نگهبان سرزمين خالی
الذهاب إلى القناة على Telegram
در این بازار تنهایان، بیا بفروش تنهایی/ بدن ها می خرند اینجا،پری رویان هر جایی/ رمائیل
إظهار المزيد396
المشتركون
+424 ساعات
+87 أيام
+2030 أيام
جاري تحميل البيانات...
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+21
في 1 قنوات
يونيو '26
+22
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '26
+7
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+8
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '26
+4
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+24
في 3 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+12
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+10
في 3 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+8
في 3 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+17
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+14
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+18
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '25
+21
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+10
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+464
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+21
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '25
+45
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+23
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+22
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+34
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+13
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+28
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+9
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+9
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+9
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+11
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+12
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+10
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+14
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+10
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+9
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+8
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+7
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+33
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+9
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+5
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+2
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+4
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+8
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+6
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+11
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+2
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+1
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+1
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+1
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+1
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+5
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+5
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+3
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+2
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+1
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+6
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+2
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+6
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+4
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+3
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+3
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+1
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+235
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 18 يوليو | 0 | |||
| 17 يوليو | +4 | |||
| 16 يوليو | +1 | |||
| 15 يوليو | +1 | |||
| 14 يوليو | +3 | |||
| 13 يوليو | +1 | |||
| 12 يوليو | +1 | |||
| 11 يوليو | 0 | |||
| 10 يوليو | +1 | |||
| 09 يوليو | 0 | |||
| 08 يوليو | 0 | |||
| 07 يوليو | +4 | |||
| 06 يوليو | +1 | |||
| 05 يوليو | +1 | |||
| 04 يوليو | +1 | |||
| 03 يوليو | +1 | |||
| 02 يوليو | 0 | |||
| 01 يوليو | +1 |
منشورات القناة
| 2 | 4_5826969533344122447.mp3 | 55 |
| 3 | و جهان صبحانه ی رنگینی است
براهنی🤍 | 82 |
| 4 | ۱_
باران را بهانه کردم
خواب را بهانه کردم
سارافون آبی ات را بهانه کردم
گفتم کفش هایت را فراموش کن
رفتی و یاران پشتت ایستاد
لعنت به یاران
اگر آن شب پشت سرت می بارید
تو حالا برگشته بودی
۲_
آن روز تو می رفتی
صدایم می رفت
صورتم دور می شد
و پاهایم فقط ایستاده بودند
جاده مار زخمی بود
به خودش می پیچید
ماه از دنده هایم پایین می آمد
و سایه ام روی دیوار بزرگتر می شد
۳_
من پیراهن های زیادی دارم
اما آنها فقط من را دارند
و هر روز یکی را با خودم
به خیابان می آورم
شبی با قاسم رفعت حسینی
رما🌻🦋 | 63 |
| 5 | گفتم:
لب از لب
برنمی داری که چه؟
و تب بر تب می نهی
برای لبالبِ با که؟
انگشتِ اشاره
بر دهان عمود کرد
که هان ای دلِ من خموش!
مردمکِ مرا به تیشتّر1کامل کن
در این شباهنگ هایِ چموش!
#علی_کارون #تیر_و_تابستان
🌻🦋 | 66 |
| 6 | 🌻🦋
گفتا من آن تو رنجم1
کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی
لیکن به دست نایی
جلال الدین
1_رنج توام | 59 |
| 7 | The Color of Pomegranates (1969)
@honartohi | 58 |
| 8 | زیرنویس فارسی فیلم رنگ انار 1969
@honartohi | 59 |
| 9 | 🔹️رنگ انارها (The Color of Pomegranates)
🔹️سال: ۱۹۶۹
🔹️کارگردان: سرگئی پاراجانف
«رنگ انارها» نه یک زندگینامهی معمولی، بلکه سفری شاعرانه به جهان درونی شاعر ارمنی، سایاتنووا است؛ فیلمی که به جای روایت خطی، با تصویر، رنگ، موسیقی و نمادها سخن میگوید.
پاراجانف در این اثر، سینما را از قصهگویی کلاسیک جدا میکند و آن را به نقاشیِ متحرک تبدیل میسازد؛ هر قاب مانند یک تابلوی مینیاتور است که از تاریخ، مذهب، عشق، تنهایی و مرگ حرف میزند.
«رنگ انارها» فیلمی برای دیدن نیست؛ بیشتر شبیه شعری است که باید آن را احساس کرد. اثری میان سینما، نقاشی و آیین؛ جایی که تصویر جای کلمه را میگیرد و سکوت، روایت میکند.
