es
Feedback
سپیدگاه

سپیدگاه

Ir al canal en Telegram

کلمه‌ها نجات‌دهنده‌اند. سپیده بیگدلی

Mostrar más
1 868
Suscriptores
+224 horas
+137 días
+10730 días
Archivo de publicaciones
این روزها هر کس گوشه‌وکناری از دیگران می‌پرسد چه چیزی شما را به زندگی وصل می‌کند؟ و من هر بار در پاسخ به این سوال فقط به یک جواب رسیده‌ام، امید به تماشای سر از خاکستر بیرون آوردن زندگی و زیبایی. دنیا دیگر تاب زیبایی را ندارد و سرتاسر این خاک پر شده از جان‌های پرشوری که زیر دست‌وپای پرزورترها له می‌شوند. بااین‌حال این جان‌ها، این جوان‌ها هنوز زنده‌اند و به رویاهایشان، به زندگی، به جوانی، به عشق خیانت نکرده‌اند و هنوز صدای خنده‌ها و قدم‌هایشان در شهرهای سیاه‌پوش می‌دود. و این شاید تنها برگ برنده‌ی ما در برابر آن‌هایی باشد که همیشه به گمان خودشان صاحب زندگی ما بوده‌اند. برنده ماییم، بازنده آن است که قدرت رویا را نمی‌شناسد؛ قدرت جوانی و قدرت شورانگیز بازگشت زندگی به سرزمینی که سال‌هاست از خون رنگین شده. می‌خواهم زنده بمانم و ببینم که چطور از بعد از سال‌های بسیار خاکستر شدن جان‌ها و جوانی‌ها، دوباره کفه‌ی ترازو به سمت زندگی سنگین می‌شود و آینده از پس تیرگی‌ها، روشن و سفید به نظر می‌رسد.

باز افتاده‌م به براهنی‌خوانی و این تا ابد محبوب‌ترین شعرشه برای من.

من از سلاستِ دستانش ‏تمامِ زندگی‌ام را سوال خواهم کرد ‏و در سلامتِ چشمانش ‏یتیم‌ماندگی‌ام را تمام خواهم کرد. ‏رضا براهنی

اگر یک سوال باشد که من از آن وحشت داشته باشم، سوالی که هرگز نتوانسته باشم به آن جواب رضایت‌بخشی بدهم، آن سوال این است که دارم چه کار می‌کنم؟! ساموئل بکت

می‌خواهم دمی به خواب روم، ‏دمی، دقیقه‌ای، قرنی… ‏لورکا، بیژن الهی

اگر اسم این حسی که به تو دارم، عشق است؛ هیچ‌وقت قبلا عاشق نبوده‌ام! چنان پُرم از تو، چنان پُر؛ که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم. رضا براهنی

Repost from سپیدگاه
از کتاب بچه‌باتلاق.
از کتاب بچه‌باتلاق.

زندگی، هر چند ممکن است تَلی از درد و اندوه باشد، برای من عزیز است و من حفظش خواهم کرد. مری شلی

