fa
Feedback
یادداشت‌هایِ دکتر بابک زمانی

یادداشت‌هایِ دکتر بابک زمانی

رفتن به کانال در Telegram

كانال بازنشرِ يادداشت‌های منتشرشده‌

نمایش بیشتر
4 010
مشترکین
+124 ساعت
-67 روز
-930 روز
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+3
در 0 کانال‌ها
مه '26
+22
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+44
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+13
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+24
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+38
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+49
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+36
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+58
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+47
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+30
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+46
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+173
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+49
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+45
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+42
در 5 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+30
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+134
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+57
در 9 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+45
در 6 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+122
در 14 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+730
در 17 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+126
در 19 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+57
در 5 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+57
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+60
در 7 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+43
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+88
در 6 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+49
در 5 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+56
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+42
در 5 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+64
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+203
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+58
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+75
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+118
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+114
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+56
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+155
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+63
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+60
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+97
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+140
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+73
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+175
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+56
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+117
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+55
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+132
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+88
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+83
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+106
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+104
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+85
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+2 776
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
11 ژوئن0
10 ژوئن+1
09 ژوئن0
08 ژوئن0
07 ژوئن0
06 ژوئن+1
05 ژوئن0
04 ژوئن0
03 ژوئن0
02 ژوئن0
01 ژوئن+1
پست‌های کانال
ادامه يادداشت ترامب … در ارزیابی بالینی قسمت‌های مختلف مغز ممکن است فعالیت‌های لوب فرونتال اختلال نشان دهد. نهایتاً PET scan که فعالیت و متابولیسم و احتمالاً رسوب مواد روی مغز را بررسی می‌کند، ممکن است اختلال نشان دهد. نهایتاً با همهٔ این‌ها، باز هم گاه به‌دقت نمی‌توان نظر داد و تشخیص نهایی، بالینی و با نظر پزشک است. گاه حتی یک کمیسیون تخصصی پزشکی قانونی برای صدور حکم «حَجر» و محدود کردن اختیارات مالی و قانونی بیمار هم به‌سادگی صورت نمی‌گیرد. گاه زمان و سیر علائم—آقا یا خانم «دکتر زمان»—موضوع را روشن می‌کند. سؤال اصلی اما این است: آیا همراهان، مردمی که تصمیمات او بر سرنوشتشان تأثیری عمیق و وحشتناک می‌گذارد، می‌توانند یا خواهند توانست چنین ارزیابی‌هایی را درخواست کنند و در صورت لزوم، درخواست حکم «حجر» یا هر اسمی که در آمریکا دارد برای محدود کردن ایشان در تصمیم‌گیری ارسال کنند؟ اختلال شخصیت یا FTD؟ معلوم نیست؛ خیلی چیزها معلوم نیست. در هر حال، دلایل متعدد برای ارجاع بیمار و تشخیص نهایی در حال حاضر وجود دارد https://t.me/bzyad

2
ترامپ؛ بیماری روان‌پزشکی یا نورولوژی؟ یک مشاوره ناخواسته در بسیاری از موارد، بستگان بیماران سالمندی که اخیراً فراموشی یا اختلال رفتاری پیدا کرده‌اند، بدون حضور خودِ بیمار یا قبل از آوردن ایشان مراجعه می‌کنند تا علائم را توضیح دهند. خودِ بیمار متوجه هیچ مشکلی نیست. عدم اطلاع بیمار از غیرعادی و بیمارگونه بودن رفتارش، یکی از مهم‌ترین علائم بیماری‌های این‌چنینی مغز است. این بار کسی مراجعه نکرده و کسی اظهار نظر نخواسته است، اما شاید به‌خاطر شب‌های فراوان ترس و بمباران و بی‌خوابی، بتوان اندکی از اخلاقیات پزشکی عدول کرد و بدون مراجعه و بدون درخواست، در مورد بیمار سالمندی که توهمات و اختلالات رفتاری‌اش دنیا را به آشوب کشیده و چون کودکی شرور، کودکان ما را غرق خون کرده، اظهار نظر کنم. در چنین مواردی که بسیار هم پیش می‌آید، مهم‌ترین افتراق بین یک بیماری مغزی و یک بیماری روان‌پزشکی است. این افتراق گاه بسیار دشوار است و معاینات بالینی و پاراکلینیک هم قضاوت را آسان نمی‌کنند. اختلال روان‌پزشکی در چنین مواردی، اختلالات شخصیت است. در اختلالات شخصیت، خودِ فرد شکایت خاصی ندارد. به این دلیل به‌سختی می‌توان آن را بیماری خواند. فرد ممکن است آدمی بیش از حد جدی و سخت‌گیر باشد (وسواسی)، ممکن است زیادی توسری‌خور باشد (منفعل)، ممکن است آدمی منزوی و مشکوک باشد (اسکیزوئید) و… یا ممکن است بیش از حد خودخواه و خودپسند باشد، بی‌دلیل خود را تافتهٔ جدا بافته بداند، به هیچ عنوان عیب و ایرادی را به خود نپذیرد و جز مدح و ستایش خود چیزی نخواهد که در این صورت «شخصیت خودشیفته» خوانده می‌شود. یا ممکن است هیچ اهمیتی به درد و رنج دیگران ندهد، به‌سادگی باعث آزار دیگران شود، حدود و صغور قانون را بارها و بارها زیر پا بگذارد و از این‌که مشکلات و خطراتی برای دیگران ایجاد کند لذت ببرد. این نوع اختلال شخصیت را «ضد اجتماعی» می‌خوانند. برخی روان‌پزشکان معتقدند دونالد ترامپ مبتلا به ترکیبی از این دو شخصیتِ آخر، یعنی ضد اجتماعی و خودشیفته است و این ترکیب را «خودشیفتگی بدخیم» می‌خوانند. قطعاً دونالد ترامپ از دیرباز مبتلا به درجاتی از اختلال شخصیت بوده است، اما در هشتادسالگی، بروز اختلالات رفتاری شدید و عدم کنترل بر رفتار و گفتار، نوعی بیماری مغزی که همراه با کوچک شدن مغز می‌باشد را هم مطرح می‌کند. به این گروه بیماران «دمانس» یا زوال عقل می‌گویند. زوال عقل یا دمانس شامل گروهی از بیماری‌هاست که به‌شکل پیشرونده باعث آتروفی، یعنی کوچک شدن مغز و کاهش فعالیت‌های شناختی می‌شوند. بیماری آلزایمر معروف‌ترین و شایع‌ترین نوع دمانس و سردستهٔ انواع آن است، اما این گروه شامل بیماری‌های متعدد دیگری هم می‌باشد. وقتی یک فرد سالمند به دلیل نوعی اختلال رفتاری مراجعه می‌کند یا ارجاع داده می‌شود، یک احتمال هم دمانس فرونتوتمپورال است. در این نوع از زوال مغز ممکن است اختلال حافظه وجود نداشته باشد، اما اختلالات رفتاری شدید مثل پرخاشگری، رفتار بچه‌گانه، عدم همدردی با دیگران، افزایش مصرف بی‌رویهٔ غذا و شیرینی‌جات و گاه رفتار جنسی نامناسب وجود داشته باشد؛ که البته این بیماری پیشرونده بوده و نهایتاً سایر دومین‌های مغزی را هم درگیر می‌کند. می‌توانم تصور کنم دونالد ترامپ روی یکی از صندلی‌های سالن انتظار من نشسته باشد و خانواده‌ای نگران در داخل اتاق مطب در حال دادن شرح حال نگران‌کنندهٔ فوق باشند و در عین حال، من صدای جر و بحث ایشان با منشی یا تعریف‌های دور و درازی را که با صدای بلند با سایر بیماران دارند بشنوم. در چنین حالتی که زیاد هم پیش می‌آید، من می‌کوشم بین دو حالت فوق افتراق بدهم. از یک سو، سابقهٔ طولانی اختلال رفتاری همزمان با موفقیت‌های کاری تا حد ریاست‌جمهوری آمریکا، به نفع اختلال شخصیت است؛ اما عدم تعادل رفتاری، عدم کنترل زبان و گفتار و بر زبان آوردن بسیاری از مکنونات که نباید گفته شوند—مثلاً اگر گفته‌ای برای نجات مردم حمله می‌کنی، اما در دل فکر می‌کنی این‌ها عصر حجری هستند و در اصل می‌خواهی نابودشان کنی—دلیلی ندارد «عصر حجری» و «عصر حجر کردن» را به زبان بیاوری! این می‌تواند نشان‌دهندهٔ عدم کنترل رفتار توسط لوب فرونتال مغز باشد. بعلاوه، صحبت زیاد، گاه متناقض و ادعاهای گوناگون می‌تواند به دلیل دمانس FTD باشد. FTD یا اختلال شخصیت؟ البته یک‌سری سؤالات کلیدی از همراهان و معاینهٔ بالینی و جستجوی علائم رهاسازی لوب فرونتال (release) خیلی به تشخیص کمک می‌کنند، ولی خوب امکانش نیست! و از همه دشوارتر این‌که این‌ها در تشخیص نافی هم نیستند. یک فرد مبتلا به اختلال شخصیت می‌تواند در سن بالا مبتلا به FTD رفتاری شود و بر اساس تئوری پروفسور میلر، شانس بیشتری برای ابتلا دارد. در MRI لوب فرونتال راست ممکن است اندکی کوچک‌تر از چپ شده باشد.
