ch
Feedback
سپیدگاه

سپیدگاه

前往频道在 Telegram

کلمه‌ها نجات‌دهنده‌اند. سپیده بیگدلی

显示更多
1 775
订阅者
无数据24 小时
-37
+1730
帖子存档
‏چطور کسی می‌تواند ناگهان وسط خیابان بایستد و از خود بپرسد: آیا این سرنوشت من است؟! آگامبن

برای من کتاب ابله، همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها و تنگسیر این‌جوری بودن. برای شما چه‌طور؟

آیا تا به حال قلبت به‌خاطر تمام شدن کتابی به درد آمده است؟ آیا شده تا مدت‌ها پس از تمام کردن کتابی، نویسنده‌اش همچنان در گوشت نجوا کند؟ الیزابت مگوایر

فوتبال فقط یک بازی معمولی نیست؛ اگر یک تیم حمایت طرف‌داران و مردم خود را نداشته باشد، فرقی با یک مشت دلقک که بیهوده به دنبال یک توپ می‌دوند ندارند. سایمون کوپر، فوتبال علیه دشمن @sepidgah

پنج سال شد و‌ هنوز دلم برات تنگ می‌شه. خیلی زیاد. خیلی. تنها و بی‌طرفدار شدم بعد تو.

بهار که بیاد و بره و تیر بشه، می‌شه دو سال که تو نیستی. دو ساله نیستی. نه که من وقت نکنم بیام ببینمت، نه که رفته باشی زنجان، نه که توی سفر باشی، نیستی، هیچ هواپیما و ماشینی منو به تو نمی‌رسونه، شناسنامه‌ت باطل شده، دیگه توی آمار حساب نمی‌شی، مُردی! اون روزی که رفتی، من گریه نکردم. زیاد گریه نکردم، یعنی اونقدری گریه نکردم که رفتنتو باور کنم. شب قبلش تا صبح نخوابیده بودم، اومده بودم دیدنت و تصویر تن رنجورت همه‌جا روبه روم بود، تمام شب گوش به زنگ نشستم و پشت پلکام دیدمت. آخرین بار که دیدمت تو به هوش نبودی، چند بار با بغض و آروم صدات کردم، هر شب آرزو می‌کنم کاش شنیده باشی. عید سالی که رفتی، من نیومدم دیدنت، چون باید یه کار خیلی فوری رو تحویل می‌دادم. این همون چیزیه که وقتی یادت می‌افتم، از فکر کردن بهش فرار می‌کنم. چی شد که نیومدم دیدنت؟ سحر می‌گفت چند بار سراغمو گرفتی و ناراحت شدی. وقتی یادش می‌افتم دلم می‌خواد خودمو بندازم دور. چرا اصلاً کار می‌کنم؟ چرا من همیشه انقدر کار می‌کنم؟ روز رفتنت گریه کردم ولی همه‌ش احساس می‌کردم اصلاً گریه نکرده‌م. به خودم گفتم یه روز می‌شینی و گریه می‌کنی. اصلاً یه روز صبح بیدار می‌شی و می‌گی من امروز می‌خوام برای مرگ بابابزرگ گریه کنم. داره دو سال می‌شه که از اون قول و قرار گذشته، ولی من هنوز گریه نکرده‌م بابابزرگ. مدام گریه کردن برای نبود تو رو به تعویق انداختم، به بعد، به فردا، به یه روز بارونی، به اولین سالگردت، به اولین سال نو در غیابت. خودمم نمی‌دونم چرا، اما حس می‌کنم اگه بشینم یه گوشه برای مرگ تو گریه کنم و این اندوه رو بشورم، به مرگت رسمیت دادم، باور کردم تو مردی، دیگه بار غمت رو گذاشتم زمین. ولی تو کودکی منی، تو قشنگ‌ترین خاطرات منی تو فراموش نمی‌شی، حتی اگه یه صبح بلند شم و برای مرگت حسابی گریه کنم، حتی اگه دیگه از یادآوری مرگ تو جا نخورم. سپیده، ۱۴۰۲

پنج سال شد و تیر داره از راه می‌رسه. هنوز حس می‌کنم زنده‌ای.

عاشق این عکس کتاب‌خونه‌مم؛ عزیزترین و در واقع تنها سرمایه و مال و منالم :)
عاشق این عکس کتاب‌خونه‌مم؛ عزیزترین و در واقع تنها سرمایه و مال و منالم :)

این یادداشتم رو به نظرم بخونید؛ شش سال پیش نوشتم و خیلی دوسش دارم.

وقتی ما از دکه‌ی سر کوچه‌ی مدرسه روزنامه‌ی خبر ورزشی و پرسپولیس را می‌خریدیم و زیر میزمان تا آگهی‌هایش را می‌خواندیم، وقتی تمام زنگ‌تفریح‌ها با هم‌کلاسی‌های استقلالی‌مان بحث می‌کردیم، وقتی با گل دقیقه نودوهفت سپهر حیدری گریه کردیم، وقتی با گل‌های ایمون زاید دور خانه چرخیدیم، وقتی با ضربه سر محمد نوری و رفتن تیم ملی به جام‌جهانی ۲۰۰۶ در خیابان‌ها فریاد کشیدیم، وقتی ما بازی‌های تیم ملی را ایستاده می‌دیدیم، وقتی پوستر تیم سفیدپوش را روی دیوارهای اتاقمان چسبانده بودیم، شما احتمالا فوتبالی نبودید. حالا که ما زخم‌های عمیق برداشته‌ایم، حالا که تیم‌مان را دزدیده‌اند، حالا که تعدادمان بسیار کم‌تر شده، حالا که تجربه جام‌جهانی قبلی را داریم که ورزشگاه‌های قطر پر شده بود از آدم‌هایی که شک نداشتیم تا به حال به خاطر خواندن روزنامه خبرورزشی در مدرسه نمره انضباطشان کم نشده و برای گل شدن یک پنالتی تمام دعاهایی را که بلدند نخوانده‌اند، حالا که هم از گل زدن تیم ملی قلبمان به درد می‌آید و هم از گل خوردنش، حالا که خاطره‌ی مهران سماک به خاطر شادی باخت تیم ملی کشته شد مدام با ماست و محزونیم که شاید دیگر نتوانیم از شادی گل مشت به هوا بکوبیم، حالا که برای بازی صبح تیم‌ملی الارم می‌گذاریم و بعد الارم را خاموش می‌کنیم و می‌خوابیم، باز هم شما فوتبالی نیستید.

