Anarchomancer
Ir al canal en Telegram
505
Suscriptores
-124 horas
-17 días
+2030 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+37
en 2 canales
mayo '26
+6
en 0 canales
Get PRO
abril '26
+2
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+23
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+21
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+20
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+31
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+22
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+14
en 2 canales
Get PRO
agosto '25
+21
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+24
en 2 canales
Get PRO
junio '25
+12
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+17
en 4 canales
Get PRO
abril '25
+20
en 2 canales
Get PRO
marzo '25
+19
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+19
en 2 canales
Get PRO
enero '25
+15
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+25
en 1 canales
Get PRO
noviembre '24
+22
en 3 canales
Get PRO
octubre '24
+26
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+30
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+15
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+23
en 2 canales
Get PRO
junio '24
+13
en 1 canales
Get PRO
mayo '24
+12
en 2 canales
Get PRO
abril '24
+29
en 1 canales
Get PRO
marzo '24
+39
en 1 canales
Get PRO
febrero '24
+34
en 2 canales
Get PRO
enero '24
+21
en 2 canales
Get PRO
diciembre '23
+15
en 1 canales
Get PRO
noviembre '23
+20
en 2 canales
Get PRO
octubre '23
+8
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+21
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+13
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+6
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+5
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+7
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+20
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+5
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+13
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+15
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+42
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+56
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+128
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+248
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 23 junio | 0 | |||
| 22 junio | 0 | |||
| 21 junio | +1 | |||
| 20 junio | 0 | |||
| 19 junio | 0 | |||
| 18 junio | +1 | |||
| 17 junio | +1 | |||
| 16 junio | 0 | |||
| 15 junio | 0 | |||
| 14 junio | +3 | |||
| 13 junio | +3 | |||
| 12 junio | +2 | |||
| 11 junio | 0 | |||
| 10 junio | +1 | |||
| 09 junio | 0 | |||
| 08 junio | +8 | |||
| 07 junio | +2 | |||
| 06 junio | +3 | |||
| 05 junio | +1 | |||
| 04 junio | +9 | |||
| 03 junio | 0 | |||
| 02 junio | 0 | |||
| 01 junio | +2 |
Publicaciones del Canal
✍️ جستاری در باب منطق مورچگانی اعتراضات ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴
🔶 معمولاً اعتراضات را با معیارهایی چون تعداد معترضان، شدت درگیری، گستره جغرافیایی یا میزان خشونت میسنجیم.
اما این معیارها همیشه ما را به فهم دقیق رخداد نمیرسانند. چهبسا حرکتی پرشمار اما کماثر باشد و چهبسا رخدادی با ظهور محدودتر، ساختار اجتماعی را عمیقاً دگرگون کند.
شاید برای فهم بهتر این وضعیت، لازم باشد از زاویهای دیگر به مسئله نگاه کنیم.
در ادبیات سیستمهای پیچیده، پرسش اصلی این نیست که چند جزء فعالاند.
پرسش اصلی آن است که این اجزا چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، سیگنالها چگونه منتقل میشوند، و شبکه چگونه یاد میگیرد، پایدار میشود یا فرو میپاشد.
کلونی مورچهها نمونهای کلاسیک از چنین سیستمی است. مورچهها فرمانده مرکزی ندارند. هیچ مغز واحدی کل سیستم را هدایت نمیکند. با این حال، از دل تعاملات محلی آنها، نظمی کلان و رفتاری جمعی پدیدار میشود.
🔷 راز کار در فرومونهاست. هر مورچه هنگام حرکت، ردّی شیمیایی از خود باقی میگذارد. اگر مسیری کارآمد باشد، مورچههای بیشتری از آن عبور میکنند.
رد تقویت میشود و مسیر تثبیت میشود.
اما اگر مسیر ناکارآمد باشد، فرومونها به تدریج محو میشوند. مسیر از حافظه کلونی حذف میشود.
به بیان ساده، قدرت کلونی نه در تکمورچهها، بلکه در کیفیت گردش سیگنالها در شبکه است و گمان میکنم برای فهم تفاوت اعتراضات ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نیز باید از همین منظر حرکت کرد.
🔷 اعتراضات ۱۴۰۱ را میتوان همچون ظهور یک کلونی مقاوم فهم کرد.
ویژگی اصلی این اعتراضات صرفاً شدت اولیه یا بار هیجانی آن نبود. ویژگی اصلی، تداوم آن بود.
این اعتراضات حدود شش ماه ادامه یافت.
در این مدت، با وجود سرکوب، شبکه اجتماعی توانست خود را بازتولید کند.
چرا؟
زیرا سیگنال اعتراض فقط در خیابان گردش نمیکرد و مسیرهای متعدد داشت: در دانشگاه، مدارس، خانواده، هنر، زبان روزمره، پوشش، و در فضای دیجیتال.
اگر مسیری بسته میشد، سیگنال از مسیر دیگری عبور میکرد. همین ویژگی است که در نظریه سیستمهای پیچیده از آن با عنوان تابآوری شبکه یاد میشود و تابآوری یعنی توانایی سیستم برای حفظ کارکرد، حتی زیر فشار شدید.
اعتراضات ۱۴۰۱ از این حیث، صرفاً یک رخداد سیاسی نبود. به تدریج به رخدادی اجتماعی و همهجانبه بدل شد.
اثرات آن فقط در خیابان باقی نماند. در هنجارهای اجتماعی رسوب کرد. در سبک زیست جمعی ما رسوب کرد. در حافظه جمعی رسوب کرد.
حتی اکنون نیز با وجود کوشش دائمی برای سرکوب آثار آن، ردپای آن در بافت اجتماعی باقی است.
