fa
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

رفتن به کانال در Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 536
مشترکین
+2924 ساعت
+947 روز
+9430 روز
آرشیو پست ها
photo content

شبانه مهدی تفکری.mp38.20 MB

هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر می‌کند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک می‌خورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه می‌کند. پِی پیش از آنکه بمیرد، سست می‌شود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه می‌کشد، حسرت می‌خورد، و درنهایت نااُمید می‌شود. شاید روزی چراغ‌های این خانه یکی‌یکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانه‌ی قبلی نمی‌شود. رنج مجبورت می‌کند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشه‌های اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس می‌کنم که اُمید، حسرت دوردست‌هایی‌ست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد.

گر خانه‌ها سبز باشند، داخل خانه‌ای پا خواهم گذاشت.  اگر پل‌ها اینجا به صدا در می‌آیند، بر زمین سخت راه خواهم رفت.  اگر در هر زمان بار عشق از دست می‌رود، اینجا شادمانه آن را از دست خواهم داد.  اگر من نیستم، کسی هست همانند من. زمان به تعویق افتاده، اینگه‌برگ باخمن

photo content

در سیاه وهم‌ناک این شب دیجور، من تنها.

آه، دوست عزیز، چه زندگی ساکت و پوچی را می‌گذرانم! خیلی تنها، خیلی تنها. به من علاقه‌مند بمان. نامهٔ نیچه، به رود

‌‌ آیا اصلا هنوز قادر به خندیدن هستی؟ می‌ترسم که خندیدن را در میان این مردمان تلخ کاملا فراموش کنی. ‌ نامه به خواهر، نیچه

‏عشق خطری‌ست در کمینِ تنهاترین کس. ‏نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری

عشقِ بدِ تو به خودت، تو را در تنهایی و انزوا زندانی می کند. نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری

اما من در نورِ خود می‌زیم. من آن شراره‌ها را بازمی‌نوشم که از من زبانه می‌کشند.
اما من در نورِ خود می‌زیم. من آن شراره‌ها را بازمی‌نوشم که از من زبانه می‌کشند.

امروز را در خانه می‌مانم؛ و در به روی کسی نمی‌گشایم. اما بی‌در و پیکر است خانه‌ی ذهنم، می‌آیند و می‌روند. دوستان ناموافق، آشنایان ناسازگار...

In the Lost Queen's Eyes.mp36.58 MB

؛
؛

«شادی همچو آب لطیف صاف، به هر جا می‌رسد، در حال شکوفه‌ی عجبی می‌روید. غم همچو سیلاب سیاه، به هر جا که رسد، شکوفه را پژمرده کند و آن شکوفه که قصد پیدا شدن دارد، نَهِلد که پیدا شود.» -مقالات شمس

من عاشقِ سکوتم؛ عاشقِ کُندی... عاشقِ اون لحظه‌هایی که هیچ اتفاقی نمی‌افته. عاشق آبیِ آسمون، سیاهیِ شب و صدایِ پایی که تویِ تنهایی می‌پیچه.عاشقِ دیدنِ گل‌هایی‌ام که تو بهار، با شکوفه‌هاشون خودشون رو نشون می‌دن. قبلاً فکر می‌کردم این زمین‌های ساکت و خالی، بویِ مرگِ نزیسته می‌دن… اما حالا، انگار یه جورایی حسِ زندگی رو بهم می‌دن. دلم می‌خواد خم شم و فقط… فقط به صدایِ تپشِ قلبِ زمین گوش بدم.

او همچون درختی که باد خزان تمام برگ‌هایش را ریخته باشد، زنی تنهای تنها بود.
اوسامو دازای، نه آدمی

ای کاش می‌توانستم؛ از اینکه زاده شده‌ام، از اینکه زنده هستم، از اینکه مردم و دنیا وجود دارند، خوشحال باشم.
اوسامو دازای، نه آدمی

دیگر نه شاد بودم، نه ناشاد. این نیز بگذرد. اما در دوزخ آدمیان آموختم: فلسفه، اخلاق، صداقت، راستی، همه‌اش واژه‌هایی‌اند برای فریب. آیا کسی هست که تباه نشده باشد؟
اوسامو دازای، نه آدمی

اصلاً موندم من دارم از روی این روزها می‌گذرم، یا این روزها دارن بی‌رحمانه از روی من می‌گذرن؟