وقتی خیلی کم‌سن‌وسال‌تر بودم و کتاب‌هامو‌ با شوق از کتاب‌فروشی چتر خیابون ولیعصر یا آقای کتاب‌ممنوعه‌فروش خیابون انقلاب می‌خریدم، خیلی برام مهم بود که کتاب‌هام تمیز و سفید بمونن و نو باشن. بعد که سال‌ها گذشتن و با میم آشنا شدم و چند تا از کتاب‌هاش رو خوندم و دیدم که با خودکار رد خودش رو حاشیه‌ی داستان‌ها جا می‌ذاره، یهویی انگار یاد گرفتم که شاید احترام گذاشتن به داستان همینه که ما ردی از خودمون توی کتاب جا بذاریم. یاد گرفتم نترسم از حک کردن خودم روی کتاب‌ها، نامه‌ها و هر بخشی از دنیا. جسور باشم و بذارم رد پام توی گوشه‌های زندگی بمونه. با خودکار، پررنگ و برای همیشه.

از میانِ همه‌ی احساسات، تنها احساسی که به خودمان تعلق ندارد امید است. امید به زندگی تعلق دارد؛ این خودِ زندگی‌ست که دارد از خودش محافظت می‌کند. خولیو کورتاسار

- ‏می‌دونستی من آدمارو می‌کُشم پورتوگا؟! + چه‌طوری انجامش می‌دی زه‌زه؟! - فراموششون می‌کنم. درخت پرتقالِ عزیز من، خوزه مائورو د واسکونسلوس

زندگی بر ما بسیار سخت گذشت ژولیو، این‌که تمام روز را در آفتاب باشیم و هیچ یادی از آفتاب نداشته باشیم، این‌که لبِ دریا باشیم و دو گز دریا نداشته باشیم، که قلبِ سوزان‌مان را در آن بپیچیم. یانیس ریتسوس

با کسی که بازی‌های فوتبال تیم ملی رو ایستاده می‌دید چه کردید که حسش تو جام‌جهانی حس اون بچه‌ی تنهای توی کوچه‌ست که بقیه بچه‌ها تو بازی راهش ندادن و ایستاده یه گوشه و داره به شادی اونا نگاه می‌کنه؟

ز مهرِ تنِ توبه‌سوزِ تو نیز ‏گذشتیم و شوق تمنّا گذشت. مظاهر مصفا

دوستت دارم با درخت بید (یادت هست پارسال باد چگونه شاخه‌اش را شکست؟)، دوستت دارم با صخره‌ی تَرَک‌خورده، آسمان — که متغیر است، زنده است، رودخانه — که خودش مثل زندگی است، بله، دوستت دارم با دست‌های سیاهِ اندوه، خاک، باران، ظرافت لانه‌ی چکاوک (همین دیروز دست کشیدی به نرمه‌پر‌هایی که آستر لانه‌اش بود و گفتی که داری روح‌ات را پاک می‌کنی)، آه، دوستت دارم با بازیچه‌های بچه‌ها، پَرِ به‌خون‌آغشته‌ای که افتاد روی سرم، دوستت دارم با رؤیاها، که همه‌چیز دوباره خوب است، دوستت دارم با آستانه‌ی دری که از آن می‌روی، با رنج‌ها و سایه‌ها — بله، یک چیز را هنوز به تو نگفته‌ام، دوستت دارم با تاریکی و مرگ، فراموشی و نور — با علفِ روییده بر گورِ گودافتاده — دوستت دارم — ‌ یوستیناس مارسین کِویچِس، سینا کمال‌ابادی

زندگی دقیقا از همون‌جا که یاد می‌گیری غم و غصه رو هم‌زمان با کار و زندگی پیش ببری می‌افته تو سرازیری و جانکاه می‌شه. دیگه بچه نیستی که وقتی غمگینی راحت بزنی زیر گریه و گریه‌هات جهان رو متوقف کنه، باید بغضت رو قورت بدی و بری توی جلسه، غمت رو قایم کنی و بشینی جلوی مدیرت، لبخند بزنی، اونم درست وقتی که چندین نفر تو ذهن و قلبت در حال زار زدن‌اند. بزرگ شدن هنر پنهان کردن اندوهه، نبرد پایاپای و فرسایشی با غم برای این‌که ازت نزنه جلو.

تا آن موقع همه اندوه‌هایم را درک کرده بودم.حتی وقتی داشتم در میانشان غرق می‌شدم خودم را باز می‌شناختم. اما این بار، در این شب، اندوه از حیطه اقتدارم در می‌رفت. کسی دیگر انگار جز خودم در من می‌گریست... مرگ آرام، سیمون دوبووار