🔷 اعتراضات ۱۴۰۴ اما منطق دیگری داشت.
شدت خشونت بیشتر بود. برخوردها تهاجمیتر بود و انرژی اولیه سیستم نیز بالا بود.
اما مسئله اینجاست: شدت بیشتر الزاماً به معنای پایداری بیشتر نیست. برعکس؛ گاه شدت بالا، نشانه شکنندگی بیشتر سیستم است.
اعتراضات ۱۴۰۴ در کمتر از یک هفته فروکش کرد. این رخداد اگرچه انرژی بالایی داشت،
اما نتوانست به شبکهای پایدار تبدیل شود.
به زبان مورچگانی، کلونی حرکت کرد، اما پیش از آنکه مسیرها تثبیت شوند، فرومونها پاک شدند.
مسیرهای ارتباطی سریعتر بسته شد. هزینهها سریعتر بالا رفت و بازخورد منفی، پیش از آنکه سیستم به تعادل تازه برسد، وارد شد. نتیجه آن شد که شبکه نتوانست حافظهای پایدار بسازد.
🔷 تفاوت اصلی ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را شاید نباید در سطح شدت اعتراض جست.
مسئله در سطحی عمیقتر قرار دارد:
در کیفیت سازمانیافتگی شبکه.
۱۴۰۱ بیش از آنکه انفجاری باشد، مقاوم بود.
۱۴۰۴ بیش از آنکه مقاوم باشد، انفجاری بود.
اولی آهستهتر، اما ماندگارتر عمل کرد.
دومی شدیدتر، اما شکنندهتر بود.
و این نکتهای مهم درباره سازوکار اعتراضات در ایران به ما میآموزد.
مسئله فقط این نیست که مردم چه زمانی به خیابان میآیند. مسئله این است که آیا شبکه اجتماعی توانسته حافظه تولید کند یا نه. آیا مسیرهای جایگزین دارد یا نه. آیا زیر فشار، بازآرایی میشود یا فرو میپاشد.
♦️ در نهایت، شاید بزرگترین خطا در تحلیل اعتراضات آن باشد که همه چیز را به شدت رخداد تقلیل دهیم.
در رفتارهای جمعی پیچیده، شدت همیشه تعیینکننده نیست. گاه یک اختلال شدید،
تنها یک آشفتگی زودگذر است و گاه یک حرکت طولانی و کمشتابتر، نشانه ورود سیستم به مرحلهای تازه از بازآرایی است.
به همین دلیل، اگر بخواهیم تفاوت ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید باید گفت:
۱۴۰۱ بیشتر نشانه تغییر در ساختار شبکه اجتماعی بود.
اما ۱۴۰۴ بیشتر نشانه یک شوک شدید در همان شبکه.
و میان این دو تفاوتی بنیادین وجود دارد؛ تفاوت میان اختلال و دگرگونی.
@anarchomancer
| 2 | اخلاق محتاج آن است که بار مسئولیت تصمیمها و کنشهای خویش را بر دوش بکشی. سیاست محتاج چیزی فراتر است: آنکه مسئولیت تصمیمها و کنشهای دیگری را نیز بر عهده بگیری. اختلال بنیادین حاکم بر سیاست ایرانی را دانستی؟
@anarchomancer | 85 |
| 3 | بسیار گمان میکنند، هوش مصنوعی منجر به افزایش بیکاری میشود. در عمل آن گونه که بررسیها نشان میدهد اثر اولیه هوش مصنوعی جابهجایی اشتغال و پس از آن تغییر وظایف شغلی است. اگر مطابق مدل آتور، ماتریسی را تصور کنیم که وظایف شغلی در آن به وظایف از جهتی به وظایف شناختی(Cognitive) و بدنی(Manual) و از جهت دیگر به روتین و غیر روتین تقسیم میشوند؛ جهت حرکت هوش مصنوعی از حذف وظایف روتین شناختی به روتین بدنی و در نهایت پوشش قسمتی از وظایف غیر روتین شناختی و بدنی است. در وقایع بسیاری وظایف در هر شغلی از بین میرود و قسمتی از وظایف باقی میماند.
تالی مستقیم این سخن چیست؟ مشاغل از بین نمیروند بلکه تغییر شکل میدهند و ماهیت وظایف و شکل اشتغال تغییر میکند. البته تالی این نکته آن است که بسیاری فعالیتهای کارکنان در ساعت کاری رسمی از بین رفته و کارکنان کاری کمتری برای انجام خواهند داشت.
در چنین حالتی کاهش ساعت اشتغال در کنار درآمد پایه همگانی به یک راهبرد معقول تبدیل میشود. اما آیا چنین میشود؟ تجربه تاریخی در مورد مسأله کنترل بدن چیز دیگری میگوید. تغییراتی رخ میدهد اما تنش سر جایش باقی خواهد ماند. در دوران ما همچنان ضرورت اولیه کار در ساختار کلان اقتصادی-سیاسی کنترل بدن است و نه خلق ارزش افزوده.
@anarchomancer | 126 |
| 4 | سیاست خوب در زمانه ما محتاج چهار شرط است:
۱. اقتصاد سیاسی دسترسی باز؛ بدان معنا که دسترسی به امتیازات اقتصادی و سیاسی در نوسان بوده و تابع کنشهای قصدی شهروندان باشد.
۲. شایستهسالاری؛ بدان معنا که نوسان امتیازات اقتصادی و سیاسی تابع فضائل و کوشش بازیگران باشد و میان منافع فردی شهروندان و منفعت جمعی ساکنان یک دولت-ملت به نحوی آماری سازگاری برقرار باشد.