0
3
در ارزیابی بالینی قسمت‌های مختلف مغز ممکن است فعالیت‌های لوب فرونتال اختلال نشان دهد. نهایتاً PET scan که فعالیت و متابولیسم و احتمالاً رسوب مواد روی مغز را بررسی می‌کند، ممکن است اختلال نشان دهد. نهایتاً با همهٔ این‌ها، باز هم گاه به‌دقت نمی‌توان نظر داد و تشخیص نهایی، بالینی و با نظر پزشک است. گاه حتی یک کمیسیون تخصصی پزشکی قانونی برای صدور حکم «حَجر» و محدود کردن اختیارات مالی و قانونی بیمار هم به‌سادگی صورت نمی‌گیرد. گاه زمان و سیر علائم—آقا یا خانم «دکتر زمان»—موضوع را روشن می‌کند. سؤال اصلی اما این است: آیا همراهان، مردمی که تصمیمات او بر سرنوشتشان تأثیری عمیق و وحشتناک می‌گذارد، می‌توانند یا خواهند توانست چنین ارزیابی‌هایی را درخواست کنند و در صورت لزوم، درخواست حکم «حجر» یا هر اسمی که در آمریکا دارد برای محدود کردن ایشان در تصمیم‌گیری ارسال کنند؟ اختلال شخصیت یا FTD؟ معلوم نیست؛ خیلی چیزها معلوم نیست. در هر حال، دلایل متعدد برای ارجاع بیمار و تشخیص نهایی در حال حاضر وجود دارد https://t.me/bzyad
0
4
ادامه يادداشت ترامپ ؛ در ارزيابي باليني قسمت هاي مختلف مغز ممكن است فعاليت هاي لوب فرونتال اختلال نشان دهد نهايتا pet scan كه فعاليت و متابوليسم احيانا رسوب مواد روي مغز را بررسي ميكند ممكن است اختلال نشان دهد نهايتا با همه اينها باز گاه به دقت نميتوان نظر داد و تشخيص نهايي باليني و بانظر بزشك است گاه حتي يك كميسيون تخصصي بزشكي قانوني براي صدور حكم " حجر " و محدود كردن اختيارات مالي و قانوني بيمار هم به سادگي صورت نميگيرد . گاه زمان و سير علايم .آقا يا خانم " دكتر زمان " موضوع را روشن ميكند . سوال اصلي اما اين است ؛ آيا همواهان ، مردمي كه تصميمات او بر سرنوشتشان تاثيري عميق ووحشتناك ميگذارد ميتوانند يا خواهند توانست چنين ارزيابي هايي را در خواست كنند وودر صورت لزوم درخواست حكم " حجر " يا هر اسمي كه در امريكا دارد براي محدود كردن ايشان در تصميم گيري ارسال كنند ؟ اختلال شخصيت يا اف تي دي ؟ معلوم نيست خيلي چيزها معلوم نيست در هر حال دلايل متعدد براي ارجاع بيمار و تشخيص نهايي در حال حاضر وجود دارد . https://t.me/bzyad
0
5
ترامپ ؛بيماري روانپزشكي يا نورولوژي ؟ يك مشاوره ناخواسته در بسياري از موارد بستگان بيماران سالمندي كه اخيرا فراموشي يا اختلال رفتاري بيدا كرده اند بدون ايشان يا قبل از آوردن ايشان مراجعه ميكنند تا علايم را توضيح دهند . خود بيمار متوجه هيچ مشكلي نيست . عدم اطلاع بيمار از غير عادي و بيمارگونه بودن رفتارش يكي از مهم ترين علايم بيماري هاي اين چنيني مغز است . اين بار كسي مراجعه نكرده و كسي اظهار نظر نخواسته اما شايد بخاطر شب هاي فراوان ترس و بمباران و بيخوابي بتوان اندكي از اخلاقيات پزشكي عدول كرد و بدون مراجعه ، و بدون درخواست ، در مورد بيمار سالمندي كه توهمات و اختلالات رفتاري اش دنيا را به آشوب كشيده و چون كودكي شرور كودكان ما را غرق خون كرده اظهار نظر كنم ؛ در جنين مواردي كه بسيار هم پيش مي آيد مهم ترين افتراق بين بك بيماري مغزي و يك بيماري روانبزشكي است . اين افتراق گاه بسيار دشوار است و معاينات باليني و باراكلينيك هم قضاوت را آسان نميكنند . اختلال روانبزشكي در چنين مواردي اختلالات شخصيت است در اختلالات شخصيت خود فرد شكايت خاصي ندارد . به اين دليل به سختي ميتوان آن را بيماري خواند . فرد ممكن است ادمي بيش از حد جدي وسخت كير باشد ( وسواسي ) ممكن است زيادي توسري خور باشد ( منفعل ) ممكن است ادم منزوي و مشكوكي باشد ( اسكيزوييد ) و…يا ممكن است بيش از حد خودخواه و خودپسند باشد بي دليل خود را تافته جدا بافته بداند به هيج عنوان عيب و ايرادي را به خود نبذيرد و جز مدح ورستايش خود چيزي نخواهد كه كه در اين صورت "شخصيت خود شيفته "خوانده ميشود يا ممكن است هيچ اهميتي به درد و رنج ديكران ندهد به سادگي باعث آزار ديكران شود حدود و صغور قانون را بارها وبارها زير پا بگذارد و از اينكه مشكلات ورخطراتي براي ديگران ايجاد كند لذت ببرد . اين نوع اختلال شخصيت را " ضد اجتماعي " ميخوانند . برخي روانبزشكان معتقدند دونالد ترامپ مبتلا به تركيبي از اين دوشخصبت آخر ضد اجتماعي و خود شيفته است و اين تركيب را خودشبغتگي بدخيم ميخوانند . قطعا دونالد ترامب از دير باز مبتلا به درجاتي از اختلال شخصيت بوده است اما در هشتادسالگي بروز اختلالات رفتاري شديد و عدم كنترل بر رفنار و گفتار نوعي بيماري مغزي كه همراه با كوچك شدن مغز ميباشد را هم مطرح ميكند به اين كروه بيماران دمانس يا زوال عقل ميگويند . زوال عقل يا دمانس شامل گروهي از بيماري هاست كه به شكل ببشرونده باعث آتروفي يعني كوجك شدن مغزي و كاهش فعاليت هاي شناختي ميشوند . بيماري الزايمر معروف ترين نوع دمانس و شايع ترين نوع و سردسته انواع دمانس ميباشد . اما اين كروه شامل بيماري هاي متعدد ديگري هم ميباشد وقتي يك فرد سالمند به دليل نوعي اختلال رفتاري مراجعه ميكند يا مراجعه داده ميشود يك احتمال هم دمانس فرونتو تامپورال است . در اين نوع از زوال مغز ممكن است اختلال حافظه وجود نداشته باشد اما اختلالات رفتاري شديد مثل برخاشگري ، رفتار بچه گانه ، عدم همدردي با ديگران ، افزايش مصرف بيرويه غذا و شيرينيجات و گاه رفتار جنسي نامناسب وجود داشته باشد كه البته اين بيماري بيشرونده بوده و نهايتا ساير دومن هاي مغزي را هم درگير كند . ميتوانم تصور كنم دونالد ترامپ روي يكي از صندلي هاي سالن انتظار من نشسته باشد و خانواده اي نگران در داخل اتاق مطب در حال دادن شرح حال نگران كننده فوق باشند و در عين حال من صداي جر و بحث ايشان با منشي يا تعريف هاي دور درازي را كه با صداي بلند با ساير بيماران دارند مبشنوم در چنين حالتي كه زياد هم بيش مي آيد من ميكوشم بين دو حالت فوق افتراق بدهم از يك سو سابقه طولاني اختلال رفتاري همزمان با موفقيت هاي كاري تا خد رياست جمهوري امريكا به نفع اختلال شخصيت است اما عدم تعادل رفتاري عدم كنترل زبان و گفتار و بر زبان آوردن خيلي چيزها و مكنونات كه نبايد بر زبان آورده شود . مثلا اگر بيشتر گفته اي براي نجات مردم حمله ميكني اما در دلت فكر ميكني اينها عصر حجري هستند و در اصل ميخواهي نابودشان كني دليلي ندارد عصر حجري و عصر حجر كردن را به زبان بياوري ! اين ميتواند عدم كنترل رفتار توسط لوب فرونتال مغز باشد .بعلاوه صحبت زياد گاها متناقض ادعاهاي كوناگون ميتواند به دليل دمانس اف تي دي باشد . اف تي دي يا اختلال شخصيت ؟ البته يك سري سؤالات كليدي از همراهان و معاينه باليني و جستجوي علايم خلاصي لوب فرونتال (realease )خيلي بع تشخيص كمك ميكنند ولي خوب امكانش نيست !و از همه دشوار تر اينكه اين در تشخيص نافي هم نيستند يك فرد مبتلا به اختلال شخصيت ميتواند در سن بالا مبتلا به اف تي دي رفتاري بشود و بر اساس تيوري پروفسور ميلر شانس بيشتري براي ابتلا دارد . در ام آر آي لوب فرونتال راست ممكن است اندكي كوچكتر از چپ شده باشد در ارزيابي باليني قسمت هاي مختلف مغز ممكن است فعاليت هاي لوب فرونتال اختلال نشان دهد
0
6
