خونهی روشن.
رفتن به کانال در Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 536
مشترکین
+2924 ساعت
+947 روز
+9430 روز
آرشیو پست ها
1 499
ای کاش میتوانستم؛
از اینکه زاده شدهام، از اینکه زنده هستم، از اینکه مردم و دنیا وجود دارند، خوشحال باشم.
اوسامو دازای، نه آدمی
1 499
دیگر نه شاد بودم، نه ناشاد.
این نیز بگذرد.
اما در دوزخ آدمیان آموختم:
فلسفه، اخلاق، صداقت، راستی، همهاش واژههاییاند برای فریب.
آیا کسی هست که تباه نشده باشد؟
اوسامو دازای، نه آدمی
1 499
اصلاً موندم من دارم از روی این روزها میگذرم، یا این روزها دارن بیرحمانه از روی من میگذرن؟
1 499
راستش دیگه از این قانونهای روانشناسی و اون داستانهای فلسفیِ تکراریِ بیخاصیت، حالم بهم میخوره؛ هیچوقت به هیچجایی نرسیدم. نمیدونم اصلاً این تنهایی که میگن یعنی چی؟ گیج شدم؛ نمیدونم من واسه این روزگارِ لعنتی زیادیام، یا این روزگار، جایِ موندنِ یه کالبدِ خاکی نیست.
نمیخوام از خستگیِ روحم بگم، نه، اون که جای خود… حرفِ من اینه که تنم خسته است؛ انگار این جسمِ لعنتی از بس توی مسیرهای بیپایان دویده، دیگه رمقی براش نمونده. گاهی به خودم میام و میبینم اصلاً نمیدونم چی باید بگم. انگار همهی ما یه جورایی مجبوریم یه چیزهایی رو بپذیریم، ولی خب، پذیرفتنِ ما آدمها همیشه یه جور خودفریبیِ مصلحتی بوده؛ وگرنه کی میتونه با جون و دل قبول کنه که قراره تا ته خط، همینطور توی این خفقان و فرسودگی بسوزه و بسازه؟ شاید هم چارهمون فقط صبر باشه؛ شایدم محکومیم که تا ابد فقط صبر کنیم.
1 499
راهم بده ماریا! تاب کوچه را ندارم راهم نمیدهی؟
[راهش نمیدهد]
-ولادیمیر مایاکوفسکی
1 499
بله، به تو احتیاج دارم! زیرا تو تنها کسی
هستی که میتوانم درموردِ رنگِ یک ابر با او
صحبت کنم.
نامه ولادیمیر ناباکوف، به ورا
1 499
عزیزم، خوشبختانه امشب که برگشتم، هر دو نامهات را دریافت کردم:
نامهٔ سیویکم ماه پیش و نامهٔ یکم ژانویه را.
در قلبم حرارتی ایجاد شد.
تا امروز مثل یک تبعیدی، دور از جهان مانده بودم.
ماریا کاسارس به آلبر کامو، ۳ ژانویهٔ ۱۹۴۹
1 499
«همین که به تو میاندیشم؛
هر کجا که دست میگذارم، گل میکارم؛
اسبها را آب میدهم
و بار دیگر، عاشق کوهستان میشوم.»
-ایلهان برک
1 499
سوارِ عشق شو وز ره میندیش
که اسبِ عشق، بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند
اگر چه راه، ناهموار باشد
-مولانا
1 499
اسبم را دوباره گم کردهام؛
گریستهام،
اسبِ بیکسِ مرا ربودهاند، برای همیشه.
اسبِ سپیدِ ایل،
با یالهای سوختهاش،
که جانپناهِ من بود.
همچون اسبِ گریخته، که از آبِ آلودهی برکه بنوشد،
شیههی او و هیاهوی سوارانش،
اکنون کجاست؟
