es
Feedback
𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞

𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞

Canal cerrado

یه جایی بین تاریکی و فکر… جایی که حتی سکوت هم حرف می‌زنه.

Mostrar más
3 247
Suscriptores
-324 horas
-347 días
-14730 días
Archivo de publicaciones
دیدین چه بلایی سر همین یه باری که زندگی میکنیم اومد؟

شما هرچقدر هم ارزش دیگران را حفظ کنید، در نهایت آنها طبق لیاقت و شایستگی خودشان با شما رفتار می‌کنند…!

کادوی تولد هیچ‌کسی رو یه ماه زودتر نخرید شاید توی اون یه ماه، اونی که سوپرایز میشه شما باشید!

از آینده نمی‌ترسم؛ از این میترسم که اینده شبیه همین امروز باشد.

زیر سنگ آسیابِ روزگار افتاده‌ایم خوشه‌ی زرین عمر ما چه ارزان آرد شد

صبح که بیدار می‌شویم، از شبِ قبل که خوابیده‌ایم فقیرتریم… نه قمار کرده‌ایم، نه شب دزد به ما زده است، نه حتی کار اقتصادی انجام داده‌ایم؛ ما فقط خواب بودیم…

سال‌ها بعد درمورد ما خواهند نوشت: مردمانی بی‌تصمیم در حاشیه‌ی جهانِ خویش، که گران زندگی می‌کردند اما ارزان می‌مردند…

این سال‌ها تقویم نیستند؛ امید من هستند که بی‌صدا خاکستر می‌شوند.

Repost from N/a
کیستم‌من؟ چه‌میدانم! نپرس‌ازمن‌نشان؛ مُرده‌ای‌لرزان‌میان‌اجتماع‌زندگان..!

ما نه از مرگ می‌ترسیم و نه از جنگ! ما از “ماندن” بی‌پایان در انفرادی وطنی می‌ترسیم که نگهبانانش هم زبان‌ ما هستند اما زبان ما را نمی‌فهمند…

بهار دارد تلاشش را می‌کند اما ما در زمستان مانده‌ایم.

ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم. اما فرق بود میان دوام آوردن ما و آدم‌های دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر. که جایی که آنان راه می‌رفتند، ما می‌دویدیم، جایی که آنها می‌دویدند، ما سینه خیز می‌رفتیم. آنان برای رشد و رفاه می‌جنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده می‌ماندیم.

اگر از آسمان باران آزادی می‌بارید؛ بعضی بردگان را می‌دیدم که با خود چتر حمل میکردند.
افلاطون

اگر آن سال‌ها بیشتر میفهمیدم، هرگز در راه برگشت از مدرسه نمی‌دویدم. زیر باران سرد پاییزی خودم را در کوچه‌ها پنهان نمیکردم، می‌گذاشتم برگ ها بر روی کیف کودکانه‌ام فروافتند، نمی‌گذاشتم خلوتیِ کوچه‌های سرد مرا بترساند… اگر آن سال‌ها میفهمیدم؛ در راه مدرسه به جای غصه‌ی مشق‌های نانوشته، پاییز را نفس می‌کشیدم. اگر آن سال‌ها میفهمیدم…

حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود؛ برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، نامرد و چشم‌ و دل گرسنه بود…
صادق‌هدایت

چه باید كرد وقتی سرنوشت و جغرافیا، خیلی پر زورتر از من و امثال من است؟

ما برای تحمل این همه رنج، به اندازه کافی گناهکار نبودیم.

آیا این روزها کسی ناگهان وسط خانه ایستاده و از خود پرسیده که: این آیا سرنوشت من است؟

کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه‌ها یا جوان‌تر، مثل شاخه‌ها اینجا که ما ایستاده‌ایم، فقط تبر می‌خورد…

موی سر دخترکی را که پدرش شانه نزده باشد، هم غریبه از ریشه درمی‌آورد هم دوست…