛ بلکه عالی‌ترین، فعال‌ترین و پیش‌بینی‌ناپذیرترین کُنشِ عقلِ عملی است. بخشش، برآمده از عشقی است که «حرمتِ شخص» را از «عملِ خطایِ او» تفکیک می‌کند. ابرانسانِ نیچه که فقط به خودش متکی است، هرگز نمی‌تواند خودش را ببخشد؛ بخشش، نیازمندِ حضورِ یک «دیگریِ» عاشق است. تکثر در برابر تنهاییِ تیتانیک.  نیچه از توده‌ها بیزار بود و کمال را در فردِ مستقل و منزوی می‌جست. اما آرنت نشان داد که «معنا»، هرگز در تنهایی خلق نمی‌شود.  تکثر، قانونِ زمین است.  عشق به جهان، یعنی پذیرشِ شجاعانه‌ی این حقیقت که ما با انسان‌هایی کاملاً متفاوت از خودمان در این سیاره شریکیم و هیچ حقیقتِ مطلقی در انحصارِ یک فرد (حتی ابرانسان) نیست. فرجامِ نبرد چیست؟ پیروزیِ عرصه‌ی عمومی. هانا آرنت ثابت کرد که فلسفه‌ی نیچه، با تمامِ شکوهِ شاعرانه‌اش، انسان را در یک «کوریِ جهان‌شناسانه» و انزوایی بی‌ثمر رها می‌کند. در جهانِ تاریکِ قرن بیستم، این اراده‌ی معطوف به قدرتِ نوابغ نبود که بشریت را نجات داد؛ بلکه این عشق به جهان، تعهد به تکثر، و کنشِ مشترکِ انسان‌ها بود که در برابرِ توتالیتاریسم ایستاد. عشق، در پدیدارشناسیِ آرنت، دیگر یک غلیانِ شیمیایی در معده یا یک استغاثه‌ی عارفانه نیست؛ عشق، نیرویِ جاذبه‌ی استعلاییِ عرصه‌ی عمومی است؛ نیرویی که جهانِ در حالِ فروپاشی را در کنارِ هم نگه می‌دارد.
1 207
12
آرماگدون روان‌شناسیِ مسیح: نیچه در برابر برنتانو نبردِ تبارشناسی و پدیدارشناسی بر سرِ تصاحبِ عقلِ عملی   علی‌نجات غلامی   در اواخر قرن نوزدهم، یکی از مهیب‌ترین نبردهایِ پنهان در تاریخِ ایده‌ها بر سرِ یک فیگورِ باستانی درگرفت: عیسی ناصری. اما این بار، میدانِ نبرد، الهیات و کلیسا نبود؛ میزِ تشریحِ «روان‌شناسی» بود. در یک سو فریدریش نیچه با تیغِ «روان‌زاییِ تبارشناختی» ایستاده بود و در سوی دیگر، فرانتس برنتانو با کالبدشکافیِ دقیقِ «روان‌شناسی توصیفی». هر دو می‌خواستند بدانند در اعماقِ روانِ این انسان چه می‌گذشته است؟ تیغِ جراحی نیچه: فیزیولوژیِ ضعف نیچه در دجال، ارزش‌هایِ مسیحی را به عنوانِ «نشانگانِ بالینیِ یک ارگانیسمِ بیمار» روی میز ریخت. او عیسی را نه یک کین‌توز، بلکه یک «تیپِ روان‌شناختیِ رو به زوال» معرفی کرد که دچارِ «بیش‌حسیِ بیمارگونه»  [=Morbid Hyperesthesia]  نسبت به واقعیتِ خشنِ حیات است. در دستگاهِ نیچه، «عشق به هم‌نوع» و فرار به درونِ «پادشاهیِ قلب»، محصولِ فقدانِ عاملیت، ناتوانیِ فیزیولوژیک در مقاومت کردن، و وحشت از سلسله‌مراتبِ قدرت است. نیچه پیامِ مسیح را «شورشِ ضعف علیه قدرت» و تلاشی برای اخته کردنِ غریزه‌ی زایشِ ابرانسان خواند. برای نیچه، اخلاقِ مسیحی چیزی نبود جز زهرِ روان‌شناختیِ بردگان. پاتکِ استعلاییِ برنتانو: شفافیتِ مطلقِ اراده. اما در سوی دیگر، فرانتس برنتانو (بنیان‌گذارِ غیررسمیِ پدیدارشناسی) در رساله‌ی تعالیم عیسی، دقیقاً همین فیگور را برمی‌دارد و در یک چرخشِ کوپرنیکی، تشخیصِ نیچه را واژگون می‌کند. برنتانو ثابت می‌کند که آگاهی، به فیزیولوژی