نهايتا pet scan كه فعاليت و متابوليسم احيانا رسوب مواد روي مغز را بررسي ميكند ممكن است اختلال نشان دهد نهايتا با همه اينها باز گاه به دقت نميتوان نظر داد و تشخيص نهايي باليني و بانظر بزشك است گاه حتي يك كميسيون تخصصي بزشكي قانوني براي صدور حكم " حجر " و محدود كردن اختيارات مالي و قانوني بيمار هم به سادگي صورت نميگيرد . گاه زمان و سير علايم .آقا يا خانم " دكتر زمان " موضوع را روشن ميكند . سوال اصلي اما اين است ؛ آيا همواهان ، مردمي كه تصميمات او بر سرنوشتشان تاثيري عميق ووحشتناك ميگذارد ميتوانند يا خواهند توانست چنين ارزيابي هايي را در خواست كنند وودر صورت لزوم درخواست حكم " حجر " يا هر اسمي كه در امريكا دارد براي محدود كردن ايشان در تصميم گيري ارسال كنند ؟ اختلال شخصيت يا اف تي دي ؟ معلوم نيست خيلي چيزها معلوم نيست در هر حال دلايل متعدد براي ارجاع بيمار و تشخيص نهايي در حال حاضر وجود دارد . https://t.me/bzyad
0
7
لنين در خواست حمايت از انقلاب از طريق تضعيف حكومت داخلي را در حالي مطرح ميكرد كه حزب سوسيال دموكرات كارگري روسيه از اواخر قرن نوزدهم در تمام كشور در كنار حزب سوسياليست انقلابي ( نارودنيك ها) يا خلقيون و در كنار حزب ليبرالي كادت در حال مقابله با حكومت تزار بودند . يك انقلاب ناموفق از سر گذرانده بودند اما باقي مانده و با تجربه تر شده بودند . جنگ طلبي و خوشحالي از تضعيف حكومت داخلي در شرايط عدم وجود ذره اي بديل جا افتاده مطلقا در نظر لنين هم قابل قبول نبود . آن را آنارشيسم از بدترين نوعش ميپنداشت . هيج كدام از نظريه پردازان و رهبران انقلابي معتقد به امكان انقلاب به واسطه جنك و توسط يك حزب نبودند آن را انحراف و درصورت پيروزي احتمال بربريت مطلق ميدادند . لنين تنها به واسطه اوضاع خاص روسيه در حال جنك و به اتكاي حزب بلشويك كه بر بسياري انقلابيون ديگر هم تاثير ميگذاشت به اين نتيجه رسيد . رزا لوكزامبورگ انقلاب را حتي با وجود جنگ نتيجه بلوغ سياسي مردم ميدانست و حتي حزب سراسري سوسيال دموكرات المان با آن همه گستردگي را هم كافي نميدانست . همانطور كه گفتم هدف از اين ياد آوري به هيچ وجه كپي برداري از وقايع تاريخي و استفاده از آن در جنگ اسراييل و امريكا با ايران نيست . چنين اظهار نظر هايي بي ترديد تخصص وًتعمقي را ميخواهد كه نگارنده فاقد آن است . حداكثر ادعا اطلاع از برخي ناداني ها و دعوت به تعمق در مورد آنهاست . با اين همه نميتوانم يك نكته را قبل از خاتمه ناگفته بگذارم كه در هيچ جنگي در تاريخ مهاجمين و تجاوز گران هدف اعلام شده شان كشور گشايي و دست يافتن بر منابع كشور مورد تجاوز نبوده است تلاش براي رهايي مردم تحت ستم از طريق بمب ها ي رهايي بخش مركبار يا جنگاوران خونريز رستگاري بخش توجيه سنتي همه تجاوز گران و جنايتكاران جنگي در طي تمام طول تاريخ بوده است . https://t.me/bzyad
0
8
فرود آمدن تبر رامون مركادر بر مغز تروتسكي در خانه فريدا نقاش مكزيكي به معناي پايان انقلاب جهاني و استقرار سيوسياليسم با پنجه آهنين در يك كشور بود . اكر جه اين تمركز گرايي به قيمت قتل كمونيست هاي بسيار از ملت هاي مختلف ( منحمله رهبران حزب كمونيست ايران ) تمام شد اما از سوي ديگر ميتواتست به معناي شروع نوعي همزبستي مسالمت آميز با بورزوازي و حتي با فاشيسم هم باشد استالين حتي با هيتلر هم پيمان صلح بست . مثل همه ديكتاتوري ها تا زماني كه كسي در حكومت ديكتاتور تزلزلي وارد نكند او با همه از در صلح در مي آيد و رهبران انقلابي اي كه حاضر نيستند سياست مماشات با ديكتاتور هاي خانگيشان را ببذيرند را هم خودش خفه ميكند . اگر جنگ جهاني دوم بديد نمي آمد ممكن بود جنگ و انقلاب هر دو رو به افول بگذارند اما جنگ جهاني دوم سواي انقلابات كه متوقف شده بودند همچنان ادامه يافت در جريان جنگ هيچ انقلاب واقعي رخ نداد تشكيل اردوگاه شوروي در اروباي شرقي و تلاش براي گسترش آن به مناطق ديگر به معناي انقلاب به واسطه جنگ نبود اگر جه احزاب كمونيست اروباي شرقي ايضا فرقه دموكرات آذزبايجان اين وقايع را انقلاب ميناميدند اما اينها فقط تقسيم مناطق نفوذ تحت تاثير پيروزي شوروي در جنگ جهاني دوم بودند اين جنگ هاي گسترده هيچ كدام باعث انقلاب در هيچ كدام از كشورها نشدند مبارزه نهضت مقاومت فرانسه و ايتاليا را بايد بخشي از جنگ به حساب آورد . ارتش ازاديبخش ايرلند كه به رهبري راجر كيسمنت تلاش ميكرد با كمك اتش المان در بحبوحه جنگ و تضعيف انگلستان انقلاب ايرلند را به سرانجام برساند شكست خورد و خود او بعدها تيرباران شد . البته جنبش ابرلند با سازمان هاي منسجم و حمايت توده اي از سالها پيش وجود داشت اما بازهم انقلاب موفق نشد . تبديل جوانه انقلاب سوساليستي جهاني به يك قدرت بزرگ ديگر يكي از علت هاي مهم بدبيني بزرگ ووواقع بينانه اي بود كه مكتب فرانكفورت از مناديان آن به شمار ميرفت . تئودور آدورنو دوراهه سوسياليسم / بربريت لوكزامبورك را به شكل يك راهه بربريت ميديد .معتقد بود جنك حاصل تطور عقل مدرن است و بربريت ميتواند نتيجه عقل مدرن باشد و نه انحراف از آن ! مقصود او از بربريت به يك تعبير خود جنگ هم بود .او جنك را "انحطاط نهايي اجتماعي "ميخواند .تفاوت مكتب انتقادي أدورنو / هوركهايمر و ماركوزه با ماركسبسم كلاسيك آن است كه مكتب انتقادي حكم سير محتوم به سوي مدينه فاضله از طريق ديالك تيك تاريخي را اعتقادي متافيزيكي و غير عقلاني ميداند و احتمال سير قهقرايي به بر بريت ، جنگ و نابودي را هم در نظر ميگيرد و آن را نه نتيجه انحراف از عقل و تكنولوژي مدرن كه نتيجه محتمل آن ميداند. از نظر آدورنو خود جنگ جهاني و هولوكاست و هيروشيما نشانه آن است كه ماركس و ماركسيست هاي بزرك تنها سير ديالك تيكي محتوم به خير و بهروزي را ميديده اند و نميديدند كه عقل و تكنولوژي خود ممكن است ابزار شر بشوند . پلكان جنگ يا همان بربريت مدرن براي دستيابي به عدالت و آزادي در ديدگاه آدورنو أصلا جايي نداشت . آن را بلاهتي باور نكردني ميدانست ديدگاه آدورنو نسبت به جنگ يا بربريت مدرن تا حدودي ادامه نظريات پدر ماركسيسم روسيه و استاد لنين بنظر ميرسد گيورگي پلخانف جنگ را شر مطلق براي مردم ميدانست و عليرغم اختلافات عميق با لنين در مورد انقلاب روسيه ووظيفه ماركسيست ها تنها در مقطع كوتاهي از تلاش لنين براي پايان جنگ ولو به قيمت خاك حمايت ميكرد . مثل هر انسان شرافتمندي كه در آن دوره خاص در روسيه ميزيست . اوضاع و افكار سياسي اروبا در اوايل قرن بيستم قطعا با اوضاع ايران و سوريه يك صد سال بعد متفاوت و غير قابل مقايسه است اما نظرپردازي و تعمق در مسايل سياسي مهمي مثل جنگ و انقلاب قطعا از يكصد سال پيش ضرورت بيشتري بيدا كرده است .بسنديده نيست حتي كساني كه دانش و تحصيلاتشان علوم اجتماعي و تاريخي است به بكباره همه چيز را كنار بگذارند و مثل بقيه مردم چنين موضوعاتي را ناديده بگيرند و از كنار آن به سادگي بگذرند و تسليم سهل انگاري عاميانه اي بشوند كه اكنون فرا گير شده . نزديك ترين تيوريسين به رفتار آن گروه از مردمي كه الان بخصوص در خارج از كشور خواستار انقلاب و جابجايي قدرت از طريق جنگ خارجي هستند نظريات لنين است . از شوخي هاي تاريخ يكي هم اينكه اين بار گويا خود تزار لنينيست شده است . آن هم بدون آنكه اين اعليحضرت بلشويك بداند كه اين يك انقلاب است و نه تقسيم مناصب مديريتي از جانب هيات مديره جهان ! اين مقايسه اي تحقير آميز نه براي اعليحضرت كه بيش از همه براي لنين به شمار ميرود .