زیرنویس فارسی
@honartohi | 60 |
| 10 | 🌻بلا روزگاریه عاشقیت *
گرفتاری عاشقان دیگر است
و گفتار شاعران دیگر
حد ایشان بیش از نظم و قافیه نیست
و حد عاشقان جان دادن است.
📗سوانح
🌹امام احمد غزالی توسی
*🌻علی حاتمی
@remailarabi | 59 |
| 11 | " کسی میخواستم از جنس خود ،
که او را قبله سازم ، و روی بدو آرم که از خود ، ملول شده بودم .
تاتو ، چه فهم کنی از این سخن که می گویم که :
از خود ، ملول شده بودم .
اکنون ، چون قبله ساختم ،
آن چه من می گویم ، فهم می کند ، درمی یابد. "
شمس 🌹 | 58 |
| 12 | گالری مرگ
در سرزمین من
مرگ با لباس مبدل وارد می شود
در جنوب بندری می رقصد
و لباس عربی می پوشد
با لبهای درشت جنوبی نی انبون می زند
با دست خالی بر طبل و دمام می کوبد
در چلچله ی این بمباران
به خورشید ماه تیرباران بگو
بر پهنه ی این دریای نامرادی
سرخ تر غروب کن... | 64 |
| 13 | 001_Shostakovich_Suite_for_Jazz_Orchestra_No_2,_Op_50b_No_2,_Waltz.flac | 72 |
| 14 | میراث!
نگاهی به شعرِ «حضرتِ عیسایِ آبی» از #علی_عربی
#الهام_صالحی
[بخشِ پایانی]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر ادامه پیدا میکند: «تو در من زندهای / و با من خواهی مرد». یعنی پدر فقط تا وقتی زنده است که شاعر زنده است. بعد شاعر از کلماتش میخواهد «تا آخرین حرف» برای عشق و آزادی بجنگند. اینجا همان زبانِ میراثبرده از پدر، تبدیل میشود به سلاحی برای جنگیدن. انگار شاعر میخواهد با همان چیزی که بخشی از زنجیر بوده، زنجیر را پاره کند.
بعد یک نفسِ عمیق میآید: غروب، فرو رفتنِ خورشید، و بعد شروعِ شب با ماهِ نو. یعنی پایانِ یک روز و آغازِ یک چرخهٔ تازه. اما درست همینجا، یک سؤالِ سنگین از راه میرسد: «پدر / آیا من ادامهٔ سرنوشتت را / به چشم پذیرفتهام / یا به اشارهٔ ابرو و تکانِ خوردنِ لب و گردنِ کج؟». این سؤال تمام شعر را تکان میدهد. یعنی من این سرنوشتی که از تو به من رسیده، آگاهانه قبول کردهام یا فقط از سرِ خستگی و بیحوصلگی تن دادهام؟ «به چشم» یعنی با رضایتِ کامل، «به اشارهٔ ابرو» یعنی با بیاعتنایی و اکراه. شاعر نمیداند قهرمانِ این داستان است یا فقط یک بازیگرِ خسته.
و در انتها، شعر یکدفعه از تمام این روایتِ شخصی و خانوادگی بیرون میپرد: «کودک / با چهرهای خندان / به قاتلش خیره میشود / و دستانش را دراز میکند / تا او را در آغوش بگیرد». این همان «عیسای آبی» است که در عنوان وعدهاش داده شده بود. کودکی که قاتلش را بغل میکند. عشقی که مقاومت نمیکند، فرار نمیکند، بلکه به استقبالِ نابودگرش میرود. تصویری که هم تکاندهنده است، هم آرام. و در آخر، سطرِ پایانی مثلِ جمعبندیِ همهٔ شعر فرود میآید: «زندگی بجز چشمانِ تو / مگر چیزِ دیگری هم داشت؟». این «تو» دیگر فقط پدر نیست، میتواند مادر باشد، معشوق باشد، همان کودکِ بهصلیبکشیده باشد. هرچه هست، تمامِ زندگی در همان «چشمانِ تو» خلاصه شده.
علی عربی در «حضرت عیسایِ آبی» نشان میدهد که شعر برایش فقط کلمهچیدن نیست، یک جور زندگی کردن است. زبانش دقیق است اما پیچیده نیست، تصویرهایش عمیقاند اما گنگ نیستند، و حرفهایش از دلِ یک تجربهٔ واقعی بیرون آمدهاند، نه از تمرین و تکرار. از آن شاعرهایی است که شعرشان را زندگی میکنند، نه فقط میسرایند.