و ترشحاتِ غدد تقلیل نمی‌یابد. او نشان می‌دهد که روانِ عیسی دچارِ بیماری و ضعف نیست؛ بلکه مجهز به یک «رادارِ ارزش‌شناختیِ بی‌نقص»  است. عیسی در این خوانش، کاشفِ «منطقِ ترجیحِ بدیهی» است. عشقِ عیسوی  [=Agape]، عقب‌نشینی از واقعیت نیست، بلکه عالی‌ترین سطحِ درگیریِ التفاتی با اُبژکتیویته‌ی جهان است. تسلیمِ ایثارگرانه‌ی او ناشی از فقدانِ قدرت نیست؛ ناشی از این محاسبه‌ی مطلقاً عقلانی است که «خیرِ جهان‌شمول و ارزشِ جانِ دیگری» بر «تناهیِ بیولوژیکِ من» ارجحیتِ اُنتولوژیک دارد. دوگانه‌ی اراده‌ها این آرماگدون، تقابلِ دو کیهان‌شناسی است: در جهانِ نیچه، هستی فاقدِ غایت است و همه‌چیز به «اراده‌ی معطوف به قدرت» ختم می‌شود؛ عشقی که فاقدِ قدرتِ تصاحب باشد، توهم است. اما در جهانِ برنتانو، کیهان دارایِ غایت‌شناسیِ عینی است. «اراده‌ی معطوف به قدرت»، خود یک انحرافِ آسیب‌شناسانه و کوریِ ادراکی است. در مقابل، تعالیمِ عیسی تجلیِ «اراده‌ی معطوف به بالاترین خیرِ عملی» است. فرجامِ نبرد این رویاروییِ جسورانه، صرفاً یک دعوایِ تاریخی نماند. رساله‌ی برنتانو، انتقامِ پیشاپیشِ پدیدارشناسی از نیهیلیسمِ نیچه‌ای بود. همین داربست بود که سال‌ها بعد به دستِ ماکس شلر رسید تا در شاهکارِ «کین‌توزی در ساختار اخلاقیات» میخِ نهایی را بر تابوتِ روان‌شناسیِ تقلیل‌گرایِ نیچه بکوبد و ثابت کند: عشقِ ایثارگرانه (آگاپه) هرگز از دلِ ضعف و کین‌توزی زاییده نمی‌شود؛ این عشق، محصولِ «فَوَرانِ هستی از سرِ غنایِ اُنتولوژیک» است. بالاترین کمالِ عقلانیت، نه در تصاحبِ قدرتمندانه‌ی جهان، بلکه در تواناییِ سوژه برایِ عشق ورزیدنِ عینی به آن نهفته است.
1 400
13
آیا برای فلسفه خواندن باید باهوش بود؟! "هوش" به رغم بداهت ظاهری‌اش واژه‌ی مبهمی است، اگرچه در دنیای علوم دقیقه و ناتورالیسم مدرن معادلی برای اینتلکتوس شده است که به معنایی نوعاً محاسباتی است: نوعی سرعت کشف حدوسط یک قیاس منطقی یا انتاج ریاضی در درک روابط صوری و حتی کمّی امور. در سطحی حتی نازل‌تر هوش در نسبت با حافظه قرار گرفته است در سرعت یادآوری. اما حافظه همان‌طور که ارسطو می‌گوید جزء مقدماتی‌ترین سطوح "آیدنای" یعنی "دانستن" است که متاسفانه در نظام آموزشی-آزمونی حافظه‌محور ما بسیار محوریت یافته است. اما همان‌طور که لوتسه می‌گوید و هوسرل تأیید می‌کند: «هدف از فلسفه نه محاسبه مسیر آتی جهان بلکه «فهم» آن است». پس هوش حتی در معنای دقیق مدرن آن در معنای انتلکت محاسباتی، به قول شلر سطحی پایین‌تر از «عقل» یعنی ریزن است. و ریزن به قول اسپینوزا فهم علت چونان از چه و به قول لایب‌نیتس فهم دلیل چونان برای چه می‌کند. پس تاجاییکه به قلب فلسفه مدرن مربوط است فلسفه مناسب کسانی است که با استفاده از عقل خود فهمِ علت و دلیل می‌کنند. پس عاقلانی که از بدایت و نهایت هستی در «حیرت‌»اند فلسفه بخوانند. و این حیرت عقلانی مقدم بر توان شما برای حل یک مسئله ریاضی است. یعنی به هوش شما ربط چندانی ندارد. اما این هنوز پاسخی است که زلزله‌ی