0
9
آنها اگرچه مانند لنین ماهیت جنگ را امپریالیستی می‌دانستند و سیاست انترناسیونال در حمایت احزاب سوسیالیست از دولت‌هایشان را تأیید نمی‌کردند، اما انقلاب را، برخلاف لنین، بیش از آنکه حاصل فرصت به‌وجودآمده توسط جنگ و تضعیف حکومت مرکزی بدانند، حاصل بلوغ سیاسی توده‌ها، شامل کارگران، می‌دانستند. رزا لوکزامبورگ در یک جمله تاریخی حقیقتی را بیان کرد که بعدها بارها در مقاطع مختلف به اثبات رسید: «بدون بدیل سازمان‌یافته، جنگ می‌تواند به‌جای انقلاب به بربریت مطلق ختم شود.» رزا لوکزامبورگ طرفدار انقلاب بود و معتقد بود باید برای آن جان‌فشانی کرد و خود جان بر سر این راه گذاشت . اما نمی‌توانست با ایده لنین در مورد وقوع انقلاب با پیش‌آهنگی طبقه کارگری که در حزب نمود پیدا می‌کند ، پيش از بلوغ و آگاهي طبقاتي طبقه كارگر کنار بیاید، به‌ویژه آنکه عامل مهم‌تر در نظریه لنین، استفاده از فرصت جنگ و تلاش برای تضعیف حکومت داخلی در کشوری آکنده از قرن‌ها دسپوتیسم و استبداد و عقب‌ماندگی بود. رزا لوکزامبورگ با نگاهی دوراندیشانه، استبداد ناشی از پیش‌قراولی حزب يعني کسانی که خود را سیاستمدار طبقه کارگر می‌نامند را دیده بود و هشدار داده بود؛ آن زمان نتايج اين اتفاق هنوز معلوم نبود . بعدها قتل عام ها و دادگاههاي استالين در دهه سئ و چهل به وضوح صحت اين گفته را نشان داد . لوکزامبورگ مانند لنین اهمیت بسیاری برای حزب طبقه کارگر قائل بود، اما نقش حزب را در تشکل و آگاهی طبقاتی می‌دانست، نه انجام انقلاب به نیابت از طرف طبقه کارگر ! لنین خود حزب را، سوای طبقه، عامل مهم انقلاب و مبارزه طبقاتی می دانست .او روشنفكران طبقه كارگر و تشكل طبقه كارگر را نشانه مهم بلوغ و توانايي طبقه كارگر در هدايت جامعه ميدانست و ذره اي در اين خوش بيني بدخيم ترديد نداشت .در هر حال صداقت ودرايت اين بانوي فرهيخته مانع از اقدامي مشابه قيام اكتبر در انقلاب آلمان شد اكر چه به قيمت جان خودش هم تمام شد .او به همراه كارل ليبكنشت توسط افراطيون آلمان نطفه هاي نازي در ارتش و پليس كشته شدند اما آزادي و قوانين تاريخي را بر رهبرئ يك انقلاب بلشويكي ترجيح داد . كارل كايوتسكي تيوريسين بزرگ حزب سوسيال دموكرات آلمان موضعي ميانه گرفت .او اگر چه دفاع از ميهن در برخي شرايط را مجاز ميدانست اما موافق تاييد بودجه جنگ توسط حزب سوسيال دموكرات نيود . او برخلاف لنين و لوكزامبورگ جنگ و انقلاب را اجتناب نابذير نميدانست و برخلاف لنين معتقد بود ممكن است امپرياليست ها با پيدايش اولترا امبرياليسم با هم به نوعي تفاهم برسند و با وجود حزب طبقه كارگر كه بيشتر نقش اجتماعي خواهد داشت تا سياسي ، سطح رفاه طبقه كارگر و ساير زحمتكشان بهبودي بيدا كند .آنچه در دهه هاي بعد در اروبا بخصوص بعد از جنگ جهاني دوم تا امروز رخ داد بيش از هر چيز مويد نظرات كايوتسكي بوده است . كايوتسكي بر خلاف برنشتاين كه بطور مطلق مخالف انقلاب و تنها قايل به مبارزه سياسي و پارلماني بود امكان انقلاب در شرايط مناسب را ناديده نميگرفت . تروتسكي رهبر برجسته بلشويك اساسا موفقيت سوسياليسم در يك كشور را امكان بذير نميدانست . او كه در ماههاي اول بعد از اكتبر بالاترين مسيوليت ها را در حكومت بلشويكي داشت تلاش كرد جنك بايان نيابد شايد انقلاب در آلمان سر بگيرد . او جنگ را عامل تهييج انقلاب ميدانست و همجون لنين معتقد به امكان برقراري سوسياليسم توسط حزب پيشرو طبقه كاركر بود و برخلاف لوكزامبورك تاخير براي آمادگي سياسي توده ها را إلزامي نميدانست .اما اين را در يك كشور واحد آن هم كشوري نيمه اسيايي و استبداد زده مثل روسيه ،بدون انقلاب جهاني ،مقدور نميديد . او هم مثل رزا لوكزامبورك معتقد بود انحصار سوسياليسم به يك كشور متعاقبا باعث ديكتاتوري حزب ميشود . اين منشأ اختلاف بعدي بزرگ بين استالين و تروتسكي بود . استالين رفته رفته و به شيوه اي عملگرايانه به راه حل هاي حكومت تزاري رسيد . راه حل هايي در جهت تمركز و در مخالفت با "حق ملل در تعيين سرنوشت" . اينها بصيرت هايي ماكياوليستي هستند كه بسياري از حكومتگران فعلي و ازاديخواهان قبلي سر انجام به آنها دست مييابند . وقتي آقايان و خانم هاي انتلكتويل كتابخوان و كتاب نويس بعد از انقلاب ١٩١٧ در فوريه از اقصي نقاط اروبا به مام وطن بازكشتند استالين اين راهزن قلدر كه مخارج حزب را با دزدي بانك و گروگانگيري تامين ميكرد تازه از تبعيد سيبري بازگشته بود ووقتي اهسته تمام قدرت را در دست گرفت تيوري هاي اين بروفسور هاي اب نكشيده بيش از هر چيز مايه دردسر او بودند .حالا كه استقرار سوسياليسم در يك كشور امكان بذير شده بود و آن را هم خدايگان لنين گفته بود نه اين مردك جلف ، تروتسكي خوب معلوم است راه حل همان داغ و درفش و ميراثي است كه از اخرانا ( بليس سياسي تزار) به ارث رسيده .
0
10
آتش جنگ برای تقسیم این سرزمین‌ها از یک‌سو منابع و بازارهای بکر برای سرمایه پیدا می‌کند و از سوی دیگر با انهدام تولیدات تسلیحاتی و غیرتسلیحاتی و تولید گسترده مجدد، بحران اضافه‌تولید سرمایه‌داری را بهبود بخشیده، امکان استثمار بیشتر و دادن رانت به بخش‌هایی از جامعه را مقدور می‌سازد و در نهایت شیپور جنگ، طبقات محروم ، از پرولتاریا گرفته تا حاشيه نشينان شهري تا لومپن‌پرولتاریا را زیر بیرق بورژوازی و خرده‌بورژوازی در جهت تخریب منافع خودشان بسیج می‌کند. لنین معتقد بود کارگران و سایر اقشار زحمتکش ووحتي لومپن پرولتاريا نباید وارد جنگ امپریالیستی شوند و اتفاقاً زمان جنگ را بهترین موقعیت برای انقلاب اجتماعی می‌دید و معتقد بود تنها راه خاتمه جنگ‌های خانمان‌سوز امپریالیستی، انقلابات اجتماعی است. در جريان جنگ برولتارياي كشورها بايد سر اسلحه را به سمت امبرياليست خانگي بركرداند و ساير اقشار را هم بشت سر خود سامان دهند و با انقلاب طبقه حاكمه را ساقط و جنك را پايان ببخشند . عقیده‌ای که آشکارا و به‌سادگی ميتوانست «خیانت به مام میهن» نام بكيرد . با شروع و نضج گرفتن جنگ جهانی اول، لنین در تبعید هر چه بیشتر بر نظریه شكست طلبي انقلابي خود پای می‌فشرد . اين نظريه كه احتمالا ريشه در تاثير شكست روسيه در جنگ با زابن بر انقلاب ١٩٠٥ داشت افراطي ترين و بر خلاف نظر تمامي نظر پردازان سوسياليست و انقلابي آن زمان بود . به همين دليل بود که وقتی دولت موقت كرنسكي هم بعد از انقلاب فوريه بر طبل جنگ كوبيد ، لنین حاضر شد به پیشنهاد دولت متخاصم آلمان (که حضور لنین با این عقاید را به نفع خود و به ضرر حکومت روسیه می‌دانست) در قطاری مهر و موم‌شده با پنجره‌هایی پوشیده، از سوئیس تا روسیه، تمام طول آلمان را بپیماید. و به ميهن انقلابي بر گردد در حالي كه اعضاي دولت موقت انقلابي هم كه اندكي بعد حكم اعدام براي لنين صادر كردند براي استقبال به ايستگاه قطار آمده بودند . پنجره‌ها را پوشانده بودند تا در مسیر، پرولتاریای آلمان با دیدن لنین در قطار تحریک به اقدام مشابه و تضعیف حکومت آلمان نشود.هيچ كس حتي خود بلشويك ها تصور نميكردند اين انقلابي بزرگ در تصميم خود براي شكست طلبي انقلابي جدي باشد و آن را تنها يك ترفند تبليغاتي ميدانستند اما اوردر عزم خود جدي بود دريافته بود كاركران و دهقانان كه هريك فرزندي در جبهه داشتند از هر نيرويي براي خاتمه جنگ حمايت خواهند كرد و اين راز موفقيت بلشويك ها در اكتبر ١٩١٧ بود . بعد از انقلاب وقتي كه لنين در حال استقرار حكومت شوراها بود بدون كوجكترين ترديد و درنگ با دادن بخش هايي از خاك مقدس روسيه در برابر صلح به بيمان خود با توده هاي وسيع كارگران روستايي و شهري كه هرروز گوشت دم توب ميشدند تا كرنسكي شنل سياه خود را هرروز جبهه ها باد بدهد ، وفا كرد . حضور رهبر سياسي بزرگي در روسيه كه به شكست طلبي انقلابي معتقد بود بيشترين امتياز براي دولت متخاصم آلمان به شمار ميرفت . بايد گفت همين تصميمات شجاعانه لنين در مقاطع مناسب بيش از تمام تيوري هاي ماركسيستي - لنينيستي او به انقلاب اكتبر كمك كرد ! جنگ و صلح از ديدكاه لنين تنها از زاويه انقلاب معنا بيدا ميكرد و اين اطمئنان عجيب از اينكه راهي كه ميرود بي ترديد به سوسياليسم و عدالت و نحات زحمتكشان مي انجامد . تاريخ نشان داد اين اطمئنان بي بايه بوده است . جامعه سوسياليستي خيالي او به خونين ترين ديكتاتوري تاريخ منجر شد اما شكست طلبي انقلابي او در جريان جنگ جهاني اول به بايان خونين ترين جنك تاريخ ياري رساند . حزب سوسیال‌دموکرات آلمان پیرامون حمایت یا تضعیف حکومت داخلی در جريان جنك دچار یک انشقاق بزرگ شد. اکثریت حزب حول شعار «دفاع ملی در شرایط حمله خارجی» متحد شدند و به رهبری ابرت و شایدمان به بودجه جنگ در پارلمان آلمان رأی مثبت دادند. حزب سوسيال دموكرات بزرگترين و متشكل ترين حزب آلمان در آن زمان بود . بعدها ارتش پذيرفت اين حزب اداره دولت را در دست بگيرد تا صلح حقارت آميز را جناح چپ امضا كرده باشد و از اين ننگ براي تضعيف دولت وايمار وونهايتا سرنگونيش به دست نازي ها استفاده كند . دولتي كه از جانب چپ ها هم سوسيال فاشيست خوانده ميشد وواين انفكاك تاريخي جنبش چب مهم ترين برگ برنده حزب نازي براي حكومت بر كشوري بود كه سوسياليست ترين كشور اروبايي به شمار ميرفت . به اين نشان كه حتي هيتلر هم جريت نميكرد سوسياليست نباشد ، اين بار اما ناسيونال سوسياليست .جناح رادیکال حزب به رهبری رزا لوکزامبورگ -ليبكنشت در مقابل، به لایحه اعتبارات جنگی رأی منفی داد؛ تنها رأی منفی متعلق به لیبکنشت بود. لوكزامبورگ خود نماينده پارلمان نبود .