۳. سیاستورزی عرفی؛ بدین معنا که ساختار رتوریک سیاسی و تصمیمگیری نسبت به دعاوی مرتبط با امر قدسی، در نوعی بیتفاوتی به سر ببرد و در پی تأیید و یا تکذیب نظرگاههای قدسی یا مبنا قراردادن آنها نباشد.
۴. نظام انتخاباتی؛ بدین نحو که آمد و شد بازیگران سیاسی تابع انتخاب شهروندان باشد.
میان چهار شرط فوق رابطهای ترتیبی نیز برقرار است. دسترسیباز در یک اقتصاد سیاسی مقدم بر شایستهسالاری؛ دسترسیباز و شایستهسالاری مقدم بر سکولاریته و در نهایت هر سه آنها بر مورد چهارم تقدم دارند.
البته خطا برداشت نشود، عملاً دشوار بلکه چه بسا نشدنی است که بتوان سه مؤلفه اول را در یک ساختار غیرانتخاباتی پیاده کرد. اما انتخابات بدون سه شرط اول، هرگز خروجی موفقیتآمیز ندارد و به همان میزان اثربخش است چه سه شرط مقدم بر آن برقرار شده باشد.
همین نکته منشأ بحران سیاسی ما است. شاید ج.ا در آینده ساختار انتخاباتی و حتی سکولاریته را مد نظر قرار دهد اما خیال خام است که گمان کنیم، دو شرط اول را ممکن است روزی به جد بگیرد.
@anarchomancer | 136 |
| 5 | صادقانه، این قرارداد طوری به نفع ج.ا است که من اگر جای ج.ا بودم به این که لابد یک دوز و کلکی در کار است، شک میکردم. وگرنه ج.ا چه چیزی میخواست که در این توافق نیست؟
@anarchomancer | 156 |
| 6 | آیا ممکن نیست آن روز، روزی که زمین آنچه را که باید بسیار پیش از این میبلعید، ببلعد؛ روز مرگ همگانیشان باشد؟ این شیوهای رایج در جنگهای سنتی است. هرچند به گمانم هنوز هم جوابگو است. قواعدی که علیه آن است، صرفاً گفتاری است و به خودی خود مانع از چنین اقدامی نیست، مگر اینکه ارادهای دیگر در کار باشد.
@anarchomancer | 175 |
| 7 | بزرگترین نبوغ روانکاوی، آفرینش جنّی به نام ناخودآگاه بود، و بزرگترین خطای آن نیز همین بود. همانا، خویشتن دروغ است؛ آدمی را هیچ تمامیتی نیست و ناخودآگاه حربهای است برای خلق تمامیتی وهمی برای آدمی. پس باید که تو را هشدار دهم که بسا آنکس که در پی تمامیت خویش بود، این جن را به درون خویش فراخواند، اما این جن، منِ او را برای همیشه بلعید.
@anarchomancer | 187 |
| 8 | ⬆️
پادشاهی مرگ را بنرهای مثلا-شهدا جار میزنند. آدم گاهی خوشحال میشود که مرگ وجود دارد. این یعنی هیولا هم میمیرد. نصب تصویر قاتلان، در سراسر شهر و انتساب لقب شهید و جانفدا و کیرخر بهشان، فقط خبر از مرگ میدهد. خبر از اینکه مرگ، هنوز پادشاه است. دیگهای دور میدان انقلاب، سرباز خیکی سیگاری مراقب تشت عدسِ خیسخورده و بلندگوهای عرعر کننده و مادههای کپکی و نرهای شپشی، همه خدمتکاران مرگاند و شهر بوی مرگ میدهد. صدای مرگ میدهد. مرگ توی صورتت میپاشد. تهران همیشه شهر مرگمالی بوده است. این را از دویدنهای مردم خوابآلود به سمت مترویتاخرخرهپرشده میگویم. از بوقهای ممتد و دود و آسمان همیشه خاکستری و کثافت و آشغالها. از موتوریهای شاشدار و مستاجرین مستأصل و زبالهگردها و گداهایش میگویم. از اینکه هیچوقت درش «زندگی» نبوده میگویم. هرچقدر سانتیمانتالهای همتبهبالا و توریستهای ولگرد انقلاب تا ولیعصر و باکرههای کورِ کیرنخوردهازتهران میخواهند اکلیل برینند، بگویید برینند. که غروب تهران و کیر خر، که آنجای اتوبان مدرس و کیر خر، که پارک ملت و کیر خر، که باغ کتاب و کیر خر، که جنگل چیتگر و دریاچه خلیج فارس و کتابفروشیهای انقلاب و کافههای تئاترشهر و بیکریهای صورتی و جلاتوهای چسی و ایونتهای نایس و کیرخر. هرچقدر هم پول داشته باشید، تهران شهر زندگی نمیشود، تهران همیشه شهر مرگ بوده، مرگ، پادشاهِ پنهان و خدای زیرزمین آن بوده. حالا این پادشاه، کمی سرش را از زیر زمین بیرون آورده و دارد سرک میکشد. فقط کمی.