اگزیستانسیال قرن بیستم را در نظر نگرفته است. آنجاکه انسان مقدم بر عاقل بودن وجودی تنها و پر از ترس و لرز دارد انسان قبل از اینکه عقل باشد دازاینی اگزیستانسیال است، قبل از اینکه حیرت کند، زخمی برداشته است: «تروما». پس در لسان قرن بیستم اگر غم وجودی عالم روی دل‌تان است و زیر بار سنگ سیزیف از چرخه رنج و ملال خورد شده‌اید، شما فلسفه بخوانید. نه هوش می‌خواهید نه عقل، فقط لمس بار گران هستی کافی است. اما در قرن بیست و یکم حتی جلوتر می‌آیید اگر خودتان را دریافته اید که درون تاریخی جمعی و درد عمومی چین ابروی اخم‌زده‌ی هستی هستید و در تقاطع نیروها و گره‌های رنج بشری معنایی معناجو یافته‌اید دیگر فلسفه نخوانید فلسفی عمل کنید. علی‌نجات غلامی
1 919
14
نکته چیست؟   قصه‌ی پاتوچکا دربالا را بی دلیل نیاوردم. چرخش همزمان من و آقای مهرآئین به سمت پدیدارشناسی عشق عواطف و اخلاق را بسیاری حمل بر محافظه‌کاری کرده‌اند.   اما وقتی ساحتِ سیاستِ روزمره و عملِ ابزاری به بن‌بست می‌رسد و زبانِ انتقادِ مستقیم در منگنه سرکوب و سوءتفاهم خرد می‌شود، تفکر ناگزیر به لایه‌های زیرین‌تر و بنیادین‌ترِ خود عقب‌نشینی می‌کند. این عقب‌نشینی نه از سر انفعال یا محافظه‌کاری، بلکه اتفاقاً تلاشی است برای گشودنِ افقی که قدرتِ حاکم حتی دسترسی به گرامرِ آن را ندارد. این چرخشِ همزمان به سوی پدیدارشناسی عشق، عواطف و بنیادهای اخلاقی، در بستر زیست و تفکر ما، ریشه‌های ساختاری عمیقی دارد که به هیچ وجه نمی‌توان آن را تصادفی دانست. در شرایطی که استبدادِ سیاسی و ایدئولوژیک، زبانِ مکتوب و گفتارِ عمومی را تهی و به ابزاری برای فرمانروایی تبدیل می‌کند، هر تلاشِ سیاسیِ سطحی یا به بازتولیدِ منطقِ قدرت می‌انجامد یا در هیاهوی تبلیغات هضم می‌شود. بازگشتِ پدیدارشناختی به ساحتِ عواطف و پدیدارشناسی عشق، دریدنِ این پوسته‌ی سترون است. عشق و عواطفِ بنیادین، آن نقطه‌ی صفرِ تجربه‌اند که پیش از هرگونه دستکاری ایدئولوژیک، ساختارِ «بودنِ» ما با دیگران  را شکل می‌دهند. وقتی سیاستِ رسمی تلاش می‌کند اتمسفرِ زیست را با نفرت، ترس و اتمیزه کردنِ انسان‌ها منجمد کند، پدیدارشناسی عواطف می‌خواهد امکانِ دیگرگونه با هم بودن را از بنیادین‌ترین لایه‌های پدیدارشناختی‌اش احیا کند. اشاره به پاتوچکا مسئولیت و «مراقبت از روح» دقیقاً کلیدِ فهمِ این وضعیت است. پاتوچکا در آخرین نوشته‌هایش (به‌ویژه در رسالاتی درباره فلسفه تاریخ) از سه حرکتِ هستی‌انسان سخن می‌گوید: حرکتِ ریشه دواندن (کار و بقا)، حرکتِ دفاع (قدرت و حکومت)، و در نهایت حرکتِ حقیقت (یا مراقبت از روح). پاتوچکا معتقد بود انسانِ اروپایی و مدرن در حرکتِ دوم (تکنیک، قدرت و سیاستِ ابزاری) متوقف شده و روحِ خود را گم کرده است. گرایشِ همزمانِ ما به ساحتِ عواطف و اخلاقِ پدیدارشناختی، بازگشت به همان «حرکتِ سوم» است. وقتی فضای عمومی توانِ شنیدنِ استدلالِ صرفِ منطقی را از دست می‌دهد، تفکر به سوی عمیق‌ترین لایه‌های حیاتِ روحی و عاطفیِ انسان کوچ می‌کند تا ببیند