es
Feedback
ADHD FARSI | روانشناسی

ADHD FARSI | روانشناسی

Ir al canal en Telegram

این کانال زیر نظر متخصص و محقق روانشناسی بهمن میلان اداره می‌شود. آیدی ادمین / سوال و پیشنهاد و رزرو مشاوره: @baarfmaan گروه چت آزاد : @adhhdchat گروه بحث تخصصی: @adhdfarsie وبسایت ما adhdfarsi.ir

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram ADHD FARSI | روانشناسی

El canal ADHD FARSI | روانشناسی (@adhdbefarsi) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 24 538 suscriptores, ocupando la posición 743 en la categoría Psicología y el puesto 13 765 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 24 538 suscriptores.

Según los últimos datos del 01 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -543, y en las últimas 24 horas de -10, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 25.89%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 7.03% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 0 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 726 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como وقت, کس, مغز, فرد, رابطه.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
این کانال زیر نظر متخصص و محقق روانشناسی بهمن میلان اداره می‌شود. آیدی ادمین / سوال و پیشنهاد و رزرو مشاوره: @baarfmaan گروه چت آزاد : @adhhdchat گروه بحث تخصصی: @adhdfarsie وبسایت ما adhdfarsi.ir

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 02 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Psicología.

24 538
Suscriptores
-1024 horas
-1517 días
-54330 días
Archivo de publicaciones
adhdbefarsi_social_anxiety_self_help.pdf0.63 KB

تماشای کسی که تغییر می‌کند، شما را بیشتر تغییر می‌دهد @adhdbefarsi

کتاب گرگ و فیلسوف گرگ به فیلسوف نحوه فکر کردن یاد نداد؛ یاد داد فکر کردن تا چه حد ناکافی است... @adhdbefarsi
کتاب گرگ و فیلسوف گرگ به فیلسوف نحوه فکر کردن یاد نداد؛ یاد داد فکر کردن تا چه حد ناکافی است... @adhdbefarsi