نگارش شده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۵ | 129 |
| 9 | تهران همیشه برایم شهرِ «مرگ» بوده. شهرهای دیگر را نمیدانم. هیچوقت در هیچ شهری آنقدر نماندهام که خویِ واقعیاش را نشانم دهد. همیشه توریست بودهام و توریست تا ابد بیگانه است. غریبه و نامحرم است. اما تهران را خوب بلدم. تهران، اولین ایستگاه پس از تولدم است و احتمالا آخرینش خواهد بود. برای تهراننشینانِ زاغهنشین، داستان همیشه همینطور است. اما تهران، اینروزها بیشتر مرگمال بودنش را جار میزند. اینروزها که امثال من، دیگر هرروز کفاش پلاس نیستیم و به صحنههایش عادت نمیکنیم (چون دیگر آن بیرون کاری وجود ندارد که برای انجامش مجبور به خروج از خانه باشیم) اینروزها که مثلا جنگ است (و محضِ کاهش شعلههای کونشان، نام چیزی را که دارد رخ میدهد، «جنگ» نامیدهاند و در اصل، تماما «گایش» است که اتفاق افتاده)، اینروزها تهران مرگوارتر است و این را استعاری و از روی تفت دادن سرودی ادیبانه نمیگویم. از روی کثرت نشانههای مرگ میگویم. از اینکه دیگر تهران حیا نمیکند، حوصله ندارد، آبروداریاش نمیآید. چهمیدانم، بُریده یا محافظهکاری دیگر تخمش نیست و صورتی ندارد که بخواهد با سیلی سرخ نگه دارد. هرچه هست، اینروزها تهران مرگیتر است. این را افزایش جنازۀ موشها میگوید. جنازههایی که جمع نمیشود. این را کارتنخوابِ مُرده، چندمتر آنورتر از ویرانههای کارگر جنوبی میگوید. مُردهای که خوب به خرابهها میآید. یک عکس هنری تمیز میشود برای کسی که تخم کند از اطراف ساختمان فروریخته هیولا عکاسی کند. این را معتادِ نشسته روبهروی ویرانه میگوید که دیگر برای بیرون آوردن قاشق و سرنگش ترسی ندارد. ویرانههای جدید شهر، یک خانۀ اعیانی برای بیخانههاست. برای آنها که «خاکی شدن» خیلی وقت است که برایشان مشکلساز نیست. برای آنها که میدانند دیگر پلیس (همان جوجهگنگسترهای پنهانشده در لباس پلیس) در شهر نیست. آنها که شاید مدرسه نرفته باشند و کتاب دست نگرفته باشند اما قاعده دنیا را خوب میفهمند و میدانند بهترینجا برای مُردن و مصرف، ویرانههاییست که هیولاها به جا گذاشتهاند. ویرانههایی که بهعمد، دستی به رویش نمیکشند تا دلورودۀ بیرونافتادهاش در کنار بنرهای گندهگوزانۀ اطرافش، صحنه بامزهتری خلق کند. عدهای به خشمِ وطنمال شده به آن مینگرند و عدهای با لبخند پنهانی، و کسی بیخانمانهای خانهدار شدهی در حال مرگ و مُردهی اطرافش را نمیبیند. تهران، مرگیتر شده است. این را از تماشای صحنۀ خورده شدنِ قلب گنجشک توسط کلاغها میگویم. سیسال تمام به تماشای کلاغها نشستم و این اولینبار بود که میدیدم علنا و در خیابان، چنین ضیافتی برگذار کردهاند. که چندین کلاغ سیاه، دور گنجشکی که تنش کاملا شکافته و پهن شده، حلقه زده باشند و نوبتی دلش را خالی کنند. آدم چطور از تماشای چنین تصویری برمیگردد؟ کلاغهای همیشهمرموز، میدانستم در خلوتشان قدیس نیستند! اما این اولینبار بود که میدیدم دیگر نیازی به مخفیکردنش ندارند. کسی حواسش به آنها نیست. تهران همیشه مرگمال بود اما حالا دیگر مرگ، علنا و آزادانه پادشاهی میکند. این را گربههایی که با نزدیک شدن بهشان دیگر نمیترسند و از جا نمیپرند میگویند. گربهها همیشه انسان را حقیر میشمردند، اما هیچ چیز به اندازه تماشای مرگِ رایج و راحتِ یک گونۀ جانوری، باعث حقیر و ضعیف شدنش در چشم سایر جانوران نمیشود. «چرا باید برای موجودی که چنین مرگخورش ملس است از جا بپرم؟ چرا اصلا باید اعتنا کنم؟ با صدای موشک و خیلی قبلتر از انفجار، من در سوراخی امن میخزم، تو چه میکنی انسان؟ تو میمیری. میمیری درحالی که پیش از آن هم زنده نبودهای». تهران از همیشه مرگخیزتر است. این را شیشههای ریخته و کرکرههای فرورفته از موجِ مهیبِ انفجار و مغازههای تعطیل کارگر جنوبی میگوید و شیشههای نریختهای که از ترس ریختن، چنان با کارتن و چسب پنهان شدهاند که دیگر شیشه نیستند. این را فنجانهای گلگلی مغازۀ محبوبم میگوید که حسابی سلفونپیچ شدهاند. میدانی در چه شهری نمیشود فنجان گلگلی را در دست بگیری و خودت را در حال صرف چای در یک عصر پاییزی تصور کنی؟ در شهری که مرگ پادشاه است...
⬇️ | 117 |
| 10 | آنچه که ج.ا هرگز نفهمید: قدرت هرگز تکقطبی نمیشود. اگر در نزاع میان چندین جناح، همگی جز یکی حذف شوند؛ در قدم بعد آن یک به دو مبدل میشود. قدرت؛ مانند آهنربا است. به هر میزان که آن را برش بزنیم، قطب مثبت و منفی جدید خود را خواهد داشت.
