نگهبان سرزمين خالی
رفتن به کانال در Telegram
در این بازار تنهایان، بیا بفروش تنهایی/ بدن ها می خرند اینجا،پری رویان هر جایی/ رمائیل
نمایش بیشتر410
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
+730 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+12
در 1 کانالها
اوت '26
+26
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+31
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+22
در 2 کانالها
Get PRO
مه '26
+7
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+4
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+24
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+12
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+10
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+8
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+17
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+14
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+18
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+21
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+464
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+21
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+45
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+23
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+22
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+34
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+28
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+9
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+11
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+12
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+14
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+8
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+33
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+5
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+235
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 20 سپتامبر | +1 | |||
| 19 سپتامبر | 0 | |||
| 18 سپتامبر | 0 | |||
| 17 سپتامبر | +2 | |||
| 16 سپتامبر | +1 | |||
| 15 سپتامبر | 0 | |||
| 14 سپتامبر | 0 | |||
| 13 سپتامبر | +1 | |||
| 12 سپتامبر | 0 | |||
| 11 سپتامبر | 0 | |||
| 10 سپتامبر | 0 | |||
| 09 سپتامبر | +1 | |||
| 08 سپتامبر | 0 | |||
| 07 سپتامبر | 0 | |||
| 06 سپتامبر | +1 | |||
| 05 سپتامبر | +1 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | +2 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | +2 |
پستهای کانال
یکی دیگر از کارهای مورد علاقه ام این بود که عاشیق شوم،از آن دست باغلما نوازانی که سازشان را روی سینه می گذارند و شهر به شهر عالم را همراه شرقی۱هایشان می گردند. همراه رنگ سرخ و قهوه ای حنایی که در چشمان روشنش ته نشین شده اند.
(آقایون ساعت ۱۰ شب شد)این جمله را همیشه رضا ضیائی، به وقت تعطیلی کافه درویش،با طرز ادای حروفی که فقط مخصوص خودش بود بر زبان می آورد.
جُل و پلاس مان را که شامل چند کتابِ رنگ و رو رفته ی دست دوم و پاکت سیگار و کبریت و فندک و بود را جمع کردیم و به امید کلمه ای دیگر در ۱۱ شب به راه افتادیم.
راه ما را به کوچه ی نوغان رسانده بود.
کافه ی آذربایجانی ها غلغله ی آدم بود و سر شب لات ها و مسافرها. آنجا چای را با استکان های کمر باریک بدست مشتری می دادندو فقط قلیون خوانسار می کشیدند. آدم های خاص خودش را داشت، که تا عرق تنباکو را درنیاورند و رنگ آب را برنگردانند دست بردار نبودند.
کافه چی سبیل بنا گوش در رفته ای داشت، که تسیح سندلوس نقره کوب شده ای را می چرخاند، کلاه شاپوی سیاه رنگی به سر داشت و سفیدی چشنانش به سرخی میزد. و هرازگاهی زنگ بالای سرش را بصدا درآورد به حرمت رفیق یا مشتری که صاحب مقام بود و در کنج دلش جایی داشت.
ما هم جایی گیر آورده و نشستیم
صدای کُرکُر قلیان و صدای استکان های شیشه ای از هر طرف کافه می آمد.
چای خون کفتری لب سوز لب دوز را به نزدیک دهان آوردم، آنطرف تر یکی داشت حب تریاک را در نعلبکی سفید چینی لب پریده ای، پنهانی حل می کرد.
در این موقع شب ،غالبا آوازه خوانی پیدا می شد که چند بار تحریر ریزی بیاید و کم کم فتیله ی صدایش را بالا بیاورد و کافه نشینانِ شب نشین را به جمع برگرداند....
آنشب خنیاگری آنجا بود که سرگرم گرم کردن گلو و انگشتهایش بود. وهمزمان دوتارش را کوک می کرد.
اشتیاق و برق چشمانمان را که دید
دست به سیم ها برد و تارهای گلویش را لرزاند، چه لرزیدنی که مو به تن سیخ می کرد.
زمان گذشت و شب به نیمه رسیده بود،رضا دست هایش را بهم می مالید و با سرخوشی می گفت: همین امشب،همین امشب میگزارم باسنش را روی زانویم.. از ما کرکر خنده بود.
که دفعتا یحیا خواند:
مرا با قُل قُلِ قلیان هزاران راز عرفانی است
نمی گویم نمی گویم،این راز پنهانی است...