0
11
جنگ و انقلاب جنگ و انقلاب دو پدیده کاملاً مجزا هستند. توضيح واضحات است اما اخيرا گويا نياز به اثبات دارد ؛ جنگ، مقابله نظامی دو یا چند کشور با یکدیگر است. انقلاب، به زیر کشیدن یک حکومت به میل و اراده ملت است که می‌تواند مسالمت‌آمیز یا مسلحانه و خشونت‌آمیز باشد. در خواست يا آرزوي سقوط و تغيير يك حكومت مستقر نامش انقلاب است انقلابي كسي است كه خواستار آن باشد قدر مسلم آنکه این دو پدیده کاملاً متفاوت و دارای معیارها، دیسیپلین‌ها و چارچوب‌های مختلفی می‌باشند. قطعاً این دو می‌توانند هم‌زمان رخ دهند یا بر یکدیگر تأثیر بگذارند، اما هیچ چیز عجیب‌تر از آن نیست که برخی از مردم این روزها این دو را با هم یکی می‌گیرند و وقتی دارند از یکی از این‌ها صحبت می‌کنند، گویی دارند دومي را را از اولي نتیجه می‌گیرند. عجیب‌تر آنکه نتیجه‌ای را که از دو پدیده مستقل، با دلایل و زمینه‌هایی جداگانه و با قانونمندی‌های خاص خود حاصل خواهد شد، پيشابيش مطابق میل و سلیقه خود فرض ميكنند و همه را به چنين آينده محتومي دعوت ميكنند .و چنان بر آن نتیجه و آن دعوت اطمینان می‌کنند که تاکنون هیچ شمنی در دعوت مؤمنین به سوختن در آتش به چنان اطمينان دست نیافته است. گويا نميدانند كه پیش‌ترها، در طول قرن‌ها و سالیان دراز هم مردمانی می‌زیسته‌اند که جنگ‌های بی‌پایان كردند ‌ گاه بر حکومت‌هایشان شوريدند و گاه انقلاب می‌کرده‌اند. لحظه‌ای تعمق نمی‌کنند که این پیشینیان در مورد ارتباط جنگ با انقلاب، که دغدغه امروز ایشان است، چگونه می‌اندیشیده‌اند و چه نظرات متفاوتی در مورد ارتباط این دو خصيصه ذاتي ابنا بشر وجود داشته است! در این یادداشت می‌کوشم مباحث مربوط به جنگ و انقلاب را در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخی، یعنی در ابتدای قرن بیستم و جنگ جهانی اول، مورد بررسی اجمالی قرار دهم و نظرات تئوریسین‌های بزرگی را در این زمینه مرور کنم؛ همان زمانی که در اکثر نقاط اروپا بین کشورهای مختلف جنگ جریان داشت و در عین حال نظم کهن سرمایه‌داری، همراه با تناقضات ذاتی خود، به اوج رسيده بود و داشت به اشکال مختلف در کشورهای مختلف پوست‌اندازی مبكرد . اروپا در حال تحول و انقلاب بود. پیشاپیش باید بگویم که هدف از این یادآوری به هیچ وجه الگو‌سازی یا تشبیه مردم، نیروهای سیاسی و طرف‌های مختلف ایران به نیروهای تاریخی و اجتماعی یک‌صد سال پیش نیست. هدف، تنها و تنها اطلاع از این وقایع تاریخی و دعوت به تعمق، مطالعه و احیاناً تشویق مباحثات در مواردی است که اکنون حتی به چشم هم نمی‌آیند.. مقصود آن است كه بگويم صد سال پيش با چه دقت و ظرافتي در مورد جنگ و انقلاب انديشه ميورزيدند و در چه موارد ظريفي با هم اختلاف نظر پيدا ميكردند و اين اختلاف نظر هاي جزئي در آن زمان بعدها تا چه حد اهميت بيدا كرد و گاها باعث چه فجائع و چه مصيبت هايي شد . حالا بايد كفت با آن همه ريز بيني كه در جزيئات جنگ و انقلاب داشتند بعد ها چه فجايعي به بار آمد حالا كه كل اين مسايل بي نياز از هرگونه تعمق و نظر برداري به نظر ميرسند چه خواهد شد؟ ازانجا كه در هر حال تغيير يك سيستم حكومتي را انقلاب مينامند نقل قول هم بايد از كساني باشد كه نظر برداز انقلاب هستند يا اساسا حرفه ايشان انقلاب بوده است . اينكه اكثر اين افراد متعلق به جريان چپ ميباشند به معناي چپ بودن نگارنده نيست به اين معناست كه پادشاهان و روحانيون هيچ وقت انقلاب نميكردند و تيوري انقلاب نميپرداخته اند .آنها هميشه از طرفداران نظم موجود بوده اند . در اوایل قرن، لنین به عنوان یکی از رهبران انقلاب شکست‌خورده ۱۹۰۵ روسيه در تبعید به سر می‌برد. یکی از دلایل مهم انقلاب ۱۹۰۵، شکست سنگین روسیه از ژاپن بود .اين انقلاب اگر چه شكست خورد اما اولاً هیمنه خداگونه تزار را شکست و ثانیاً مصایب بسیاری برای مردم به ارمغان آورد. ثالثا تمرين انقلاب در ذهن لنين و دوستانش بود و بسياري از نظرات لنين در مورد انقلاب بخصوص نظريه شكست طلبي انقلابي از همين سال ١٩٠٥ نشات ميگرفت .لنین معتقد بود جنگ‌های جهانی، جنگ‌هايي امپریالیستی ، برای منافع امپریالیستی و براي حل تناقضات سرمایه‌داری در بالاترین مرحله خود هستند و ربطی به منافع توده‌های مردم ندارند. سرمایه‌داری با رشد سرمایه‌های مالی و بحران اضافه‌تولید و درخواست‌های اجتناب‌ناپذیر طبقه کارگر و سایر زحمتکشان، چاره‌ای جز دست‌اندازی به سرزمین‌های دور ندارد.