@anarchomancer | 136 |
| 11 | در آستانه معماری جدیدی سیاسی ج.ا
سعید حجاریان کتابی دارد با عنوان «از شاهد قدسی تا شاهد بازاری». دعوی اصلی این کتاب که مجموعهای از مقالاتی است که با اسامی مستعار در دهه هفتاد در نشریه کیان منتشر شده بود، چنین است که جمهوری اسلامی به حکم اقتضائات عملی در مسیر سکولار شدن قرار خواهد گرفت و دلیل وی بر این نکته نیز این است که اقتضائات سیاست مدرن که ماهیتاً سکولار هستند؛ اسیدیته بالایی دارد و هر آنچه حاوی عناصر ناسازگار با مناسبات این سیاست عقلانی مدرن است را به مرور زمان آنقدر صیقل میدهد که تنها عناصر سازگار با آن باقی بماند. وی در این کتاب استدلال میکند که حاصل جمهوری اسلامی این است که نه تنها به مرور زمان با حکومتی سکولار مواجه خواهیم شد بلکه با اسلامی مواجه میشویم که پس از مدتی آنقدر صیقل خورده باشد که مناسب زیست در یک بستر سکولار شود.
یکی از چالشهای اساسی تحلیل حجاریان در این کتاب آن است که تحلیلش قید زمانی مشخصی ندارد. معلوم نیست که سخن وی در مقیاس زمانی دهه است یا سده است یا هزاره. گاهی در کتاب به سراغ ماجرای سکولار شدن الهیات مسیحی میرود که بازهای در مقیاس سده دارد و گاهی از قرائنی سخن میگوید که از حیث مقیاس اثربخشی باید آنها را در مقیاس دهه در نظر گرفت. اما سؤال اساسی این است که اگر فرض بگیریم که مقصود نهایی حجاریان این است که آثار این سکولاریته در مقیاس دهه رخ میدهد(که به گمانم مقصود ضمنی او چنین چیزی است) آیا این تحلیل غلط از آب درآمده است یا آنکه از قضا در آخرین مراحل گذار به سکولاریته مد نظر حجاریان هستیم که از قضا مراحل آخر آن لازم است با تنش بسیار بالایی جهت این گذار همراه شود؟
بگذارید به سراغ سیاست ایران در دهه ۷۰ برویم. وقتی به آن بازه نگاه میکنیم یک نکته خیلی روشن خودش را به ما نشان میدهد و پس از جنگ سیاست وارد یک مسیر عرفی شده بود. نه در یک معنای حداکثری اما به نحوی میشد چنین روندی را مشاهده کرد. در آن دهه دوگانه اصلی سیاسی ایران، دوگانه کارگزاران—اصلاحات است که ماهیت تقابل آنها به نحوی سکولار تعریف میشود. یکی تمرکز بیشتری بر توسعه شرکتی و سخت اقتصادی دارد و دیگری مزاجی فرهنگی—سیاسیتر دارد. اما پیکان هدف آنها با تمام فسادی که در هر دو جریان وجود دارد، غیرعرفی نیست. در واقع آنچه که اکنون با عنوان اصولگرایی میشناسیم در چارچوب منازعات سیاسی آن دوران اولاً حائز اهمیت نیست و دوگانه اصلاحات و اصولگرایی مخلوقی متأخر است که با هدف تثبیت قشر حامی برای رهبر سیاسی نظام شکل میگیرد.
در واقع دهه هفتاد که دهه اول رهبری علی خامنهای است با غلبه جدی هاشمی رفسنجانی بر مناسبات سیاسی و اقتصادی همراه است و علی خامنهای هنوز توان درگیری مستقیم با او را ندارد. بدنه رأیی که اکنون آنها را با عنوان اصولگرایان میشناسیم، در آن بازه در سبد هاشمی و گزینه مد نظر او در انتخابات بعدی؛ یعنی ناطق نوری میریخت و اصلاحات خودش را اساساً در تقابل با این جریان تعریف میکرد. تنها پس از تلاش علی خامنهای برای خلق سمپاتهای اختصاصی بود که ساختار سیاست ایران از دو وجهی به سه وجهی مبدل شد و با سهگانه کارگزاران، اصلاحات و اصولگرایی مواجه شدیم. حاصل این فرآیند این بود که با ادغام گام به گام کارگزاران و اصلاحات که از قضا با غلبه چهرههای کارگزارانی و غلبه عنوان اصلاحات همراه بود، به دوگانه غالب دهه ۸۰ و ۹۰ در سیاست ج.ا رسیدیم که تحت عنوان تقابل اصلاحطلب و اصولگرا صورتبندی میشد. حاصل این گزار این بود که دیگر ماهیت عرفی بودن سیاست در آن مفروض نبود بلکه محل نزاع بود و اصلاحات جدید به عنوان بازیگری عرفی اما کمتوان جهت عرفیسازی وضعیت سیاسی و اصولگرایی به عنوان جریان عرفستیز خودش را آشکار کرد.
این تقابل که با کمک بازیگران نهادی انتصابی به مرور وزن رویکرد عرفی به سیاست را محو کرد، ساختار سیاست ایران را به نقطه انسداد کنونی کشاند. نقطهای که هیچ سیلی محکمتری از جنگ و تنشهای ممتد خیابانی ممکن نبود، فرصت دگردیسی آن را فراهم کند.
اصلاحات در این میان از فرصت بهره جست و فهمید که اگر بار هزینه سیاسی مذاکرات بر دوشش بیفتد ممکن است درگیری با نهادهای نظامی علیهش تمام شود. بدین ترتیب، از فرصت استفاده کرد و هزینه سیاسی مذاکرات را بر دوش قالیباف انداخت. قالیباف که در انتخابات اخیر فهمید که در یک چارچوب سیاسی با غلبه کامل اصولگرایی است نمیتواند بیش از دو میلیون رأی کسب کند(چرا که همواره اکستریمیستتر از وی هم وجود دارد) از این فرصت استقبال کرد که امتیاز مذاکرات را به نام خود بزند. با افتادن هزینه مذاکرات بر روی نام قالیباف تنشی مجدد درون اصولگرایی شکل گرفت که میتواند تحت شرایطی به حذف قشر افراطیتر اصولگرایان منجر شود. اما آیا چنین خواهد شد؟ چه کسی میتواند بداند؟ اما خوشبین بودن همچنان دشوار است.