و رضا ضیائی شعرِ :
آوازه خوان تنها/ با دوتار گیسوانش/دیگر در کوچه نیست
را خواند...
و شب، شط جلیلی بود.
شهریور ۴۰۵
#پشت_و_روی_شعر
| 2 | من بر این اعتقادم،در این جهان یک چیزی باید کارت را بسازد.
نگاهی، لبخندی ؛کلمه ای، حرفی، جمله ای،،یاری،نه یاری(دشمن به کوردی)صورتی،سیرتی..
سازی، تاری،تنبوری، دیوانی، جلال الدین یاپیرسلطان ابدالی مدد ...
حیف است آدم از این دنیا دست خالی در برود...
ای کاش
فصل دیگری بیاید
و بین ما پادرمیانی کند
این ضربه ی مهم و کاری
از عهده ی چاقویی برنمیآمد
که اول اسمت و اسم ام را
روی آن نوشته بودم
آنگونه که بر تن سپیدار
زمانی با کلید می کندند...
رماییل _شهریور ۴۰۵
🦋🌻 | 62 |
| 3 | 🌻🦋 | 46 |
| 4 | Burda çiçekler açmıyor
Kuşlar süzülüp uçmuyor
Yıldızlar ışık saçmıyor
Geçmiyor günler geçmiyor...
اینجا گلها شکوفه نمیدهند
پرندهها پرواز نمیکنند
ستارهها نمی درخشند
روزها نمیگذرند ، نمیگذرند...🖤💔 | 46 |
| 5 | از من حالا
استخوان هایی به جا مانده
که در چهار فصل سال
دوستت داشتند.
رما🌻🦋 | 80 |
| 6 | سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که «واثق شو، به الطاف خداوندی»
دعای صبح و آهِ شب، کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو، که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نَبوَد، که سرِّ عشق گوید باز
ورای حدّ تقریر است، شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور!
پدر را باز پرس آخر، کجا شد مِهرِ فرزندی؟
جهانِ پیرِ رعنا را، ترحّم در جِبِلَّت نیست
ز مِهر او چه میپرسی؟ در او همّت چه میبندی؟
همایی چون تو عالیقدر، حرص استخوان تا کی؟
دریغ آن سایهٔ همّت، که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست، با درویش خرسند است
خدایا منعَمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظِ شیراز میرقصند و مینازند
سیهچشمان کشمیری و تُرکان سمرقندی
شمس شیرازی 🌹
🌻🦋 | 67 |
| 7 | Metava-Hadise-Arezoomandi-320.mp3 | 62 |
| 8 | 4_5843696420917353420.mp3 | 64 |
| 9 | پیر سلطان ابدال (۸۷۹ - ۹۴۹ خورشیدی) چکامهسرای بنام علوی ترک بود.
اصلیت او ترکمن بود. چکامههای او در زمینه حقوق انسانی روستاییان و مخالفتهایش با حاکمان عثمانی مردم زیادی را به او گرایش داد تا آنجا که به دستور خضرپاشا حاکم آنزمان استان سیواس به دار آویخته شد. خواندن چکامههای او همراه با ساز جایگاه بسیار ویژهای در موسیقی عاشیقی داراست. نمونهای از سرودههای او بدینقرار است:
Hızır Paşa Bizi Berdar Etmeden
Hızır Paşa bizi berdar etmeden
Açılın kapılar Şah'a gidelim
Siyaset günleri gelip yetmeden
Açılın kapılar Şah'a gidelim
Çıkalım bakalım kale başına
Mümin Müslümanlar gider işine
Bir ben mi düşmüşüm can telâşına
Açılın kapılar Şah'a gidelim
Kalenin kapısı taştan demirden
Yanlarım çürüdü yaştan yağmurdan
Bir kimsem yoktur ki dostu çağırtam
Açılın kapılar Şah'a gidelim
Pîr Sultan'ım eydür,mürvetli Şah'ım
Yaram baş verdi sızlar ciğergâhım
Arşa direk direk olmuştur âhım
Açılın kapılar Şah'a gidelim
پیش از آنکه خضر پاشا ما را اعدام کند،
دروازهها را باز کنید، بیایید نزد شاه برویم.
پیش از آنکه روزهای سیاست فرا برسد،
دروازهها را باز کنید، بیایید نزد شاه برویم.
بیایید به قلعه برویم،
مسلمانان مؤمن به دنبال کار خود هستند.
