1 775
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-330 день
Архів дописів
1 775
چگونه میتوانی شاخهی شکسته را
مجاب کنی که باد عذرخواهی کرده است؟
محمود درویش، سینا کمالآبادی
1 775
از اکنون
تا انتهای خلقت
هر پرندهای که خونین بخواند
از گلوی ما خواندهست.
در ایوان شب ایستادهام
و چون نیلوفران پیچیده در باد
از نالهی همسایه میلرزم
تا جهان آسودگان بر پاشنههایم گَردی شود
ای غمناکان!
از غمهای خویش سنگینم کنید.
کمال رفعت صفایی
1 775
تمام عمر به بچههایم کتابهای خوب دادم بخوانند، به آنها گفتم که همیشه خوبی بر پلیدی غلبه میکند. اما زندگی هیچ ارتباطی به کتابها ندارد.
سرانجام انسان طراز نوین، سوتلانا الکسیویچ
1 775
داستایفسکی در فصلهای اول رمان ابله چند صفحه در مورد اعدام نوشته؛ وقتی خوندمش انقدر حالم بد شد که واقعا نمیدونم درسته با شما به اشتراک بگذارمش یا نه.
1 775
از میان بحرانهای اجتماعی، اعدام سیاسی، منفورترین، فجیعترین و مسمومترینِ اعدامهاست و ریشهکن کردن آن بیش از دیگر اعدامها، حیاتی و واجب است. گیوتینی که سر مجرمین سیاسی را قطع میکند، در زمین ریشه دوانده و در مدت زمانی اندک از همه جای خاک دوباره سر بر میآورَد.
آخرین روزِ یک محکوم؛ ویکتور هوگو؛ ترجمه بنفشه فریس آبادی
1 775
و تا همیشه
«ادبیات، پسندیدهترین شیوهی نادیده گرفتن زندگیست.»
فرناندو پسوآ فرمودهان؛ برای اونهایی که راهی جز نادیده گرفتن زندگی ندارن.
1 775
از قصهی کودکی که نوشتهم انقدر هیجانزدهام که دوست دارم همین امشب منتشرش کنم؛ امیدوارم فردا که میخونمش نظرم عوض نشه! 🥲
1 775
هیچ چیزی برای از دست دادن نداریم، مگر همه چیز.
پس بیایید ادامه بدهیم. این قمار نسل ماست. اگر قرار به شکست باشد، در هر حال بهتر است سمت کسانی بایستیم که زندگی را برمیگزینند، نه در جانب آنها که در پی نابودیاند.
بدبینی امیدوارانه، مارا فان درلوخت، ترجمهی مریم خدادادی، نشر بیدگل
1 775
از غمهای جمعی جدی و بزرگ خستهام؛ از جنگ و گرونی و مردن آدمهای بیگناه.
دلم یه زندگی پر از غمهای فردی و مسخره میخواد؛ غم الارم صبح شنبه، غم سفت نشدن سس پاستام، غم وز شدن موهام زیر بارون، غم بحث کردن با مدیرم.
غمهای کوچیک، غمهایی اندازهی قد و قوارهم.
از جنگ نابرابر با غمهای خیلی خیلی خیلی بزرگتر از خودم خسته شدم.
1 775
چشمان پرسوز را میتوان شست و لباس خیس را خشک کرد، جوانان گرفتار را بالاخره آزاد میکردند و زندگی به روال همیشگی بازمیگشت، ولی تو این را واقعاً باور داری آقای هرابال؟
نی سحرآمیز، بهومیل هرابال
1 775
این رو توی یادداشتهای روزهای جنگ پیدا کردم. متاسفانه اسم شاعر و نویسندهش رو ننوشته بودم اما توی اون روزهای عجیب واقعا یکی از احساساتی که زنده نگهم میداشت این بود که وقتی زندگی برای ما انقدر کوتاه و بیاعتباره، چرا بیپروا و حریصانه ازش لذت نبریم؟ اینم یک راه انتقام گرفتن از جهانیه که برای تو خوب نمیچرخه.
1 775
«چرا عاشقتر از عاشقان جهان نباشم؟
من که در غمانگیزترین خاک زمین سبز ماندهام،
و در آرزوی خندههایت
در فاصلهی دو انفجار،
آواز خواندهام…
در سایهی موشکها…
بیقایق… بیاسب…
در آب و بر خاک راندهام…
چرا با چهره و دستی گشاده سرپا نباشم؟
چرا عاشقتر از عاشقان دنیا نباشم؟»
1 775
برای کشف مجدد اعماق تو، در هر وجب خاکت یک جوان میکاریم
حالا تو زمین ما هستی
حالا تو گورستان ما هستی
حالا تو مرگ ما هستی
و جنگ ادامه دارد
حالا تو جوان ما هستی
حالا تو جوانی ما هستی
وقتی که مرگ این همه آسان باشد
چرا بر روی خاک نومید باشم؟
ما در برابر گورستانها صف کشیدهایم
معنای لحظهی حاضر را میفهمیم که به صراحت میگوید:
«حتی اگر در این لحظه که من هستم شما همه بمیرید، باز هم من گذرا هستم!»
پس چرا، چرا استخوانهای خستهمان مأیوس باشند؟
رضا براهنی
1 775
+4
در پنجمین سالگرد رفتن بابابزرگم، دوست خیلی عزیز سالهای بچگیم، کتاب مواظبت از بابابزرگ شیطون رو خوندم و بهش گفتم دلم واسهش تنگ شده.
1 775
واقعا چهچیزی غمانگیزتر از اینکه آدم تمام عمر شاهد ذرهذره ویرانی سرزمین محبوبش باشه؟
در حالی که زندگی شخصی خودش هم دزدیده شده.
1 775
فوتبال رو دوست دارم چون بیشتر از هر چیز دیگهای شبیه زندگیه؛ همونقدر صریح، بیرحم و واقعی.
چون یادم میاره فرقی نداره چقدر درخشندهای، چقدر تلاش میکنی و چقدر تنهایی زورت زیاده، اگر زمین، زمین بازی تو نباشه، اگر همبازیهات پشتت نباشن برنده نمیشی. زورت نمیرسه. توپهات هدر میرن.
توی زندگی هم همینه. همهچیز مربوط به تو نیست اگر توپهات راهی به دروازه ندارن. شاید تو زمین درستی نیستی. شاید کسی برات بازی نمیکنه.
