𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞
رفتن به کانال در Telegram
2 839
مشترکین
-224 ساعت
-157 روز
-5630 روز
آرشیو پست ها
2 839
جرأت کن و همانی باش که با آمدن پاییز،
دست در دست باران میبارد و میرقصد
و هوایش را به هوای آسمانی گره میزند
که چیزی جز پاکی و رهایی در آن پیدا نیست.
آخ که پاییز جان میدهد
برای دوباره ایستادن، دوباره آرام شدن.
جرأت کن و همانی باش که بیپرواتر از همیشه
کنار خستگیهایش میایستد
و پا به پای آن همه بغض،
دوباره حال دلش را خوب میکند…
2 839
ذهن پر از نفرتتان
چهرههایتان را هم بینصیب نگذاشته!
افکارتان وحشتناک، ولی ترسناکتر،
اصرارتان بر درست بودنتان است!
تهوع آور است،
دیدن آدمهایی که از نادانی خودشان دفاع میکنند…
2 839
شهر غارت رفته از چنگیز میترسد مگر؟
شاخهی بیبرگ از پاییز میترسد مگر؟
بر طناب دار میرقصیم در هنگام مرگ
سر به کف از قاضی و از میز میترسد مگر؟
ما قیامت را همین جا دیدهایم در این زمین؛
روح ما از روز رستاخیز میترسد مگر؟
نسخهی دنیای ما بر آه و غم پیچیده است
جان ز تن بگذشته از تجویز میترسد مگر؟
زهر را چون باده مینوشم، بیاور جام را
تلخ کام از جرعهای ناچیز میترسد مگر؟
2 839
Don't tell your dreams to everybody around
رویاهات رو به هر کسی نگو
Some people smile but want to see you down
بعضیها لبخند می زنن، اما میخوان تو رو شکست خورده ببینن
Keep it quiet, don't make a sound
ساکت باش، صدایی در نیار
Let your success be what shakes the ground
بذار موفقیتت زمین رو به لرزه دراره
2 839
نمیدانم… چگونه از چیزی بگویم
که هم مرا شکست و هم مرا ساخت
خستهی همان اتفاقیام که از من گرفت،
تا چیزی بزرگتر به من ببخشد.
تشنهی همان جامیام
که هم زهر بود و هم شفا
و دلتنگ همان سقفیام
که وقتی بر سرم فروریخت،
تازه وسعت آسمان را دیدم.
2 839
چه دارویی باید تجویز کرد؟
برای ملتی که گدایی را قناعت
و زندگی در نکبت را صبر…
و با لبخندی بر لب، این حماقت را آزمایش الهی میدانند.
گاندی
2 839
با پاهای خودت آغازگر دوبارهی زندگیات باش
که جز خود تو، هیچکس بیراهههای سخت را نپیموده، طعم تلخ فاصلهها را نچشیده و جای ضربههای کوبیده بر سر را نبوسیده.
بخاطر خودت با پاهای خودت معجزهی بزرگ زندگیات باش که جز خود تو هیچکس دلسوز لحظههای سرد و خاموشت نیست.
حتم دارم که نمیدانی چه لذتی دارد وقتی آدم
دست های خودش، خودی که در باتلاقِ عادت، ترس و ناامیدی به دام افتاده را نجات دهد،
حظ میکند از این همه شجاعت و غرور!
2 839
گفت: از چیزی که به آن تبدیل شدهای راضی هستی؟
گفتم: بله… اما بهایش کم نبود،
جوانی، موی سفید
و زخمهایی که عمیقتر از آناند که دیده شوند!
گفت: برای رسیدن به آنچه قرار است باشی،
باید از جهنم عبور کنی!
و این راه، ناگزیر بخشی از تو را میسوزاند
تا آنچه میماند، واقعیتر باشد.
2 839
یک روز ورق برمیگردد
آدمها عوض میشوند
هیچچیز در این زندگی قابل پیشبینی نیست!
مهم این نیست که ورق چه زمانی برمیگردد
مهم این است که وقتی برگشت،
هرکس کجا ایستاده باشد.
2 839
-مگه اینهمه درس و کتاب خوندی فایدهای هم داشت؟
+همینکه مثل تو دهن باز نکردم این حرفو به کسی بزنم یعنی فایده داشته…!
2 839
قطع ارتباط با بعضی آدمها،
لزوما به معنای کینه یا دشمنی نیست
گاهی فقط به این نتیجه میرسی که آرامشت،
ارزشمندتر از هر رابطهای است.
برایت از صمیم قلب آرزوی خوشبختی،
سلامتی و روزهای خوب دارم؛
اما دور از من و دنیای من.
2 839
ما باید سفرمان را میرفتیم،
کتابمان را میخواندیم، فیلممان را میدیدیم،
تفریحمان را میکردیم، میگفتیم، میخندیدیم،
آسوده میخوابیدیم…
شما دنیا را برایمان اردوگاه اجباری کردید
تا به جای رشد و ترقی و لذت، برای بقا بجنگیم،
وگرنه ما را چه به سیاست…
شما از مردمان یکی از کهنترین تمدنهای جهان،
مشتی بردهی خرافاتی و متنفر ساختید
و این بزرگترین جنایت شماست.
اما از یاد نبرید:
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
2 839
فاصلهم با آدمهای اطرافم خیلی زیاد شده.
گاهی فکر میکنم دیگه حرف مشترکی با رفیقام ندارم
نه دعوایی شده، نه اتفاق خاصی افتاده؛
فقط انگار من دیگه اون آدم قبل نیستم
و چیزهایی که یه زمانی به هم نزدیکمون میکرد، دیگه نمیکنه و انگار دغدغههاشون خیلی برام
مسخره و بچگونه به نظر میاد!
انگار دیگه حوصلهی حرفای خالهزنکیشون رو ندارم
نمیدونم شما بهش چی میگین،
ولی من اسمش رو میذارم «پایان یک مرحله»
فهمیدم آدمها قبل از اینکه برن،
روحشون اونجا رو ترک میکنه.
2 839
اتفاقا اونا عاشق کاریان که تو داری انجام میدی
فقط از این بدشون میاد که «تو» داری انجامش میدی
پس ادامه بده!
2 839
زندگی در این جغرافیای زخمی،
نه موهبت است و نه انتخاب؛
محکومیتیست ممتد
که هر صبح با امضای سکوت تمدید میشود.
مرگ ممنوع است، حیات تحمیلی،
و انسان میان این دو حکمِ نانوشته،
درد را نفس میکشد و نامش را «بقا» میگذارد.
2 839
نه عزیز من؛
ما فراموش نکردهایم…
اگر میبینی در حال ادامه دادنیم، برای این است
که لحظهای توقف میتواند ما را متلاشی کند.
اما برای یادآوری مینویسم:
آنها که رفتند؛ برای زندگی قدم برداشته بودند.
نه برای مرگ!
پس نخواهید که در مرگ بمانیم
و از زندگی دست بکشیم…