آیا من تنها کسی هستم که چنین وحشتزدهام؟
دروازهها را باز کنید، بیایید به نزد شاه برویم.
دروازه قلعه از سنگ و آهن ساخته شده،
پهلوهایم از گذر زمان و باران زنگ زدهاند.
کسی را ندارم که دوستم را به او بخوانم.
دروازهها را باز کنید، برویم پیش شاه.
پیر سلطان میگوید: «ای شاه مهربان من،
زخم من سر باز کرده، قلبم درد میکند، آههای من
ستونهایی شدهاند که به آسمانها رسیدهاند،
دروازهها را باز کنید، بیایید به سوی شاه برویم.
مراد از شاه،نزد علوی های ترک و کورد و...معانی،خداوند،عدالت،حق حضرت علی و ...دارد و داستان های بسیار دیگر...هر چند در زبان فارسی این کلمه صورت دیگری هم دارد....
شاه شمشاد قدان،خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان... | 91 |
| 10 | 🌻🦋 | 86 |
| 11 | هنوز هم
من نسبتِ خونی ام را
با خورشید جوانتاب
همچنان حفظ کرده ام
(و به قلبم
دستور داده ام
تو را دوست بدارد)*
و همچنان پای بند ماه بماند
که تا سرزمین نجیبِ اسب
شیهه ای بیش نمانده است
برای دستبند سفید نور
و سینه ریز زرد خورشید
بر گردن بلند و آبی ی
پرنده ی مهاجرِ آسمان
ای استخوان ناکام آدمی
فاصله ی آب تا ابر را صبر کن
باران نزدیک است.
بگو
در این پائیز
که دوستم داری
و این گلوله های سرخ را
تو به سویم شلیک نکرده ای!
رمائیل ۲۵شهریور ۴۰۵
*:شکل دیگری است از سطر احمدرضا احمدی
عکس: بیابان های قاسم آباد
🌻🦋 | 90 |
| 12 | «برای زیستن هنوز بهانه دارم
من هنوز میتوانم
به قلبم که فرسوده است
فرمان بدهم
که تو را دوست داشته باشد…»
• احمدرضا احمدی🦋🌻 | 99 |
| 13 | ۱_یک
کنار خیابان
سیاه سوخته
چون ستونی سیمانی
بیهوده و پر مصرف
برای چه ایستاده ام؟
با چراغی روشن در سرم
عابر آیا
از نور خواهد گذشت؟
۲_دو
ای ماه ،تو برای که روشنی
و تو ای مهرِ دریاچه ی آبی
از چه در کار سوختنی
مسافران،به مکث
در هم نگریستند
انگار هم که نیستند
یکی
حرفی
برای گفتن نداشت
آن گوشه لبی پرپر کنان
بر خویش تن می لرزید
از کلمه ای که تبخال کرده بود
۳_سه
گفت:
اینجا به که ایستاده ای؟
_گفت:رهزن دلم،دل گردم
گفت: اینجا بسی بیراه است
و راهِ کاروان سکه دیگر است
_گفت:مرا چه در پی جماعتِ قلب
گمگشته ای از این طریق خواهد آمد.
که مهر و ماهِ همیانِ او مرا
هم کیسه ی سیم و
هم بَدره یِ زر است
۴_چار
گفت باد:
چنین باد
من هم از پیِ او
غبار آلود و
ایچنین سر در گم ام
و در بیراهه می دوم
_پیرانه سری گفت :
اگر به گَردش نمی رسی واگرد.
ملای خراسانی
🌻🦋 | 105 |
| 14 | Curtain Blue - Wirebound.mp3 | 127 |
| 15 | با صدای:فرهاد ولی زاده
.
Only Light Seekers Left
Alive!
دیدمش!
داشت با دوچرخهاش میرفت...
در طلوعِ دهلی،
وقتی عقابها در چمنزارهای شهر
بر روی زمین
میجنگیدند!
وقتی که داشت
شهر از خواب بیدار میشد
و مردانی با پارچهای به کمر تابیده،
صبحانهها را در ظرفهای فلزی
بر سر و گردن حمل میکردند!
دیدمش!
بر موهای آب و شانهشدهاش
دستمالی گذاشته بود،
با چهار گره
به نشانهٔ چهار رنجِ اصلی.
دیدمش سرخوش!
روی رکابیِ چرکآلود،
بندکِ مشکیِ کهنهای
شلوارِ روشنش را
به روی شانههایش
نگه میداشت.
دیدمش آزاد!