0
12
ادامه يادداشت دياسبورا -٢ شاید، تنها شاید، اگر آن فضای باز چند سالی بیشتر دوام می‌آورد، جامعه می‌توانست از بسیاری از افراط‌ها و تندی‌ها عبور کرده، پا به دنیای مدرن بگذارد که عقلانیت و آرامش مهم‌ترین ویژگی آن است. از نیم قرن پیش، جامعه‌ای به جا ماند که نه‌تنها بالاجبار دچار فقر سیاسی شده بود، بلکه از سیاست بیزار و روی‌گردان بود و بسیاری از مصائب خود را ناشی از سیاست و به‌خصوص سیاست‌ورزان می‌دانست. مقصود نهایی از این بحث آن‌که این نوع نگاه، به نوعی همان فاصله‌گذاری‌ای است که آن بخش از دیاسپورا با واقعیت پیدا می‌کند. اگر به جامعه‌ای که سیاست تعیین‌کننده فاکتورهای متعدد آن است با نگاهی منزجر از سیاست بنگرید، در واقع دارید با آن فاصله می‌گیرید. بعد از انقلاب، این سیاست‌زدایی به شکل دیگری تا امروز ادامه یافته است. سوای احزاب و گروه‌هایی که یکسره ناپدید شدند، حزب و تشکل سیاسی تا سال‌ها وجود نداشت؛ دولت تحمل نمی‌کرد، برخی روشنفکران حزب‌گریزی را ارزش می‌دانستند و مردم هم ضرورتی به آموزش عملی سیاسی و رفتار سیاسی نمی‌دیدند. جوانان و تحصیل‌کردگان، اگر می‌خواستند تشکل سیاسی‌ای داشته باشند، باید کاملاً مطابق با گفتمان و روایت غالب عمل می‌کردند؛ گفتمان و روایتی که هرچه می‌گذشت، عدم کارایی خود را بیشتر نشان می‌داد و تنها انزجار یا حداقل بی‌تفاوتی می‌آفرید. احساسات و آرزوها، که در کنش سیاسی مفری نمی‌یافت، به فضای مجازی، متلک‌ها، کاریکاتورها، شوخی‌ها و طنزهای سیاسی—گاه به بدترین و تندترین شکل—منتقل شد؛ که اگرچه به ظاهر جدی گرفته نمی‌شد، اما بی‌تردید در تحکیم برخی از برداشت‌ها در یک echo chamber بیش از حد مؤثر بود. برخلاف بسیاری از حکومت‌های توتالیتر که به‌شدت گفته‌ها و کاریکاتورها را هم کنترل می‌کردند، در ایران این امر هیچ تعقیبی به همراه نداشت؛ حال یا به دلیل وسعت امکان‌پذیر نبود، یا حکومت هم به جهت تخلیه احساسات عمومی آن را مفید می‌پنداشت. جامعه به نوعی زندگی دولایه رسید؛ که روزها در فضای عمومی و ادارات و دانشگاه ها جمهوری اسلامی، و شب‌ها در جمع خانواده و در فضای مجازی، دیاسپورا بر آن حکومت می‌کرد. گستردن سایه خیالات دیاسپورا بر کشور، در سطح و به‌یک‌باره رخ نداد. در طول سالیان، هر امیدی به اصلاحات که ناامید شد و هر دستی که به جهت مصالحه از جانب ملت جلو آمد اما با دست آهنین حکومت پس زده شد، در واقع گامی به سمت ناامیدی از وطن واقعی و نیل به وطن خیالی‌ای بود که دیاسپورا مشفقانه تبلیغ می‌کرد. این بازار پررونق، آن بخش از دیاسپورا را در نیل به وطن خیالی‌اش، از راه ناسیونالیسم افراطی دوردست، مطمئن‌تر می‌کرد؛ و تبلیغات در داخل کشور به یک دلیل دیگر هم موفقیت‌آمیزتر مینماياند و دست‌یابی به این ایده‌آل را حالا سهل‌تر می‌كرد . لازم نبود کار خاصی بکنید؛ حتی می‌توانستید به کار علنی و روزانه خود، با حفظ ظواهر، ادامه دهید. کار به «دیگری» سپرده و سفارش شده است. قرار شده «دیگری»، «امریکا»، با آن سابقه دراز در فجایع مربوط به صدور دموکراسی، این بار کار را تمیز دربیاورد!! نتيجه نوعي رفتار سياسي بيمانند در تاريخ بشريت بود كه مناديان آن تا مدتها فقط انفعال تبليغ ميكردند . اگرچه قدرت سیاسی بر جامعه و عوامل مادی آن حکومت می‌کرد، رفته‌رفته دیاسپورا حاکم مطلق رویاها شد. رویایی که تصور می‌شد راه دستیابی به آن کالسکه‌ای زرین است، با اسب‌هایی شاخدار، زیبا و بی‌دردسر. اگر قرار است به‌یک‌باره به آن دوران طلایی برگردیم، بی‌تردید راهکار هم همان کالسکه خیالی‌ای است که این را ببرد و آن را بیاورد. بنابراین، از همان اولین لحظاتی که جامعه مدنی ایران، از خشم و غیظ و غضب، دیگر به راهکار سیاسی—ولو با تدبیر و حتی مکر—نیندیشید و فعالیت سیاسی را ترک کرد و به قهر و اجتناب رو آورد، در واقع تحت تأثیر همین وطن خیالی دیاسپورا و راه‌حل پیشنهادی آن—که به قدر ارابه‌راندن بر آسمان غیرواقعی و خیالی بود—قرار می‌گرفت. بخش‌هایی از حکومت که به‌تدریج به دلایل مختلف با آن زاویه پیدا می‌کردند، کسانی که سال‌ها دم از اصلاح‌طلبی می‌زدند، در سرخوردگی‌های متعدد، به‌یک‌باره شیوه اصلاح را از دست نهاده، بدون آن‌که خود بدانند، بر کالسکه زرین (آن بخش از) دیاسپورا سوار می‌شدند که می‌گفت: «نه! اینا باید کلاً برن.» این کار آبرومندانه‌تر هم به نظر می‌رسید، جبران مافات هم می‌کرد. دانسته یا نادانسته، خود را به آن راه می‌زدند که گویی نمی‌دانند سؤال اساسی سیاسی آن است که: «اینا [چگونه ]باید برن؟» آن جای خالی، یعنی «چگونگی رفتن»، همان چیزی است که من آن را سوار شدن بر اسب زرین آرزو می‌خوانم. در لحظه موعود معلوم شد نه كالسكه اي هست و نه اساسا پرواز در آسمان مقدور است مردمي كه در انفعال ناشئ از خيالات دياسبورا به اتحاد اما «چه باید کرد» را هم باید جور دیگری پرسید: «چه می‌توان کرد؟»
0
13
راستی، حالا که از آسمان آتش و از زمین خون می‌جوشد، اصلاً کاری هم می‌توان کرد https://t.me/bzyad
0
14
دیاسپورا - ۲ در بخش اول تلاش کردم تعریفی از دیاسپورا، تاریخ و سازوکار آن، به اندازه فهم خودم تنظیم کنم. در این بخش بر این ایده تمرکز می‌کنم که دیاسپورای ایرانی—به‌ویژه آن بخش گسسته از داخل—چگونه و به چه دلايلي توانست است «وطن خیالی» خود را نه‌فقط در خارج، بلکه در درون کشور نیز بازتولید کند.و بخشی از جامعه داخل نیز، در غیاب مشارکت سیاسی مؤثر، به نوعی «دیاسپورای ذهنی» بدل گردد . بر این اساس، در پایان به این پرسش می‌رسم که به‌جای «چه باید کرد»، واقعاً «چه می‌توان کرد» در عین حال می‌کوشم مصداق‌های عینی مفاهیمی را که در بخش اول درباره دیاسپورا توضیح داده شد، در این بخش روشن‌تر بیان کنم. مفاهیمی مانند: Postmemory به معناي درجا زدن در گذشته • وطن خیالی (imaginary homeland) • وطن‌پرستی از راه دور (long distance nationalism) • پدیده‌های فضای مجازی، مانند: • Echo chamber که صداهای موافق یکدیگر را تقویت می‌کنند • Bubble filtering که الگوریتم‌های فضای مجازی افکار عمومی را شکل می‌دهند • Polarization که به‌تدریج به قطب‌بندی اجتماعی می‌انجامد گفتم مهم‌ترین خصوصیت دیاسپورای ایرانی (آن بخش از دیاسپورا که در قطع ارتباط کامل با سیستم داخل بود و آن را نفی می‌کرد)، در مقایسه با دیاسپورای مشابه سایر کشورها، این بوده است که توانست «وطن خیالی» خود را به داخل کشور هم بفروشد. شاید به این دلیل آشکار که بسیاری از مردم داخل کشور هم، بعد از سال‌ها بیگانگی با روایت حاکم و عدم وجود کوچک‌ترین منفذی برای حضور و بیان روایتی سوای روایت حاکم، خود تا حدود زیادی عملاً تبدیل به دیاسپورا شده بودند. وقتی کسی کوچک‌ترین نقشی در زندگی اجتماعی و سیاسی خود نداشته باشد و پله‌پله تمام امیدهای خود را به تغییرات مسالمت‌آمیز از دست بدهد، دیگر حافظه فعال او آن‌چه رسماً جریان پیدا می‌کند را نه می‌بیند و نه به حافظه خود می‌سپارد و، مثل دیاسپورای خارج از کشور، واقعیت در حال تغییر کشور را به همان شکل ایستایی که به ناامیدی سپرده شده بود به خاطر می‌آورد. پیچیدگی‌های سیاست—که مربوط به واقعیت موجود و آینده نامتعین هستند—به روایتی ساده‌شده، تمثیلی و گاه حتی اسطوره‌ای تبدیل می‌شوند. ممکن است با کسی که هیچ‌گاه ندیده‌ای و هزاران کیلومتر دورتر زندگی می‌کند همدلی بیشتری داشته باشی تا با همسایه دیواربه‌دیوار خود. حضور نمادها و روایت‌هایی در خارج از کشور که آشکارا نماینده آن «وطن خیالی» هستند، مثل بقایای خانواده سلطنتی، و تکنولوژی‌های پیشرفته ارتباطی و تبلیغاتی، با مکانیزم‌هایی که پیش‌تر توضیح داده شد، بستری برای تقویت و گسترش این تخیل جمعی فراهم کرده است. واقعیت آن است که در کمتر جامعه‌ای تا این حد با هرگونه نهاد و تشکل سیاسی مستقل به‌طور فعال مقابله شده است. جامعه‌ای از بهمن ۵۷ بیرون آمد که تا پیش از آن به‌شدت از سیاست منع شده بود. هیچ حزب سیاسی قانونی، واقعی و فعال وجود نداشت؛ همه نه‌تنها ممنوع که به‌شدت سرکوب شده بودند. اخلاق سیاسی مردم، که در هر حال شکل می‌گرفت و اجتناب‌ناپذیر بود و باید با آموزش عملی سیاسی پرورش می‌یافت، رفته رفته به دو قطب متضاد پولاریزه شد: یک طرفداری از رژیم پهلوی و تبلیغات سطحی‌اش، و دیگری هواداری از گروه‌های افراطی چپ مذهبی و غیرمذهبی که به زیرزمین رفته بودند. و هرچه پیش‌تر رفت، این قطبی شدن تشدید شد؛ یعنی هرچه بیشتر از احزاب میانه‌رو کاسته و به افراطیون افزوده شد. وقتی تیر خلاص تحزب با تأسیس حزب رستاخیز در سال ۵۵ شلیک شد، این قطب‌بندی به اوج خود رسید. یکی از سیاسیون میانه‌رو این روند قطبی شدن را به بهترین نحو بیان کرد: «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان اصلاح و ملايمت صحبت می‌کنیم.» در سال‌های ۵۷ و ۵۸، جامعه و جوانان، که به‌ناگاه و به‌واسطه انقلاب درها به رویشان باز شد و می‌توانستند هر مطلبی را بخوانند و آزادانه وارد فعالیت سیاسی شوند، خود را با مسائل متعددی که تازه با آن‌ها آشنا شده بودند رودررو دیدند؛ آن هم در شرایط تند سیاسی که عدم اظهار نظر یا عدم مداخله در مسائل روز نوعی انفعال به حساب می‌آمد. جامعه مدنی ايران هنوز بسیاری مسائل اساسی، از دین و تبیین جهان گرفته تا عقاید سیاسی و فلسفی مدرن و نیروهای بین‌المللی را درست نشناخته بود، تکلیف خود را با بسیاری چیزها روشن نکرده بود و هر شب با انبوهی از کتاب پیرامون مسائل مختلف، گرداگرد رختخوابش، به خواب می‌رفت؛ و در عین حال مجبور بود در مسائل سیاسی تندی که هر لحظه پدید می‌آمد موضع‌گیری کند یا وارد عمل شود—مداخلاتی که آشکارا و به دلایلی قابل درک (که گفتم) اكثرا خام و حتی نابخردانه بودند. ناگهان همان فضای محدود هم با خشونت بسته شد و هرگونه فعالیت سیاسی چنان پاسخ سختی دریافت کرد که تا سال‌ها بر ناخودآگاه جامعه تأثیر گذاشت.
