خونهی روشن.
Open in Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 536
Subscribers
+2924 hours
+947 days
+9430 days
Posts Archive
1 506
هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر میکند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک میخورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه میکند. پِی پیش از آنکه بمیرد، سست میشود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه میکشد، حسرت میخورد، و درنهایت نااُمید میشود. شاید روزی چراغهای این خانه یکییکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانهی قبلی نمیشود. رنج مجبورت میکند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشههای اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس میکنم که اُمید، حسرت دوردستهاییست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد.
1 506
گر خانهها سبز باشند، داخل خانهای پا خواهم گذاشت.
اگر پلها اینجا به صدا در میآیند، بر زمین سخت راه خواهم رفت.
اگر در هر زمان بار عشق از دست میرود، اینجا شادمانه آن را از دست خواهم داد.
اگر من نیستم، کسی هست همانند من.
زمان به تعویق افتاده، اینگهبرگ باخمن
1 506
آه، دوست عزیز، چه زندگی ساکت و پوچی را میگذرانم! خیلی تنها، خیلی تنها.
به من علاقهمند بمان.
نامهٔ نیچه، به رود
1 506
آیا اصلا هنوز قادر به خندیدن هستی؟
میترسم که خندیدن را در میان این مردمان تلخ کاملا فراموش کنی.
نامه به خواهر، نیچه
1 506
عشقِ بدِ تو به خودت، تو را در تنهایی و انزوا زندانی می کند.
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری
1 506
امروز را در خانه میمانم؛
و در به روی کسی نمیگشایم.
اما بیدر و پیکر است خانهی ذهنم،
میآیند و میروند.
دوستان ناموافق، آشنایان ناسازگار...
1 506
«شادی همچو آب لطیف صاف، به هر جا میرسد، در حال شکوفهی عجبی میروید.
غم همچو سیلاب سیاه، به هر جا که رسد، شکوفه را پژمرده کند و آن شکوفه که قصد پیدا شدن دارد، نَهِلد که پیدا شود.»
-مقالات شمس
1 506
من عاشقِ سکوتم؛ عاشقِ کُندی... عاشقِ اون لحظههایی که هیچ اتفاقی نمیافته. عاشق آبیِ آسمون، سیاهیِ شب و صدایِ پایی که تویِ تنهایی میپیچه.عاشقِ دیدنِ گلهاییام که تو بهار، با شکوفههاشون خودشون رو نشون میدن.
قبلاً فکر میکردم این زمینهای ساکت و خالی، بویِ مرگِ نزیسته میدن… اما حالا، انگار یه جورایی حسِ زندگی رو بهم میدن. دلم میخواد خم شم و فقط… فقط به صدایِ تپشِ قلبِ زمین گوش بدم.
1 506
او همچون درختی که باد خزان تمام برگهایش را ریخته باشد، زنی تنهای تنها بود.
اوسامو دازای، نه آدمی
1 506
ای کاش میتوانستم؛
از اینکه زاده شدهام، از اینکه زنده هستم، از اینکه مردم و دنیا وجود دارند، خوشحال باشم.
اوسامو دازای، نه آدمی
1 506
دیگر نه شاد بودم، نه ناشاد.
این نیز بگذرد.
اما در دوزخ آدمیان آموختم:
فلسفه، اخلاق، صداقت، راستی، همهاش واژههاییاند برای فریب.
آیا کسی هست که تباه نشده باشد؟
اوسامو دازای، نه آدمی
1 506
اصلاً موندم من دارم از روی این روزها میگذرم، یا این روزها دارن بیرحمانه از روی من میگذرن؟
