⌊اِغـمٰـاء⌉
Ir al canal en Telegram
پشتِ هیچستانم، آدم اینجا تنهاست. http://t.me/HidenChat_Bot?start=864851695 لطفا دستنوشته های منو کپی نکنید🌱 (N.j)
Mostrar más660
Suscriptores
-124 horas
-57 días
-1930 días
Archivo de publicaciones
660
وقتی بغض داشتم، مثلِ همین حالا،
میآمدم پیشِ تو.
بعد...
تو دیگر نبودی.
و من،
دوباره تنها ماندم.
تنها کسی که دلداریم میداد،
همان صدای همیشگیِ درونم بود.
آن شب،
تا صبح در اتاق قدم زدم.
گریه کردم.
و آن صدا آرام میگفت:
«عیبی ندارد؛ باز هم تنهایی
از پسش برمیآیی.»
میانِ اشکها، فقط توانستم بگویم:
«مگر چارهٔ دیگری هم هست؟»
هضمِ حقیقت آسان نبود.
تنها طنابی که به آن چنگ زده بودم،
پاره شده بود.
تنها دیواری که به آن تکیه میکردم،
فرو ریخته بود.
بعد از آن،
انگار چیزی درونم خاموش شد.
دیگر حسی به عشق نداشتم.
زیرا وقتی همهچیز فرو میریزد،
و طناب از دستت رها میشود،
و تا تهِ درهٔ تنهایی سقوط میکنی،
میفهمی هیچ باوری،
آنقدرها هم که خیال میکردی،
محکم نیست.
آن وقت، بیآنکه بفهمی،
چند قدم عقب میروی.
در لاکِ خودت پناه میگیری.
نه از سرِ ترس یا نفرت،
از سرِ خستگی.
چون بعضی حقیقتها،
وقتی بالاخره خودشان را نشان میدهند،
مثلِ دستیاند
که آرام،
آخرین تکیهگاهت را
از زیرِ وجودت کنار میکشد.
N.j
660
وقتی بغض داشتم، مثلِ همین حالا،
میآمدم پیشِ تو.
بعد...
تو دیگر نبودی.
و من،
دوباره تنها ماندم.
تنها کسی که دلداریم میداد،
همان صدای همیشگیِ درونم بود.
آن شب،
تا صبح در اتاق قدم زدم.
گریه کردم.
و آن صدا آرام میگفت:
«عیبی ندارد؛ باز هم تنهایی
از پسش برمیآیی.»
میانِ اشکها، فقط توانستم بگویم:
«مگر چارهٔ دیگری هم هست؟»
هضمِ حقیقت آسان نبود.
تنها طنابی که به آن چنگ زده بودم،
پاره شده بود.
تنها دیواری که به آن تکیه میکردم،
فرو ریخته بود.
بعد از آن،
انگار چیزی درونم خاموش شد.
دیگر حسی به عشق نداشتم.
زیرا وقتی همهچیز فرو میریزد،
و طناب از دستت رها میشود،
و تا تهِ درهٔ تنهایی سقوط میکنی،
میفهمی هیچ باوری،
آنقدرها هم که خیال میکردی،
محکم نیست.
آن وقت، بیآنکه بفهمی،
چند قدم عقب میروی.
در لاکِ خودت پناه میگیری.
نه از سرِ ترس یا نفرت،
از سرِ خستگی.
چون بعضی حقیقتها،
وقتی بالاخره خودشان را نشان میدهند،
مثلِ دستیاند
که آرام،
آخرین تکیهگاهت را
از زیرِ وجودت کنار میکشد.
N.j
660
بی دین بی دینم اگر ایمان شما هستید
نامرد نامردم اگر مردان شما هستید
ترجیح میبخشم از این پس بی کتابی را
وقتی که آدمهای با قرآن شما هستید
میپوسد آخر کنج زندان نابرادر ها
یوسف نمیاید اگر کنعان شما هستید
از خوک هاهم بعد از این حیرت نخواهم کرد
دیدم که بی غیرت ترین حیوان شما هستید
ای لکه های ننگ بر پیشانی تاریخ
من نیستم انسان اگر انسان شما هستید
#نه_به_اعدام
660
به هر حال دیگر برای من چه فرقی میکند
کسی باشد یا نه ؟
من همیشه سخت ترین روزهایم را
تنهایی سپری کرده ام.
660
آدمها اسیرِ الگوهای تکرارند.
مثل ماشینهایی که کدِ از پیشنوشتهای را اجرا میکنند — بیآنکه بدانند چرا .
ذهنِ انسان هم از این قاعده مستثنی نیست؛
تا وقتی که چشمِ آگاهی باز نشود،
و انسان درونِ اش را کنکاو نکند
همان راهِ تکراری را میرود،
همان زخمها را میزند
و همان داستان را به شکل های دیگری،
زندگی میکند.
و این چرخه آنقدر تکرار میشود،
تا شاید روزی،
در میانهٔ یکی از همان تکرارها،
انسان خودش را بیابد.
N.j
660
آدمها اسیرِ الگوهای تکرارند.
مثل ماشینهایی که کدِ از پیشنوشتهای را اجرا میکنند — بیآنکه بدانند چرا .
ذهنِ انسان هم از این قاعده مستثنی نیست؛
تا وقتی که چشمِ آگاهی باز نشود،
و انسان درونِ اش را کنکاو نکند
همان راهِ تکراری را میرود،
همان زخمها را میزند،
همان داستان را به شکل های دیگری،
زندگی میکند.
و این چرخه آنقدر تکرار میشود،
تا شاید روزی،
در میانهٔ یکی از همان تکرارها،
انسان خودش را بیابد.
N.j
660
همه تقصیرهارو گردن بگیر و ناپدید شو
انگار که اصلا وجود نداشتی.
تو نمیتونی چیزی رو به آدمی بفهمونی
که خودش نمیخواد بفهمه.
660
صدای فریاد در خانه میپیچید.
نادیدهاش گرفت — همان داستانهای همیشگی.
گفت: «عادت کردهام دیگر.»
غذا را در بشقاب کشید، به اتاقش برد.
در تنهایی، در سکوتی که تمنا میکرد اما نداشت.
قاشقِ اول: لرزشِ دست.
قاشقِ دوم: خیره شدن به فرش.
قاشقِ سوم: سوزشِ چشم از اشک.
غذا را پس زد.
الان فقط باید سعی میکرد
عمیقتر نفس بکشد.
نفس بکشد. همین.
N.j