قبل بیرون رفتن شیشه‌ی عصر محبوبم را روی لباسم خالی می‌کنم؛ عطر خوش‌بو و خنکی که از پاساژ بزرگ تفلیس خریده‌ام. همانی که در این یک سال و نیم فقط برای قرارهای خیلی مهم و تاثیرگذار ازش استفاده کرده بودم و چند روز است راه و بی‌راه برای یک خرید سوپرمارکتی هم بویش را درمی‌آورم. دوست دارم زودتر تمام شود و می‌دانم احتمالا دیگر نمی‌توانم دوباره بخرمش. حتی اگر زمین و آسمان باز بود و حتی اگر پروازها کنسل نمی‌شدند، از یک سال و نیم گذشته تا به حال ما آدم‌های دیگری شده‌ایم. آدم‌های چیزهای واجب، آدم‌های ترسو، آدم‌های چهارقسطه. ریشه‌های ایرانی قوی و پایبند به آبروداری و صورت را با سیلی سرخ نگه داشتنمان این مدت به ما اجازه نداده‌اند نه در شبکه‌های اجتماعی و نه حتی در جمع‌های دوستانه‌مان بگوییم چقدر فقیر شده‌ایم؛ چقدر گران شدن روزانه قیمت‌ها زندگی‌ خودمان و اطرافیانمان را مختل کرده و احساس می‌کنیم همگی در باتلاقی که کابوس شب‌های کودکی‌ام بود مدام غرق و غرق‌تر می‌شویم. ریشه‌های ایرانی قوی و پایبند به آبروداری‌مان خیلی وقت‌ها اجازه نمی‌دهد در بین زرق و برق پوشالی بلاگرهای دوزاری و در دوران روی سِن بودن آدم‌های فیک و در اقلیت حرفی بزنیم، چون بیشتر آدم‌ها حرفی نمی‌زنند و این به ما القا می‌کند حتما مشکل سمت ماست. ما آدم‌های معمولی که درس خوانده‌ایم، کار کرده‌ایم و سعی کرده‌ایم زندگی‌مان را روی پاهای خودمان بسازیم؛ اما هر بار دستی ما را عقب کشیده است. در بین استوری‌های پشت سر هم قیمت دلار با موسیقی‌های مختلف، باید از چیزهای دیگری هم حرف بزنیم؛ از قیمت تخم‌مرغ، گران شدن روزانه هزینه اسنپ، کفش، لباس، دارو... باید از کتاب‌های قسطی بگوییم، از پِی‌های پشت سر هم که هرروز صدجور پیام بهمان می‌دهند تا سر خودمان را شیره بمالیم؛ از خریدهای سوپرمارکتی قسطی، از کفش و کتانی‌های قسطی و از قسط‌هایی که روی سرمان تلنبار می‌شوند و قدمان را کوتاه و کوتاه‌تر می‌کنند. از زندگی‌مان که هر شب روی ترازو سبک‌تر و ضعیف‌تر شده.

این شعر تا ابد من رو نازنین‌‌جوون‌های این سرزمین می‌ندازه.

برای هر ستاره‌ای که ناگهان در آسمان غروب می‌کند دلم هزار پاره‌ است دل هزار پاره را خیال آنکه آسمان همیشه و هنوز پر ستاره است چاره است. محمد زهری

با تلاشی که این روزها ما برای دیوونه نشدن و بقا و ادامه دادن می‌کنیم، قبلا اهرام ثلاثه رو می‌ساختن. کافکا هم باهام موافقه.

او همه‌ی رازهای من را می‌دانست و غم و اندوه من را می‌شناخت؛ دلم درون او روشن بود و دل او درون من. ساندرا سیستروس

Repost from سپیدگاه
هر دوست عزیزی که می‌رود، پاره‌ی عظیمی از آفتاب‌های درون آدم را همراه خودش می‌برد. غزاله علیزاده

خواهرم داره برادران کارامازوف می‌خونه و هر از گاهی یهو در اتاقم رو باز می‌کنه و میاد تو یا زنگ می‌زنه و برام تعریف می‌کنه چی تو کتاب به وجد آوردتش. منم باهاش به وجد میام. این شورِ آشنا رو دوست دارم. سال‌های دانشجویی کتاب‌های زیادی رو بین کلاس‌های دانشگاه و کلاس‌های داستان‌نویسیم رو نیمکت‌های خیابون ولیعصر خوندم. بعد خوندن بعضی کتاب‌ها راه رفتم و بعد خوندن بعضی‌هاشون گریه کردم. سال‌های بعدی هم شب‌هایی که قلبم شکسته بود، روزهایی که کار فرسوده‌م کرده بود، بعد هر غم و اندوه و شادی‌ای پناه بردم به دنیای یک داستان. ادبیات موهبته. یک جادوی بدون تاریخ انقضا. موهبت زیستن هزاران زندگی، به‌خصوص برای مایی که تک‌زندگیمون در حال سوختنه.

