𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞
الذهاب إلى القناة على Telegram
3 267
المشتركون
-524 ساعات
-307 أيام
-16230 أيام
أرشيف المشاركات
3 267
صبح که بیدار میشویم،
از شبِ قبل که خوابیدهایم فقیرتریم…
نه قمار کردهایم، نه شب دزد به ما زده است،
نه حتی کار اقتصادی انجام دادهایم؛
ما فقط خواب بودیم…
3 267
سالها بعد درمورد ما خواهند نوشت:
مردمانی بیتصمیم در حاشیهی جهانِ خویش، که گران زندگی میکردند اما ارزان میمردند…
3 267
Repost from N/a
کیستممن؟
چهمیدانم!
نپرسازمننشان؛
مُردهایلرزانمیاناجتماعزندگان..!
3 267
ما نه از مرگ میترسیم و نه از جنگ!
ما از “ماندن” بیپایان در انفرادی وطنی میترسیم که نگهبانانش هم زبان ما هستند اما زبان ما را نمیفهمند…
3 267
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما و آدمهای دیگر.
فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر.
که جایی که آنان راه میرفتند، ما میدویدیم،
جایی که آنها میدویدند، ما سینه خیز میرفتیم.
آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند و ما برای بقا،
تمام مردم جهان زندگی میکردند
و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
3 267
اگر از آسمان باران آزادی میبارید؛
بعضی بردگان را میدیدم که با خود چتر حمل میکردند.
افلاطون
3 267
اگر آن سالها بیشتر میفهمیدم،
هرگز در راه برگشت از مدرسه نمیدویدم.
زیر باران سرد پاییزی خودم را در کوچهها پنهان نمیکردم،
میگذاشتم برگ ها بر روی کیف کودکانهام فروافتند،
نمیگذاشتم خلوتیِ کوچههای سرد مرا بترساند…
اگر آن سالها میفهمیدم؛
در راه مدرسه به جای غصهی مشقهای نانوشته،
پاییز را نفس میکشیدم.
اگر آن سالها میفهمیدم…
3 267
حس میکردم که این دنیا برای من نبود؛
برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، نامرد و چشم و دل گرسنه بود…
صادقهدایت
3 267
کاش پیرتر بودیم، مثل ریشهها
یا جوانتر، مثل شاخهها
اینجا که ما ایستادهایم، فقط تبر میخورد…
3 267
نه بچهام که بگم تا بزرگ بشم درست شده
نه پیرم که بگم من زندگیمو کردم
یعنی قشنگ اومد نشست وسط جوونیِ ما…
3 267
این روزا خیلی سخت میگذره..
این مدت خیلی با فشار و استرس زندگی کردم ولی عوضش با کسایی آشنا شدم که دوباره بهم فهموندن هنوزم آدمای با شرف پیدا میشن..
فهمیدم هنوز آدم حسابی پیدا میشه حتی با اینکه کیلومترها از هم فاصله داریم ولی مهم قلبامونه..
مهم اینکه فکر و هدف و اندیشههامون یکیه..
بودن این آدماست که سختیای این روزا رو یکم کم کرده..
قدر همچین آدمایی رو اگه تو زندگیتون هستن بدونین.
3 267
این زندگیچیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمینِ آرام است…
3 267
به زندگی مردمان کشورهای دیگر که نگاه میکنم عصبی میشوم، حسادت به بندبند وجودم نفوذ میکند.
مشکل همه جا هست اما فاصله کهکشانی میان دغدغههای ما با آنها وجود دارد.
آنها را که میبینم متوجه میشوم غم میتواند ساده هم باشد! لازم نیست به استخوان برسد تا بتوان اسمش را غم گذاشت.
مگر این خاک برای این سیاره نیست؟
پس چرا نباید یک بار زخمهای ما سطحی باشد؟
چرا باید همیشه خونِ این زخمها به خاک برسد؟
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