سوار بر دوچرخهای که مارپیچ میرفت...
دیگر خونآشام نبود!
و خون نمیخورد!
به جایش «پان*» میجوید
و لبها و دندانش سرخ بودند.
میخندید ...
و در آفتاب رکاب میزد،
در خلسهای که انگار
ساعتش
به نبضِ سیارهای دیگر
کوک شده بود!
دیدمش...
چنین سرخوش،
از گرگومیش
تا طلوعِ آفتاب،
شهرِ جاناش را
دوباره شیرازهبندی کرده بود!
. | 106 |
| 16 | مرا صدا کردند
من از هراس مردن
در دست تو
خفتم.
•احمدرضا احمدی
🌻🦋 | 164 |
| 17 |
ملکالشعرا بهار » قصاید »شمارهٔ ۸۶ - شهربند مهر و وفا
در شهربند مهر و وفا دلبری نماندزیر کلاه عشق و حقیقت، سری نماند
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دلآئینه گو مباش چو اسکندری نماند
عشق آنچنان گداخت تنم را که بعد مرگبر خاک مرقدم کف خاکستری نماند
ای بلبل اسیر، به کنج قفس بسازاکنون که از برای تو بال و پری نماند
ای باغبان بسوز، که در باغ خرمیزین خشکسال حادثه، برگ تری نماند
برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشتکرم ستم به شاخ فضیلت، بری نماند
صیاد ره ببست چنان کز پی نجاتغیر از طریق دام، ره دیگری نماند
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آنطوری بهباد رفت کزآن اخگری نماند
هر در که باز بود سپهر از جفا ببستبهر پناه مردم مسکین، دری نماند
آداب ملکداری و آئین معدلتبرباد رفت و زان همه، جز دفتری نماند
با ناکسان بجوش که مردانگی فسردبا جاهلان بساز که دانشوری نماند
با دستگیری فقرا، منعمی نزیستدر پایمردی ضعفا، سروری نماند
زین تازه دولتان دنی، خواجهای نخاستوز خانوادههای کهن، مهتری نماند
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتنددیگر به هیچ مرتبه، جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
زین جنگهای داخلی و این نظام زوربی درد و داغ، خانه و بوم و بری نماند
بیفرقت برادر، خود خواهری نزیستنادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند
جز گونههای زرد و لبان سپید رنگدیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند
شد مملکت خراب ز بینظمی نظاموز ظلم و جور لشکریان، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می، کاندرین بساطپر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهرهای ز دینکان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا! چگونه توان کرد باور اینکاندر جهان، خدایی و پیغمبری نماند
جز داور مخنث و جز حیز دادگردر صدر ملک، دادگر و داوری نماند
رفتند شیر مردان از مرغزار دینوینجا به جز شکالی و خوک و خری نماند
از بهر پاس کشور جم، رستمی نخاستوز بهر حفظ بیضهٔ دین، حیدری نماند
عهد امان گذشت، مگر چنگزی رسیددور غزان رسید، مگر سنجری نماند
روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرعجز احمقی و مرتدی و کافری نماند
دهقان آریایی رفت و به مرز ویغیر از جهود و ترسا برزیگری نماند
گیتی بخورد خون جوانان نامداروز خیل پهلوانان، کنداوری نماند
ملک الشعرا بهار
🌻🦋 | 142 |
| 18 | نسیم شمال در خورجین
خالی از غرابت نیست که «اشرفالدین نسیم شمال» با گلههای گوسفندفروش ربط داده شود، ولی چنین بود. همین تابستان دستهٔ چوبدارهای فارس که به سعیدآباد آمده بودند، در میان بنهٔ آنها یک «دیوان نسیم شمال» بود که بین چند باسواد مزرعه دستبهدست گشت و من نیز طبیعتاً به آن دسترسی یافتم. از شاعران دورهٔ جدید، نخستین کسی بود که با او آشنا میشدم. از شعرهای روان و نیمشوخی و نیمجدی او بسیار خوشم آمد. عالم تهران و مشروطه و سیاست را در برابرم میگشود که بهکلی با آن بیگانه بودم. اینکه دیوان نسیم در میان ایلات فارس و افراد بسیار کمسواد شیوع پیدا کرده و در خورجین الاغ چوبدارها کفه را پیموده و به مزرعهٔ ما رسیده بود، دلیلی بر نفوذ بیسابقهٔ آن در نزد عامهٔ مردم بود.
