اُدَیِب
Open in Telegram
آواره آدمِ بی خونه نیست؛ آدمِ بی قصهست. اینستاگرام https://www.instagram.com/adib_mojeni?igsh=MXV2d3JhYnVpdzF1cQ%3D%3D&utm_source=qr ناشناس http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-pLezP9sUTIBi بساط https://t.me/basat_artshop همون بچه شهرستانیای که..🪱
Show more2 660
Subscribers
-124 hours
-147 days
-6830 days
Posts Archive
2 660
گزارش وضعیت فعلی:
دیگر نمیخواهم پنهانش کنم. دلم میخواهد به صراحت به همهی شما بگویم، آری. شتر افسردگی دمِ در خانهی ما هم خوابید. دور از انتظار هم نبود. در پیچ بودم و باری از پیچیدن خسته شدم. آدم است دیگر. خسته میشود. گاهی حوصلهی هیچ چیز و هیچکس را ندارد. حوصلهی خودش را هم. در همه چیز اجتنابِ خویش را تماما احساس میکنم. از تخت خواب بیرون آمدن. حمام رفتن. خرج کردن. پروژهی جدیدی را شروع کردن. پاسخ دادن به تماسهایی که از دست میروند. تماس گرفتن با تماسهایی که از دست رفتهاند. نزدیک شدن به دختری که معیارهای زیبایی مورد نظرم را دارد. غذا درست کردن. گاها غذا خوردن. و بزرگترین این دردها که همچون عذابی اَلیم است، خوابیدن، خوابیدن، خوابیدن. احساس میکنم در این پیچ و تابها از دره به پایین پرت شدهام و این بار نه تنها زخمی هستم، بلکه دست و بالم هم شکسته. همین است که از درد به خود میغلتم و چشم بر هم نمیگذارم. واضح تر بگویم، «خودش خوب میشود» دیگر جواب نمیدهد. واضح تر از آن بگویم، باید مصرفِ قرصهای افسردگی را شروع کنم تا شاید کمی بهتر شوم. بیانِ این جملات در فضایی که تقریبا هر کسی میتواند آن را بخواند برایم سخت بود. چیزی فراتر از سخت. به طور کلی، این روزها برای هر تصمیمِ کوچکی آنقدر تعلل میکنم که گویی جهانی به تصمیم من وابسته است. لکِ خونهای دی ماه از روی صورتم پاک نمیشود. از همان روز است که با هر ریسمانی که به دستم رسید خودم را نگه داشتم. دوستانم. بساط. سفر. تمرینهای بی نتیجهی تئاتر. دانه به دانهشان پاره شد و تنها چیزی که برایم مانده، علی، امیر، جواد و محمد هستند. تنها کسانی که میتوانم ساعتها برایشان از دردی بگویم که نه تنها به آن دچارند، بلکه گوششان به حرفهای من نیز آشناست. آن شب که وقتی امیر خواب بود و مثل یک کودک پنج ساله اشک می ریختم و خدا را صدا میزدم، دستهای علی و جواد را نیاز داشتم تا روی شانهام بالا و پایین بشوند به ریزشِ اشکهایم سرعت ببخشند؛ اما نبودند. به همین راحتی. کاش میتوانستم به همین راحتی مصائب زندگی را بپذیرم؛ اما همواره در حال مواجهه با سقوطی دور از انتظار بودم که پایانش همچنان برایم مبهم است. و من این روزها از دو چیز بسیار میترسم. مرگ، و ابهام.