فیلسوف و گرگ کتابی بینظیر و واقعی از همزیستی پیش بینی ناپذیری انسان‌ها و درنده خویی گرگ‌ها از نظر عاطفی، کتاب درباره‌ی دوستی با موجودی است که اهلی نمی‌شود. برنین همراه رولندز است، اما مال او نیست. این خیلی مهم است. رابطه‌ی آن‌ها مالکانه نیست، حتی اگر در ظاهر انسان صاحب حیوان باشد. گرگ همیشه بخشی از بیرون را با خودش نگه می‌دارد. همین باعث می‌شود کتاب به شکلی درباره‌ی عشق هم باشد: آیا می‌شود با دیگری زندگی کرد بدون اینکه او را خانگی کنیم؟ آیا می‌شود دوست داشت و همزمان وحشی‌بودن دیگری را نکشت؟
کتاب روایت زندگی مارک رولندز، فیلسوف ولزی، با گرگی به نام برنین است. رولندز وقتی جوان بود برنین را به خانه آورد و چون گرگ را نمی‌شد مثل سگ تنها گذاشت، سال‌ها همه‌جا با او رفت: کلاس درس، سفر، زندگی دانشگاهی، خانه. ناشر کتاب هم آن را شرح رابطه‌ی یک فیلسوفی کم تجربه با گرگی باتجربه می‌داند که باعث شد رولندز نگاهش را به عشق، خوشبختی، طبیعت و مرگ بازبینی کند. اما جذابیت کتاب فقط این «همزیستی عجیب» نیست. جذابیتش این است که گرگ در کتاب تبدیل نمی‌شود به حیوان اهلی. برنین «نماد وفاداری» یا «فرشته‌ی پشمالو» نیست. او خطر دارد، بدن دارد، ویرانگری دارد، نیاز دارد، منطق خودش را دارد. او در جهان انسانی جا نمی‌شود. رولندز از برنین استفاده نمی‌کند تا بگوید حیوانات مثل ما هستند؛ اتفاقا نقطه‌ی ظریف کتاب این است که برنین شبیه انسان نیست. انسان معمولا وقتی می‌خواهد به حیوان احترام بگذارد، می‌گوید «او هم مثل ما احساس دارد، فکر دارد، وفادار است.» این هنوز خودشیفتگی انسانی است؛ یعنی ارزش دیگری را با شباهتش به ما می‌سنجیم. رولندز خلاف این مسیر می‌رود: برنین ارزشمند است چون جهانش جهان انسان نیست. یک ایده‌ کتاب نقد خودآگاهی بازتابی است. رولندز آدم را موجودی می‌بیند که به زندگی کردن بسنده نمی‌کند؛ مدام خودش را در حال زندگی تماشا می‌کند. ما همزمان بازیگر و منتقد زندگی خودمانیم. همین توانایی ظاهرا باشکوه، منشأ اضطراب، شرم و بدبختی‌های ظریف ماست. حیوان، به‌ویژه گرگ، در لحظه زیست می‌کند؛ نه به معنای کلیشه‌ای «در حال زندگی کن»، بلکه به معنای اینکه بدن خودش را از بیرون تماشا نمی‌کند و مدام نمی‌پرسد «این حرکت من چه تصویری از من می‌سازد؟» برنین از رولندز نمی‌پرسد «تو کی هستی؟» بلکه با بودنش او را مجبور می‌کند ببیند چه چیزهایی در انسان و حیوان اضافه و فاسد شده‌اند. کتاب درباره‌ی رابطه‌ای است که در آن یکی از طرفین زبان فلسفه دارد و دیگری زبان بدن، بو، حرکت، وفاداری، گرسنگی و مرگ. کتاب از حیوان‌دوستی معمولی جدا می‌شود. حیوان در بسیاری از روایت‌ها فقط تسکین‌دهنده‌ی انسان است. اما برنین تسکین‌دهنده‌ی ساده نیست. او هزینه دارد. خانه را خراب می‌کند، محدودیت می‌سازد، سفر و کار و رابطه‌ی انسانی را تغییر می‌دهد. یعنی عشق در این کتاب «آرامش» نیست؛ سازمان‌دهی دوباره‌ی زندگی حول یک دیگری غیرقابل‌تقلیل است. کتاب همچنین یک رساله‌ی پنهان درباره‌ی مرگ است. برنین می‌میرد، و مرگش برای رولندز فقط فقدان یک حیوان نیست؛ فروپاشی یک شیوه‌ی بودن است. در طول کتاب، گرگ به او یاد می‌دهد که مرگ را نه با ایده‌های تسلی‌بخش، بلکه با بدن و حضور بفهمد. انسان‌ها مرگ را روایت می‌کنند، توجیه می‌کنند، معنوی می‌کنند، سانسور می‌کنند. حیوان می‌میرد، بی‌خطابه. کتاب را میشود به نوعی اختلال در نظام تفسیر انسان دانست. رولندز فیلسوف است؛ یعنی کارش ساختن مفهوم است. اما گرگ مدام چیزی را وارد زندگی‌اش می‌کند که مفهوم‌پذیر کامل نیست. او را نمی‌شود کامل به زبان آورد. کتاب در بهترین لحظه‌هایش درباره‌ی همین شکست زبان است: تو می‌توانی درباره‌ی گرگ بنویسی، اما گرگ هیچ‌وقت در نوشته جا نمی‌شود. همیشه چیزی از او بیرون می‌ماند: بو، سرعت، نگاه، گرسنگی، تنهایی، وفاداری، مرگ. رابطه‌ای که در آن دیگری به جای اینکه «تفسیر شود»، تفسیرگر را تغییر می‌دهد. رولندز برنین را تحلیل نمی‌کند تا تمامش کند؛ با او زندگی می‌کند تا خودش عوض شود. این فرق دارد با فهم سلطه‌گر. فهم سلطه‌گر می‌گوید: «من تو را می‌فهمم، پس مهارت کردم.» فهم عمیق‌تر می‌گوید: «تو را کامل نمی‌فهمم، اما همین نفهمیدن، من را تغییر داده.» نکته‌ی دیگر کتاب این است که ضدانسان‌گرایی‌اش انسان گرایانه است . رولندز فقط نمی‌گوید «حیوانات خوب‌اند، انسان‌ها بدند». گاهی خودش هم خودشیفته، تند، مردانه، حتی آزاردهنده به نظر می‌رسد. منتقدین کتاب را هم جذاب و شیرین می‌داند، هم تا حدی متکبر و انسان‌گریز. این ضعف نیست؛ بخشی از بافت کتاب است. چون راوی خودش نمونه‌ی همان انسانی است که دارد نقدش می‌کند. او پاک و بیرون از مسئله نیست؛ خودش آلوده‌ی همان میمون درون است
@adhdbefarsi