0
15
شاید، تنها شاید، اگر آن فضای باز چند سالی بیشتر دوام می‌آورد، جامعه می‌توانست از بسیاری از افراط‌ها و تندی‌ها عبور کرده، پا به دنیای مدرن بگذارد که عقلانیت و آرامش مهم‌ترین ویژگی آن است. از نیم قرن پیش، جامعه‌ای به جا ماند که نه‌تنها بالاجبار دچار فقر سیاسی شده بود، بلکه از سیاست بیزار و روی‌گردان بود و بسیاری از مصائب خود را ناشی از سیاست و به‌خصوص سیاست‌ورزان می‌دانست. مقصود نهایی از این بحث آن‌که این نوع نگاه، به نوعی همان فاصله‌گذاری‌ای است که آن بخش از دیاسپورا با واقعیت پیدا می‌کند. اگر به جامعه‌ای که سیاست تعیین‌کننده فاکتورهای متعدد آن است با نگاهی منزجر از سیاست بنگرید، در واقع دارید با آن فاصله می‌گیرید. بعد از انقلاب، این سیاست‌زدایی به شکل دیگری تا امروز ادامه یافته است. سوای احزاب و گروه‌هایی که یکسره ناپدید شدند، حزب و تشکل سیاسی تا سال‌ها وجود نداشت؛ دولت تحمل نمی‌کرد، برخی روشنفکران حزب‌گریزی را ارزش می‌دانستند و مردم هم ضرورتی به آموزش عملی سیاسی و رفتار سیاسی نمی‌دیدند. جوانان و تحصیل‌کردگان، اگر می‌خواستند تشکل سیاسی‌ای داشته باشند، باید کاملاً مطابق با گفتمان و روایت غالب عمل می‌کردند؛ گفتمان و روایتی که هرچه می‌گذشت، عدم کارایی خود را بیشتر نشان می‌داد و تنها انزجار یا حداقل بی‌تفاوتی می‌آفرید. احساسات و آرزوها، که در کنش سیاسی مفری نمی‌یافت، به فضای مجازی، متلک‌ها، کاریکاتورها، شوخی‌ها و طنزهای سیاسی—گاه به بدترین و تندترین شکل—منتقل شد؛ که اگرچه به ظاهر جدی گرفته نمی‌شد، اما بی‌تردید در تحکیم برخی از برداشت‌ها در یک echo chamber بیش از حد مؤثر بود. برخلاف بسیاری از حکومت‌های توتالیتر که به‌شدت گفته‌ها و کاریکاتورها را هم کنترل می‌کردند، در ایران این امر هیچ تعقیبی به همراه نداشت؛ حال یا به دلیل وسعت امکان‌پذیر نبود، یا حکومت هم به جهت تخلیه احساسات عمومی آن را مفید می‌پنداشت. جامعه به نوعی زندگی دولایه رسید؛ که روزها در فضای عمومی و ادارات و دانشگاه ها جمهوری اسلامی، و شب‌ها در جمع خانواده و در فضای مجازی، دیاسپورا بر آن حکومت می‌کرد. گستردن سایه خیالات دیاسپورا بر کشور، در سطح و به‌یک‌باره رخ نداد. در طول سالیان، هر امیدی به اصلاحات که ناامید شد و هر دستی که به جهت مصالحه از جانب ملت جلو آمد اما با دست آهنین حکومت پس زده شد، در واقع گامی به سمت ناامیدی از وطن واقعی و نیل به وطن خیالی‌ای بود که دیاسپورا مشفقانه تبلیغ می‌کرد. این بازار پررونق، آن بخش از دیاسپورا را در نیل به وطن خیالی‌اش، از راه ناسیونالیسم افراطی دوردست، مطمئن‌تر می‌کرد؛ و تبلیغات در داخل کشور به یک دلیل دیگر هم موفقیت‌آمیزتر مینماياند و دست‌یابی به این ایده‌آل را حالا سهل‌تر می‌كرد . لازم نبود کار خاصی بکنید؛ حتی می‌توانستید به کار علنی و روزانه خود، با حفظ ظواهر، ادامه دهید. کار به «دیگری» سپرده و سفارش شده است. قرار شده «دیگری»، «امریکا»، با آن سابقه دراز در فجایع مربوط به صدور دموکراسی، این بار کار را تمیز دربیاورد!! نتيجه نوعي رفتار سياسي بيمانند در تاريخ بشريت بود كه مناديان آن تا مدتها فقط انفعال تبليغ ميكردند . اگرچه قدرت سیاسی بر جامعه و عوامل مادی آن حکومت می‌کرد، رفته‌رفته دیاسپورا حاکم مطلق رویاها شد. رویایی که تصور می‌شد راه دستیابی به آن کالسکه‌ای زرین است، با اسب‌هایی شاخدار، زیبا و بی‌دردسر. اگر قرار است به‌یک‌باره به آن دوران طلایی برگردیم، بی‌تردید راهکار هم همان کالسکه خیالی‌ای است که این را ببرد و آن را بیاورد. بنابراین، از همان اولین لحظاتی که جامعه مدنی ایران، از خشم و غیظ و غضب، دیگر به راهکار سیاسی—ولو با تدبیر و حتی مکر—نیندیشید و فعالیت سیاسی را ترک کرد و به قهر و اجتناب رو آورد، در واقع تحت تأثیر همین وطن خیالی دیاسپورا و راه‌حل پیشنهادی آن—که به قدر ارابه‌راندن بر آسمان غیرواقعی و خیالی بود—قرار می‌گرفت. بخش‌هایی از حکومت که به‌تدریج به دلایل مختلف با آن زاویه پیدا می‌کردند، کسانی که سال‌ها دم از اصلاح‌طلبی می‌زدند، در سرخوردگی‌های متعدد، به‌یک‌باره شیوه اصلاح را از دست نهاده، بدون آن‌که خود بدانند، بر کالسکه زرین (آن بخش از) دیاسپورا سوار می‌شدند که می‌گفت: «نه! اینا باید کلاً برن.» این کار آبرومندانه‌تر هم به نظر می‌رسید، جبران مافات هم می‌کرد. دانسته یا نادانسته، خود را به آن راه می‌زدند که گویی نمی‌دانند سؤال اساسی سیاسی آن است که: «اینا [چگونه ]باید برن؟» آن جای خالی، یعنی «چگونگی رفتن»، همان چیزی است که من آن را سوار شدن بر اسب زرین آرزو می‌خوانم. در لحظه موعود معلوم شد نه كالسكه اي هست و نه اساسا پرواز در آسمان مقدور است مردمي كه در انفعال ناشئ از خيالات دياسبورا به اتحاد اما «چه باید کرد» را هم باید جور دیگری پرسید: «چه می‌توان کرد؟»
0
16
راستی، حالا که از آسمان آتش و از زمین خون می‌جوشد، اصلاً کاری هم می‌توان کرد https://t.me/bzyad
0
17
https://x.com/drbabakzamani/status/2033492942170595710?s=52&t=MuK6uj-i-X-6GfONwYmrkw
0
18
همچنین به گفته تیم امداد و نجات هلال احمر، بر اثر این موج انفجار فردی هم حین عبور از خیابان شهید شده است. آواربرداری‌ها را دوباره ادامه می‌دهند. خانواده‌ها که در شهر کوچک امدادگران را به اسم کوچک می‌شناختند، به آن‌ها التماس می‌کردند که نشانه‌ای از زنده بودن بچه‌هایشان بدهند. با گذشت زمان، پیدا کردن دانش‌آموزان سخت‌تر می‌شد. چقدر باید بتن‌برداری می‌کردند تا به کوله‌پشتی، کفشی یا اعضایی از بدن برسند؟ پدر آریا که برای کمک روی آوار ایستاده بود می‌گوید: «آنجا بوی عجیبی می‌آمد. بوی خون جمعی را شنیده‌اید؟ من نمی‌دانستم این چه بویی است. مردم می‌گفتند این بوی خونی است که روی زمین مانده.» مردم سرگردان در جست‌وجوی بچه‌هایشان گاهی صداهای عجیبی می‌شنیدند. واقعاً می‌شنیدند یا امیدشان به شکل اصوات مبهم کودکان درآمده بود؟ کسی نمی‌داند؛ ولی دهان به دهان می‌چرخید که از بالای آوار نمازخانه صدای بچه‌ها می‌آید. آریا را همان روز شنبه از روی روپوش و کفش‌هایش شناختند. او عاشق بازی در روستای خانوادگی‌شان بود و دست آخر هم در همان‌جا دفن شد. بسیاری از خانواده‌ها تا ساعت ۱۸ روز بعد چشم از آوار برنداشتند. هر بار که عضوی از بدن پیدا می‌شد، به سمت امدادگران می‌دویدند تا شاید نشانی از دردانه‌شان پیدا کنند. گاهی کیفی کنار بدنی می‌افتاد که بدن قابل شناسایی نبود، اما از کیف می‌شد گفت متعلق به کیست. آن‌ها تا عصر فردا یکی‌یکی به همه اجساد نگاهی می‌انداختند و ناامیدانه دوباره عقب می‌رفتند. تحقیقات اولیه ارتش آمریکا نشان داده که این فاجعه نتیجه استفاده از نقشه‌های قدیمی و اشتباه در هدف‌گیری از سوی نیروهای آمریکایی بوده است (به نقل از نیویورک تایمز). اما چقدر قدیمی؟ پدر آریا می‌گوید که این مدرسه حدود ۱۰ سال پیش ساخته شده بود. نقشه‌های ماهواره‌ای هم از سال ۲۰۱۶ دیوارهای ساخته‌شده و مرزبندی بین مدرسه، بیمارستان و محوطه نظامی را نشان می‌دهند. شواهد دیگری هم نشان می‌داد که سرنخ این شلیک به آمریکا می‌رسید. برای مثال، نیروی دریایی آمریکا درست روز شنبه عکسی از ناوشکن خود در حال شلیک یک موشک کروز تاماهاک منتشر کرد؛ موشکی که طبق اطلاعات سایت نیروی دریایی آمریکا معادل ۱۳۶ کیلوگرم TNT قدرت انفجاری دارد. سپس خبرگزاری مهر ویدیویی از حمله به مدرسه منتشر کرد که یکی از رسانه‌های متخصص جنگ، موشک تاماهاک را در آن تشخیص داد. بعد از انتشار اولین عکس‌ها از بقایای موشک در خبرگزاری‌های ایرانی، نیویورک تایمز خبر داد که این قطعات شامل بخش‌هایی از سامانه هدایت و یک آنتن ماهواره‌ای با نشانه‌های وزارت دفاع آمریکا است. و به این ترتیب بود که شنبه نهم اسفند، آمریکا در حالی دقت موشک‌های خود را جشن می‌گرفت، زنگ چهارم کلاس ریاضی آریا و هم‌کلاسی‌هایش را با همین موشک‌ها آتش زد.