اعتراف میکنم همیشه از خواندنِ شعرهایش لذت میبرم. کلماتش برایِ من فقط واژه نیستند، خودِ سوگاند، خودِ جادهاند، خودِ همان حرکتی که انگار هیچوقت در شعرهایش متوقف نمیشود. شعرِ خوب را گفتهاند که گُلِ سرخ نیست، عطرِ آن است؛ و علی عربی عطرِ لحظههایی را جاودانه میکند که شاید خودش هم فراموششان کرده باشد، اما در جانِ کلماتش زنده ماندهاند.
@Baghe_bi_bar_gi
@crow_letter
@gozideh_ha | 74 |
| 15 | میراث!
نگاهی به شعرِ «حضرتِ عیسایِ آبی» از #علی_عربی
#الهام_صالحی
[بخشِ نخست]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتن از دنیای شعریِ علی عربی سخت است. کلماتش چنان محکم و سرِ جای خود نشستهاند که نزدیک شدن به آنها، بیاختیار دلهره میآورد؛ مبادا نقد، جسارتی باشد به ساحتِ این قلمِ شستهورفته و قُلدر. اما آخرِ سر، با خودم گفتم شاید نوشتن از یک شعرِ خوب، نه جسارت به آن، که ادای دینی باشد به شعری که تکانم داده. پس با همین تردیدِ شیرین و احترامِ عمیق، سراغ «حضرتِ عیسایِ آبی» رفتم.
همان عنوانِ شعر، یک تناقضِ زیبا و آرام را توی خودش دارد. «عیسی» برای ما یادآورِ رستاخیز و معجزه و نور است، اما «آبی» که به آن اضافه شده، رنگِ غم است، رنگِ سکوت، رنگِ آسمانی که بیشتر به اندوه میزند تا به جلال. انگار علی عربی از همان اول میخواهد بگوید با مسیحی طرفیم که نه بر صلیبِ شکوهمند، که در اندوهی آرام و عمیق فرو رفته.
اینجا شعر شروع میشود، با میراثی که شاعر از پدر برده: «تمام زبانهایی را که میدانستی / به ارث بردم / حتی تمام آن زندانهایی / که نامِ شهرش را دیگر به خاطر نمیآوری». ببینید چه ظریف دو چیز را کنارِ هم گذاشته: زبان و زندان. یکی وسیلهٔ حرف زدن و آزادی، دیگری نمادِ اسارت و محدودیت. هر دو را به ارث برده؛ یعنی پدر هم به او قدرتِ بیان داده، هم درد و بند را. اما نکتهٔ تلختر این است که پدر دیگر حتی اسمِ شهرِ زندان را هم یادش نیست؛ یعنی از رنجش عبور کرده، اما شاعر هنوز در همان زندانها گیر کرده، زندانهایی که حالا بینام شدهاند ولی هنوز واقعیاند. وقتی میگوید «پا جایِ پایِ تو گذاشته بودم»، یعنی نه فقط وارث، که دنبالهروِ همان مسیر است، حتی قسمتهای فراموششدهاش.
بعد یک تصویرِ مبهم و غریب میآید: «آدمی با چشمانِ مهآلود و صورتی نمناک / وقتی آوازی را میشنیدم». شاعر چیزی را توضیح نمیدهد، فقط یک قاب نشانمان میدهد: یک نفر با چشمهای خیس، یک آواز. نمیدانیم آواز چیست، ولی همان قدر میفهمیم که سوگ، بیبهانه و بیدلیل از راه میرسد، فقط کافی است یک صدا بلند شود.
تا اینکه میرسیم به جایی که شاعر با مرگ گلاویز میشود: «حتی مرگ هم نتوانست / تمام تو را از من بگیرد / چیزهای زیادی از تو را / از مرگ دزدیدم». اینجا دیگر شاعر از سوگخوانیِ صرف فاصله میگیرد و وارد یک مبارزه میشود. مرگ را مثلِ دزدی نشان میدهد که نتوانسته همهٔ چیز را ببرد، و خودش چیزهایی را از چنگِ مرگ درآورده. چه چیزی را؟ «شکلِ لبخندت، طرزِ خواندنت، خطوطِ پیشانیات». چیزهایی که فقط با زیستن در کنارِ کسی ثبت میشوند، جزئیاتی که نه در شناسنامه میمانند و نه در هیچ سند و برگهای. و بعد تصویرِ خطوطِ پیشانی از راه میرسد: «که تابستانِ درختان بود و / پشتِ فرمان بود و رویِ جاده سوار بود». چینهایِ پیشانی که همیشه نشانهٔ پیری و رنجاند، یکباره میشوند تابستان و درختان، یعنی زندگی در اوجش. بعد همان چینها میشوند پشتِ فرمان و جاده، یعنی حرکت، سفر، رفتن. این همان امضای علی عربی است؛ جاده و ماشین و فرمان همیشه در شعرهایش هستند، انگار زندگی را فقط در حالِ حرکت میتواند تصور کند، حتی وقتی سوگوار است.