ترس متقابل میان گرگ و انسان، ترس ساده‌ای نیست. ترس دو موجود از دو نوع خطر است. گرگ از خیلی از حیوانات فرار نمی‌کند. می‌داند با بدن طرف است؛ با شاخ، سم، دندان، وزن، بو، سرعت. خطر را می‌شود خواند. گوزن اگر فرار کند، فرار می‌کند. خرس اگر قلمرو بخواهد، بدنش زودتر از هر توضیحی خبر می‌دهد. حیوانات معمولا همان‌قدر خطرناک‌اند که نشان می‌دهند و در وحشی‌بودنشان نوعی صداقت هست. اما انسان فرق دارد....
انسان همیشه همان کاری را نمی‌کند که بدنش می‌گوید. می‌تواند لبخند بزند و تامل کند. می‌تواند عقب بایستد و از دور برنامه ریزی کند. می‌تواند مسیر باد را حساب کند، ردپا را دنبال کند، منتظر بماند، نقشه بکشد، ابزار بسازد، و چیزی را به دست بیاورد بی‌آنکه حتی نزدیکش شود. گرگ شاید از دندان انسان نمی‌ترسد. انسان دندان ترسناکی ندارد. از چنگالش هم نه؛ چنگالی در کار نیست. ترس گرگ از انسان، ترس از موجودی است که خطرش در بدنش تمام نمی‌شود. انسان امتداد دارد: در سنگ، در نیزه، در تفنگ، در آتش، در طناب، در نقشه، در حافظه، در افکار. حیوانات دیگر غالبا در همان لحظه‌اند؛ انسان می‌تواند فردا حساب شده تر از امروز باشد. این همان چیزی است که انسان را برای گرگ پیش‌بینی‌ناپذیر می‌کند. گرگ می‌تواند خشم را بو بکشد، ترس را از لرزش بدن بفهمد، گرسنگی را از حرکت تشخیص دهد. اما فکر انسان بو ندارد. نقشه بو ندارد. نیت، همیشه در بدن لو نمی‌رود. انسان می‌تواند بی‌حرکت بایستد و در همان سکون، آینده‌ای منطقی بسازد. از آن طرف، انسان هم از گرگ می‌ترسد؛ اما ترس او از جنس دیگری است. انسان از دندان‌های تیز، عضلات آماده، سرعت، جهش، چشم‌های ثابت و حمله‌ی ناگهانی می‌ترسد. گرگ برای انسان یادآور بدنی است که هنوز با طبیعت در تماس مانده. موجودی که اگر بخواهد، توضیح نمی‌دهد. اگر نزدیک شود، بی محاباست. اگر گرسنه باشد، گرسنگی‌اش را پنهان نمی‌کند. میلش را سرکوب نمی‌کند. گرگ برای انسان، خطر بی‌واسطه است. خطری که از تاریکی بیرون می‌آید و قبل از اینکه بتوانی درباره‌اش فکر کنی، باید به آن واکنش نشان بدهی. انسان عادت کرده میان خود و جهان فاصله بگذارد؛ دیوار، قانون، شهر، کلمه، چراغ، دوربین، قفل. گرگ این فاصله را کم می‌کند. ناگهانی نزدیک می‌شود. و اجازه فکر کردن نمی‌دهد. در چشم گرگ، انسان دیگر مرکز جهان نیست. نه استاد است، نه فیلسوف، نه شهروند، نه صاحب‌خانه، نه قاضی. فقط یک بدن است؛ بدنی ایستاده، شکننده، گرم، بو‌دار. شاید برای همین انسان همیشه خواسته گرگ را یا بکشد یا اهلی کند. موجودی که ناگهانی عمل می‌کند، باید یا حذف شود یا شبیه خودمان شود. سگ، شاید یکی از پاسخ‌های انسان به ترس از گرگ باشد: گرگی که از تاریکی بیرون آمده، کنار آتش نشسته، نام گرفته، فرمان فهمیده، و کم‌کم وارد خانه شده است. انسان با اهلی کردن، فقط حیوان را آرام نمی‌کند؛ اضطراب خودش را هم نظم میدهد. اما گرگ واقعی، حتی وقتی نزدیک می‌شود، چیزی از بیرون را با خود نگه می‌دارد. او کاملا وارد جهان انسان نمی‌شود. همیشه بویی از جنگل، از برف، از خون، از شب، از راه‌های بی‌نام با او می‌آید. همین فاصله است که هم می‌ترساند، هم جذب می‌کند. ترس میان انسان و گرگ، در عمق خودش، ترس دو نوع آگاهی از هم است. گرگ از آگاهی برنامه‌ریز انسان می‌ترسد؛ از ذهنی که می‌تواند غایب باشد و باز هم اثر بگذارد. ذهنی که می‌تواند چیزی را بخواهد و پنهان کند. ذهنی که می‌تواند منتظر بماند. ذهنی که می‌تواند حیوان را از قلمرو خودش بیرون بکشد و در داستان خودش گرفتار کند. انسان از آگاهی بی‌کلام گرگ می‌ترسد؛ از حضوری که خودش را توضیح نمی‌دهد. از بدنی که نقش بازی نمی‌کند. از نگاهی که وارد قراردادهای انسانی نمی‌شود. از موجودی که نمی‌شود او را با ستایش، شرم، نمره، وعده، تقصیر یا زبان رام کرد. شاید به همین دلیل، روبه‌رویی انسان و گرگ فقط برخورد شکارچی و درنده نیست. برخورد دو جهان است: جهان نقشه و جهان بو. جهان آینده و جهان لحظه. جهان زبان و جهان دندان. جهان کسی که خطر را پنهان می‌کند و جهان کسی که خطر را حمل می‌کند. یکی خطر را در فکر پنهان می‌کند، دیگری در بدن آشکار می‌سازد. و مسئله همین است: هر کدام از دیگری چیزی را می‌بیند که خودش کم دارد و از همان می‌ترسد. گرگ از ذهن انسان می‌ترسد؛ ذهنی که می‌تواند نقشه بسازد. انسان از بدن گرگ می‌ترسد؛ بدنی که دروغ نمی‌گوید. برای همین، ترس میان آن‌ها فقط ترس از مرگ نیست. ترس از افشا شدن است. گرگ، انسان را از پشت دیوارهای تمدنش بیرون می‌کشد. انسان، گرگ را از پشت تاریکی جنگلش صدا می‌زند. هر دو می‌دانند نزدیک شدن خطر دارد. اما شاید هر دو، به شکلی مبهم، می‌فهمند که چیزی در این ترس هست که شبیه شناخت است؛ شناختی قدیمی‌تر از زبان، قدیمی‌تر از فلسفه، قدیمی‌تر از اینکه انسان خیال کند جهان برای توضیح داده شدن آفریده شده است.
@adhdbefarsi