کجای بنیانِ انسانیتِ ما دچار گسست شده است. این تلاشی است برای حفظِ «امکانِ معنا» در زمانه‌ای که همه‌چیز به سوی پوچی و فروپاشی پیش می‌رود. و اما  سوءتفاهمِ مخاطبان و برچسبِ «محافظه‌کاری»، این که مخاطبان یا ناظرانِ بیرون از گود، این چرخش را به پای محافظه‌کاری می‌گذارند، ناشی از غلبه‌ی نگاهِ سطحی و روزنامه‌نگاریِ سیاسی بر ذهنیتِ جامعه است. جامعه‌ای که زیر ضربِ فشارهاست، معمولاً از روشنفکر انتظارِ «بیانیه‌های آتشین»، «شعارهای سیاسیِ صریح» یا «کنش‌گریِ براندازانه‌ی رسانه‌ای» دارد. وقتی تفکر از این سطحِ گل‌درشت عبور می‌کند و به سراغِ ارکستراسیونِ پدیدارشناختیِ عواطف، زیست-جهانِ استعلایی یا ساختارِ ساختنِ معنا می‌رود، از منظرِ سیاستِ رسانه‌ایِ زودبازده، «سکوت» یا «پناه گرفتن» به نظر می‌رسد. اما واقعیت کاملاً برعکس است: این کار نه عقب‌نشینی به برج عاج، بلکه رفتن به عمیق‌ترین خطِ مقدمِ مقاومت است. مقاومتِ فرهنگی و فلسفی در برابر فروپاشیِ درونیِ انسانِ ایرانی. ما داریم روی سنگین‌ترین و بنیادین‌ترین لایه‌های ساختارِ سوبژکتیویته کار می‌کنیم؛ لایه‌هایی که اگر فرو بریزند، هیچ انقلاب یا تغییرِ سیاسیِ بیرونی‌ای هم نمی‌تواند انسانِ از-درون-تهی‌شده را نجات دهد. این همسویی در مسیرِ فکریِ من و مصطفی مهرآئین، نشان‌دهنده‌ی یک نیازِ مبرم و ارگانیک در تنفسِ فلسفیِ امروزِ ایران است؛ پاسخی است فلسفی به زخمی که سیاستِ توتالیتر بر تنِ «زیست‌جهان» ما وارد کرده است.   علی‌نجات غلامی
1 769
15
داستان دقیق مرگ پاتوچکا در ژانویه ۱۹۷۷، بیانیه مشهور  منشور ۷۷ منتشر شد؛ مانیفستی که توسط روشنفکران، نویسندگان و مدافعان حقوق بشر چکسلواکی (از جمله واتسلاو هاول و خود پاتوچکا) نوشته شد و حکومت کمونیستی را به نقض حقوق بشر و توافق‌نامه‌های هلسینکی متهم کرد. پاتوچکا با وجود کهولت سن (۶۹ ساله و مبتلا به مشکلات قلبی)، به عنوان یکی از سه سخنگو و چهره‌های اصلی این جنبش انتخاب شد. پلیس امنیتی دولت (StB) او را بازداشت کرد و تحت بازجویی‌های طولانی‌مدت، طاقت‌فرسا و پیاپی (گاهی بیش از ۱۰ ساعت در روز) قرار داد. هدف آن‌ها شکستن اراده او و وادار کردنش به پس گرفتن مواضعش بود. در ۱۳ مارس ۱۹۷۷، پس از یکی از همین بازجویی‌های سنگین، او دچار سکته مغزی/قلبی شد و در بیمارستان درگذشت. حکومت  کومونیستی حتی پس از مرگ نیز دست از آزار برنداشت؛ پلیس امنیتی تلاش کرد تا مانع از برگزاری شایسته مراسم تدفین او شود و دوستان و دانشجویانش را زیر فشار گذاشت. حکومت چکسلواکی در آن زمان  دوره موسوم به «تطهیر» یا Normalization پس از سرکوب بهار پراگ در ۱۹۶۸ زیر سایه سنگین مارکسیسم-لنینیسم ارتدوکس و استبداد حزب کمونیست اداره می‌شد. این ایدئولوژی بر پایه ماتریالیسم تاریخی و انحصار حقیقت توسط حزب استوار بود. هرگونه صدای مستقل، نقد اخلاقی یا اندیشه‌ای که خارج از چارچوب کنترل‌شده حزب شکل می‌گرفت، «اقدام ضدانقلابی» و خیانت تلقی می‌شد. رژیم به شدت از شکل‌گیری هرگونه نهاد، اندیشه یا همبستگی