به هر حال این کتاب را دیگر پس نگرفتند و نزد ما ماند؛ من آن را چندین بار خواندم و چون دیگران هم از زن و مرد میخواندند، به حالت اوراق افتاده بود. حرف از خرابی اوضاع مملکت، توجه به مردم فقیر، و ستایش از آزادی و ترقی، چشم و گوش مرا اندکی به روی این مباحث باز کرد و بویی بردم که مسائل دنیا و ایران خیلی وسیعتر و پیچیدهتر از آن جهانبینیای است که در گرداگرد من جریان دارد. جهانبینی گرداگرد من حاکی از این اصل بود که در هر کشور و در ایران، یک ملت هست و یک دولت؛ دولت حاکم است و ملت حکمپذیر، و او ناگزیر و موظف است که از مقامات حکومتی اطاعت بکند. حکم خدا و روزگار این است و تا دنیا دنیا بوده، همین بوده.
نسیم شمال لحن روزنامهای سادهای داشت. نزدیک به همهٔ مطالب آن برای من قابل درک بود، جز آنکه مثلاً «منجیل» را نمیدانستم کجاست و «سمنو» چگونه چیزی است.
بهتازگی که باز آن را پس از سالهای سال نگاه میکردم، پی بردم که با همهٔ سالخوردگی، مضمونهایش چقدر هنوز تازهاند. این رفتوبرگشت متناوب حوادث در ایران چه عجیب حرفهای کهنه را دوباره نو میکند و با همهٔ دگرگونیها، تشنجها و تزلزلها، بعضی پایهها چنان محکم بر جای خود ایستادهاند که حیرت میکنم از دو چیز: یکی روشنبینی این مرد سادهدل و بیادعا، و دیگری ادامهپذیری مسائل ریشهدار ایران.
اگر مرگ اشرفالدین را در ۱۳۱۳ بگیریم، پنجاه و سه سال از آن زمان میگذرد، ولی چرا باید هنوز بسیاری از نکتههای شعر او بر سر پا باشند؟ سؤال معنیداری است.
خود او یکی از مصادیق «شهدای قلم» بود. در غم این ملت کارش به جنون کشید. در فقر و حسرت و تلخی زندگی کرد و در مذلت مرد؛ سرنوشتی که نزدیک به همهٔ سرسپردگانِ پاکباختهٔ رهایی این آبوخاک داشتهاند.
کاری که این سید تهیدست میکرد، شاید در تمام دنیا بینظیر بود: یعنی بهتنهایی روزنامهای را بیرون دادن سراپا به شعر، به زبان و باب طبع همهٔ مردم. مرحوم سعید نفیسی نوشته است: «سید اشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب است؛ یکی از افتادهترین و مسکینترین فرزندان این کشور و در عین حال نافذترین و توانمندترین آنها. کسی که تنها سرزمین ایران — که بر سر هم میشود سرزمین عجایبش خواند — نظیرش را میتواند به وجود آورد.»
سراپای دیوان نسیم شمال، حسبحالنامهای است از آنچه در کشور میگذرد. دوران بعد از مشروطه که سرها به سنگ خورده و تلخکامیها جای امید بستنها نشسته است، یک همچون سخنگویی را لازم داشته است.
📚 روزها، جلد اول و دوم، نشر سرو سخنگو
کانال دکتر اسلامی ندوشن
@dr_eslaminodoushan | 114 |
| 19 | ۱۸ شهریور ۱۲۸۶ نخستین شمارهی روزنامهی «نسیم شمال» منتشر شد؛ روزنامهای که از زبان مردم و به زبان مردم بود.
استاد اسلامی ندوشن در جلد اول و دوم کتاب روزها (مجلد اول)، مطلب مفصّلی دربارهی نسیم شمال دارند و نوشتهاند: «نسیم شمال، از شاعران دورهٔ جدید، نخستین کسی بود که با او آشنا میشدم.»
✍🏻 بخشی از مطلب مذکور را در فرستهی بعدی میخوانیم.
🎞️ فیلم پیوست: قرائت شعر «غریب وطن، بینوا وطن» توسط دکتر رشید کاکاوند
کانال دکتر اسلامی ندوشن
@dr_eslaminodoushan | 116 |
| 20 | روز دوم دریا را؛
روز سوم صدا را؛
روز چهارم رنگها را؛
روز پنجم حیوانات را؛
روز ششم انسان را؛
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر
چه چیزی را نیافریده
پس تو را برای من آفرید...
🍃
پل الوار | 148 |
