1 787
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+1430 روز
آرشیو پست ها
1 787
به آدمها نگاه میکنم، به عزیزانم، به دوستهام، به همکارهام، به آدمهای غریبهی توی مترو و تاکسی و با خودم فکر میکنم کاش بعدها یکی باشه قصهی آدمهایی رو بنویسه که روی زمین لغزان این روزگار، تو کشمکش جنگ و صلح، وقتی حتی زنده موندن جون کندن میخواست، رویاهاشون رو دنبال کردن و لبخند زدن و به دیگران خوبی کردن و خوبی رو زنده نگه داشتن و تاریکی رو به سخره گرفتن.
1 787
ما آدمها رو فراموش کردیم. زندگی ارزشش رو از دست داده، ولی بیارزش نیست. این زندگی لعنتی چیز خیلی باارزشیه.
منظورم اینه که زندگی از این فیش حقوقی به اون فیش حقوقی رسیدن نیست، بلکه شرافت و غرور و نظمه که ارزش موندن آدم رو نشون میده و آدم رو باارزش میکنه.
این چیزیه که باید دوباره یادش بگیریم. شاید یاد گرفتن دوبارهش برای ما خیلی سخت باشه، خیلی سخت...
حومه، ویلیام فاکنر
1 787
CR7 عزیز عزیزم
من امشب برای تو غصه نخوردم؛ قصهی تو که تموم نمیشه، درخشان بودی و درخشان خواهی بود.
برای سالهای جوونی خودمون غصه خوردم؛ از وقتی بچه بودیم و دیدن بازیهات رو شروع کردیم تا امروز که با حضور پررنگت خداحافظی کردیم چقدر گذشته؟
زمان خیلی پرزور و بیرحمه. خیلی ترسناکه که جوونی انقدر برگشتناپذیر و لغزانه.
1 787
این کامنت رو یکی از مامانها پای قصهم توی آیقصه گذاشته بود؛ حالا میفهمم چرا بعد تجربهی نوشتن برای بچهها پام گیر کرد و موندگار شدم تو اون دنیا.
1 787
کاتب: هر روز آبستنِ دردی است که باید داروی همان را جُست. در این دنیای دمدمیِ بیمار، این جهان هردَموار، تو چطور پیِ درمانی همیشگی میگردی؟
هشتمین سفر سندباد، بهرام بیضایی
1 787
آدمیزاد که خیک ماست نیستش انگشت بزنیم توش، جای انگشت هَم بیاد.
جای انگشت درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بیپناهی و اینها در آدم میمونه و ادبیات به هرحال اگر نتونه شکل این رد انگشتان بلا رو در درون انسان کشف کنه، پس چکارهست؟
محمد مختاری
1 787
من خیلی زود یاد گرفتم که در فوتبال توپ هیچگاه از سمتی که انتظارش را میکشید، نمیآید. این بعدها در زندگی خیلی کمکم کرد.
آلبر کامو
1 787
خیلی خوشم میاد که زندگی انقدر سمجه. درها رو به روش میبندی و تصمیم میگیری در تاریکی بمونی، اما باز یک روزنهی خیلی خیلی کوچیک هم که شده پیدا میکنه و میاد سراغت و میزنه رو شونهت که یادت نره زندهای.
1 787
ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ، ﮐﻪ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﺭﺍ
حتی ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ، ﭘﺲ ﺑﺰﻧﯽ
ﺟﻬﺎﻥ، ﺟﻮﺍﺑﻢ ﮐﺮﺩه ﺍﺳﺖ
ﺍﺗﺎﻕ ﺍﺯ ﻫﺮّﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﻭ ﻫﺮﺍﺱ ﮐﺮﮐﺴﺎﻥ
ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ، ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ
ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺭﺍ ﻧﮑُﺶ، ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ
ﺁﻩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺸﺐ
ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ
ﺻﺒﺤﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛
ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻬﺎﻥ، ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ.
حسین منزوی
1 787
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است! دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند.
بعدها یکی یکی همهچیز را ازم گرفتند.
سال بلوا، عباس معروفی
1 787
شمارهی جدید نشریهی کتابنامه که بیاد توی کتابفروشیها، یادداشتی از من داره که در روزهای جنگ و بیاینترنتی نوشته شده و برای من خیلی عزیز و مهمه.
1 787
تا به حال انقدر رنجور بودهیید که نیمهشب پاشید لپتاپ رو باز کنید و بشینید به نامه نوشتن؟
1 787
یک بار هم که اون صدای همیشه سرزنشگر ذهنت رو پس بزن و اون زن مچاله شدهی تو سرت رو محکم بغل کن.
1 787
عشق و نفرت توامان به وطن داره از پا درم میاره. خیلی خیلی عاشقشم و خیلی خیلی ازش غمگینم و انقدر بین این دو کشیده میشم در طول روز، خستگی نشسته به تمام جونم.
1 787
بین اسلحه و کودک، هربار طرف کودک باش.
فرقی ندارد کودک مال چهکسی باشد، اسلحه دست چهکسی.
نائومی کلاین