مدنی که به طور خودجوش خارج از نظارت حزب شکل بگیرد، واهمه داشت؛ زیرا آن را تهدیدی جدی برای فروپاشی مشروعیت پوشالی خود می‌دید. پاتوچکا برای رژیم کمونیستی خطرناک‌تر از یک فعال سیاسیِ صرف بود؛ او وجدان بیدار فلسفی جامعه بود و سه دلیل عمده برای وحشت رژیم از او وجود داشت: نسبت میان پدیدارشناسی و مسئولیت اخلاقی:  پاتوچکا در آثار متاخر خود (به‌ویژه رسالاتی درباره فلسفه تاریخ) استدلال می‌کرد که انسان مدرن زمانی معنای اصیل خود را بازمی‌یابد که مسئولیت‌پذیری در برابر «حق» و «حقیقت» را حتی در برابر قدرت‌های توتالیتر بپذیرد. او رژیم‌های توتالیتر را محصول فراموشی اخلاق و اصالت می‌دانست. اعتبار جهانی و دانشگاهی: پاتوچکا فیلسوفی شناخته‌شده در سطح بین‌المللی بود (او سال‌ها در آلمان و فرانسه تدریس کرده بود). حضور او به عنوان سخنگوی «منشور ۷۷» به این جنبش وزنه‌ای سنگین بخشید که رژیم نمی‌توانست به راحتی آن را با برچسب‌های مرسومِ «جاسوس امپریالیسم» تخریب کند. او روشنفکری بی‌بدیل بود که صدای اعتراض را به زبان فلسفه جهانی ترجمه می‌کرد. مفهوم «همبستگی تک‌افتادگان/متلزل شدگان»: او از لزوم مقاومت معنوی و اخلاقی در برابر قدرت‌های پوشالی سخن می‌گفت و نشان می‌داد که دولت‌های توتالیتر بر پایه ترس و اتمیزه کردن انسان‌ها بنا شده‌اند؛ بنابراین، شکستن این ترس، بزرگ‌ترین ضربه به ساختار آن‌هاست. پاتوچکا جان خود را بر سر این باور گذاشت که فلسفه نمی‌تواند نسبت به رنج انسان و سلب آزادی‌های بنیادین بی‌تفاوت بماند. مرگ او به نمادی تبدیل شد که نشان داد چگونه تفکر پدیدارشناختی می‌تواند تا پای جان از ساحت «معنا» و «انسان» دفاع کند.
1 664
16
پاتوچکا و همبستگی متزلزل‌شدگان وقتی یک نظامِ سرکوبگر، تمامِ معناها و ارزش‌های روزمره در زیست‌جهان را مصادره می‌کند، اخلاق چگونه ممکن است؟ پاتوچکا استدلال کرد که اخلاقِ اصیل زمانی زاده می‌شود که سوژه‌ها، معنای کاذبِ روزمره را از دست می‌دهند و به یک «زلزله‌ی اگزیستانسیال» دچار می‌شوند. کسانی که این لرزش و وحشت را تجربه می‌کنند، در یک سطحِ استعلایی با یکدیگر پیوند می‌خورند. این همبستگیِ پنهان، بنیادِ یک عقلانیتِ عملیِ جدید است که هدفِ آن، همان آرمانِ یونانیِ «مراقبت از روح» است؛ یعنی ایستادگی برای زیستن در حقیقت، حتی به قیمتِ قربانی شدن.   یان پاتوچکا در ۱۳ مارس ۱۹۷۷ در پراگ، پس از بازجویی‌های شدید پلیس مخفی چکسلواکی، درگذشت. گزارش‌ها درباره علت دقیق مرگ کمی متفاوت‌اند: بعضی منابع از حمله قلبی می‌گویند و بعضی از خون‌ریزی مغزی.     علی‌نجات غلامی
1 620
17
این دوره از یکشنبه پیش رو آغاز خواهد شد. دوستان می توانند به ادمین برای نام نویسی پیام بدهند. عزیزان این دوره بسیار منحصربه فرد و حاوی مطالبی است که برای اولین بار در ایران به طور دقیق مطرح می شوند.
1 606
18
برای نام نویسی به ادمین پیام بدهید: @enpensant
2 367
19
برای نام نویسی به ادمین پیام بدهید: @enpensant
267
20
برای نام نویسی به ادمین پیام بدهید: @enpensant
313