امروز بچه‌ی‌ دوستم با این واقعیت مواجه شده بود که اگر اسم من رو توی گوگل بنویسه، عکس و قصه‌هام میان. هی پشت هم زنگ می‌زد و جیغ می‌زد و می‌گفت عکست رو دیدم، تویی. توشه‌های کوچیک برای روزهایی که دست‌هام از شوق خالیه.

اول: از کلاس نمایش‌نامه‌نویسی که بیرون می‌زنم باد خنکی می‌خوره توی صورتم، از شومیز تابستونی‌م رد می‌شه و می‌شینه به تنم و به گریه می‌افتم. از یاد تابستونی که گذشت. چه سخت و جانکاه گذشت. آدم بیچاره‌‌ی امیده؛ دوست داره بندازه تقصیر فصل‌ها، تقصیر سال‌ها، تقصیر ماه‌ها تا هیچوقت با این حقیقت هولناک روبه‌رو نشه که یک زندگی بد نصیبش شده. من انقدر شجاع نیستم که بدونم امید داره با چنگ و دندون زنده نگهم داره، پس می‌ندازم تقصیر تابستون و می‌خوام باور کنم حالا که فصل عوض شده، شاید اون اتفاق‌های هولناک از ما جا بمونن. نمی‌خوام ببینم که جلوتر از ما دوییدن و تمام آینده رو مال خودشون کردن. دوم: امروز به سین گفتم توی کار قبلیم شبیه تکه‌پازلی بودم که مال این تصویر نیست؛ هی به زور خودم رو فشار می‌دادم تا توی جایی که مال من نیست و شبیه من نیست جا بشم. نشد. نتونستم و خسته و یکم چروکیده شدم، ولی به جاش فهمیدم نقص این تصویر من نیستم. آدم خوبه چیزها رو به موقع بفهمه. چون همیشه راست و ریس کردن یک تکه پازل شکسته کار ساده‌ای نیست. دلم نمیخواد فکر کنم توی کل زندگی هم همون تکه پازل گم شده‌ام. چون منم مثل همه‌ی شماها بیچاره‌ی امیدم. سوم: احتمالا یکی از تجربه‌های آشنا و مشترک همه‌ی زن‌ها توی دنیا اون آنیه که به خودشون گفتن بسه. در یک روز کاملا معمولی، بین اتفاق‌های معمولی در یک فصل اندوه رو بستن و هیچکس هم نفهمیده پس ذهنشون چی گذشته و چطوری عبور کردن. این اتفاق برای من توی شهریور افتاد. یه روزی به میم عزیزم گفتم خب فکر می‌کنم این مدت به اندازه‌ی کافی اندوه ریختم توی ظرف غذام، توی آینه‌م، لای داستان‌هام، می‌خوام پاشم و‌ دوباره بیچاره‌ی امید باشم. این شد که از اون گرداب اندوه اومدم بیرون و الان خدمت شمام. چون دوباره باور کردم ننوشتن از بد نوشتن بدتره؛ همونطور که هنوز به نظرم به دنیا نیومدن از یک زندگی بد داشتن بدتره.

تلخ بود این که ‏بخواهند بمیری ‏پیش از آنی ‏که فرصت کنی آوازت را بخوانی. ‏تلخ بود این که زندگی این همه زیبا باشد ‏و تو می‌بایست بمیری؛ ‏چرا که دوست می‌داری ‏آزادی و صلح را. یانیس ریتسوس، فریدون فریاد

SHAHROKH, Margoob.mp35.08 MB

تقریبا صبحی نیست که چشم‌هام رو باز کنم و از سرم نگذره که عمر یک باره، جوونی یک باره و شوق خیلی چیزها تاریخ انقضا داره و یک بارِ ما افتاده تو سیاه‌چاله‌ی تاریخ مملکت، تو قعر ناامیدی.