relationship_drama_booklet.pdf2.72 KB

کتاب قدرت پشیمانی
کتاب قدرت پشیمانی

گفتگو در ارتباط ها اهمیت غریبی دارد. چرا که گاهی: گفتگو برای از میان برداشتن فاصله نیست. گفتگو اعترافی است به وجود فاصله. تنها موجوداتی که نیازی به گفتگو ندارند، یا کاملا بیگانه‌اند یا کاملا یکسان. و عشق، نه بیگانگی کامل است و نه یکی شدن کامل. عشق در منطقه‌ای میان این دو زندگی می‌کند. @adhdbefarsi

اگر از اون دست آدم‌هایی هستین که دربارهٔ مشکلات عاطفی و ارتباطی دائما از هوش مصنوعی کمک میگیرین، فقط مشکلتون رو تعریف نکنین؛ ازش بخواین با لنز یک درمانگر مشخص به موضوع نگاه کنه. 🔹 اگر احساساتتون خیلی شدید میشه، ناگهانی واکنش نشون میدین، یا بعداً از رفتارتون پشیمون میشین: اول مشکل رو تعریف کنید و سپس بنویسید: «فکر کن مارشا لینهان هستی. با رویکرد DBT توضیح بده چه اتفاقی در هیجان‌های من می‌افتد، چه مهارت‌هایی برای مدیریت آن وجود دارد و الان مهم‌ترین قدم چیست.»
لمسش کنید کپی میشه
🔹 اگر مدام نگران طرد شدن هستین یا در رابطه‌ها زیادی می‌چسبین یا زیادی فاصله می‌گیرین: «فکر کن سو جانسون هستی. الگوی دلبستگی من را تحلیل کن، ترس‌های پنهان پشت رفتارم را توضیح بده و بگو چطور می‌توانم ارتباط امن‌تری بسازم.»  🔹 اگر دعواها و سوءتفاهم‌های تکراری دارین: «فکر کن جان گاتمن هستی. تعامل من و پارتنرم را تحلیل کن، خطاهای ارتباطی ما را مشخص کن و بگو این گفتگو چطور می‌توانست بهتر پیش برود.» 🔹 اگر رابطه سرد شده یا صمیمیت و کشش کم شده: «فکر کن استر پرل هستی. توضیح بده چه عواملی ممکن است باعث کاهش اشتیاق یا صمیمیت شده باشند و چه راه‌هایی برای بازسازی آن وجود دارد.» 🔹 اگر با فردی خودشیفته، تحقیرگر یا بسیار کنترل‌گر درگیر هستی: «فکر کن اتو کرنبرگ هستی. پویایی رابطه را تحلیل کن، سازوکارهای دفاعی دو طرف را توضیح بده و خطرهای این الگو را مشخص کن.» 🔹 اگر احساس می‌کنی یک الگوی رابطه‌ای را بارها تکرار می‌کنی: «فکر کن نانسی مک‌ویلیامز هستی. توضیح بده چه الگوهای شخصیتی یا تعارض‌های ناهشیاری ممکن است باعث تکرار این داستان در زندگی من شوند.» @adhdbefarsi

از معروف ترین دروغ تاریخ سیتکام ها : من خوبم! I'm fine سریال فرندز راس می‌فهمد که دوست‌دختر سابقش، ریچل، حالا با جویی وارد را
از معروف ترین دروغ تاریخ سیتکام ها : من خوبم! I'm fine سریال فرندز راس می‌فهمد که دوست‌دختر سابقش، ریچل، حالا با جویی وارد رابطه شده است. تلاش می‌کند بالغ، منطقی و پذیرا به نظر برسد. به همه می‌گوید مشکلی ندارد. حتی آن‌ها را برای شام دعوت می‌کند. اما هرچه بیشتر اصرار می‌کند که «حالم خوب است»، رفتارهایش عجیب‌تر می‌شود؛ صدایش زیر می‌شود، بی‌وقفه حرف می‌زند، بیش از حد می‌خندد و در نهایت در حالی که غذا درست می‌کند، عملاً فروپاشی هیجانی‌اش جلوی چشم همه رخ می‌دهد. تمام کمدی سکانس از این تضاد می‌آید: همه می‌بینند که راس خوب نیست، جز خود راس. حقیقت این است که روان آدمی، موجود مؤدبی نیست. اگر به زبان اشک حرف نزند، به زبان اضطراب حرف می‌زند. اگر به زبان اضطراب حرف نزند، به زبان خشم. و اگر هیچ زبانی برایش باقی نگذاری، روزی از گلوی سراسر بغض تو فریاد می‌زند: من خوبم. @adhdbefarsi