0
19
♦️ بوی خون جمعی را شنیده‌اید؟! گزارشی از جنایت هولناک مدرسه میناب March 13, 2026 گزارش: نگین باقری «امید داشتم آریا را با گرد و خاک روی صورتش پیدا کنم» روایتی از حمله موشکی آمریکایی به مدرسه میناب ساعت ۱۱:۰۵ صبح، مادر آریا بعد از دریافت تماسی از خانم معلم دعا می‌کرد که وقت کافی برای بیرون آوردن پسر کلاس‌سومی‌اش از مدرسه داشته باشد. چند کیلومتر آن‌طرف‌تر از خانه آن‌ها، لابه‌لای جیغ ممتد دانش‌آموزان، بعد از حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به سوله‌های اطراف مدرسه، زندگی تنها به اندازه هفت دقیقه بعد از این تماس ادامه داشت. موشک دوم درست وسط پیشانی دو مدرسه دخترانه «شجره طیبه» و پسرانه «رهپویان شهدای خلیج فارس» شلیک شد و لیست حضور و غیاب امسال دبستان معروف میناب را به آتش کشید. ‼️ هشدار: خواندن این بخش ممکن است برای همه مناسب نباشد. ساعاتی بعد، با برداشته شدن هر لایه از آوار، شکل وحشت در دقایق پایانی مدرسه آشکار می‌شد. امدادگران می‌گویند که اکثر اجساد را به صورت گروهی و کنار هم پیدا کرده‌اند. در راهروها، ردیفی از بدن‌های کوچک احتمالاً به دنبال راه خروج کنار هم افتاده بودند. در نمازخانه طبقات دخترانه و پسرانه که حالا روی هم فروریخته بود، گروه‌هایی از بچه‌ها را یافتند که به سمت آخرین پناهگاهشان هدایت شده بودند. در آواربرداری آخر، وقتی به کف مدرسه که موشک زمین را شکافته بود رسیدند، تکه‌های بسیار ریزی از بدن‌ها را چسبیده به قطعات فلزی موشک پیدا کردند که نشان می‌داد راکت درست به یک تجمع وحشت‌زده دیگر از کودکانی برخورد کرده و حلقه انسانی آن‌ها را چشم در چشم خود ذوب کرده است. همچنین اندام‌های چسبیده بر دیوار حیاط گواهی می‌داد که شدت موج انفجار، پیکر برخی از دانش‌آموزان را به بیرون پرت کرده و به سطوح سنگی مقابل ساختمان اصلی کوبیده است. این‌ها مشاهدات علیرضا دادخواهی، یکی از اعضای تیم‌های امدادی، از سه دوره آواربرداری از مدرسه معروف میناب به خبرآنلاین است. ساختمان شامل دو مدرسه دخترانه و پسرانه و یک پیش‌دبستانی با ورودی‌ها و حیاط مجزا می‌شود. دختران در طبقات بالایی درس می‌خواندند و پسرها و کودکان پیش‌دبستانی در طبقات پایین ساختمان بودند که با دیوار از هم جدا می‌شدند. هدف، بعد از حملات هوایی اسرائیل و آمریکا به پایتخت در روز شنبه نهم اسفند، سوله‌های اطراف این مدرسه بود که دقایقی پس از ساعت ۱۱ مورد هدف قرار گرفتند. کمتر از پنج دقیقه بعد، موشک بعدی به سمت خود مدرسه شلیک می‌شود و نام ۴۶ دانش‌آموز دختر و ۷۳ دانش‌آموز پسر، روز بعد در لیست شهدا قرار می‌گیرد. همچنین ۲۶ معلم و ۴ نفر از والدین هم کشته شده‌اند. یکی از والدین قبل از شلیک دوم ابتدا فرزند خود را از آن شلوغی و همهمه نجات می‌دهد و به سمت مدرسه می‌رود تا کودک دیگری را بیرون بیاورد، اما با حمله موشک شهید می‌شود. او را زیر آوار در حالی که دانش‌آموز دیگری در آغوش خود داشته پیدا کرده‌اند. درست مثل معلم دیگری، ندا صلحی‌زاده، که فرزندان خودش نیلا و حامی را از مدرسه بیرون می‌کند و برمی‌گردد تا بقیه کودکان را بیرون بیاورد؛ اما حمله موشک او و فرزند کوچکش، حامی، که به دنبال مادر به مدرسه برگشته بود را به کام مرگ می‌کشاند. آن روز، شنبه نهم اسفند، معلم‌ها از حدود ساعت ۱۰ صبح می‌دانستند که این دیگر یک روز عادی نیست. عقربه‌های ساعت به ۱۱ نرسیده بود که تلفن به دست، خروج اضطراری دانش‌آموزان را با تماس به خانواده‌ها آغاز کردند و از آن‌ها خواستند دنبال فرزندانشان بیایند. ساعت ۱۱:۰۵ با مادر آریا تماس گرفته شد، اما هفت دقیقه بعد موبایل خانم معلم از دسترس خارج شد و در غبار موج دوم حملات ناپدید شد؛ معلمی که با گذشت زمان هنوز هیچ اثری از پیکر یا DNA او پیدا نشده است. اگرچه حمله اول به سوله‌های اطراف مدرسه آسیب زیادی به کسبه و ساختمان‌ها نمی‌زند، اما صدای حمله دوم که درست به زنگ چهارم بچه‌ها خورده بود تا روستاهای اطراف هم می‌رسد. آقای بهادری، پدر آریا کوچولو، متولد سال ۱۳۶۸ است. او به سمت مدرسه شروع به دویدن می‌کند. بچه‌های بازمانده را از گوشه چشم می‌دید که زخمی و خاک‌گرفته از محل دور می‌شدند. با این امید می‌دوید که آریا را با گرد و خاک روی صورتش ببیند، بغل کند و با چند جراحت سطحی به بیمارستان ببرد. جمعیت حول مدرسه آن‌قدر زیاد بود که نیروهای امدادی نمی‌توانستند نزدیک شوند. «هر کسی آن بین سعی می‌کرد بچه‌اش را پیدا کند… هر کسی دنبال گم‌شده‌اش می‌گشت.» مردم و امدادگران مشغول آواربرداری بودند که ساعت ۱۵:۳۰ موشک‌های بعدی از راه رسیدند. «موشک سوم به مقر تیپ عاصف و موشک چهارم و پنجم و ششم هم به بیمارستان و نقاط دیگر در همان محدوده برخورد کرد.» آقای غریب‌زاده، مسئول داروخانه همان‌جا، جان خود را از دست می‌دهد و شهید می‌شود.
0
20
ادامه يادداشت دردسرهاي كاپيتان ميهن آيا يك كاپيتان ميهن ديگر پيدا خواهد شد كه اين‌بار احساسات منفی مردم امريكا و مردم كشورهاي ديگر را از مداخلات دوردست به تصوير بكشد، با آن مخالفت كند و روياي امريكايي را تنها در ايالات متحد بجويد و نه در آنسوي جهان جايي كه براي مردم آنجا كابوس امريكايي است . كسي كه باعث يك چرخش تاريخي ديگر بشود کسی که كتاب او را این بار هم سياستمداران اروبايي زیر بالش خود نگه دارند و از جانبی ديگر زبان گویای درخواست بین المللی برای چرخش تاريخي ديگري در ابتداي قرن جديد و بازگشت ايالات متحده به آرمان‌هاي بنيان‌گذارانش باشد ؟ https://t.me/bzyad
0