اُدَیِب
Ir al canal en Telegram
آواره آدمِ بی خونه نیست؛ آدمِ بی قصهست. اینستاگرام https://www.instagram.com/adib_mojeni?igsh=MXV2d3JhYnVpdzF1cQ%3D%3D&utm_source=qr ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-36ba826fcb بساط https://t.me/basat_artshop همون بچه شهرستانیای که..🪱
Mostrar más2 903
Suscriptores
-224 horas
-217 días
+25630 días
Archivo de publicaciones
2 903
آخرین باری که صحبت کرده بودیم، گفته بود اگر با همین روند پیش بری، تور لیدر سرزمینِ گایی. راست هم میگفت. غیر از این هم نمیشد حدسی زد. در پدیدار شناسی، واکنش هر شخص به کنشهای اطرافش، منحصر به خودشه. واکنش من به موشکهایی که کیلومترها دور تر ازم به زمین میخوردن فراتر از چیزی بود که فکر میکردم. هر انفجار توی تهران، یک انفجار توی من و خاموش شدنِ چراغهای نیم سوزِ رویاهام بود. نمیدونم چجوری، نمیدونم کِی، اما الآن وصله پینه دوز شده ایستادم. نَشتی هم دارم. اما ایستادم. آدمها از کنارم رد میشن و میگن کاش بزنه. بهشون حق میدم. دیگه به همه حق میدم. از اونی که اینجا دیوونه شد تا اونی که هنوز امید به روشنایی داره. خیلیها هم این وسط هستن که دیگه راجب فکراشون حرف نمیزنن. دیگه زنگ نمیزنن به کسی و بگن وسط سرم یه بمب گنده ترکیده. فقط میخوابن. انقدر میخوابن تا تموم شه. یا خوابشون، یا فکرشون. به اونا هم حق میدم. اصلا بیا باهم بخوابیم تا تموم شیم. یا فکرمون، یا خوابمون، یا خودمون. بیا تنها خودخوری نکنیم. باهم، هم دیگه رو بخوریم. بیا به جای اشک روی این تخت، عرق بریزیم. چرا میخندی؟ اصلا مگه هدف نهایی همین جایگزینیهای ساده نیست؟
2 903
میدَوَم. به دنبالِ یک لقمه نانِ حلال. روزی که پایم را در این تهرانِ خراب شده گذاشتم فکر نمیکردم زندگی آنقدر عجیب و غیرقابل پیشبینی باشد که از هر فردایی بترسم. روزهای اولِ سالهای اول که خانهی عمه پناهِ اول و آخرم بود، تنها نگرانیام فاصلهی بین ایستگاه کوهسار تا قائم بود که از کلاسهایم جا نمانم. چه درسهایی را بخاطر این مسیرِ کِش دار افتادم و حالا هنوز دو سال از دانشگاهم مانده. نگرانم. نگرانِ این که این پولها تا به کِی باید در نیامده از جیبم خرجِ اینجا و آنجا شوند. چه کسی فکرش را میکرد از خرجِ روزمرهام از هر کاری در بیاید اِلّا بازیگری؟ البته که درآوردم. تبلیغات کردم. برای این برند و آن برند. الکی لبخند زدم و ادای آدمهای همیشه خوشحال را درآوردم. انگار نه انگار پشتِ من به دیواریست که هر آن ممکن است بریزد. با هر صدایی. هر ندایی. هر نگاهی. پشتیبانِ شرکتها شدم. رپ کردم. و در آخر رو آوردم به شغلِ شریفِ دستفروشی. پولهایم را جمع کردم. سفر رفتم. کارگاه ثبت نام کردم. شانه به شانه تخم مرغ خریدم. گوشیام را رجیستر کردم. دستفروشیام را جمع کردم و حال دارم غرفه میزنم. برای ذره به ذرهی اینها سگ دو زدم. عشقها از دست دادم. مشتها به دیوار کوبیدم. الکلها از گلو پایین دادم. اما به چه قیمت؟ کرهی بین این نان و ترهها، کِی از راه میرسد؟ مگر جز این است که لحظههای معمولیِ من با شما فرق میکند؟ مگر غیر از این است که جنگ برای شما ویلای شمال است و برای من خانهی پدری. با هزار رویای از دست رفته که کنتور هم نمیاندازد. انگار هر بار که الوارِ جهنم تمام میشود، خدا روی آرزوهای زمینیان دست میگذارد تا آتشش را گرم نگه دارد. امان از این بودن. امان.
2 903
Repost from N/a
خلاصه امشب:
- اهای اهای خداجون چیو میخوای ببینی
شاید من و بگایی یه شب تو شبنشینی!
2 903
گاهی حس میکنم چیزی به غیر از یک کاغذِ مچاله شده در دستانِ خدا نیستم. همچون نوشتهای که نویسندهاش مدام در حالِ آزمون و خطاست. خطایی بیش نیستم. اشتباهی بزرگ. خط خوردگیای که هیچجوره نمیشود آن را اصلاح کرد. و خدایی که از نوشتن لذت نمیبرد بالای سرم ایستاده و من را فشار میدهد. امیدم بر این بود که حداقل مرا زیرِ فرشی بگذارد هر روز از رویم رد شود. که شاید این چروکهای سفت و سخت کمی صاف شوند؛ اما من بی مقصد ترینم. تنها یک بار تلاش کرد مرا به نقطهای برساند که تکلیفم را مشخصتر میکرد. آنجا که بازیگوشیاش گل کرده بود و سطلِ زبالهی افکارش دستِ کمی از حلقهی بسکتبال نداشت. و من متاسفانه یا خوشبختانه، به حولِ قوهی احمقانهی خودش، گل نشدم. این بار خار شدم. همانگونه که هستم. زِبر و بُرَنده. کلامم آکنده از دردیست که تمامی ندارد. امید بزرگترین لطیفهایست که هر روز از دهانِ این و آن میشنوم و به آن نمیخندم. که مبادا خدا بفهمد دروغش پیشِ من لو رفته است و دندانهایم را در دهانم خرد کند. آری، من از او میترسم. حتی پیش آمده که از ترسِ دستانش زیرِ مبلاش قایم شوم. همان مبلی که رویاش مینشیند و در آینهی رو به رویی خودش را میستاید. عجب خدای نارسیستی! چند باری هم مرا پیدا کرد؛ بعد از این که چروکهایم را کنار زد، دوباره من را از اول خواند. پوزخندی زد و برای پرتابِ بعدی آماده شد. فکر میکنم اگر از خدا بپرسی ورزش مورد علاقهت چیست، میگوید بسکتبال! تنها ورزشی که در آن هیچ استعدادی ندارد. من نمیدانم؛ خدایی که نه مرا دور میاندازد، نه نگهام میدارد، دقیقا به چه دردی میخورد؟!
2 903
میخواهم بخوابم. این بار با سیگارم. آنگه که بر لبم نشست و کامم سنگین شد، پلکهایم بیوفتد. از بالکن عروج کنم به آسمان. همچون پیامبرِ کتابِ قصهها. ماه را دو نیم کنم. یکی را روی نانم بمالم و به یاد بیاورم که والاس و گرومیت هم ماه میخوردند و نیمِ دیگر را روی لبخندهای تو بگذارم. که هر بار میخندی، بتابی به آسمانِ سیاهِ آن کَس که از من دردمند تر است.