خشم منفعل اغلب تلاشی است برای فرار از یک گفت‌وگوی سخت. اما نتیجه‌اش معمولاً ساختن ده‌ها گفت‌وگوی سخت‌تر در آینده است. فرد می‌خواهد از درگیری اجتناب کند، اما ناخواسته رابطه را وارد یک جنگ فرسایشی می‌کند. جنگی که در آن هیچ‌کس رسماً اعلام جنگ نکرده،اما همه زخمی شده‌اند. شاید به همین دلیل باشد که میگویند بلوغ عاطفی از جایی شروع می‌شود که آدم می‌فهمد: «مشکلی نیست» همیشه جملهٔ مهربانانه‌ای نیست. گاهی فقط مودبانه‌ترین شکل پنهان کردن یک مشکل است. @adhdbefarsi

مشکل خشم منفعل این نیست که خشم را پنهان می‌کند؛ مشکل این است که اعتماد را فرسوده می‌کند. وقتی کسی مستقیم نمی‌گوید چه چیزی آزارش داده، دیگران مجبور می‌شوند مدام حدس بزنند.
«ناراحت است؟» «من کاری کرده‌ام؟» «منظورش از این حرف چه بود؟»
رابطه کم‌کم به جای گفت‌وگو، تبدیل به اتاق بازجویی می‌شود. جایی که هیچ‌کس حقیقت را نمی‌گوید و همه مشغول تفسیر نشانه‌ها هستند. خشم مستقیم ممکن است دعوا ایجاد کند،اما خشم منفعل چیزی خطرناک‌تر ایجاد می‌کند: ابهام. و رابطه‌ها معمولاً نه از شدت تعارض، بلکه از انباشت ابهام فرسوده می‌شوند. چون آدم‌ها می‌توانند با یک حقیقت تلخ کنار بیایند، اما با یک رنجش بی‌نام، نه @adhdbefarsi

بین سرکوب کامل خشم و ابراز کامل خشم، یک منطقهٔ خاکستری وجود دارد که کمتر درباره‌اش حرف می‌زنیم چیزی که به آن خشم منفعل (Passive-Aggression) می‌گویند. جایی که در کلام می‌گوییم «مشکلی نیست»، اما رفتارمان چیز دیگری روایت می‌کند. کنایه، نیش و طعنه، فراموشی‌های انتخابی، به تعویق انداختن کارها، سرد شدن ناگهانی، یا سکوت‌های طولانی، همگی می‌توانند زبان این نوع خشم باشند. خشم منفعل زمانی شکل می‌گیرد که خشم آن‌قدر پذیرفته‌شده نیست که مستقیم بیان شود، اما آن‌قدر هم ضعیف نیست که ناپدید شود. در نتیجه احساس از بین نمی‌رود؛ فقط از کلمات خارج می‌شود و در رفتار پنهان می‌شود. شاید به همین دلیل است که خشم منفعل را می‌توان «اعتراض بدون اعتراف» نامید؛ حالتی که فرد ناراحت است، اما نمی‌خواهد مسئولیت ناراحت بودنش را بپذیرد. او به جای اینکه بگوید «از تو رنجیده‌ام»، کاری می‌کند که طرف مقابل آن رنجش را احساس کند. @adhdbefarsi