@anarchomancer | 161 |
| 12 | سلام؛ به «شبهای عربی» خوش آمدید.
این کانال، حاصل علایق و کنجکاویهای من در فضای جهان عرب هست؛ مجموعهای که تا امروز، آرشیو شخصیام بوده و حالا به پیشنهاد دوستانم، بنا دارم تا با عموم به اشتراک بگذارم.
در شبهای عربی، موسیقیهای عربی که میپسندم را برایتان خواهم فرستاد؛ فیلم و سریال و هنرمندان عرب را معرفی خواهم کرد؛ به بهانه موسیقی و سینما، از مختصات فرهنگی و اجتماعی مناطق مختلف جهان عرب برایتان خواهم گفت؛ و چندین موضوع دیگر که مطمئنم برایتان جذاب خواهد بود.
اگر به زبان عربی علاقه دارید یا این جغرافیا و فرهنگ برایتان جالب است، من را همراهی کنید و شبهای عربی را با دوستان همسلیقه به اشتراک بگذارید.
@arabian_nights_101 | 133 |
| 13 | به یک مادرقحبه جهت استخدام نیازمندیم. با بیمه و مزایا.
مشاغلی هست که انگار سطح خاصی از مادرقحبگی از شروط لازم استخدام و تأیید صلاحیت در آن است. از جمله این مشاغل شغل حراست سازمانهای دولتی و خصولتی است که به طور خاص حراست نهادهای دانشگاهی هم در همین دسته جا میگیرند. البته استثنائات نادری هم وجود دارد اما واقعاً نادر است و در سالهای اخیر و خاصه پس از سال ۱۴۰۱ تقریباً قابل اغماض است.
آنطور که من یادم میآید به طور حراست دانشگاه تهران تا قبل از سال ۱۴۰۱ پدیده قابل تأملی بود. تقریباً کاری با دانشجو نداشت و کار اصلیش را در مقام سگ نگهبان دانشگاه انجام میداد. تا سال ۱۴۰۱ که از سگ نگهبان با سگ پاچهگیر و دهندریده تبدیل شد. در واقع تا سال ۱۴۰۱ تعداد زیادی از نیروهای حراست دانشگاه تهران برای مدتی طولانی ثابت بودند و عمده دانشجویان آنها را میشناختند. اما پس از ریاست آن ملعون مادر مجهول، مقیمی، در دانشگاه و پس از آغاز وقایع ۱۴۰۱ ماجرا تغییر کرد. ناگهان تعداد بالایی آدم جدید در حراست دانشگاه میشد دید. البته بعضی از این نیروهای جدید کاملاً ناشناس بودند. این گونه ناشناس هیکلهایی قوی داشتند و مشخصات ظاهریشان از معمول نیروهای حراست دانشگاه متفاوت بود و پس از خوابیدن تنشها گویا شغل دیگری پیدا کردند. در مورد آنها میتوانیم مطمئن باشیم که عمله سیستم اطلاعاتی ج.ا بودند و پس از مأموریتشان به سراغ مأموریت اکتشاف و شناسایی پدرشان رفتند. اما آنها تنها دسته استخدامیهای حراست دانشگاه تهران نبودند.
در کنار این دسته ناشناس، یک دسته شناس هم حضور داشت که با اینکه دانشجویان چندان آنها را نمیشناختند اما کمابیش آنها را دیده بودند. آنها توالتشورها و مستخدمان دانشگاه بودند که در شرایط خاص با ارائه پیشنهاد دانشگاه برای ارتقاء موقعیت شغلیشان، از گهشوری به گهخوری ارتقاء پیدا کردند. برخی از نیروهای خدماتی دانشگاه تهران در این شرایط وارد نیروی حراست دانشگاه شدند و مسئولیت پیچیدن به پای دانشجویان، تذکر حجاب، تخلیه عقدههای درونی و ... را برعهده گرفتند.
از اینها بگذریم. احتمالاً مطلعید که وزارت علوم به علت عادی شدن شرایط تصمیم به بازگشایی دانشگاه گرفته است. از قضا در این شرایط امثال من که سابقاً در تهران زندگی میکردیم و به خاطر شرایط جنگی و وضعیت اقتصادی دچار بحران شدهایم و از تهران رفتیم، به وضعیتی خاص دچاریم. برخلاف دانشجویان شهرستانی مشمول خوابگاه نیستیم و برخلاف دانشجویان تهرانی هم دیگر ساکن تهران نیستیم اما خب، کلاسها با توجه به عادیشدن خیالین شرایط سر جایش است و باید حضوری به تهران برویم. به همین خاطر روز قبل از کلاسها به تهران میآیم و از آنجا که دانشگاه کنونیام شهید بهشتی فاصله فوقالعادهای با تمام نقاط متعارف تهران دارد، تصمیم گرفتم این هفته در خوابگاه مهمان چندی از همکلاسیهایم باشم.