در ادامه یک سطر میآید که مادر را نشان میدهد: «بعد از تو مادر / درختِ گلابی بود که دیگر میوه نداد». اینجا شاعر نمیگوید مادر نماند، میگوید مادر ماند، ولی دیگر میوه نداد. مثلِ درختی که زنده است اما بار نمیدهد. یعنی مرگِ پدر، مادر را از ثمردهیاش انداخته، شیرازهٔ زندگیاش را از هم گسسته. فقط یک سطر! اما چقدر حرف پشتش است! | 64 |
| 16 | حضرتِ عیسایِ آبی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدرِ
تمامِ زبانهایی را که میدانستی
به ارث بردم
حتّی تمامِ آن زندانهایی
که نامِ شهرش را دیگر بهخاطر نمیآوری
پا جایِ پایِ تو گذاشته بودم
آدمی با چشمانِ مهآلود و صورتی نمناک
وقتی آوازی را میشنیدم
تو مردهای و دیگر سرطان را
بهخاطر نمیآوری
حتّی مرگ هم نتوانست
تمامِ تو را از من بگیرد
چیزهایِ زیادی از تو را
از مرگ دزدیدم
شکلِ لبخندت و طرزِ خواندنت
حتّی خطوطِ پیشانیات
که تابستانِ درختان بود و
پشتِ فرمان بود و رویِ جاده سوار بود
بعد از تو مادر
درختِ گلابی بود که دیگر میوه نداد
تو در من زندهای
و با من خواهی مُرد
من که تمامِ کلمهها را
اینجا به خط کرده بودم
و از آنها میخواستم
که تا آخرین حرف
همراهِ من برایِ عشق و آزادی بجنگند
غروب بود و خورشید
داشت کمکم فرو مینشست
تا دوباره از سرِ نو غزل بخوانم و
شب را با ماهِ نو شروع کنم
شبیهترینِ برادرانم
به پدرم، به دربهدری، من بودم
پدر
آیا من ادامهٔ سرنوشتت را
به چشم پذیرفتهام
یا به اشارهٔ ابرو و تکانِ خوردنِ لب و گردنِ کج؟
کودک
با چهرهای خندان
به قاتلش خیره میشود
و دستانش را دراز میکند
تا او را در آغوش بگیرد
زندگی بجز چشمانِ تو
مگر چیزِ دیگری هم داشت؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#علی_عربی
۲۱ تیرماهِ ۱۴۰۵ | 60 |
| 17 | شبیه انعکاس نور
در مزرعه هایِ برنج
شالیزار زنی است
با دامنی سبز و
بدن و اندامِ برنج
در مسیرِ تو اما
من دشتِ زردِ گندمزارم
با ساق هایِ لاغر و
صورتی گندمگون
و خش خشِ خوشه هایی
که سرم را آرام نمی گذارند
در این شبِ مهتابی
خوشه ی گندم را می دانی؟
وقتی که در گلو می افتد و
باجبار خون بالا می آوری
من دقیقا همین احوال را دارم
وقتی که استخوان قرصِ ماه
در تورِ چشمانم به دام می افتد.
#محمد_گلگون 🌹
🌻🦋 | 64 |
| 18 | 🌻🦋 | 68 |
| 19 | برکه ی کهن، آه!
جهیدن غوکی __
صدای آب .
#باشو
جامی تن زن، در سخن چند زنی
بیهوده دم از کن و مکن چند زنی
افتاده خسی بروی این تازه غدیر
لاف از تک دریای کهن چند زنی
#مولانا_عبدالرحمن_جامی
#دریای_کهن
🌻🦋 | 76 |
| 20 | من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم
یک موی تو را به هر دو عالم ندهم
گفتم جان را بیار محرم ندهم
از گفتهٔ خود بیش دهم کم ندهم
🪴
مردم رغم عشق دمی در من دم
تا زندهٔ جاوید شوم زان یکدم...
🪴
مائیم که گه نهان و گه پیدائیم
گه مؤمن و گه یهود و گه ترسائیم
تا این دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون میآئیم
🪴
مائیم که تا مهر تو آموختهایم
چشم از همه خوبان جهان دوختهایم
هر شعله کز آتش زنهٔ عشق جهد
در ما گیرد از آنکه ما سوختهایم
🪴
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
مولانا جلال الدین
🌻🦋 | 65 |