و بالاخره مقصر طلبکار میمونه و قربانی بدهکار

چند پادکست فارسی خوب توی موضوع‌های مختلف: رادیو راه → توسعه فردی، زندگی، معنا • بی‌پلاس → خلاصه کتاب‌های غیرداستانی • چنل‌بی → روایت داستان‌های واقعی • رخ → زندگی‌نامه و بیوگرافی شخصیت‌های مهم • جافکری → گفت‌وگو درباره روان و جامعه • هلی‌تاک → روانشناسی و خودشناسی • رادیو دیو → سفر، فرهنگ، حسِ زندگی • ناوکست → ادبیات و روایت ادبی • پاراگراف → تاریخ و روایت‌های تاریخی • ساگا → اسطوره، افسانه و داستان • کتابگرد → معرفی کتاب و فضای ادبی @adhdbefarsi

مثل اینکه جنگ طولانیه و چاره ای نیست تو اپلیکیشن بله فعالیت می‌کنیم : https://ble.ir/adhdbefarsi

مدت زیادیه که دست و دلم به نوشتن نمیره.هیچوقت چنین حالی رو نداشتم به خودمون میاییم و میبینیم ماه ها از این اتفاق‌ها گذشته و ما هنوز توی دی‌ماهیم. حالتون چطوره؟

راز اعتمادبه‌نفس واقعی اون چیزی نیست که فکر می‌کنی. (هیچ ربطی هم به “موفق شدن” نداره.) اعتمادبه‌نفس یعنی مطمئن باشی اگه نبَری هم دوباره بلند می‌شی—نه اینکه از قبل بدونی حتماً می‌بری. اعتمادبه‌نفس واقعی روی تاب‌آوری، انعطاف‌پذیری و تحملِ بلاتکلیفی ساخته می‌شه. وقتی قبول می‌کنی که شکست “پایان” نیست، ترس قدرتشو از دست می‌ده. آدم‌ها فکر می‌کنن اعتمادبه‌نفس یعنی هیچ‌وقت زمین نخوری. ولی هر آدم واقعاً بااعتمادبه‌نفسی رو ببینی، می‌بینی همیشه زمین خورده. فرقش چیه؟ اون‌قدر افتادن رو تجربه کرده که می‌دونه زمین کُشنده نیست. تو لازم نیست هر بار ببری. فقط کافیه بدونی دوباره بلند می‌شی.

روباه تر از روباه کتابی است که در بازار ایران جدیدا ترند شده. نویسنده اسم و رسم ندارد و در بخش هایی از نگرش شخصی خودش استفاده می کند اما رهنمودهایش خلاقانه و بامزه است.
کتاب «روباه تر از روباه» (Out-Foxing the Fox) یک راهنمای استراتژیک برای کسانی است که احساس می کنند در تعاملات اجتماعی کاری یا عاطفی همواره مورد سوءاستفاده قرار می گیرند یا قربانی ذکاوت دیگران می شوند. گریفیث در این کتاب فلسفه «هوش سیاه» را به خدمت «دفاع شخصی روانی» درمی آورد. او معتقد است که برای در امان ماندن از مکر روباه ها نباید لزوما تبدیل به یک شکارچی بی رحم شوید بلکه باید یاد بگیرید که «روباه تر» از آنها فکر کنید. @adhdbefarsi مفاهیم اصلی کتاب

مهاجرت اغلب فرد را مجبور می‌کند که شغل یا تخصص خود را تغییر دهد. کسانی که هویت‌شان را به یک «شغل خاص» گره نزده‌اند و مهارت‌های نرم متعددی دارند، در طوفان تغییرات نمی‌شکنند. ​ کسی که می‌گوید «من فقط یک وکیلم»، در مهاجرت در هم می‌شکند. اما کسی که می‌گوید «از کار و تجربه جدید عارم نمیاد»، اگر مجبور شود در ابتدا در یک کافه هم کار کند، آن را بخشی از استراتژی بزرگتر خود می‌بیند و دچار «ترومای منزلت» نمی‌شود. @adhdbefarsi