2 660
سنگکهای تازه را روی میز انداختم. زیرِ چای را داغ کردهام و سیگارم را چاق. همزمان ویسهای تبریکِ تولد دوستان و عزیزانم را گوش میدهم و نحوهی ابرازِ احساساتِ هر یک از آنها را خوب به خاطر میسپارم. لبخند میزنم و چای میریزم. چای میریزم و کام میگیرم. انگار همین بیست و سه سال پیش بود که متولد شدم. آنچنان هم زود نگذشت؛ البته جز لحظاتی که از تمامِ وجودم احساس میکردم چیزی نمیتواند لبخندم را تبدیل به کمانی رو به آسمان کند. تا آرشی تیر کشد و مرز بین من و شادیهایم را مشخص کند. برای ما و امثال ما که تاسِ خوب و جفت ششها، معمولا زمانی مینشیند که دیگر جایی برای نشستن نداریم، سال به سالمان سختتر، پر اضطراب، و با مشقت میگذرد. آنقدر سخت میشود که دست فروش میشویم. پیش میآید که تراکت پخش کنیم و کسی متوجه نشود. موشک بر سرمان میریزد و ما کِشِ تُنبان سفت کرده پلهها را میدَویم تا به پشتِ بام برسیم و چیزی را از دست ندهیم. افسردگی میگیریم و حالِ لبخند زدن به همسایهیمان را هم نداریم، چه برسد به بازیگر بودن/بازی کردن. با این حال، شبهایی بود که همچون فیلمِ پالپ فیکشن، آمپولی با ته مایههایی از امید به تخته سینهمان تزریق کنیم تا پس نیوفتیم و بتوانیم هنوز این لعنتی را زندگی کنیم. چند روزِ پیش که لا به لای فقدانها و دردهای ناتمامم گریه میکردم، حس میکردم خدا از همیشه به گوشهایم نزدیک تر است. وقتی که با نفسهای بریده، کودکانه گِله میکردم، به نظرم میآمد که همان لحظه یک نفر دلش به درد آمده و چند تا از این سنگلاخهای پیشِ رو را از میانِ راهم برداشته. امیدوارم که همینطور باشد. امیدوارم که این شبها، به روزهای بهتری که شاید در انتظار نشستهاند، بیاَرزَد. به سلامتی سکوتِ همین شب، که زمزمههایم را میشنید.
بیست و سه تمام، بیست و چهار شروع!
2 660
Repost from N/a
شاید سختترین چیز دربارهی من این باشد که حتی خودم هم نمیدانم کدام نسخهام قرار است امروز در را به روی دنیا باز کند.
2 660
وقتی بعد از یه روزِ خوب ازم میپرسن چطوری؟ جواب میدم ۴/۹ از ۱۰ چون یه چیزی مدام این وسط داره میلنگه. به پاهام خیره میشم. دارم دوباره تکونشون میدم. آها یادم اومد. من یه اضطرابِ متحرکم!
-
چند وقت بود توی سراشیبی بودم. با ماشینی که ترمزش بریده بود. ارابهی مرگ. به در و دیوار مالیدم خودمو که سرعتم رو کم کنم. که دیرتر با سر برم توی بُن بستی که منو شکارِ خودش میبینه. یه بار یه بُن بست بهم گفت شام هر چی عاجز تر باشه، راحتُالحلقوم تره. اون عاجزِ راحتُالحلقوم منم؛ که بلاخره بعد از این همه دوندگی، شکار شدم. خبر بد اینه که دیگه ماشینی نداریم. خبرِ خوب؟ دیگه ماشینی نداریم -که ترمزش بِبُره و باهاش بخوریم توی بن بست-.
-
سفرِ عجیبی بود. وقتی هر بار مرور میکنم که چرا اومده بودم گرگان، فقط و فقط تلخیها یادم میاد. جنگ، فوتِ مادرجون، مشکلات حل نشدنی خونواده، دوباره جنگ. یه عروسی این وسط بود که با همهی بالا و پایینهاش میشد خوشی حسابش کرد که خالهی نازنینم از پیشمون رفت تا مُهرِ این تلخی به بلیطهای رفت و برگشتم بخوره.
-
میگفتش تو عکسا شبیه تبلیغ خمیردندونم. خواستم بگم احتمالا به زودی زود اونم نباشم. بس که زندگی رو سخت گرفتم که اگه همین یه ذره رو هم ول کنم دیگه چیزی ازش نمیمونه. شایدم چیزی نمونده و من توهم زدم. جواد بیراه نمیگفت. هر بار که ازش میپرسیدم: «جواد، ما داریم جدی جدی بگا میریم؟»، جواب میداد: «همینه نگرانی دیگه. هنوز باورت نشده که ما به گا رفتیم قربونت برم.». بعدش هم با چند تا شوخی سر و ته قضیه رو هم میآورد که درگیر نمونم. آخ جواد کاش بشه -رسما- همخونهم بشی. کاش.
کپشن هر عکس/فیلم جداگانه لحاظ شده است.
2 660
شبهایی هست که پشیمون میشم از گوش کردن به حرفِ مامان. مثلِ امشب. شاید توی هجدهمین روز از دهمین ماهِ سال، یه گلوله برای من کنار گذاشته بودن و از دستش دادم.