در این میان پس از رسیدن و پیمودن ۴ ساعت راه که ۲ ساعتش در خود تهران و با هدف رسیدن به همین خرابشده بود، فهمیدم که حراست دانشگاه میفرماید به خاطر عادینبودن شرایط مهمان آوردن ممنوع است. حالا این چیزی نیست. در شرایطی که من درگیر پیدا کردن جای جدید جلوی خوابگاه در کنار یکی از دوستانم ایستاده بودم(و میدانید در شرایط بد تلفنها از کار میافتد!) ناگهان پس از نیم ساعت حراست بزرگوار فرمودند که دانشجوی این دانشگاه هستی یا نه که کارت را نشان دادم. خیالم راحت شده بود که گفت عکس کارتت شبیهت نیست. اما شما میدانید که عکس کارت چه کسی شبیهش است؟ اصلاً اگر عکس کارت خوب هم اگر بدهی، در کارت یک بلایی سرش میآورند. حالا در نظر بگیر که وضعیت ریشت یا خیلی چیزهای دیگرت هم تغییر کرده باشد.
در این حالت خب انتظار طبیعی چیست؟ مثلاً حراست در یک سامانهای چک کند و اطلاعات دقیقتری بگیرد و از تو بخواهد کارت ملی بدهی؟ مگر نه؟ تا اینی که گفتم هم سختگیرانه است. در اینجا حراست تصمیم گرفت از شماره دانشجویی بپرسد و در حالیکه کارتم را در دست داشت بررسی کند که آیا شماره دانشجوییام را حفظ هستم یا نه؟ اما خب، من پس از اولین شماره دانشجوییم که هنوز هم آن را حفظ هستم تقریباً هیچ شماره دانشجویی دیگرم را حفظ نکردم و خب به طور معمول لازم آدم هم نمیشود. خب، در این حالت آیا حراست مزبور مدرک بیشتری از شما میخواهد یا صرفاً از راه دادن شما در خوابگاه منصرف میشود مگر نه؟ اما در مورد ما حراست فوقالذکر تصمیم گرفت که کارت را بگیرد و اتهام دزد بودن را وارد کند.
این یک سطح دیگری از مادرقحبگی است. در اینجا البته با دعوا ماجرا حل شد و پس از از کمی داد و بیداد و تاچ کردنی دو جانبه که وارد زد و خورد بیشتری نشد، وی تصمیم گرفت کارت را پس دهد که از شرم خلاص شود. اما متحیرم که او با دانشی که از کیفبت انعقاد نطفهاش بدست آورد چه میکند؟
@anarchomancer | 168 |
| 14 | چه چیزی رپ را تا به این اندازه با زندگی در تهران همنوا میکند؟
حقیقتش پیش از ورود به تهران، چندان با موسیقی رپ ارتباطی نمیگرفتم و ضرباهنگ این موسیقی برایم ناملموس بود. حتی چند سال اولی که وارد تهران شدم و هنوز ساختار زندگی شهری تهران مرا درون خود نبلعیده بود، این موسیقی چندان توجهم را جلب نکرد. تنها زمانی که خودم غرق در گرداب آشوبناک تهران دیدم، این موسیقی به موسیقی پسزمینه زندگی من مبدل شد. پیش از آن موسیقی کلاسیک بیکلام با ضرباهنگ منظمش بیشتر باب طبعم بود.
ضرباهنگ تند زندگی شهری، دغدغههایی روزمرهای که حس اتصال را از فرد میگیرند و حس مدام نرسیدن و اینکه زندگی تماماً محتاج جنگیدن است؛ این را بگذارید در کنار شلوغی پیچیدهای که به علت گم شدن یکایک افراد، ضامن آزادی آنها است! اینها مشخصات زندگی در تهراناند و رپ به خوبی این شاکله را درون خود بازنمایی میکند.
اگر شما بخواهید هندزفری در گوش خود بگذارید و مطمئن باشید که ریتم موسیقی به گونهای است که میتواند ضامن انقطاع شما از رخدادهای تکین جهان بیرونی باشد و در عین حال پیوند شما با این زندگی را حفظ کند، سبکهای محدودی میتوانند این تمنای انقطاع ملازم با همنوایی را برآوردن کنند. شاید سبک متال یا هارد راک را هم بتوانیم تا حدی حاوی این عناصر تلقی کنیم اما آنها به خوبی سبک رپ با مختصات خاص ایرانیش با زندگی تهرانی هماهنگ نیستند. به طور خاص، عصیان متال متافیزیکی است درحالیکه عصیان رپ ماهیتی اساساً سیاسی دارد.
زندگی در تهران حاوی حس دائمی کمبود زمان است. آینده نامعلوم، اقتصاد لرزان، هوا مسموم است، ولی همچنان فرد باید زنده بماند و برای این زندگی بجنگد. رپ این ضربالعجلوارگی را با سرعت فلو و پانچلاینهای تیز و جریان خشنش منتقل میکند. رپ همواره پیامی مستتر در خود دارد: «باید آن سریع بگویم قبل از آنکه صدایم را قطع کنند.» و کیست که این احساس را در ایران و خاصه در تهران نداشته باشد؟
@anarchomancer | 215 |
| 15 | رپ تنها شکلی از موسیقی است که با ضرباهنگ زندگی در تهران هماهنگ است.
@anarchomancer | 404 |
| 16 | در وضعیت مدرن، زمان فشرده میشود. حاصل فشردگی زمان چیست؟ گذشته و آینده(و به طور خاص آینده) خودشان را همچون اکنون نمایان میسازند. در وضعیت فشردگی زمان، اندیشیدن به آینده، همچون اندیشیدن به اکنون است.
اما حیات انسان ایرانی چگونه است؟ در وضعیت ایرانی، زمان کش میآید. حاصل این کشسانی زمان چیست؟ اکنون در گذشته و آینده توزیع میشود. به عبارت دیگر، اکنون از دست میرود و افراد در تعلیق قرار میگیرند. این وضعیت بیاکنونی وصف تامّ شرایط ما است.
