fa
Feedback
𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞

𝐄𝐜𝐨𝐥𝐢𝐧𝐞

رفتن به کانال در Telegram

یه جایی بین تاریکی و فکر… جایی که حتی سکوت هم حرف می‌زنه.

نمایش بیشتر
3 267
مشترکین
-524 ساعت
-307 روز
-16230 روز
آرشیو پست ها
زیر سنگ آسیابِ روزگار افتاده‌ایم خوشه‌ی زرین عمر ما چه ارزان آرد شد

صبح که بیدار می‌شویم، از شبِ قبل که خوابیده‌ایم فقیرتریم… نه قمار کرده‌ایم، نه شب دزد به ما زده است، نه حتی کار اقتصادی انجام داده‌ایم؛ ما فقط خواب بودیم…

سال‌ها بعد درمورد ما خواهند نوشت: مردمانی بی‌تصمیم در حاشیه‌ی جهانِ خویش، که گران زندگی می‌کردند اما ارزان می‌مردند…

این سال‌ها تقویم نیستند؛ امید من هستند که بی‌صدا خاکستر می‌شوند.

Repost from N/a
کیستم‌من؟ چه‌میدانم! نپرس‌ازمن‌نشان؛ مُرده‌ای‌لرزان‌میان‌اجتماع‌زندگان..!

ما نه از مرگ می‌ترسیم و نه از جنگ! ما از “ماندن” بی‌پایان در انفرادی وطنی می‌ترسیم که نگهبانانش هم زبان‌ ما هستند اما زبان ما را نمی‌فهمند…

بهار دارد تلاشش را می‌کند اما ما در زمستان مانده‌ایم.

ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم. اما فرق بود میان دوام آوردن ما و آدم‌های دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر. که جایی که آنان راه می‌رفتند، ما می‌دویدیم، جایی که آنها می‌دویدند، ما سینه خیز می‌رفتیم. آنان برای رشد و رفاه می‌جنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده می‌ماندیم.

اگر از آسمان باران آزادی می‌بارید؛ بعضی بردگان را می‌دیدم که با خود چتر حمل میکردند.
افلاطون

اگر آن سال‌ها بیشتر میفهمیدم، هرگز در راه برگشت از مدرسه نمی‌دویدم. زیر باران سرد پاییزی خودم را در کوچه‌ها پنهان نمیکردم، می‌گذاشتم برگ ها بر روی کیف کودکانه‌ام فروافتند، نمی‌گذاشتم خلوتیِ کوچه‌های سرد مرا بترساند… اگر آن سال‌ها میفهمیدم؛ در راه مدرسه به جای غصه‌ی مشق‌های نانوشته، پاییز را نفس می‌کشیدم. اگر آن سال‌ها میفهمیدم…

حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود؛ برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، نامرد و چشم‌ و دل گرسنه بود…
صادق‌هدایت

چه باید كرد وقتی سرنوشت و جغرافیا، خیلی پر زورتر از من و امثال من است؟

ما برای تحمل این همه رنج، به اندازه کافی گناهکار نبودیم.

آیا این روزها کسی ناگهان وسط خانه ایستاده و از خود پرسیده که: این آیا سرنوشت من است؟

کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه‌ها یا جوان‌تر، مثل شاخه‌ها اینجا که ما ایستاده‌ایم، فقط تبر می‌خورد…

موی سر دخترکی را که پدرش شانه نزده باشد، هم غریبه از ریشه درمی‌آورد هم دوست…

نه بچه‌ام که بگم تا بزرگ بشم درست شده نه پیرم که بگم من زندگیمو کردم یعنی قشنگ اومد نشست وسط جوونیِ ما…

این روزا خیلی سخت میگذره.. این مدت خیلی با فشار و استرس زندگی کردم ولی عوضش با کسایی آشنا شدم که دوباره بهم فهموندن هنوزم آدمای با شرف پیدا میشن.. فهمیدم هنوز آدم حسابی پیدا میشه حتی با اینکه کیلومترها از هم فاصله داریم ولی مهم قلبامونه.. مهم اینکه فکر و هدف و اندیشه‌هامون یکیه.. بودن این آدماست که سختیای این روزا رو یکم کم کرده.. قدر همچین آدمایی رو اگه تو زندگیتون هستن بدونین.

این زندگی‌چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمینِ آرام است…

به زندگی مردمان کشورهای دیگر که نگاه میکنم عصبی می‌شوم، حسادت به بندبند وجودم نفوذ میکند. مشکل همه جا هست اما فاصله کهکشانی میان دغدغه‌های ما با آنها وجود دارد. آنها را که میبینم متوجه می‌شوم غم میتواند ساده هم باشد! لازم نیست به استخوان برسد تا بتوان اسمش را غم گذاشت. مگر این خاک برای این سیاره نیست؟ پس چرا نباید یک بار زخم‌های ما سطحی باشد؟ چرا باید همیشه خونِ این زخم‌ها به خاک برسد؟