@anarchomancer | 237 |
| 17 | به هر اندازه از مصیبت این جریان بگوییم، کم گفتهایم.
جریانی که گمان آن دارد که حقیقت را در مشت خود دارد و تمام نحلههای دیگر از آن بیبهرهاند.
جریانی که گمان میکند که تمام کوشش بشری برای فهم وضعیت انسانی، مادامی تحت کنترل الهیات مسموم این جریان که ضد زندگی است، نباشد باید همچون مجموعهای از شبهات تصور شود.
جریانی که با حذف فعالان مستقل فکری و نویسندگان کوشید، ایشان را از دانشگاه حذف کند.
تمامیتخواهی خصلت تام این جریان است و به هر میزان که دعاوی ایشان در عمل بیحاصل میماند، گزافگویی این گونه و تمامیتطلبی ایشان فزونی مییابد.
@anarchomancer | 254 |
| 18 | تالارِ بیسقفِ مهمانی در سکوتی آبیرنگ فرو رفته. از دور، در افقِ میان شب و روز، نوری میدرخشد؛ نه خورشید است و نه ستارهای عادی. گویی زخمی روشن بر پوست آسمان است.
چند تن از حاضران سر برمیگردانند.
لوسیفر لبخندی کمرنگ میزند. نه بر تختی نشسته و نه تاجی بر سر دارد. تنها کنار پنجرهای ایستاده که به هیچ جهان شناختهشدهای باز نمیشود.
«شما آدمیان همیشه دربارهٔ نور اشتباه میکنید.
نور، وعده نیست.
فاصله است.
چیزی را میبینی زیرا از آن جدایی.»
او انگشتانش را در برابر آن درخشش دوردست میگیرد.
«اگر کاملاً به آن برسی، دیگر نخواهی دیدش.»
سکوت.
از میان ستونها، میترا با چهرهای آرام نزدیک میشود.
«و با این حال، هر سپیدهدم پیمانی تازه است.
انسانها نه به دلیل رسیدن، بلکه به دلیل حرکت کردن زندهاند.»
لوسیفر خندهای کوتاه میکند.
«پیمان؟ یا تعویقِ ابدیِ وصال؟»
در گوشهای تاریک، پرومتئوس که شعلهای خاموشنشدنی در دست دارد، سخن را قطع میکند:
«وصال؟
من آتش را برای موجوداتی دزدیدم که هرگز به خدایان نخواهند رسید.
ارزش کار در همان نرسیدن بود.»
بادی از تالار میگذرد.
شعله میلرزد.
نور دوردست همچنان میدرخشد.
لوسیفر نگاهش را از افق برنمیگیرد.
«ببین، آنارکومنسر...
در گرگومیش، هیچ چیز کاملاً خودِ خویش نیست.
خدا اندکی شبیه شیطان میشود.
حقیقت اندکی شبیه رؤیا.
و نور...
اندکی شبیه زخم.»
او لحظهای خاموش میشود.
برای نخستین بار، در صدایش اندوهی شنیده میشود.
«شاید به همین دلیل است که صبحگاهان چنین باشکوه است.
زیرا جهان، پیش از آنکه دوباره به یقینهای روزانهاش بازگردد، چند دقیقهای جرئت میکند مبهم باشد.»
دوردست، پرندگان نامرئی آواز میخوانند.
و نور، بیآنکه نزدیکتر شود، همچنان میسوزد.
@anarchomancer | 241 |
| 19 | با دستانت چیزها را لمس کن. با بدنت با رخدادهای جهان بیامیز. حامل نهایی دانش، بدنی است که بار اندیشه را بر دوش میکشد. پس خِرَد نیز اگر معجزه است، اعجازی است که بدن بر جهان عرضه میکند.
@anarchomancer | 215 |
| 20 | نگارنده نظری نامحبوب دارد:
در جامعه ایران با تمام انحطاطهای تهنشینشده در آن نوعی عقلانیت از جنس عقلانیت جمعی مورچگان قابل رؤیت است.
بدین نحو که اگرچه شاید هر کدام از این مورچگان محاسباتی پیچیده برای زندگی خود انجام نمیدهند، اما با این حال، اجتماع این مورچگان کنشی را پی میگیرد که برای بقاء و حیات جمع مؤثر عمل میکند.
به این در و آن در زدنهای گروههای اجتماعی نیز گاهی مانند تکاپوی مورچگان برای پیدا کردن غذا است که این طرف و آن طرف میروند تا غذایی پیدا کنند. شاید مسیری که دستهای از مورچگان میروند، بیحاصل باشد اما راه مسدودی را برای جمعیت مورچگان آشکار میکند که باید از آن اجتناب کرد.
همین است که در بسیاری از موارد اینظور به نظر میرسد که روشنفکران از جامعه ایران عقبتر هستند و نکتهای که عوام میفهمند را آنها نمیفهمند.
نمیگویم که همواره مورچگان عقلانی عمل میکنند یا آن که کنش روشنفکری بیحاصل است. بلکه از قضا جوامع پیچیده، محتاج ترکیبی از عقلانیت نامتمرکز و عقلانیت متمرکز هستند؛ مانند بدن که اگرچه محاسباتی نامتمرکز در تمام اجزائش جاری است، مغز همچنان همچون محاسبهگری متمرکز حائز اهمیت است.
آنچه در باب روشنفکران ضروری است، اتصال این مغز به بدن است. اتصالی که به طرزی فجیع از دست رفته به نظر میرسد.
@anarchomancer | 519 |
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
